گالری عکس های صادق هدایت
گالری عکس های صادق هدایت

دوستی - حمید مصدق
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر …
زنده یاد حمید مصدق

راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم
امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
اخم بر چهره نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.
برتولت برشت

بر لبانم سایهای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بیآرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
نیمه شب گهوارهها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ دردآلود انسانها
دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
سینه سرد زمین و لکههای گور
هر سلامی سایه تاریک بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جستجویی بیسرانجام و تلاشی گنگ
جاده یی ظلمانی و پایی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قلههای طور
نه جوابی از ورای این در بسته
آه … آیا نالهام ره می برد در تو ؟
تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را
یک زمان با من نشینی ‚ با من خاکی
از لب شعر م بنوشی درد هستی را
سالها در خویش افسردم ولی امروز
شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم
یا خمش سازی خروش بیشکیبم را
یا ترا من شیوهای دیگر بیاموزم
دانم از درگاه خود می رانیم ‚ اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی

در کودکی نمی دانستم
که باید از زنده بودنم خوشحال باشم
یا نباشم!
…چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!
فارق از قضاوت های آرتیستیک
در رنگین کمان حیات
ذره ای بودم که می درخشیدم!
آن روزها میلیون ها مشغله ی دلگرم کننده
در پس انداز ذهن داشتم!
از هیأت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،
از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابرها،
از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار،
همه و همه
دل مشغولی های شیرین ساعات بیداری ام بودند!
به سماجت گاوها برای معاش،
زمین و زمان را می کاویدم
و به سادگی بلدرچین
سیر می شدم.
گذشت ناگزیر روزها
و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس،
توقعم را بالا برد!
توقعات بالا و ایده های محال
مرا دچار کسالت روحی کرد
و این در دوران نوجوانیم بود!
مشکلات راه مدرسه،
در روزهای بارانی مجبورم کرد
به خاطر پاها و کفش هایم
به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم
و حفظ کردن فرمول مساحت ها،
اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد!
هر چه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی
و قراردادهای اجتماعی
از فراقت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم!
این روزها و احتمالا تا همیشه،
مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند!
تلاش می کنم به کمک تکنیک بیان
و با علم به عوارض مسموم زبان،
آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم
و بعضاً نیز ضمن تشکر و سپاس از همه ی هم نوعان زحمت کشم
که برایم تاریخ ها و تمدن ها را ساخته اند
گلایه کنم
که مثلاً چرا باید برای یک گذران سالم و ساده،
خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم!
چرا باید زیبایی های زندگی را
فقط در دوران کودکیمان تجربه کنیم
حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم!
در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم نبودن،
بودن نعمتی است
که با هر کیفیتی جذاب و شیرین است!
بدبینی های ما
عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!
فقر بیماری و تنهایی مرگ ما،
هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!
منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند!
ما، در هیٲت پروانه های هستی!
با همه ی توانایی ها و تمدن هامان
شاخکی بیش نیستیم!
برای زمین هفتاد کیلو گوشت
با هفتاد کیلو سنگ
تفاوتی ندارد!
یادمان باشد
کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست!
اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید
که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم
و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم!
به نظر می رسد، انسان آسانسورچی فقیری است
که چرخ تراکتور می دزدد!
البته به نظر می رسد!
تا نظر شما چه باشد؟

سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان
سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان
خم و مینا و جام باده بشکستند حافظ جان
به مستان می انگور حدها می زنند آنان که از کبر و غرور و مکر سرمستند ، حافظ جان
خدا گویند و می گیرند جان و مال مردم را خدا داند که بس نا مردم و پستند حافظ جان
خدا کی نان جان با شرط ایمان میدهد کس را چرا الهیان این را ندانستند حافظ جان
خدا ما را از این الله اهریمن رها سازد یقین اهریمن و الله همدستند حافظ جان
همان اهریمن است الله و در این شک ندارم من گواهم ایزدی ایرانیان هستند حافظ جان
ببین شبها چه تاریک است زیر پرچم الله ببین مردم چه بدبخت و تهیدستند حافظ جان
سلامی کن به خیام آن ابرمرد از من مسکین بگو پَستان در میخانه ها بستند حافظ جان
استاد اخوان ثالث
کفر گیسوی جانان چیره شد به ایمانم
تر شد ای مسلمانان، تر ز باده دامانم
ساقیا دگر ساغر لب نما نمی نوشم
ارمنی تَرَک پر کن، تازه نامسلمانم
شیشه پر کنید از نو، زآن کهن شراب امشب
خندد این تهی ساغر بر لبان ِ عطشانم
زآن سپید و سرخ ای گل، هر دو ریز و گبری کُن
ارمنی مسلمانی، تا ترا بفهمانم
تا شدم ارادتمند این شرابِ گلگون را
هم مرادِ جبریلم، هم مریدِ شیطانم
می به من شبی می گفت: ای « امید » شیدادل
من بهارِ تابستان، آتش ِ زمستانم
چون خوری ز من جامی، بشکفد به رویت گل
پرزنان ترا خوش خوش در جنان بگردانم
به مناسبت خودکشی صادق هدایت و پیدا شدن جلد نیمه سوخته آخرین کتاب صادق هدایت به نام جاده نمناک
اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی
ازین دشت غبار آلود کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست
هنوز از خویش پرسم گاه
آه
چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی نمناک ؟
زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی ؟
سگی ناگاه دیگر بار
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنانچون پاره یا پیرار ؟
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ ؟
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خاک روی جاده ی نمناک ؟
چه نجوا داشته با خویش ؟
پ یامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سوداده کافکا ؟
همه خشم و همه نفرین ، همه درد و همه دشنام ؟
درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستین خیام ؟
تقوی دیگری بر عهد و هنجار عرب ، یا باز
تفی دیگر به ریش عرش و بر آین این ایام ؟
چه نقشی می زده ست آن خوب
به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت ؟
به شوق و شور یا حسرت ؟
دگر بر خاک یا افلاک روی جاده ی نمناک ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه
مگر ، آن نازنین عیاروش لوطی ؟
شکایت می کند ز آن عشق نافرجام دیرینه
وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی ؟
کدامین شهسوار باستان می تاخته چالاک
فکنده صید بر فتراک روی جاده ی نمناک ؟
هزاران سایه جنبد باغ را ، چون باد برخیزد
گهی چونان گهی چونین
که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟
دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک برچیده ست
ولی من نیک می دانم
چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم
که او هر نقش می بسته ست ، یا هر جلوه می دیده ست
نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده ی نمناک
خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره
خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره
خوشا به حال لک لکا که خوابشون واو نداره
خوشا به حال لک لکا که لک لکن که لک لکن
با بالای سپیدشون تو آسمون پر میزنن
رها و شاد بی دغدغه هر جا بخوان سر میزنن
اوج میگیرن تو آسمون تو آسمون بی نشون
سر به هوای عشقشون از عشق پرپر میزنن
خوشا به حال لک لکا

خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره