شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

منزلی در دوردست

بدون نظر

منزلی در دوردست

منزلی در دوردستی هست بی
شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به
آیینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
که به سوی تو چها می بایدم آورد
دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی
من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او
سهمی توان بخشید ؟
شب که می آید چراغی هست ؟
من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟


چهار غزل

بدون نظر

چهار غزل

ون پرده ی حریر بلندی
خوابیده مخمل شب ، تاریک مثل شب
آیینه ی سیاهش چون آینه عمیق
سقف رفیع گنبد بشکوهش
لبریز از خموشی ،‌ وز خویش لب
به لب
امشب بیاد مخمل زلف نجیب تو
شب را چو گربه ای که بخوابد به دامنم
من ناز می کنم
چون مشتری درخشان ،‌ چون زهره آشنا
امشب دگر به نام صدا می زنم تو را
نام ترا به هر که رسد می دهم نشان
آنجا نگاه کن
نام تو را به شادی آواز می کنم
امشب به سوی
قدس اهورائی
پرواز می کنم


پیوندها و باغ ها

بدون نظر

پیوندها و باغ ها

لحظه ای خاموش ماند ، آنگاه
باز دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
به هوا انداخت
سیب چندی گشت و باز آمد
سیب را بویید
گفت
گپ زدن از آیباریها و از پیوند ها کافیست
خوب
تو چه می گویی ؟
آه
چه بگویم ؟ هیچ
سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت
دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود
از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی بگردن داشت
پرده ای طناز بود از مخملی گه
خواب گه بیدار
با حریری که به آرامی وزیدن داشت
روح باغ شاد همسایه
مست و شیرین می خرامید و سخن می گفت
و حدیث مهربانش روی با من داشت
من نهادم سر به نرده ی اهن باغش
که مرا از او جدا می کرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضای باغ او می گشت
گشتن غمگین پری
در باغ افسانه
او به چشم من نگاهی کرد
دید اشکم را
گفت
ها ، چه خوب آمد بیادم گریه هم کاری است
گاه این پیوند با اشک است ، یا نفرین
گاه با شوق است ، یا لبخند
یا اسف یا کین
و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند
من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم
آه
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم ؟
گر چه خاموشی سر آغز فراموشی است
خامشی بهتر
گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت خاموشی ست
چه بگویم ؟ هیچ
جوی خشکیده ست و از بس تشنگی دیگر
بر لب جو بوته های بار هنگ و پونه و خطمی
خوابشان برده ست
با تن بی خویشتن ، گویی که در رویا
می بردشان آب ،‌ شاید نیز
آبشان برده ست
به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من
ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور
یک جاوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین بود
یادگار خشکسالیهای گردآلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند


صبح

بدون نظر

صبح

چو مرغی زیر باران راه گم کرده
گذشته از بیابان شبی چون خیمه ی دشمن
شبی را در بیابانی – غریب اما – به سر برده
فتاده اینک آنجا روی لاشه ی جهد بی حاصل
همه چیز وهمه جا خسته و خیس است
چو دود روشنی کز شعله ی شادی پیام آرد
سحر برخاست
غبار تیرگی مثل بخار آب
ز بشن دشت و در برخاست
سپهر افروخت با شرمی که جاوید است و گاه آید
برآمد عنکبوت زرد
و خیس خسته را پر چشم حسرت کرد
وزید آنگاه و آب نور را با نور آب
آمیخت
نسیمی آنچنان آرام
که مخمل را هم از خواب حریرینش نمی انگیخت
و روح صبح آنگه پیش چشم من برهنه شد به طنازی
و خود را از غبار حسرت و اندوه
در آیینه ی زلال جاودانه شست و شویی کرد
بزرگ و پاک شد و ان توری زربفت را پوشید
و آنگه طرف دامن تا کران بیکران گسترد
و
آنگه طرف دامن تا کران بیکران گسترد
در این صبح بزرگ شسته و پاک اهورایی
ز تو می پرسم ای مزدااهورا ، ای اهورامزد
نگهدار سپهر پیر در بالا
بکرداری که سوی شیب این پایین نمی افتد
و از آن واژگون پرغژم خمش حبه ای بیرون نمی ریزد
نگدار زمین
چونین در این پایین
بکرداری که پایین تر نمی لیزد
ز بس با صد هزاران کوهمیخش کرده ای ستوار
نه می افتد نه می خیزد
ز تو می پرسم ای مزدااهورا ، ای اهورامزد
که را این صبح
خوش ست و خوب و فرخنده ؟
که را چون من سرآغاز تهی بیهوده ای دیگر ؟
بگو با من ، بگو … با … من
که را گریه ؟
که
را خنده ؟


ضرب المثلهای انگلیسی-فارسی – ۳

بدون نظر

call a spade a spade.

چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

*****
Carry coals to newcastle.

زیره به کرمان بردن

*****
carry water in a sieve.

اب در هاون کوبیدن

*****
The cat dreams of mice.

شتر در خواب بیند پنبه دانه

*****
Catch not at the shadow and lose the substance.

حاشیه نرو

*****
Catch your bear before you sell its skin.

به دشت اهوی ناگرفته مبخش(فردوسی)

*****
Cattle do no die frome the crow’s cursing.

به حرف گربه سیاه بارون نمیاد

*****
Chalk and chees.

اسمان و ریسمان به هم بافتن

*****
Caution is parent of safety.

احتیاط شرط عقل است

*****
Charity begins at home

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است

**********

Charity covers a multitude of sins

صدقه رفع بلاست

**********

Cheating play never thrives

بار کج به منزل نمی رسد!

**********

Children and fools tell the truth

حرف راست را از بچه بشنو

**********

Claw me, and i’ll claw you

نان به هم قرض دادن

**********

Come off your high horse

پیاده شو با هم بریم


ضرب المثلهای انگلیسی-فارسی – ۲

بدون نظر

As plain as a pikestaff

مثل روز روشن

*****
As you make your bed,so you must lie in it.

هر که خربزه می خورد پای لرزش می نشیند

*****
At daggers drawn.

مثل کارد و پنیر

*****
At the foot of the candle it is dark.

کوزه گر از کوزه شکسته اب می خوره

Bad is never cheap.

هیچ ارزانی بی علت و هیچ گرانی بی حکمت نیست

*****
Bad luck often brings good luck.

عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد

*****
A bad penny aleays comes back.

مال بد بیخ ریش صاحبش

*****
A bad shearer never had a good sickle.

عروس بلد نیست برقصد می گوید زمین کج است

*****
A bad thing never dies.

بادمجان بم افت ندارد

*****
Bare as a bone.

مثل کف دست خالی

*****
To be a time – server.

نان به نرخ روز خوردن

*****
To be afraid of one’s own shadow.

مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد

*****
To be all aboroad.

تو باغ نبودن

*****
to be all ears.

سراپا گوش بودن

*****
to be all eyes.

چهار چشمی پاییدن

 

To be between the devil and the deep blue sea.

نه راه پس و نه راه پیش داشتن

*****
To be beside oneself with joy.

از خوشحالی سر از پا نشناختن

*****
To be chocked with tears.

بغض در گلو ترکیدن

*****
To be free with one’s money.

دست و دل باز بودن

*****
To be head over heels in love.

یکدل نه صد دل عاشق شدن

*****
Be it so.

هر چه باداباد

*****
To be let down bably.

سنگ تمام گذاشتن

*****
To be struck all of heap.

مثل خر در گل ماندن

*****
To be trumpeted.

مثل توپ صدا کردن

*****
To be up in the clouds.

در عالم هپروت سیر کردن

*****
Bear’s service.

دوستی خاله خرسه

*****
To beat about/around the bush.

خود را به کوچه ی علی چپ زدن

*****
Beat it.

جیم شدن,فلنگ را بستن

*****
Beat one to frighten another.

به در می گویم که دیوار بشنود

*****
To beat the air.

اب در هاون کوبیدن

*****
The beaten road is the safest.

ازموده را ازمودن خطاست

*****
Beauty is in the eye of the beholder.

لیلی را از چشم مجنون باید دید

*****


ضرب المثلهای انگلیسی-فارسی

بدون نظر

Absence makes the heart grow fonder.

دوری و دوستی

با اهل زمانه صحبت از دور خوش است

*****

Absolutely (tolally) disproportionate.

فیل و فنجان

*****

Accusing the times is but excusing ourselves.

از ماست که بر ماست

چو تو خود کنی اختر خویش را بد——-مدار از فلک چشم نیک اختری

*****

To act desperately.

دست از جان شستن

دل به دریا زدن

*****

Actions speak louder than words.

دو صد گفته چو نیم کردار نیست

*****

To add insult to ihjury.

گل بود به سبزه نیز اراسته شد

*****

To add fuel to the fire.

دامن زدن به اتش

*****

Advice when most needed is least heeded.

یاسین به گوش خر خواندن

باران که در لطافت طبعش ملال نیست—–در باغ لاله روید و در شوره زار خس

*****

After death the doctor.

نوشدارو بعد مرگ سهراب

*****

After night comes the dawn.

پایان شب سیه سپید است

*****

All are not thieves that dog bark at.

هر گردی گردو نیست

هر کی ریش داره بابات نیست

*****

All fellows in football.

بازی اشکنک داره , سرشکستنک داره

*****

All is for the best.

هر چه پیش اید خوش اید

*****

All is well that ends well.

جوجه رو اخر پاییز می شمارند

*****

All things are difficult before they are easy.

معما چو حل گشت اسان شود

*****

All things come to him who waits.

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی(سازم)

*****

Always have two strings to your bow.

کار از محکم کاری عیب نمی کنه

*****

The apples on the other side of the wall are the sweetest.

مرغ همسایه غازه

نعمت ما به چشم همسایه—–صد برابر فزون کند پایه

*****

Aprill and may the keys of the year.

سالی که نکوست از بهارش پیداست

*****

As bold as brass.

سنگ پای قزوین

*****

As easy as A B C.

همچون اب خوردن


سبز

بدون نظر

سبز

با تو دیشب تا کجا رفتم
تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
لیک ای عطر سبز
سایه پرورده
ای پری که باد می بردت
از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
همچنان کز خویش و بی خویشی
در رکاب تو که می رفتی
هم عنان با نور
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی
سوی اقصامرزهای دور
تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامیتر تعلق ،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من
پا به پای تو
تا تجرد تا رها رفتم
غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها
موجساران زیر پایم رامتر پل بود
شکرها بود و شکایتها
رازها بود و تأمل بود
با همه سنگینی بودن
و سبکبالی بخشودن
تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
که به سوی بی چرا رفتم
شکر پر اشکم نثارت باد
خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
ای زبرجد گون نگین ،‌ خاتمت بازیچه ی هر باد
تا کجا بردی مرا دیشب
با تو دیشب تا کجا رفتم


عشق عمومی

بدون نظر

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی …
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.


درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیبا ترین سرودها را
زیرا که مردگان این سا ل
عاشق ترین زندگان بودند.

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته! با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.


هشت کتاب – سهراب سپهری

بدون نظر

سهراب سپهری شاعر و نقاش ایرانی بود که در ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.

هشت کتاب مجموعه ای از اشعار سهراب است شامل :

مرگ رنگ

زندگی خواب‌ها

آوار آفتاب

شرق اندوه

صدای پای آب

مسافر

حجم سبز

ما هیج، ما نگاه

8ketab هشت کتاب – سهراب سپهری

هشت کتاب - سهراب سپهری

* توضیحات و دانلود در ادامه ی مطلب

نام کتاب : هشت کتاب

نویسنده : مجموعه اشعار سهراب سپهری

ناشر : -

تعداد صفحات : ۱۱۳

فرمت کتاب الکترونیک : pdf.*

دانلود کتاب (بدون پسورد) – ۱٫۰۶ مگابایت


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes