شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

آیینه ی نارسیس

بدون نظر

روایتهای متفاوتی از نارسیس در اساطیر یونانی نقل شده. در روایت اوید اینچنین آمده:

اکو الهه ی زیبارویی که شیفته ی صدای دلنشین خود بود دل در گرو نارسیس می نهد اما این جوان مغرور توجهی به او ندارد.یک روز که نارسیس برای شکار گوزن عازم جنگل می شود اکو او را مخفیانه دنبال می کند.اکو می خواهد نام نارسیس را فریاد بزند اما قادر به این کار نمی شود تا اینکه نارسیس متوجه صدای پایی شده و فریاد می زند: “چه کسی آنجاست؟” اکو در جواب فریاد او را تکرار می کند: “چه کسی آنجاست؟” و این ادامه می یابد تا سرانجام اکو خود را به نارسیس نمایانده و به سمت او می شتابد اما نارسیس خود را کنار کشیده و از اکو می خواهد تا او را به حال خود رها نماید. اکو تا پایان عمر دلشکسته و اندوهگین از عشق ناکام خود ذره ذره تحلیل می رود تا اینکه از او چیزی جز صدایش باقی نمی ماند.

نارسیس تشنه می شود و برای نوشیدن آب به کنار رود می رود. تصویر خود را در آب می بیند و از ترس اینکه مبادا خدشه ای به صورت انعکاس یافته ی او در آب ایجاد شود دست خود را درون آب نمی برد و سرانجام همانگونه که شیفته وار به تصویر خود می نگرد به تدریج از شدت تشنگی جان می سپرد و از محل مرگ او گل نرگس سر بر می آورد.

 

narcisse paintingd9941 آیینه ی نارسیس

 

هنرمند و طراح فرانسوی٬ ماتیو لوهانور٬ با الهام از این اسطوره ی باستان آیینه ای طراحی کرده که آنرا آیینه ی نارسیس نامیده. این آیینه از یک کاسه ی بزرگ حاوی آب ساخته شده است.به محض اینکه فردی برای دیدن تصویر خود به این آیینه نزدیک می شود یک سنسور با تحریک کاسه ی داخلی باعث می شود قسمت داخلی آن شروع به چرخش نموده و تصویر انعکاسی را به لرزش و اعوجاج در می آورد.

 

narcisse1 آیینه ی نارسیس

 

سایر طرحهای این هنرمند را می توانید در اینجا ببینید.

منابع: ویکی پدیا و Neatorama آیینه ی نارسیس


آسمان گو مفروش این عظمت، کاندر عشق – حافظ

بدون نظر

KISS ON THE BRIDGE   AFREMOV by Leonidafremov 239x300 آسمان گو مفروش این عظمت، کاندر عشق	   حافظ

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کِشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم: «ای بخت! بِخُسبیدی و خورشید دمید» گفت: «با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش دورِ خوبی، گذران است؛ نصیحت بشنو!»
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حُسن بیدقی راند که بُرد از مَه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت، کاندر عشق خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ! این خرقه پشمینه بینداز و برو!


مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بدون نظر

Natural Wallpaperwww.downloadha.com 16 282x300 مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی در عرصه خیال که آمد کدام رفت

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم

عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی

در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد

در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید

تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد

قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود

می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت

گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت


هرگز نگار طره به هنجار نشکند – نسفی

بدون نظر

407328 280390818688777 100001535844023 791613 1238896536 n2 هرگز نگار طره به هنجار نشکند   نسفی

هرگز نگار طره به هنجار نشکند
تا بار عشق پشت خرد زار نشکند
پروین فشان نگردد چشم جهان‌فروز
تا نوش خنده مُهر لب یار نشکند
تا تار زلف او ندهد مایه دورِ چرخ
بر روی روز زلف شب تار نشکند
یک تار نیست در همه‌ زلفش که بوی او
قدر هزار نافه‌ی تاتار نشکند
بیمارِ نارِ سینه‌ی یارم ولی به عمر
یک آرزوی این دلِ بیمار نشکند
دل‌خون ناردان وی‌ام گرچه آبِ او
هرگز حرارت دل پر نار نشکند
آهو نگاه چشم وی آن مست شیرگیر
جز جان عاقل و دل هشیار نشکند
خون دل من است شرابی که جز بدو
چشمش خمار غمزه‌ی خون‌خوار نشکند
ای نوبهار حُسن بهاران مشو به باغ
تا چند روز رونق گلزار نشکند
در جلوه‌گاه روی مکن زلفِ بی‌قرار
تا پشت صبر این دل افگار نشکند
بر گل کلاله مشکن تا صد هزار دل
با زلف مشکبار به یک بار نشکند
جان ده مرا به بوسه نه از بهر من ولیک
تا چشم جان ستان تو را کار نشکند
از زینهار خواری جزع تو باک نیست
گر لعل آب‌دار تو زنهار نشکند
یاقوت آب‌دار تو لعلی‌ست کــ آرزوش
جز خاک ِ پای شاه جهان‌دار نشکند

.

شرف‌الدین حسام‌الائمه محمد بن ابوبکر نسفی
معروف به شرف‌الدین حسام، سده‌ی ششم هجری


ای تپش های تن سوزان من (عاشقانه) فروغ فرخزاد

بدون نظر

20t01p0 0 60174 214x300 اي تپش هاي تن سوزان من (عاشقانه) فروغ فرخزاد

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

 

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

 

ای دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

 

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم

 

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها

 

آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه

 

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد

 

این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های

 

این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

 

ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من

 

ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

“نازنین بانو فروغ فرخزاد ”

 

643 15 300x169 اي تپش هاي تن سوزان من (عاشقانه) فروغ فرخزاد


تهران و من – نادر نادرپور

بدون نظر

تهران و من

 

amini masoumi its winter 11k 300x202 تهران و من   نادر نادرپور

 

هر صبح ، چون زبان تر و خشک برگ ها
از نیش ناگهانی زنبور آفتاب
آماس می کند
تهران چو کرم پیر
در پیله ای تنیده ز ابریشم غبار
دار می شود
دردی نهفته در دلش احساس می کند
هر ظهر ، چون زبان تب آلود برگ ها
طعم شراب تلخ و گس آفتاب را
احساس می کند
من همچو کرم پیر
در پیله ای تنیده ز ابریشم خیال
از هوش می روم
شعری نگفته در دلم آماس می کند


شامگاه – نادر نادرپور

بدون نظر

شامگاه

 

شمشیر تیز باد
چون سینه ی برآمده ی آب را شکافت
از آن شکاف ، ماهی خونین آفتاب
چون قلب گرم دریا بر ساحل اوفتاد
دریای پیر ، کف به لب آورد و ناله کرد
شب ، ناله را شنید و به بالین او شتافت

 

” نادر نادرپور “


بر آستان بهار – نادر نادرپور

بدون نظر

بر آستان بهار

 

من آن درخت زمستانی ، بر آستان بهارانم
که جز به طعنه نمی خندد ،‌ شکوفه بر تن عریانم
ز نوشخند سحرگاهان ،‌ خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم
شکوه سبز بهاران را ،‌ برین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم
چنان ز خشم خداوندی ،‌ سرای کودکی ام لرزید
که خاک خفته مبدل شد ، به گاهواره ی جنبانم
درین دیار غریب ای دل ،‌ نشان ره ز چه کس پرسم ؟
که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم
میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت
که روز من به شبم ماند ،‌بهار من به زمستانم
نه آرزوی سفر دارد ، نه اشتیاق خطر کردن ،‌
دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشانم
غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد
نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم
کجاست باد سحرگاهان ،‌ که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ، ای ایران !‌ به بوی خاک تو مهمانم

 

” نادر نادرپور “


مادر ! گناه زندگیم را به من ببخش – نادر نادرپور

بدون نظر

مادر ! گناه زندگیم را به من ببخش
زیرا اگر گناه من این بود ، از تو بود
هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم
اما ترا به راستی از زادن چه سود ؟
در دل مگو که از تو و رنج تو آگهم
هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار
هرگز فریب چهره ی آرام من مخور
هرگز سر از سکوت مدامم گران مدار
من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ
من آتشم که در تو نگیرد شرار من
دردم یکی نبود که زودش دوا کنی
آن به که دل نبندی ازین پس به کار من
مادر !‌ من آن امید ز کف رفته ی توام
کز هر چه بگذری ، نتوانی بدو رسید
زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه
مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید
هر شب که در به روی من آهسته وکنی
در چشم خوابنک تو خوانم ملامتت
گویی به من که باز چه دیر آمدی ، چه دیر
بس کن خدای را که تبه شد سلامتت
از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم
می خندمت به روی و نمی گویمت جواب
مادر! چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت ؟
مادر !‌ چه سود از این که براندازم این نقاب ؟
تا کی بدین امید که ره در دلم بری
بندی نگاه خود به نگاه خموش من ؟
تا کی همین که حلقه ب در آشنا کنم
آهنگ گامهای تو اید به گوش من ؟
مادر !‌ من آن امید ز کف رفته ی توام
درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش
دانی ، خطای بخت من است آنچه می کنم
پس این خطای بخت سیاه مرا ببخش
مادر !‌ تو بی گناهی و من نیز بی گناه
اما سزای هستی ما ، در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم
وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست

 

” نادر نادرپور “


اینجا مزار گمشده ی بوسه هاست – نادر نادرپور

بدون نظر

395791 279139082147284 100001535844023 788933 1668089584 n3 اینجا مزار گمشده ی بوسه هاست   نادر نادرپور

زانجا که بوسه های تو آن شب شکفت و ریخت
امروز ، شاخه های کهن سر کشیده اند
نقش ترا که پرتو ماه آفریده بود
خورشید ها ربوده و در برکشیده اند
شب در رسید و ، شعله ی گوگردی شفق
بر گور بوسه ها ی تو افروخت آتشی
خورشید تشنه خواست که نو شد به یاد روز
آن بوسه را که ریخته از کام مهوشی
ماندم بر آن مزار و ، شب از دور پر گشود
تک تک برآمد از دل ظلمت ، ستاره ها
خواندم ز دیدگان غم آلود اختران
از آخرین غروب نگاهت اشاره ها
چون برگ مرده ای که درافتد به پای باد
یاد تو با نسیم سبکخیز شب گریخت
وان خنده ای که بر لب تو نقش بسته بود
پژمرد و ، در سیاهی شب چون شکوفه ریخت
دیدم که در نگاه تو جوشید موج اشک
گلبرگ بوسه های تو شد طعمه ی نسیم
دیدم ترا که رفتی و آمد مرا به گوش
آوای پای رهگذری در سکوت و بیم
بی آنکه بر تو راه ببندد ، نگاه من
ای آشنا ! گریختی از من ، گریختی
چون سایه ای که پرتو ماه آفریندش
پیوند خود ز ظلمت شب ها گسیختی
اینجا مزار گمشده ی بوسه های تست
و آن دورتر ، خیال تو بنشسته بی گناه
من مانده ام هنوز در ین دشت بی کران
تا از چراغ چشم تو گیرم سراغ راه

“نادر نادرپور”


صفحه 1 از 6812345678910...203040...صفحه آخر »
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes