شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

مدح برهنگی – نادر نادرپور

بدون نظر

مدح برهنگی

 

برهنگی چه سیاه است
سیاه گفتم ؟ آری نگاه کن در شب
تو گویی آن زیبای زیرک زنگی است
که تور نازک مهتاب هم حجابش نیست
همیشه ، اینه را پیش آفتاب نهند
نه دربرابر شب
که چشم اینه را تاب بازتابش نیست
شب آه برهنه ی بی پرواست
که گر تو اینه را بشکنی ، برهنگی اش
به پشت اینه خواهد تاخت
درین فزون طلبی ، بیم آفتابش نیست
برهنه بودن ، دشوار است
چرا که سرما ، تنپوش گرم می طلبد
شب برهنه ، نه یکباره ایمن از سماست
ولی ز پوشش بیزار است
شب آه برهنه ی بی همتاست
که زمهریر جهان ، مایه ی عذابش نیست
برهنه بودن ، سوزان است
برهنه بودن ، آن شهوت فروزان است
که با فشار بلوغ از درون برآرد سر
بسان سیل ، که آرامشی در آبش نیست
تو ، ای شهامت پوشیده در تخیل من
تو ای غرور توانای آفریننده
تن از برهنگی و سادگی دریغ مدار
برهنه بودن چون ساده بودن آسان نیست
به شعله ها بنگر تا نترسی از دشوار
حجاب های پیازین ز گرد خود برگیر
به این حقیقت سوزان ژرف ،دل بسپار
که تا برهنه نباشی ، خدا نخواهی بود
خدای پنهان از روح شب برهنه تر است
بسان آن زن زیبای زیرک زنگی
که تور نازک مهتاب هم حجابش نیست


خون و ناخون – نادر نادپور

بدون نظر

خون و ناخون

من ،‌ خون روزهای جوانمرگ خویش را
آسان تر از شراب کهنسال خانگی
در کاسه ی بلور افق نوش می کنم
وز مستی شگرف و سیاهش به ناگهان
خود را و خواب را
در خلوت شبانه ، فراموش می کنم
اما اگر هنوز
شیر غلیظ در بدن طفل خردسال
ز مهر مادرانه بدل می شود به خون
در جسم سالخورده ی من ، خون روزها
در سیر باژگونه ، بدل می شود به شیر
وان شیر نقره گون
فکر مرا سپید تر از موی می کند
وز پنجه های دست
یا ، پنجه های پایم سر می کشد برون
این خون و شیر ، روز من و ناخن مرا
در ظلمت ضمیرم ترکیب کرده اند
حس می کنم که خون شفق فام روزها
همرنگ شیر گشته و از پنجه ها ی من
لختی برون دویده و بر جای مانده است
گویی که از هراس فرو ریختن به خاک
یخ بسته در هوای زمستانی درون
وقتی که شب نگاه مرا تیره می کند
من خیره بر برهنگی سرخ آسمان
از خون روز و ناخن خود یاد می کنم
وز خشم تند قیچی در لحظه ی جنون


نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

بدون نظر

53FEBE88 BACC 466E 88FA E056E3366322 mw800 s 231x300 نام خدا نبردن از آن به كه زير لب بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

 

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

 

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

 

توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم

 

مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم
مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!

 

آن آتشی که در دل ما شعله می کشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا! نداده بود

 

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام! ما
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما»

 

 

” فروغ فرخزاد “


آیه های زمینی – فروغ فرخزاد

بدون نظر

foroogh 1 آیه های زمینی   فروغ فرخزاد

آیه های زمینی

آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامهء خود را

در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهائی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون میداد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زائیدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان ، نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده گاههای الهی گریختند

و بره های گمشدهء عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

در دیدگان آینه ها گوئی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس میگشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهرهء وقیح فواحش

یک هالهء مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی میسوخت

مرداب های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود ، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

بالکهء درشت سیاهی

تصویر مینمودند

مردم ،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر میرفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم میشد

گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی

این اجتماع ساکت بیجان را

یکباره از درون متلاشی میکرد

آنها به هم هجوم میآوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد میدریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه میشدند

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون میریخت

آنها به خود میرفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانبان کوچک را میدیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد

یک چیز نیم زندهء مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش میخواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

شاید ، ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچکس نمیدانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلبها گریخته ، ایمانست

آه ، ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟

آه ، ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها…

 

“ فروغ فرخزاد “


چکامه ی کوچ – نادر نادرپور

بدون نظر

Adabia41 241x300  چکامه ی کوچ   نادر نادرپور

 

کمان سرخ شفق ، ناوک کلاغان را
به بازوان کبود درختها انداخت
و زخم ملتهب لانه ها ، دهان وا کرد
کسی ز شهر خبر آورد
که خانه ها همه
تاریکتر ز تابوت است
هوا ، هنوز پر از بوی خون و باروت است
تفنگداران، فانوس های روشن را
به دود و شعله بدل می کنند و می خندند
و هیچ مستی ، در کوچه ها نمی نالد
و هیچ بادی ، در برگ ها نمی خواند
کسی ز شهر خبر آورد
که عشق ها همه بیمارند
تمام
پنجره ها چشم های تبدارند
که رقص چلچله ها را در آسمان بهار
به خواب می بینند
و رقص آدمیان را فراز چوبه ی دار
به یاد می آرند
و دارها همگی بار آدمی دارند
کسی ز شهر خبر آورد
که قتل عام گل قالی
به چکمه های گل آلود ، رنگ خون داده ست
و دیگر آینه ،
نیروی تند حافظه را
به بی حواسی پیری سپرده است
و ماه ، از سر دیوارهای خشتی شهر
نگاه می کند آیینه های خالی را
و پیش می آید تا گونه های خیسش را
به شیشه های کبود دریچه چسباند
چراغ می گوید
که در سیاهی دهلیز انتظار ، کسی نیست
صدای زمزمه ی دوردست اشباح
است
که از درون شبستان به گوش می آید
و شب ، ز باغ خبر می دهد که زرگر ابر
نمی تراشد دیگر نگین شبنم را
که تا سپیده دمان در عروسی گل ها
به روی پنجه ی لرزان برگ بنشاند
و باد می گوید
که هیچ برگی بر شاخه ها نمی ماند
درخت ، جاذبه ی رقص را نمی داند
برهنه بر لب جوی ایستاده
و دست را به دعا سوی آسمان کرده ست
مگر پشیز مسین ستاره ای را ، باز
ازین توانگر بی آبروی ، بستاند
زمین ، سراسر، تاریک است
و هیچ نوری ، بازی نمی کند در آب
که انعکاسش بر طاق آسمان افتد
تو ، جامه دان سفر بربند
و رو به ساحل
دیگر کن
مگر که در شب بی حاصل غریبی ها
غم تو و دانه ی اشکی به خاک بفشاند

images1  چکامه ی کوچ   نادر نادرپور

“نادر نادرپور”


درود بر گلشیفته فراهانی

بدون نظر

404568 325266334179637 169098223129783 985934 1232241755 n 300x168 درود بر گلشیفته فراهانی


به شخصه به گلشیفته فراهانی به خاطر شجاعت و جسارتش تبریک میگویم. کار او چیزی مشابه با کاری است که علیا ماجده المهدی - وبلاگنویس مصری – در اعتراض به تبعیض علیه زنان و حجاب اجباری کرد.

gol 300x167 درود بر گلشیفته فراهانی

لینک دانلود کلیپ ۲۰۱۲ Les Révélations


سرباز وطن – شمس لنگرودی

بدون نظر

هرگز
سرباز وطن نبودم
اما تنم
کشتزار تله های انفجاری ست
در هیچ جبهه نجنگیده ام
اما کسی که در پی هم کشته شد من بودم

 

فرمانده
از من چه مانده
جز تکه چوب پرچم آزادی
برای بازی گلف
در میدان های مین

 

“شمس لنگرودی”


سه شعر از چارلز بوکووسکی

بدون نظر

 

bukowski 300x172 سه شعر از چارلز بوکووسکی

او یکی از محبوب ترین و جنجالی ترین شاعران معاصر امریکاست که در ۱۹۲۰در آلمان از پدری لهستانی –آمریکایی و مادری آلمانی به دنیا آمد.

بحران پس از جنگ جهانی اول خانواده اش را به امریکا کشاند که پس از دو سه بار تغییر مکان سر انجام در لوس آنجلس آرام کرفت.

پدر چارلز دائم الخمر بود و بارها اورا زیر ضربات کتک می گرفت. وحشت از پدر و صورت پر از جوش های درشت و چرکی او را جوانی کمرو و منزوی ساخت.

به علت افراط در خوردن مشروبات الکلی به زخم معده دجار شد که که سر انجام در ۱۹۵۲ بستری شد و تا آستانه مرگ رفت.

پس از ترخیص از بیمارستان بود که به نوشتن رو آورد و تا آخر عمر ۷۴ ساله اش از آن دست نکشید. او بالغ بر۵۰ کتاب شعر و داستان کوتاه و رمان از خود به جا گذاشت.

آن چه آثار چارلز بوکووسکی را ممتاز می کند صمیمیت بیش از اندازه اش و طنز گزنده و غافلگیر کننده اش است.

چند ماه پس از مرگش فیلمی از زندگی او ساختند که در ۱۹۹۵ در لوس آنجلس و بعد در سراسر آمریکا به نمایش درآمد.

 

 

 

۱-

زکام و ولگردی

 

کتابی خواندم در باره جان دوس پاسوس

که زمانی کمونیستی دو آتشه بود

اما آخر کار سر در آورد از تپه های هالیوود

با کلی مال و منال و روزنامه وال استریت جورنال به دست.

این خیلی اتفاق می افتد

اما آن چه کم پیش می آید محافظه کار جوانی است که

تبدیل شود به کونیست پیر و سفت وسخت.

محافظه کارهای جوان همیشه

تبدیل به محافظه کارهای پیر می شوند.

محافظه کاری باشیر در جانشان شده با خون بدر می آید.

اما وقتی رادیکالی جوان

کمونیستی پیر می شود

منتقدین و محافظه کاران

با او کنار می آیند

مثل کنار آمدن با دیوانه ای

که از تیمارستان فرار کرده است.

 

 

۲-

گاو در کلاس هنر

 

هوای خوب

مثل

زن خوب است

همیشه نیست

زمانی که هم است

دیرپا نیست.

مرد اما

پایدار تر است.

اگر بد باشد

می تواند مدت ها بد بماند

و اگر خوب باشد

به این زودی بد نمی شود.

اما زن عوض می شود

با

بچه

سن

رژیم

سکس

حرف

ماه

بود و نبود آفتاب

وقت خوش.

زن را باید پرستاری کرد

با عشق.

حال آن که مرد

می تواند نیرومند تر شود

اگر به او نفرت بورزند.

 

 

۳-

انتظار

 

در انتظار مرگ هستم

چون گربه ای که

در کمین است

بپرد روی تخت.

دلم به حال زنم می سوزد

خواهد دید

این تن خشک شده را

این پوست رنگ پریده را.

یک بار تکانش خواهد داد

شاید هم برای بار دوم.

“هنک!؟”

هنک جوابی نخواهد داد.

مرگ نیست که نگرانم می کند

زنم است

که خواهد ماند با

تلی از هیچ.

دلم می خواهد او بداند.

 

“چارلز بوکووسکی”


چهار شعر زیبا از اکتاویوپاز

بدون نظر

paz12 چهار شعر زیبا از اکتاویوپاز

پگاه

بر شن

پرنده می نویسد

خاطرات باد را.

نوشتن

رسم می کند این حروف را

مثل روز

که تصاویرش را می کشد

و می دمد و جاروشان می کند

بی ان که دوباره برگردد

خورشید

خورشید کوچک

آرام، روی میز-

ظهر همیشگی.

بی بهره ی چیزی است:

شب.

باران باریده است

باران باریده است

ساعت، چشمانی عظیم است

و ما

همچون بازتاب هایی

به درون آن

در آمدن و

رفتنیم.

رودخانه ای از موسیقی

در خونم جاری است

اگر از ” جسم ” بگویم، می گوید ” باد “

اگر از” زمین ” بگویم، می گوید ” کجا “

دوگانه شکوفه، جهان، باز می شود

غمگنانه از آمدن

سرخوشانه از این جا بودن

سرگشته، در مرکزیت کور خویش.

“چهار شعر از اکتاویوپاز

ترجمه ی مهستی پاشاپور”

 


تن جامه از کتاب قصیده ی لبخند چاک چاک – شمس لنگرودی

بدون نظر

20111123003927 0006627 300x204 تن جامه از کتاب قصیده ی لبخند چاک چاک   شمس لنگرودی

تن جامه ات سفید است
پیکره ات سفید است
خاطره ات سفید است
منزلگاهت سیاه.
تن پوش هامان سیاه
پنجره هامان سیاه
خاطره هامان سیاه
نی نی چشمان سفید.
چشم ها
خیره به درها
سفید می شود،
طره و گیسو
سفید می شود
پیکره هامان سفید
خاطره هامان سفید
منزلگاهان سیاه.

 

“شمس لنگرودی”


صفحه 2 از 6812345678910...203040...صفحه آخر »
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes