شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

گناه دریا

بدون نظر

گناه دریا

چاپ اول ۱۳۳۵، چاپ جدید ۱۳۸۲ نشر چشمه

اشعار :
گناه دریا
نغمه ها
آتش پنهان
سرگذشت گل غم
اسیر
شباهنگ
گل خشکیده
بعد از من
پرستش
شمع نیم مرده
پرستو
آفتاب پرست
سکوت
معراج
غروب پاییز
بازگشت
آن روز شاعرم
شب های شاعر
آسمان کبود
دیوانه
چشم من روشن
دوست
ای امید ناامیدی های من
دروازه طلایی
برای آخرین رنج
گل امید
خاکستر
درد
تنها
گرفتار
پشیمان
عشق بی سامان
آرزو
آغوش
رقص
مکتب عشق
شراب
غروب نابهنگام

fmpcbk02b1 گناه دريا


سلام دریا، سلام دریا، فشانده گیسو! گشوده سیما ! همیشه روشن، همیشه پویا، همیشه مادر، همیشه زیبا !

بدون نظر

سلام دریا، سلام دریا، فشانده گیسو! گشوده سیما !

همیشه روشن، همیشه پویا، همیشه مادر، همیشه زیبا !

سلام مادر، که می تراود، نسیم هستی، زتار و پودت .

همیشه بخشش، همیشه جوشش، همیشه والا، همیشه دریا !

سلام دریا، سلام مادر، چه می سرائی؟ چه می نوازی ؟

بلور شعرت، همیشه تابان، زبان سازت، همیشه شیوا .

چه تازه داری؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !

که از سرودم رمیده شادی، که در گلویم شکسته آوا !

چه پرسی ازمن: – « چرا خموشی؟ هجوم غم را نمی خروشی !

جدار شب را نمی خراشی، چرا بدی را شدی پذیرا ؟ »

- شکسته بازو گسسته نیرو، جدار شب را چگونه ریزم ؟

سپاه غم را چگونه رانم، به پای بسته، به دست تنها ؟

خروش گفتی ؟ چه چاره سازد، صدای یک تن، درین بیابان ؟

خراش گفتی ؟ که ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟

بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته !

درین سیاهی، از آن افق ها، شبی زند سر، سپیده آیا ؟


چشم به راه

بدون نظر

چشم به راه

لب دریا، سحر گاهان و باران،

هوا، رنگ غم چشم انتظاران،

نمی پیچد صدای گرم خورشید،

نمی تابد چراغ چشم یاران


از خدا صدا نمیرسد

بدون نظر

از خدا صدا نمیرسد

ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز ب فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردنک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود
شب به خیر


لحظه‌ها و احساس

بدون نظر

لحظه‌ها و احساس

چاپ اول ۱۳۷۴، چاپ چهارم ۱۳۸۱ انتشارات سخن

اشعار :
آرزوی پاک
آه
دل افروزان شادی
هدیه دوست
از اوج
گلبانگ تو
سرود
پس از باران
سکوه روشنایی
محیط زیست
دریچه
از صدای سخن عشق
هرکه با ما نیست
بهار خاموش
ای وای شهریار
آیا برادرانیم ؟
شکار
حرف طرب انگیز
روح چمن
قصه شیرین
چراغ راه
ابر بی باران
سحرها ، همیشه
مثل باران
تا لب ایوان شما
بهاری پر از ارغوان
رازنگهدارترین
یاد کنار
عشق
بی خبر
هیچ و باد
ناگهان جوانه می کند
قهر
نوایی تازه
در کوه های اندوه
دل تنگ
خوش آمد بهار
سرود کوه
حصار
برف شبانه
بیهودگی
سحر
در بیشه زار یادها
ذره ای در نور
ترنم رنگین
درس معلم
زبان بی زبانان
لحظه و احساس
آیا …؟
به یاران نیمه راه
زبان معیار
آن سوی مرز بهت و حیرت
ای جان به لب آمده
حاصل عشق
آه ، آن همه خاک
لبخند سحرخیزان
چگونه …
… زبانم بسته ست
ای داد …
چشمان سخنگو
ای خفته روزگار

fmpcbk121 لحظه‌ها و احساس


فریدون مشیری – شاعر لحظه های عاشقانه

بدون نظر

فریدون مشیری – شاعر لحظه های عاشقانه

فریدون مشیری در سی‌ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. جد پدری‌اش بواسطه ماموریت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهیم مشیری افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسی در همدان متولد شد و در ایام جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید. او نیز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او همیشه زمزمه اشعار حافظ و سعدی و فردوسی به گوش می‌رسید. مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران بود و سپس به علت ماموریت اداری پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت.

به گفته خودش: ” در سال ۱۳۲۰ که ایران دچار آشفتگی‌هایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم. دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اینکه در همه دوران کودکی‌ام به دلیل اینکه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگی کارمندی پرهیز داشتم ولی مشکلات خانوادگی و بیماری مادرم و مسائل دیگر سبب شد که من در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شوم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت. در همین زمینه شعری هم دارم با عنوان عمر ویران “ . مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشید به شعر و ادبیات علاقه‌مند بوده و گاهی شعر می گفته، و پدر مادرش، میرزا جواد خان مؤتمن‌الممالک نیز شعر می‌گفته و نجم تخلص می‌کرده و دیوان شعری دارد که چاپ نشده است.

مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگی درگذشت که اثری عمیق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست مشغول تحصیل گردید. روزها به کار می‌پرداخت و شبها به تحصیل ادامه می‌داد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامه‌ها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما کار اداری از یک سو و کارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامه تحصیلش مشکلاتی ایجاد می‌کرد .

مشیری اما کار در مطبوعات را رها نکرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. این صفحات که بعدها به نام هفت تار چنگ نامیده شد، به تمام زمینه‌های ادبی و فرهنگی از جمله نقد کتاب، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر می‌پرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سال‌های پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه و زن روز را بر عهده داشت .

فریدون مشیری در سال ۱۳۳۳ ازدواج کرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوی رشته نقاشی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصیل را ادامه نداد و به کار مشغول شد. فرزندان فریدون مشیری، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابک (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دانشکده معماری دانشگاه ملی ایران تحصیل کرده‌اند.

مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد. سروده‌های نوجوانی او تحت تاثیر شاهنامه‌خوانی‌های پدرش شکل گرفته که از آن جمله، این شعر مربوط به پانزده سالگی اوست :
چرا کشور ما شده زیردست
چرا رشته ملک از هم گسست
چرا هر که آید ز بیگانگان
پی قتل ایران ببندد میان
چرا جان ایرانیان شد عزیز
چرا بر ندارد کسی تیغ تیز
برانید دشمن ز ایران زمین
که دنیا بود حلقه، ایران نگین
چو از خاتمی این نگین کم شود
همه دیده‌ها پر ز شبنم شود

انگیزه سرودن این شعر واقعه شهریور ۱۳۲۰ بوده است. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی به چاپ رسید (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه می‌گوید: ” چهارپاره‌هایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا. آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش کسرایی، اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به همین سبک شعر می‌گفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته ما بی‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی، حافظ، رودکی، فردوسی و … را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث می‌کردیم و بر آن تکیه می‌کردیم. “

مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی‌ همین دلبستگی طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت در شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه رادیو ایران در آن سالها داشت. ” علاقه‌ به موسیقی در مشیری به گونه‌ای بوده است که هر بار سازی نواخته می‌شده مایه آن را می‌گفته، مایه‌شناسی‌اش را می‌دانسته، بلکه می‌گفته از چه ردیفی است و چه گوشه‌ای، و آن گوشه را بسط می‌داده و بارها شنیده شده که تشخیص او در مورد برجسته‌ترین قطعات موسیقی ایران کاملاً درست و همراه با دقت تخصصی ویژه‌ای همراه بوده است. این آشنایی از سالهای خیلی دور از طریق خانواده مادری با موسیقی وتئاتر ایران مربوط بوده است. فضل‌الله بایگان دایی ایشان در تئاتر بازی می‌کرد و منزل او در خیابان لاله‌زار (کوچه‌ای که تماشاخانه تهران یا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهایی که از مشهد به تهران می‌آمدند هر شب موسیقی گوش می‌کردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نیز با فضل‌الله بایگان دوست بودند و شبها به نواختن سه‌تار یا ویولون می‌پرداختند، و مشیری که در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنیدن این موسیقی دل می‌داد.“

فریدون مشیری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امریکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت امریکا از جمله در دانشگاه‌های برکلی و نیوجرسی به طور بی‌سابقه‌ای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.

fmpcbio فريدون مشيري   شاعر لحظه هاي عاشقانه


آخر ای دوست نخواهی پرسید

بدون نظر

آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
ن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید


با پنج سخن‌سرا

بدون نظر

با پنج سخن‌سرا

چاپ اول ۱۳۷۲، چاپ دوم ۱۳۸۲ نشر آثار

نگهدار ایران
خروش فردوسی
بیدار
پیام آور بیداری
نظامی
همراه آفتاب
حافظ

fmpcbk111 با پنج سخن‌سرا


جملات برگزیده من از کتابِ خداحافظ گری گوپر. نویسنده: رومن گاری

بدون نظر

جملات برگزیده من از کتابِ خداحافظ گری گوپر. نویسنده: رومن گاری. مترجم: سروش حبیبی.

510Y0BXNWKL. SS500  جملات برگزیده من از کتابِ خداحافظ گری گوپر. نویسنده: رومن گاری

:: دانای کل: دیوار زبان وقتی کشیده میشود که دو نفر به یک زبان حرف میزنند. آن وقت دیگر مطلقا نمیتوانند حرف هم را بفهمند.
:: دانای کل: کلنات حکم پول تقلبی را دارند که به آدم قالب کرده باشند. هیچ چیزش نیست که به خیانت آلوده نباشد.
:: ال کاپون: من طرفدار پوسیدگی و هواخواه گندیدگی و مرگم. یعنی دوستدار واقعیت … برای بارور شدن مردان بزرگ کود تاریخ لازم است …
:: دانای کل از درون لنی: او به خدا اعتقاد نداشت. اما احساس میکرد به جای خدا کسی یا چیزی هست بسیار متفاوت با خدا که هنوز به داد کسی نرسیده است … آنها که به خدا معتقدند همه در دل بی خدا هستند.
:: لنی: دختر مثل تو در همه عمر فقط یک بار به تور هر کسی میخوره. وقتی هم خورد باید مواظبش باشی و گرفتارش نشی. آدم اگه مواظب نباشه حالیش نمیشه و دیوونه میشه. دیوونه عشق. ترس منم از همینه.
:: لنی: آزادی از قید تعلق. مشکل همه در پیدا کردن همین است. یعنی چطور نه طرفدار کسی باشی و نه ضد کسی.
:: دانای کل: از اصول زندگی لنی یکی این بود که وقت با چیزی مخالف است بگوید موافقم … هر قدر عقاید هر کس احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد. حماقت بزرگترین نیروی روحانی تمام تاریخ بشر است. باید در برابرش تعظیم کرد، چون همه جور معجزهای از آن ساخته است.
..
==============.

سرانجام وصال

- ولی آخه چرا جدا بشیم؟ ما می تونیم تمام عمر با هم خوشبخت باشیم.
- وقتی دو نفر این جور که تو می گی به هم بچسبن عاقبت کارشون به اونجا می کشه که اتومبیل و خونه می خرن و کار و کاسبی و بچه و این جور چیزها راه می اندازن. اون وقت دیگه رابطه شون عشق نیست. اسمش می شه زندگی.


خداحافظ گاری کوپر

بدون نظر

خداحافظ گاری کوپر

الان میخوایم به بررسی کتاب خداحافظ گاری کوپر بپردازیم .

بی شک خداحافظ گاری کوپر از رومن گاری یکی از معروفترین و بهترین آثار این نویسنده بزرگ است . البته این کتاب در ایران معروفترین اثر وی بشمار میرود . داستان یک پسر آمریکایی است که در بند افکار نهیلیستی و پوچگرایانه است .

همونطور که گفتم اصلا قصد ندارم داستان را تعریف کنم ، چون این اثر رومن گاری نیز مانند دیگر اثر های او سبکی خاص دارد و در انتهای داستان خواننده را شوکه و غافلگیر میکند . البته در این اثر نمی توانم بگویم که خیلی خوب این کار را انجام داده است . می توانست داستان را بهتر تمام کند . البته اینگونه هم عالی است (به نظر من)

متاسفانه داستان یکپارچگی لازم را ندارد . برخی این موضوع را بر عدم تسلط نویسنده دانسته انند . ابتدا داستان را در قسمت اول کتاب شخصی تعریف میکند که اصلا خودش را معرفی نکرده است . اما به یکباره در فصول بعد روند تعریف داستان تغییر می کند .

قسمت اول داستان یک شاهکار واقعی است . در کل میشود در ردیف داستان های اجتماعی – سیاسی – عشقی قرارش داد .

کتاب موجود در بازار ایران توسط انتشارات نیلوفر و ترجمه سروش حبیبی منتشر شده است .

ترجمه این اثر بسیار خوب بود و من واقعا لذت بردم . ترجمه روانی دارد .

در باره این اثر باز هم بحث خواهیم کرد .

راستی کتابی که من دارم و کلا در بازار هست نه مقدمه داره و نه نوشته ای پشت جلد و فکر کنم این مشکل از ناشر باید باشه

این کتاب مخصوصا در فصل اول سخنان جالبی داره همراه با یک طنز زیبا که مخصوص ر.گ است .

در ادامه قسمت هایی از متن کتاب را هم قرار میدهم


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes