شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

صبر سنگ

بدون نظر

صبر سنگ
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ‚ شب میعاد
زان اطاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
سالها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟

بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم


در غروبی ابدی

بدون نظر

در غروبی ابدی 

روز یا شب ؟
نه ای دوست غروبی ابدیست
با عبور دو کبوتر در باد
چون دو تابوت سپید
و صداهایی از دور از آن دشت غریب
بی ثبات و سرگردان همچون حرکت باد
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
دل من می خواهد با ظلمت جفت شود
سخنی باید گفت
چه فراموشی سنگینی
سیبی از شاخه فرو می افتد
دانه های زرد تخم کتان
زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند
گل باقالا اعصاب کبودش را در سکر نسیم
می سپارد به رها گشتن از دلهره گنگ دگرگونی
و در اینجا در من ‚ در سر من ؟
آه …
در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ
و نگاهم مثل یک حرف دروغ
شرمگینست و فرو افتاده
من به یک ماه می اندیشم
من به حرفی در شعر
من به یک چشمه میاندیشم
من به وهمی در خاک
من به بوی غنی گندمزار
من به افسانه نان
من به معصومیت بازی ها
و به آن کوچه باریک دراز
که پر از عطر درختان اقاقی بود
من به بیداری تلخی که پس از بازی
و به بهتی که پس از کوچه
و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها
قهرمانیها ؟
آه
اسبها پیرند
عشق ؟
تنهاست و از پنجره ای کوتاه
به بیابان های بی مجنون می نگرد
به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش
از خرامیدن ساقی نازک در خلخال
آرزوها ؟
خود را می بازند
در هماهنگی بی رحم هزاران در
بسته ؟
آری پیوسته بسته بسته
خسته خواهی شد
من به یک خانه می اندیشم
با نفس های پیچک هایش رخوتناک
با چراغانش روشن همچون نی نی چشم
با شبانش متفکر تنبل بی تشویش
و به نوزادی با لبخندی نامحدود
مثل یک دایره پی در پی بر آب
و تنی پر خون چون خوشه ای از انگور
من به آوار می اندیشم
و به تاراج وزش های سیاه
و به نوری مشکوک
که شبانگاهان در پنجره می کاود
و به گوری کوچک ‚ کوچک چون پیکر یک نوزاد
کار …کار؟
آری اما در ‌آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا میجود آرام ارام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و سر انجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایقی در گرداب
و در اعماق افق چیزی جز دود غلیظ سیگار
و خطوط نامفهوم نخواهی دید
یک ستاره ؟
آری صدها ‚ صدها اماا
همه در آن سوی شبهای محصور
یک پرنده ؟
آری صدها ‚ صدها اما
همه در خاطره های دور
با غرور عبث بال زدنهاشان
من به فریادی در کوچه می اندیشم
من به موشی بی ازار که در دیوار
گاهگاهی گذری دارد !
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
در سحرگاهان در لحظه ی لرزانی
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد
من دلم می خواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
من دلم میخواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم می خواهد
که بگویم نه نه نه نه
برویم
سخنی باید گفت
جام یا بستر ‚ یا تنهایی ‚ یا خواب ؟
برویم …


گریز از ماهی | آرش توکلی

بدون نظر

گریز از ماهی | آرش توکلی

زیر نور تیر برق در سیاهی بی کران آسمان که به درونِ چاه عمیقی می مانست ، باران از هم باز می شد و با شتاب از آسمان می گریخت و سراسیمه و پراکنده به زمین می خورد انگار قطرات آب از ماهی معلق در آسمان پیشی گرفته باشند و روی پالتوی مشکی که همین زمستان پارسال خریده بودم و مرد برتن داشت،با رد خیسی گم شوند، مردی با لبهای کلفت و گوشتالویی که در همان نظر اول می شد فهمید تنها برای فحش دادن بازو بسته می شوند، نا آرام،زیر پنجره اتاقم پشت در آهنی خانه ام ایستاده است و چنانکه یکسره زنگ را فشار می دهد وگاهی به در می کوبد هراسان به این سوی و آن سوی خیابان می نگرد ، شب زیر باران وهمناک تر از همیشه است،نه غافلگیرکردن باران بهاری و نه صدای شلیکی که در شهر پیچیده بود نتوانسته بود که شلوغی سیزده بدر را به خانه هایشان باز گرداند همین هم شاید بر ترسم می افزود،نمی خواستم در راباز کنم،چرا باید دررا باز می کردم، اگر کسی او را دیده بود چه می کردم،به پسرم که آرام در آغوش مادرش به خواب رفته است، نگاه می کنم، باید به او رحم کنم ،دلیلی نمی بینم که در راباز کنم،من از همان اول هم به او گفته بودم ،گفته بودم که با تصمیمش مخالفم.حالا تنها پشت پرده این پنجره -رو به این خیابانهای خاموش- که انگار آن را بردیواره چاهی کنده اند.پنهان شده ام ،او مرا نمی بیند،خیلی چشمش کار کند، پشت پنجره ،این تنگ ماهی را ببیند که ماهی امسال عید، درآن با چشمهای بازش به ما خیره شده و یا شاید خواب مارا می بیندو لبهایش برای تنفسی ناگزیر بازو بسته می شوند.
می گفت:
- فقط امشب رو خونت می مونم.
میدانستم اصلش هم همین امشب است،مطمئنا امشب تمام شهر را دنبالش می گشتندو اگرکسی را که پناهش داده بود می یافتند، اعدامش می کردند،به او گفته بودم من با کشتن هر کسی مخالفم ،حالا طرف هرچقدر هم که جلاد بوده باشد،اما طاقت دیدن این حالش را هم نداشتم،اینگونه که زیر باران خیس شده بود کسی شجاعتش را نمی دیدونمی فهمید که این همان دلاوری است که بردیوارهای عمودی می راند، عین پرنده کوچک آب کشیده ای شده بود که دل هر رهگذری را می سوزاند،
- یادت نیس چه کسایی رو از ملت گرفت،هرکدومشون یه دنیا بودن، همه اشون مخ!
یادت نیس کفن می پوشیدند و توی خیابون با چند تا چماقدار راه می افتادن و همه دکه های روزنامه فروشی رو می سوزوندن یادت نیست کتاب فروشی رضارو آتیش زد و ده سال خونه نشین اش کرد!؟از سر این خیابون تا ته اش جهنمی درست می کرد که تمام اعضای بدن آدم مثل بید می لرزید.فریاد می زدن و شعار می دادن و تمام خیابونو به آتیش می کشیدن،ما ترسو نبودیم ، بودیم!؟ اینو باید بفهمه!کی جرات داشت با ما اینکارو کنه؟سزای کله شقی اش رو باید ببینه!چرا نمی خوای بفهمی که اونا به ما نارو زدن!تو همه چیزرو فراموش کردی!
گفتم:
-نه ،خوب یادمه،فراموش نکردم!هیچ چیزرو! همه چیز خوب یادمه، اون بامن همکلاس بود،ریاضی اش خیلی خوب بود،زبانش هم عالی بود اصلا کله اش کار می کرد،تو راه مدرسه یه مغازه بود که از این صفحه های گرامافون می فروخت همه اش از اون تو صدای مرضیه می اومد سنگ خارا توی صداش زنگ می زد!از اونجا که می گذشتیم گوشهایش رو می گرفت حرومزاده می گفت صدای زن حرومه! ما بهش می خندیدیم، تا ازاونجا رد شیم،گوشهاشو نگه می داشت!می خوام بگم خریتش هیچ ربطی به انقلاب نداشت! وقت می گذاشت و میومد خونه امون و به من فیزیک یاد می داد!مفت و مجانی!می بینی ؟می بینی همه چیز خوب یادمه!
-می دونی چه حکم اعدامهایی صادر کرد؟چه شکنجه هایی کرد؟خواهر رضارو یادته …سپیده رو می گم،.حیف نبود!؟ حالا از اون چی مونده؟شبی هزار تا قرص و زهروماردیگه می خوره تا خوابش ببره تازه یه دلیلی داشته که نکشتدش یه دلیل کثیف!،مگه چند تادختر عین اون تو شهر بودن؟…حالا شعورش هیچی زیباییشو بگو؟…. اما خوشم اومد ازش… میگن تو بازجویی اش یه کشیده آبدار خوابونده زیر گوشش!میگن با صندلی توی صورتش کوبیده بود میگن هنوزم رد زخمی که پایه صندلی روی دماغ کج اون عوضی انداخته رو توی صورتش می شه دید.
–آره میگن،میگن!اما اینا دیگه گذشته!حالا دیگه نمی خوام به چیزی فکر کنم دیگه همونقدر از لنین بدم می یاد که از شریعتی!اصلن کاری به کارشون ندارم!بدون همه ی اینا بهتر می شه نفس کشید!
-دروغ میگی! تو از بچگی ات هم همینطور بودی،واسه ترست همه چیزو توجیه می کردی!همیشه وسطش جا می زدی!سیزده روز عید که تموم می شد حوصله ات از ماهی توی تنگ هم سر می رفت و می انداختی اش توی چاه!

این یکی را راست می گفتی،سیزده بدر که می رسید تنگ ماهی را برمی داشتم و می رفتم سرچاه خانه امان!دیگر عین آن روزهای آخر زمستان که با اشتیاق خریده بودمش،دوستش نداشتم،ماهی کاهلی که با صدای توپ-برخلاف افسانه هایی که مادرم تعریف می کرد- هیچ عیدی از آب بیرون نمی پرید و همیشه با آرامشش در انتظارم می گذاشت،طوریکه ثانیه های آخر و اول هرسال را در انتظار بیرون پریدنش حرام می کردم،آنوقت ماهی را با همه آب اطرافش در چاه می ریختم،دوست داشتم ماهی از آب پیشی بگیرد در سقوط و رسیدن به آب و چرخ زدنهای پیاپی در حلقه چاه، اماچاه تاریک بود و هیچوقت نمی شد ببینی که کدام یکی اشان اول می رسند،نمی شد بفهمی که در سقوطِ این بار، ماهی سنگین تر است یا مایه حیاتش که تمام زندگیش را در برگرفته است و حال درپراکندگی قطراتش به سقوطی ناچار تن داده است! می خواستم بدانم که آیا این سقوط را به پای عمر ماهی می نویسند یا عمرمن!؟زندگی در پرت شدنی که به یک خواب کوتاه می ماند! راستی چه بر ماهی می گذشت در آن ثانیه ها که تنها وزن سبک درونش فرمان می داد!چه می فهمید وقتی که جان ظریفش را در ناخودآگاهی سقوط،پیچ و تاب می داد؟می دانم که تو هم از همان موقع بود که طراوت سرعت را در مقابل آرامش ذاتی ماهی دوست داشتی و آنرا می پرستیدی ،اصلا مگر می شد به این سرعت ناچار دل نداد و خیره نشد؟احساس می کردم حتی خدا هم خوشش می آید، آرامش ماهی را در موقعیتی مغایر با آهستگی ذاتی اش قرار دهم وآنوقت تماشا کنم جدال ناگریزش را،

به او گفتم:
-همه چیز تغییر می کنه ،حتی همین چاه خونه که ماهی عید هر سال رو از ما می گرفت و یکسال بزرگترمون می کرد!اونموقع،دو سه سال بیشتر نداشتم ،سالهای فیروزه ای رنگ هرآدم همون سالهاست،همون سالها که نمی گفتم نمیشه فهمید! خوب می پاییدم ببینم ماهی از آب جلو میزنه یا قطره های پرخروش آب از ماهی،اینا مال قبل از اونه که تو بری و توی اون چاه فریاد بکشی،اون دختره همسایه امون یادته؟ همیشه لباس عروس کوتاهی می پوشید عین فرشته هایی بود که توی کتاب مقدس با رنگ و روغن کار شده باشن اما اسمش فریماه بود….خدای من! یعنی اون الان کجاست؟ یادته ،یکروز تو عالم کودکی بین همه بچه های هم محل، آروم بهش نزدیک شدم ودامن کوتاهش رو بالا زدم،خم شدم و خوب نگاه کردم، فقط می خواستم بدونم اون پایین چه خبره؟ نمی دونم حالا فکر می کنم اینم از اون هوش ذاتی آدمه که خوب بو می کشه ،یا شایدهم عین بی اختیاری ماهی توی سقوطه،بچه ها همه به من خندیدن!اما دختره نخندید،همونطور ایستاد و تکان نخورد، می خواستم بدونم اون پایین چه خبره!ای کاش همونقدر احمق باقی می موندیم،همونقدر باهوش!اما واسه تو معنی ها تفاوت داشت حتی همین چاه هم یه معنی دیگه می داد برای تو !تو اصلن چند سال بعد چاه رو توی خونه امون دیدی،وقتی که تازه صدات دورگه شده بود و مامان بهت گفت که واسه اینکه صدات مردونه بشه باید توی چاه فریاد بکشی!می بینی همه چیز واسه تو فرق داشت!همه چیز!
با لبهای کلفتت خندیدی و گفتی:
-مطمئنم که ماهی ات رو ترسوندم ،صدام خروسک گرفته بود و همه مسخره ا م می کردن !از تو چه پنهون که اون سالها فریماهِ تو هم لخت و عور به خوابم می اومد،صبحها حلوای کاچی وعسل می خوردم که کمرم سفت بشه اونوقت سرم رو توی چاه می کردم و از ته دل فریاد می کشیدم:
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآ….
حق با مادر بود یه چیز ترد و فیروزه ای رنگ عین کودکی همیشگی تو،توی صدام می شکست،ماهی توی اون حلقه تندتر چرخ می زد و همه همسایه ها صدای مرد شدنم رو می شنیدن!
-اما من! من در همون روزهای پرغوغا و پرفریادت تو فکر یکی بودم که توی سالهای فیروزه ای رنگم گم شده بود،شبا می رفتم و کنار اون چاه می نشستم و به عکس ماه خیره می شدم که می افتاد توی چاه لابد در راه یکی از چرخ زدنهای ماهی سالهای پیش،که دیگه در اون سیاهی نمی دیدمش اما حتما توی اون سیاهی بود!نبود!؟می بینی ما زمین تا آسمون باهم تفاوت داریم ،زمین تا آسمون باهم فاصله داریم عین اون ماه و ماهی کنارهم بودیم اما خیلی فاصله داشتیم باهم!تو حتی نمی دونی که من تو فکر کی بودم!؟ می دونی؟
یادته مدرسه امون از خونمون خیلی فاصله داشت، یکی از رعیتهای پدرم هر روز می اومد دنبالم!منو می انداخت توی یه زنبیل و روی کولش می گذاشت تا به خونه برسونه ،اونروزا کولیهای زیادی به شهرمون می اومدن با لباسهای رنگارنگ!یکی اشون خرس سبزِ مریضی رو-اصلش سیاه بود اما رنگش کرده بودند- می آورد و نمایش می داد ،یکی اشون کمانچه می زد و میمونِ قرمزرنگ رو می رقصوند جوونتر که شدیم کتاب میاوردن!کتابهای جلد سفید! مادرِماکسیم گورکی رو یادته که چند دور با هم خوندیم وچقدر دیدیم که مادرمون شبیه اش نبود!
اما اون روزکه میگم یه پهلوون اومده بود همه اشون هم بساطشونرو کنار مدرسه پهن می کردن آخه از ماها کنجکاوتر کسی توی شهر نبود ا ماها خیلی چیزارو ندیده بودیم،دنیامون کوچیک بود شاید، دوس داشتیم حیرت کنیم یعنی همینو می خواستیم که یکی حیرونمون کنه!بچه ها و بزرگترها دورش جمع شده بودن عین آدمهایی که الان دور تو جمع می شن و از بالا به شجاعتت نگاه می کنن!به سختی حلقه رو کنار زدم و تو رفتم ،پهلوون هیکل اونچنانی نداشت،اما دستاشو بازمی کردو توی حلقه جمعیت چرخ میزد و نعره میکشید صداشم کلفت نبود اما سبیلای کلفتی داشت، روی بازوهاش خالکوبی فیروزه ای رنگ مرده ای بود،اژدهای پوسیده ای رو به یاد آدم می انداخت، زنجیرو دور بازوش می بست و رجز می خوند،وردستش هم هفت دور پیاله رابین جمعیت می چرخوند وپول جمع می کردآن وقت پهلوون،تازه، زور آخرو می زد،صورتش سرخ می شد و نفس کشدارش سبیلهاشو هوا می داد،ملت صلوات می فرستادن ،عین کاری بود که الان تو می کنی، بساطی که تو پهن می کنی روی اوون دیوارهای چوبی!معرکه ای که تو بپا می کنی!
همه آدمها از پهلوونی اش کیف می کردن!اما خب چن نفرهم دورو ورم بودن که می گفتن زنجیرش قلابیه، یه خال جوش زده رو هر کدومشون،همیشه این آدما پیدا می شن!اما من با چشمای خودم دیدم که زنجیرش سالم بود،خلاصه اونقدر سرگرمش شدم که نفهمیدم کی معرکه تموم شد اومدم دم در مدرسه اما کسی دنبالم نیومده بود،لابد وقتی سرم گرم معرکه بود فرستاده پدرم دنبالم اومده بود و توی شلوغی آدما، نتونسته بود منو پیداکنه و به خونه برگشته بود،خیلی ترسیده بودم حتی خیلی بیشتر از همین الان که تو داری مدام به در خونه ام می کوبی!اونروز با خودم فکر کردم که دیگه هیچکس منو پیدا نمی کنه؟دیگه کسی منو نمی شناخت،من هرروز توی زنبیل، خوابم می برد و راه خونه رو نمی دیدم ،حواسم به راه خونه نبود!
کنار در مدرسه وایسادم و گریه کردم اونقدر شدید که گریه نمی ذاشت حتی نفسم بالا بیاد،همه می گذشتن و انگار هیچکس منو نمی دیدتو هرگز اینقدر تنها نشدی…آدم با دشمنش باشه و تنها نباشه.فقط یکی باشه که بشناسدش دلم مادرمو می خواست…کم آدم توی این موقعیت قرار میگیره ،شاید فقط در بچگی! اونم وقتی که گم می شه،اونموقع تازه می فهمه حقیقت چیه،سخته آدم گم شدنشو بفهمه ،تنهاییشو!اونهم اونقدر زلال! فهمیدنای اون موقع زلال بود!انگار یکی هست که تا بچه ای هواتو داره و زندگیتو جمع و جورمی کنه بعد که ولت کرد یکدفعه پخش و پلا می شی بین آدمها!اونوقت می شنوی صدای زِرِ اونهاییرو که میگن زنجیرش قلابیه!یکی میشه من، یکی میشه تو، یکی میشه دشمنت!
اما اون موقع من فقط ترسیده بودم! از زلالیِ سرد اون تنهایی که باراولم بود تجربه می کردم می ترسیدم،یکدفعه بین اون همه ناشناس، یه دستی آروم سرمو نوازش کرد،یه دستِ سفید که ردخون رو توی رگهاش،می تونستی ببینی،جوشش رودخونه آبی رو برسینه بلور،نگاه کردم یه زن جوون بود،اون منو نمی شناخت اما مهربون بود!دستاش عطر می داد،عطر نمی دونم چی…ولی عطرِ عطر بود دیگه هیچی ازش یادم نیست،فقط می تونم بگم زیبا بود چه جوری زیبا بود؟ نمی دونم!نشونی خونم رو پرسید سفید بود مثلِ ماه بود! عین اون دیگه من زن ندیدم،انگار فریماه بزرگ شده باشه!زنم وقتی که باهم آشنا شدیم شبیه اون بود اما از وقتی با همیم، میبینم که اون نیست!یعنی گاهی وقتها هست بیشتر وقتها نیست!اسممو پرسید و فامیلیمو!
دستش داغ بود دستمو گرفت و منو و به خونه رسوند، اونروز من عین کورها شده بودم،اگه دستمو ول می کرد می خوردم زمین!اما عجیبه! اون دم در منو بوسید وگفت:
- چشات عینه آینه است پسر کوچولو و چقدر هم غمزده است
بعد هم خداحافظی کرد و رفت! از اونموقع ولم نکرده اون زن!توی اون چاهی که تو فریاد می کشیدی من اونو می دیدم هر شب!اونی که به چشای کورم می گفت عین آینه است!عینه آینه پسرکوچولو!خیلی حیف شد خیلی حیف شد،خیلی ، خیلی!باید دستاشو همونموقع می بوسیدم!
-می دونم!می دونم کیو می گی!،عینه سپیده بود، فرزبود و پرنشاط، ملت که جمع می شدن جلدی توی شلوغی کاغذا رو پخش می کرد،من که وارد گود می شدم اول موتورو روشن می کردم و کمی گاز می دادم جمعیت بالای سرم از غریدن موتور کیف می کردن،معرکه هام از معرکه پهلوونی که میگی شلوغتر بود،بالارو که نگاه می کردم، ملت که صورتمو می دیدن کلی کف می زدن واسم!موتورو روشن می ذاشتم و خودم می رفتم بیرون یه نخ سیگار می کشیدم تا جمعیت زیادتر بشه و سپیده کارشو تموم کنه!بیرون از گود اون چاه، موقع سیگارکشیدن هیچکس منو نمی شناخت و برام کف نمی زد اما توی گود..اول مثل اون پهلووون توی گود روی زمین صاف چرخ می زدم وگاز می دادم و سرعت می گرفتم ،موتور و من نعره می کشیدیم ،بعد فرمون می دادم و از سطح شیبدار تا دیوارهای چوبی عمودی اون چاه بالا می اومدم هر از گاهی هم اوج می گرفتم تا اون بالا،تا نوری که از لای سقف حصیری استوانه می اومد! صورتمو بالا می آوردم و اشتیاق آدمارو می دیدم،دیگه بالا و پایین فرقی نمی کرد،همه چیز تبدیل می شد به یک سیاهی که عین سرمه روی چشمات کشیده می شد،رنگها باهم قاطی می شدند و می شد تنها یه رنگِ پرسرعت! گاهی هم باد حصیری رو که بالای اون استوانه چوبی بسته بودیم کنار میزدو نور توی چشمم می خورد،اونموقع باید حواسمو جمع می کردم که با یه فرمون الکی نیفتم وسط گود! نگاه می کردم ودستهای بچه هایی رو که پول می دادن نشونه می گرفتم و میرفتم بالا و با جیغشون پول رو از دستشون می قاپیدم!نمی دونم از چی کیف می کردن ، از ترس،از غرش غیر طبیعی موتور یا از لرزوندن دیوارها زیر پاهاشون،می ترسیدند و کیف می کردن! سرعت که می گرفتم یه چیزی منو محکم می چسبوند به اون دیوارهای عمودی،دیوارهای عمودی اون استوانه چوبی بی احساس ،اون چاه!نیرویی نامرئی که نمی ذاشت بیفتم از اون دیوار مرگ آور!همون خال جوشهایی که روی زنجیر پهلوون بود و تو نمی دیدی!می ذاشت که من اوج بگیرم و شجاع بمونم!فرق کنم با آدمهایی که دورم وایسادنو واسم کف میزنن شبیه یکی بشم که اغلب نیستم! اینو به اون کثافت هم گفتم سرعت و شجاعت باهم رابطه دارن!
اولین باری که رفتم بازجویی گفتن آقای حقیقت توی اتاق منتظرتونه! چشامو باز کردن دیدم خود نامردش بود لعنتیها هزار تا اسم دارن یه عینک مشکی زده بود و لاغر تر از گذشته بودبا ااون دماغِ کجش!عین مرتاضا شده بود، انگار هرگز منو نمی شناخت خشک و رسمی با من حرف زد هر چه خواستم اون دورانو یادش بندازم اصلن راه نمی داد!می خواس خردم کنه!یه لبخندِ موذی روی لبش بود:
می گفت شنیدم مست می کنی و سوار موتور می شی!؟
گفتم :واسه همین منو آوردی اینجا؟!مست می کنم تا سبک بشم و گریز از مرکزم کمتر بشه بلکه از شرم راحت شی!این که ساده اس وتازه هم به نفعتونه! عجیبه اینو نفهمی!فیزیک رو که شمایادم دادی حاجی!
به من گفت سبکم نشی،مرکز تفت می کنه بیرون!
عینِ سگ دروغ می گفت!گاز که می دادم روی دیوارها،همه ته دلشون خالی می شد ،تمام استوانه می لرزید!من دیوارا رو هل می دادم کنار،اصلن مرکز هم همدستم بود وزن من و مرکز و سرعت با هم دیوارارو هل می دادیم ،مگه نه؟!همون وزنی که اگه گاز نمی دادم با سر منو می کوبوند وسط گود،همون وزنِ سقوط آور! اما حالا دیگه دلم نمی خواد تنها، بکشمش، حیفه اگه همینجوری بمیره دلم می خواد هرجوری هست اینو تو کله اش فرو کنم،می خوام بفهمه که دروغ میگه!دلم میخواد بدزدمشو و اونوقت یه بطر عرقو به زور توی حلقش خالی کنم ،اصلا تو مزه ی عرقو چشیدی که اینطوری حرف میزنی نامرد؟ این همه یقینو از کجا می آری بزدل؟
نچشیده! دروغ میگه! می دونم اگه بچشه مست میشه، خوبم مست میشه! دروغ میگه!اگه دروغ نمی گفت سپیده رو می کشت!؟اصلن چرا سپیده رو نکشت ؟!مگه حکمش اعدام نبود چرا به سپیده اون پیشنهاد بی شرمانه رو داد!
ماهی در تنگ شیشه ای تکان نمی خورد ،اما ما ناآرام بودیم،ناآرامتر ازهمه آن سالها،نباید می گذاشتم ماهی امسال در این غوغای شبانه امان خوابش ببرد،باید پسرم و سپیده را که با هزار قرص و زهرمار دیگر خوابش برده بیدار کنم و با هم برویم پای چاه،پسرم آرام در آغوش سپیده خوابیده است و دستهای شفاف سپیده که رد خون را می توانی زیر سفیدی پوستش ببینی به نوازش روی صورتش مانده است ،صورتی با چشمهای غمزدهِ آینه ایش و دماغ کج اش و لبهایی کلفت و گوشتالو،دیگر سیزده روز،تمام است، باید بیدارشان کنم و باهم برویم سرچاه باید باهم ماهی را بیندازیم توی چاه و خوب نگاه کنیم که ماهی از آب زودتر می رسد یانه!می خواهم امشب باز به چرخهای نادیدنی ماهی در چاه خیره شویم!
-حتم دارم که ماهی هنوزم عاشقه اینه که باباله های رویایی اش چرخ بزنه و چرخ بزنه و گازبده و از دیوارای سنگی چاه بیاد بالا!بیاد بالا تا خودخود ماه!تا خود خود ماهی که افتاده توی چاه!
پنجره را باز می کنم ،سپیده کنارم است،کنار ماهی،پسرم تنگ ماهی را دستش می گیرد و همانطور که سرش را از پنجره ای که گویی بر دیواره چاهی کنده اند، بیرون می برد، به تو که بی تاب آن پایین ایستاده ای، نهیب می زند:
-بابا،ما داریم ماهی رو می اندازیمش توی چاه، خوب نیگاه کن ،
خوب نگاه کن و بگو اون پایین چه خبره!؟


گنجشک های آن خانه / رسول آبادیان

بدون نظر

گنجشک های آن خانه / رسول آبادیان

دیوار تا سقف آسمان رفته، شک نمی‌کنم که دل آخرین سنگ‌هایش به آسمان چسبیده…
فقط صدای آوازهای گنگی که عصرها هنگام بازی لی‌لی زمزمه می‌کند مانده.
گنجشکهامان هم مانده‌اند…
بارها در همین حالت گنجشکی فضله‌اش را میان ابروهایم نشانه رفته و موفق شده اما تا حالا حتی از خودم هم خجالت کشیده‌‌ام که بگویم بی‌تربیت‌ترین‌هاشان صدها بار میان لبهایم را نشانه رفته‌اند و موفق شده‌اند یا نشده‌اند…
به هر حال گنجشک‌های درخت او زیباتر بودند و اگر می‌خواست بازنده شرط زیاد و کم گنجشک‌های روی ساقه نازک درختم و درخت‌اش می‌شدم…
هنوز سر و صدای در هم گنجشک های درخت اش گوشنواز ترند…
توپ رنگارنگ پشمالو به هر چه انتظار پایان می‌دهد. دلم هری پایین می‌ریزد. برش می‌دارم به سبکی پر قوست. می‌بویم و می‌بویم و می‌بویمش و با یک جست سر دیوار و مثل یک جنس شکستنی تحویل می‌دهم و دوباره و دوباره میان تنه تنومند درختم و دیوار دراز می‌کشم و صد توپ پشمالوی رنگارنگ به حیاطمان می‌آیند و من صدتا می‌شوم و می‌بویم و می‌بویم و می‌بویمشان و با یک جست…
سینه برآمده یکیشان نوک مگسک است،‌ بگذار بزنمش. تشخیص گنجشک‌های درخت او که مهمان درخت منند کار سختی نیست. تفاوت شاخ و برگ‌های درهم تنیده دو درخت که به زور از میان سقف آسمان و دیوار بیرون زده‌اند مثل روز روشن است…
شاخ و برگ‌های درخت ها همدیگر را بغل گرفته‌اند… بغل گرفته اند و می‌بوسند همدیگر را مثل پدرهامان…
به تلألو نور خورشید نگاه می‌کنم که حالا از لای برگ های درخت هامان چشمهایم را می‌زند و برق چشمهایش چشمهایم را می‌زند و نور پاشیده بر بال و پر گنجشکهایش با ساقه های نازک براق درخت اش در هم تلاقی می‌شوند…
گنجشکهایش می‌دانند که با تیر نمی‌زنمشان . مثل اینکه این یکی شیطنتش گل کرده و هی می‌آید تا نزدیک چشمهایم وهی در لای برگ ها گم می‌شود و گم می‌شود و گم می‌شود و دیوار هی بالا می‌رود و سقف آسمان را فشار می‌دهد و باز بالا می‌رود و … ساقه نازک درخت در دستانش و دستانم.
بشمار یک، دو، سی و پنج… شصت … صد و می‌خندند پدرهامان.
صدای آواز آرام هنگام بازی عصرانه لی لی ، یک جوانه،‌ دو جوانه، می‌خندند پدرهامان…
می‌آید تا نزدیک چشمهایم و هی در لای برگ ها گم می‌شود و گم می‌شود و من نمی‌زنمش. توپ‌اش را با پا نمی‌زنم می‌ترسم بشکند. فضله ای به هوای میان ابروهایم سرازیر می‌شود، سرم را می‌دزدم…
سرم را می‌دزدم از مسیر سنگ تیر و کمان لندهوری که عصرها وقت بازی لی لی اش می‌آید… سینه ‌اش یکیشان نوک مگسک است. فقط یک حرکت کوچک انگشت اشاره ام کافی است هک خون از میان ابروهایش بزند بیرون و دسته تیر و کمان‌اش سرخ شود…
سینه یکیشان نوک مگسک است. راست می‌گوید ؤ‌من که عرضه زدن یک گنجشک را هم ندارم غلط کرده ام خرج روی دست‌اش بگذارم…
اما باز می‌گویم و می‌گویم و می‌گویم که برای زدن گنجشک نمی‌خواهم‌اش…
میان ساقه نازک درختم و دیوار، راست می‌گوید جای بازی و استراحت نیست این جا توی این گرما.
ساقه جوانه باران است چه می‌دانست پدرم؟…
میان تنه تنومند درختم و دیوار… راست می‌گوید جای خستگی در کردن و دراز کشیدن نیست این جا توی این سرما.
درخت گنجشک باران است چه می‌داند مادرم؟…
بیچاره دیگر از سن و سال‌اش گذشته که یواشکی بیاید و کنارم دراز بکشد و یک چشمی مسیر نگاهم را تا نوک مگسک دنبال کند و سری بتکاند و غم از دست رفتن مشاعرم را بخورد . ساقه درخت هی نازک می‌شود بعدش تنومند می‌شود و مادر چشمهایش سرخ می‌شوند. چشم‌های مادر سرخ می‌شوند چون اصرار دارد ثابت کند دیوار کوتاه است و داد بزند که چه مرگیم شده و من می‌گویم دیوار تا سقف آسمان رفته و باز چشمهایش…
و من از درخت هامان بگویم و نشان‌اش بدهم درخت ها را و او هاج و واج فضای خالی مورد ادعایم را با دستان لرزانش لمس کند و چشمهایش سرخ شوند و اشک گونه‌های چروکیده‌اش را بپوشاند و بازاری از پا نگرفتن آن ساقه‌های بی‌جان بگوید و بگوید که من چشم و چراغ خانه‌ام. بعد به ریش و موی بلندم گیر بدهد و چشمهایش سرخ شوند و زار بزند و وقتی گنجشکهای براق را با اشاره نشان‌اش می‌دهم دست ها را به سینه بکوبد و رو به آسمان بپرسد که من تقاص کدام گناه کبیره‌ام؟…
و من باز ازشاخه‌های در هم تنیده بگویم و از دیوار و چشمهایش سرخ شوند و باز سرخ شوند و…یک روز صبح ‌‌بمیرد . بدون آنکه موفق شوم وجود درخت و دیوار و گنجشکهای آن خانه را به او اثبات کنم…
دیوار تا سقف آسمان رفته، شک نمی‌کنم که دل آخرین سنگهایش به آسمان چسبیده ،‌فقط صدای آوازهای گنگی که عصرها هنگام بازی لی لی زمزمه می‌کند مانده.
خوشحالم که چشمهای آن لندهور دیگر هنگام بازی نمی‌بینندش…
دومین تیر تفنگم ، بشمار یک ،‌ دو… سه… سی، شصت، شصت،‌شصت، شصت سال است که توی لوله زندانی است. من که عرضه…
سینه یکیشان نوک مگسک است . می‌داند که نمی‌زنمش. اما این بار اشتباه می‌کند تا نزدیک صورتم می‌آید و دوباره لای شاخ و برگ‌های درخت هامان گم می‌شود و گم می‌شود و…
ماشه را فشار می‌دهم … میان ابروهایش ، تیر و کمان‌اش سرخ می‌شود.
ماشه را فشار می‌دهم … باز هم ….
مادر سال ها پیش از کجا می‌دانست که می‌گفت دیگر زنگ زده و باید بیندازمش دور؟…


باز در چهره خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت

بدون نظر

F.Ahovan1 باز در چهره خاموش خيال خنده زد چشم گناه آموزت

باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش توفان بود

یاد آنشب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند بجای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آئی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند برجانت


آفتاب می شود

بدون نظر

آفتاب می شود 

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود


من عاشق آدم های پولدارم —– سیامک گلشیری

بدون نظر

من عاشق آدم های پولدارم —– سیامک گلشیری

انگشت‌ اشاره‌اش‌ را فشار داد روی‌ دکمة سیاه‌رنگ‌ روی‌ دستگیره‌. شیشة سمت‌ راست‌ ماشین‌ که‌ تا نیمه‌ پایین‌ رفت‌، انگشتش‌ را برداشت‌. سرش‌ را برد طرف‌ شیشه‌. به‌ مردی‌ که‌ نشسته‌ بود پشت ‌فرمان‌ بی‌ ام‌ وی‌ انگوری‌رنگ‌، گفت‌: «شما دارین‌ می‌رین‌؟»
مرد نگاهش‌ کرد. گفت‌: «تازه‌ اومده‌یم‌.»
و لبخند زد. مرد دکمة‌ مستطیل‌شکل‌ را فشار داد و شیشه‌ بالا رفت‌. به‌ اطراف‌ نگاه‌ کرد. آن‌طرف‌ خیابان‌، مقابل‌ پارک‌، کیپ‌تاکیپ ‌ماشین‌ پارک‌ شده‌ بود. برگشت و چشمش‌ به‌ پژوی‌ جی‌ ال‌ اکس‌ نقره‌ای‌رنگی‌ افتاد که‌ درست‌ پشت‌ ماشینش‌ پارک‌ کرده‌ بود. زنی‌ درسمت‌ راست‌ را باز کرد، پیاده‌ شد و رفت‌ توی‌ پیاده‌رو. پشت‌ چند نفری‌ که‌ توی‌ صف‌ بستنی‌فروشی‌ بودند، ایستاد. مرد باز به‌ اطراف ‌نگاه‌ کرد، به‌ ماشین‌هایی‌ که‌ داشتند توی‌ آن‌ خیابان‌ شلوغ‌، پشت‌ سر هم‌ و آرام‌، حرکت‌ می‌کردند. گذاشت‌ توی‌ دنده‌ و حرکت‌ کرد. کمی‌جلوتر، سر کوچه‌ای‌، نگه‌ داشت‌ و توی‌ کوچه‌ را نگاه‌ کرد. همه ‌جا پراز ماشین‌ بود. توی‌ آینة‌ وسط شیشة‌ جلو نگاهی‌ به‌ خودش‌ انداخت‌؛ به‌ ته‌ریش‌ و گونه‌های‌ سفیدش‌. با نوک‌ انگشت‌ وسط، عینکش‌ را بالا داد و حرکت‌ کرد. رفت‌ توی‌ صف‌ ماشین‌هایی‌ که‌ داشتند آرام‌ به‌سمت‌ چهارراه‌ پارک‌وی‌ حرکت‌ می‌کردند. کمی‌ به‌ راست‌ خم‌ شد. درحالی‌ که‌ نگاهش‌ به‌ جلو بود، دست‌ کرد توی‌ داشبرد و کیف‌ سی‌دی ‌را بیرون‌ آورد. زیپش‌ را باز کرد و منتظر شد تا صف‌ ماشین‌ها از حرکت ‌باز ایستاد. یکی‌یکی‌ سی‌دی‌ها را نگاه‌ کرد. سی‌دی‌ را که‌ رویش‌ نوشته ‌بود گلچین‌ خارجی‌، بیرون‌ کشید. کیف‌ را برگرداند توی‌ داشبرد و سی‌دی‌ را فرو کرد توی‌ پخش‌ نقره‌ای‌رنگ‌. داشت‌ به‌ صفحة ‌سبزرنگ‌، که‌ کلمة‌ READ رویش‌ خاموش‌ و روشن‌ می‌شد، نگاه ‌می‌کرد که‌ صدای‌ بوقی‌ شنید. به‌ جلو نگاه‌ کرد. ماشین‌ جلویی‌ بیست ‌متری‌ دور شده‌ بود. زد توی‌ دنده‌ و حرکت‌ کرد. کمی‌ بعد صدای‌آهنگ‌ ملایمی‌ از بلندگوها بلند شد. هر دو دستش‌ را گذاشت‌ روی ‌فرمان‌ و به‌ ماشین‌هایی‌ نگاه‌ کرد که‌ داشتند از لاین‌ کناری‌، از طرف‌چهارراه‌، پایین‌ می‌آمدند. کمی‌ جلوتر باز صف‌ ماشین‌ها متوقف‌ شد. ماشین‌های‌ لاین‌ کناری‌ هم‌ دیگر حرکت‌ نمی‌کردند. مرد چشمش‌ به ‌چند نفری‌ افتاد که‌ توی‌ پیاده‌رو، مقابل‌ یک‌ همبرگرفروشی‌، ایستاده ‌بودند. چند نفری‌ هم‌ روی‌ جدول‌ کنار باغچه‌ مقابل‌ همبرگرفروشی ‌نشسته‌ بودند و داشتند همبرگر می‌خوردند. مرد احساس‌ کرد بوی ‌همبرگر به‌ مشامش‌ خورد، بوی‌ همبرگر با خیارشور و گوجة‌ تازه‌. شیشة‌ طرف‌ راست‌ را یکی‌ دو سانتی‌ پایین‌ کشید. داشت‌ صدای ‌آهنگ‌ را زیاد می‌کرد که‌ ماشین‌ها راه‌ افتادند. پشت‌ سرشان‌ حرکت‌ کرد. به‌ دو طرف نگاه‌ کرد، جایی‌ که‌ ماشین‌ها پشت‌ سر هم‌ پارک‌ کرده بودند. منتظر بود چشمش‌ به‌ جای‌ پارکی‌ بیفتد، اما حتی‌ یک‌ جا خالی ‌نبود. فکر کرد توی‌ کوچه‌ها هم‌ نمی‌تواند جایی‌ پیدا کند. با خودش گفت‌ چهارراه‌ پارک‌وی‌ دور می‌زند و همین‌ مسیر را برمی‌گردد تا بالاخره جایی پیدا کند. هوس‌ کرده‌ بود برود سراغ‌ همان همبرگرفروشی‌. هنوز بوی‌ گوشت‌ و خیارشور و گوجة تازه‌ توی دماغش‌ بود. چشمش‌ به‌ چراغ‌های‌ نارنجی‌رنگ‌ روی‌ پل‌ پارک‌وی افتاد. ماشین‌ها داشتند آرام‌، در دو خط موازی‌، به‌ سمت‌ بالا حرکت می‌کردند. کمی‌ بعد، نزدیک‌ چهارراه‌، باز همة ماشین‌ها متوقف‌ شدند. مرد صدای ممتد بوق‌ ماشین‌ها را شنید و متوجه‌ چند نفری توی‌ ماشین‌ بغلی‌ شد که‌ زل‌ زده‌ بودند به‌ او. شیشه‌اش‌ را کشید بالا و صدای پخش‌ را کم‌ کرد. ماشین‌ها همان‌طور پشت‌ سر هم‌ ایستاده ‌بودند و بوق‌ می‌زدند. چشمش‌ به‌ چند نفری‌ افتاد که‌ نزدیک‌ پل‌، ازماشین‌های‌شان‌ پیاده‌ شده‌ بودند. با خودش‌ گفت‌ حتمأ تصادف‌ شده‌. فکر کرد حالا حالاها باید اینجا بایستد و منتظر بشود تا بالاخره ‌یکی‌شان‌ کوتاه‌ بیاید و راه‌ بیفتد. شاید هم‌ باید صبر می‌کردند تا پلیس ‌می‌آمد. اما چند لحظه‌ بعد، وقتی‌ هنوز نگاهش‌ به‌ آن‌ چند نفر بود، سیل‌ ماشین‌ها حرکت‌ کرد. کشید کنار و از راهی‌ که‌ باز شده‌ بود، به‌سرعت‌ حرکت‌ کرد. به‌ چهارراه‌ که‌ رسید، دوباره‌ ماشین‌ها متوقف‌ شدند و صدای‌ بوق‌ها بلند شد. چشمش‌ به‌ دختری‌ افتاد که‌ بارانی‌ کرم‌رنگ‌ بلندی‌ به‌ تن‌ داشت‌ و کنار خیابان‌ ایستاده‌ بود. چند دختر و پسر دیگر، کمی‌ جلوتر از او، ایستاده‌ بودند. مرد به‌ بالای‌ چهارراه‌ نگاه ‌کرد، به‌ آن‌طرف‌ پل‌ که‌ ماشین‌ها، بدون‌ هیچ‌ فاصله‌ای‌، پشت‌به‌پشت‌ هم‌ ایستاده‌ بودند و تکان‌ نمی‌خوردند. فقط صدای‌ بوق‌ بود که‌ شنیده ‌می‌شد با بوی‌ دود که‌ همة‌ فضا را پر کرده‌ بود. بالاخره‌ ماشین‌ها حرکت‌ کردند. مرد پیچید به‌ راست‌ و دوباره‌ چشمش‌ به‌ دختر افتاد که ‌زل‌ زده‌ بود به‌ او. کنار خیابان‌، جلوتر از جوان‌ها، زد روی‌ ترمز و توی ‌آینه‌ را نگاه‌ کرد. دختر برگشته‌ بود و داشت‌ نگاهش‌ می‌کرد. خواست ‌با دست‌ اشاره‌ کند، اما همان‌طور خیره‌ شده‌ بود به‌ او. دختر لحظه‌ای ‌برگشت‌ و به‌ چهارراه‌ نگاه‌ کرد و باز سر چرخاند. مرد هنوز داشت ‌نگاهش‌ می‌کرد. هر دو فقط خیره‌ شده‌ بودند به‌ هم‌. کمی‌ بعد مرد برگشت‌. دست‌هایش‌ را گذاشت‌ روی‌ فرمان‌ و به‌ جلو نگاه‌ کرد. خوشحال‌ بود از اینکه‌ به‌ آن‌ خیابان‌ شلوغ‌ برنگشته‌. توی‌ آینه‌ را نگاه‌ کرد و چشمش‌ به‌ دختر افتاد که‌ داشت‌ به‌ ماشین‌ نزدیک‌ می‌شد. وقتی ‌از جلو جوان‌ها رد می‌شد، مرد شیشة‌ سمت‌ راست‌ را تا آخر پایین ‌کشید. صبر کرد تا دختر برسد کنار ماشین‌. صدای‌ پخش‌ را کم‌ کرد و برگشت‌. دختر آهسته‌، در حالی‌ که‌ نگاهش ‌ به‌ مرد بود، به‌ ماشین ‌نزدیک‌ شد و کنار در جلو ایستاد. سر خم‌ کرد. گفت‌: «برای‌ من‌وایسادین‌ یا اونها؟»
با سر به‌ جوان‌هایی‌ اشاره‌ کرد که‌ کنار خیابان‌ ایستاده‌ بودند و لبخند زد. مرد گفت‌: «سوار شو.»
دختر در را باز کرد و سوار شد. مرد، بی‌آنکه‌ نگاهش‌ کند، زد توی‌ دنده‌ و حرکت‌ کرد. زل‌ زده‌ بود به‌ جلو و داشت‌ توی‌ ذهنش‌ دنبال ‌جمله‌ای‌ می‌گشت‌ تا حرفی‌ بزند. دختر گفت‌: «اولش‌ فکر کردم‌ واسه ‌اونها نگه‌ داشتین‌.»
مرد لحظه‌ای‌ نگاهش‌ کرد. گلویش‌ خشک‌ شده‌ بود. گفت‌: «معلوم ‌بود واسه‌ شماس‌.»
آب‌ دهانش‌ را قورت‌ داد. دختر انگشتش‌ را روی‌ دکمة‌ سیاه‌رنگ ‌دستگیره‌ فشار داد و شیشة‌ سمت‌ راست‌ پایین‌ رفت‌. به‌ داشبرد نگاه ‌کرد و بعد به‌ مرد. گفت‌: «خیلی‌ ماشین‌ خوشگلی‌ دارین‌.»
مرد گفت‌: «جدی‌؟»
«آره‌، خیلی‌ خوشگله‌. از اون‌ دور برق‌ می‌زد.»
مرد گفت‌: «کجا می‌رفتین‌؟»
دختر گفت‌: «خونه‌. تا همین‌ حالا کلاس‌ داشتیم‌.»
مرد گفت‌: «دانشجویین‌؟»
دختر سر تکان‌ داد و لبخند زد. گفت‌: «یه‌ همچین‌ چیزی‌.»
دستش‌ را برد طرف‌ پخش‌ نقره‌ای‌رنگ‌ و دکمه‌ای‌ را فشار داد و صدای‌ آهنگ‌ قطع‌ شد. گفت‌: «چی‌ شد؟»
«خاموشش‌ کردین‌.»
«نمی‌خواستم‌ خاموشش‌ کنم‌. می‌خواستم‌ صداشو زیاد کنم‌.»
مرد دکمة کوچک‌ مستطیل‌شکل‌ سمت‌ چپ‌ را فشار داد و پخش ‌دوباره‌ روشن‌ شد. گفت‌: «دکمة صداش‌ اینه‌.»
با انگشت‌ دکمة‌ نقره‌ای‌رنگ‌ سمت‌ راست‌ را فشار داد و صدای ‌آهنگ‌ بلند شد. دختر گفت‌: «بلندترش‌ کنین‌.»
مرد باز انگشتش‌ را روی‌ دکمة‌ نقره‌ای‌رنگ‌ فشار داد. صدای‌ آهنگ ‌باز هم‌ بلندتر شد. دختر تکیه‌ داد به‌ صندلی‌ و آرنجش‌ را گذاشت‌ لب ‌شیشه‌. خیره‌ شده‌ بود به‌ جلو. مرد لحظه‌ای‌ نگاهش‌ کرد. به‌ ابروی ‌کشیده‌اش‌ نگاه‌ کرد و چشم‌ درشتش‌ که‌ خیره‌ به‌ جلو مانده‌ بود؛ به‌هیکل‌ نحیفش‌ که‌ روی‌ آن‌ صندلی‌ بزرگ‌، به‌ عروسک‌ می‌مانست‌. کیفش‌ را گذاشته‌ بود روی‌ پایش‌ و انگشت‌های‌ کوچک‌ دست‌ چپش‌، بندهای‌ آن‌ را محکم‌ نگه‌ داشته‌ بودند. طوری‌ نشسته‌ بود انگار سال‌هاست‌ همدیگر را می‌شناسند.
آهنگ‌ که‌ تمام‌ شد، هنوز هر دوشان‌ ساکت‌ بودند. آهنگ‌ بعدی‌ که ‌شروع‌ شد، مرد بلند گفت‌: «تو داشبرد پر از سی‌دی‌یه‌.»
دختر گفت‌: «چی‌؟»
مرد گفت‌: «تو داشبرد.» با دست‌ به‌ داشبرد اشاره‌ کرد. بلند گفت‌: «توش‌ پر از سی‌دی‌یه‌.»
دختر صدای‌ آهنگ‌ را کم‌ کرد. گفت‌: «اینجا؟»
در داشبرد را باز کرد و کیف‌ سی‌دی‌ را بیرون‌ آورد. زیپش‌ را کشید و بعد شروع‌ کرد به‌ خواندن‌ نوشته‌های‌ روی‌ سی‌دی‌ها. گفت‌: «خیلی ‌فوق‌العاده‌س‌. هر چی‌ بخوای‌، اینجا هست‌.»
یکی‌یکی‌ به‌دقت‌ سی‌دی‌ها را نگاه‌ کرد و بعد از میان‌شان‌ یک ‌سی‌دی‌ بیرون‌ آورد. گفت‌: «من‌ عاشق‌ جیپ‌سی‌کینگزام‌.»
مرد سی‌دی‌ توی‌ پخش‌ را بیرون‌ آورد و سی‌دی‌ جیپ‌سی‌کینگز را گذاشت‌. آهنگ‌ که‌ شروع‌ شد، دختر گفت‌: «خیلی‌ کیف‌ می‌ده‌ آدم ‌بشینه‌ پشت‌ این‌ ماشینو و تو این‌ اتوبان‌ از کنار بقیة‌ ماشین‌ها رد بشه‌ و جیپ‌سی‌کینگز گوش‌ بده‌.»
نگاهش‌ به‌ مرد بود. مرد گفت‌: «آره‌.»
دختر گفت‌: «یه‌ چیزی‌ رو می‌دونین‌؟»
مرد گفت‌: «چی‌ رو؟»
«من‌ عاشق‌ ماشین‌های‌ شیک‌ و مدل‌بالام‌. عاشق‌ رستوران‌های ‌درجه‌ یک‌ بالای‌ شهرم‌. عاشق‌ بهترین‌ غذاهام‌. عاشق‌ مسافرتم‌. عاشق ‌اینم‌ که‌ برم‌ تو یه‌ ویلای‌ بزرگ‌ نزدیک‌ دریا تو رامسر.»
مرد لبخند زد. گفت‌: «حالا چرا رامسر؟»
«چون‌ عاشق‌ اونجام‌. عاشق‌ اینم‌ که‌ وقتی‌ دریا طوفانی‌یه‌، تو ساحلش‌ قدم‌ بزنم‌ و صدف‌ جمع‌ کنم‌. رامسر که‌ رفته‌ین‌؟»
مرد سر تکان‌ داد. نگاهش‌ به‌ جلو بود. دختر گفت‌: «عاشق‌ اینم‌ که‌ یه‌ ویلای‌ بزرگ‌ تو اون‌ خیابون‌ نزدیک‌ ساحلش‌ داشته‌ باشم‌. از اون ‌ویلاهایی‌ که‌ از تو بالکنش‌، دریا پیداس‌. صبح‌ زود پاشی‌ بری‌ تو ساحل‌ و تموم‌ ساحلو قدم‌ بزنی‌. بعدش‌ هم‌ برگردی‌ تو ویلا، یه‌صبحانة‌ مفصل‌ بخوری‌ و دوباره‌ بخوابی‌. تا لنگ‌ ظهر بخوابی‌. بعدش ‌هم‌ پا شی‌ ناهار بخوری‌ با یه‌ عالم‌ بستنی‌ توت‌فرنگی‌. بعد تا عصر بشینی‌ فیلم‌ ببینی‌ و موسیقی‌ گوش‌ بدی‌. عصر هم‌ بزنی‌ بیرون‌. فکرشو بکنین‌.»
به‌ مرد نگاه‌ کرد. منتظر بود چیزی‌ بگوید. مرد همان‌طور زل‌ زده ‌بود به‌ جلو. دختر گفت‌: «یه‌ چیزی‌ رو می‌دونین‌؟»
مرد گفت‌: «چی‌ رو؟»
«من‌ عاشق‌ آدم‌های‌ پولدارم‌. جدی‌ می‌گم‌. عاشق‌ آدم‌های ‌پولدارم‌. وقتی‌ می‌شینم‌ تو یه‌ همچین‌ ماشینی‌، خیلی‌ احساس‌ خوبی ‌بهم‌ دست‌ می‌ده‌. فکر می‌کنم‌ همة‌ اینها مال‌ خودمه‌. نمی‌دونم‌ چرا، ولی‌ یه‌ همچین‌ احساسی‌ دارم‌. فکر می‌کنم‌ هر چی‌ تو این‌ دنیاس‌، مال‌منه‌.» بعد گفت‌: «شما باید از اون‌ پولدارها باشین‌.»
مرد لبخند زد. دختر گفت‌: «دیدین‌ گفتم‌. از اون‌ پولدارهایین‌.»
مرد گفت‌: «نه‌ اون‌قدرها.»
«دروغ‌ می‌گین‌. قیافه‌تون‌ داد می‌زنه‌ پولدارین‌. آدم‌های‌ پولدار قیافه‌شون‌ با آدم‌های‌ معمولی‌ فرق‌ می‌کنه‌.»
مرد گفت‌: «چه‌ فرقی‌؟»
«جدی‌ می‌گم‌. فرق‌ می‌کنه‌. آدم‌های‌ پولدار از ده‌ فرسخی‌ داد می‌زنه‌ پولدارن‌.»
مرد چیزی‌ نگفت‌. فقط صدای‌ پخش‌ را کم‌ کرد. دختر گفت‌: «شرط می‌بندم‌ یه‌ شرکتی‌ چیزی‌ دارین‌.»
مرد دوباره‌ لبخند زد. دختر گفت‌: «نگفتم‌. نگفتم‌. شرکت‌ دارین‌؟»
مرد گفت‌: «نه‌ اون‌طوری‌ که‌ فکر می‌کنی‌.»
«ولی‌ شرکت‌ دارین‌. نه‌؟ درست‌ می‌گم‌؟»
مرد به‌ دختر نگاه‌ کرد و سر تکان‌ داد. گفت‌: «شریکم‌.»
دختر گفت‌: «می‌خوای‌ بگم‌ چه‌ شرکتی‌ داری‌؟»
مرد گفت‌: «بگو.»
دختر دستش‌ را گذاشت‌ روی‌ داشبرد و به‌ جلو نگاه‌ کرد. داشت ‌فکر می‌کرد. زل‌ زده‌ بود به‌ جلو. یکدفعه‌ سرش‌ را چرخاند طرف‌ مرد. گفت‌: «شرکت‌ لوازم‌ کامپیوتری‌ … یا پزشکی‌.»
مرد گفت‌: «اینو دیگه‌ اشتباه‌ کردی‌.»
دختر گفت‌: «صبر کن‌.»
دوباره‌ به‌ جلو نگاه‌ کرد. بعد گفت‌: «خودت‌ بگو.»
مرد گفت‌: «لوازم‌ کشاورزی‌، آبیاری‌.»
دختر گفت‌: «ولی‌ درست‌ گفتم‌ که‌ شرکت‌ داری‌.»
مرد سر تکان‌ داد. گفت‌: «می‌خوام‌ یه‌ پیشنهادی‌ بهت‌ بکنم‌.»
دختر نگاهش‌ کرد، طوری‌ که‌ انگار حواسش‌ جای‌ دیگر است‌. مرد گفت‌: «قبل‌ از اینکه‌ سوارت‌ کنم‌، داشتم‌ می‌رفتم‌ همبرگر بخورم‌. اگه‌ دوست‌ داشته‌ باشی‌، می‌تونیم‌ با هم‌ بریم‌ تو یکی‌ از اون‌ رستوران‌های ‌درجه‌ یک‌ که‌ گفتی‌ و دو تا پیتزا مخصوص‌ سفارش‌ بدیم‌.»
دختر گفت‌: «حالا چرا پیتزا؟»
مرد گفت‌: «من‌ عاشق‌ پیتزام‌.»
دختر گفت‌: «می‌دونی‌ من‌ الان‌ هوس‌ چی‌ کرده‌م‌؟»
مرد گفت‌: «هوس‌ چی‌؟»
«یه‌ ساندویچ‌ گندة‌ رست‌بیف‌ با یه‌ لیوان‌ بزرگ‌ فانتا.»
مرد گفت‌: «جایی‌ رو سراغ‌ داری‌؟»
دختر به‌ جلو نگاه‌ کرد. تکیه‌ داد به‌ صندلی‌. مرد گفت‌: «بعدش‌ هرجا خواستی‌، می‌رسونمت‌.»
دختر گفت‌: «اول‌ باید بریم‌ من‌ به‌ خونه‌ بگم‌.»
مرد گفت‌: «کجا برم‌؟»
«از اون‌ بریدگی‌، بپیچ‌ تو صدر.»
مرد کمی‌ جلوتر، پیچید توی‌ اتوبان‌ صدر. داشت‌ آهسته‌ حرکت ‌می‌کرد. پل‌ روی‌ خیابان‌ شریعتی‌ را که‌ رد کرد، دختر گفت‌ بپیچد توی ‌یکی‌ از خیابان‌های‌ سمت‌ راست‌. مرد راهنما زد و آهسته‌ پیچید. گفت‌: «تا حالا هیچوقت‌ تو اون‌ رستوران‌های‌ طبقة‌ آخر پاساژمیلاد نور رفته‌ی‌؟ غذاهاش‌ حرف‌ نداره‌. فکر کنم‌ از اون‌ جاهایی‌یه‌ که‌ تو عاشقشی‌.»
دختر گفت‌: «یه‌ بار رفته‌م‌.»
کیفش‌ را باز کرد و آینة‌ کوچکی‌ بیرون‌ آورد. گفت‌: «چراغو روشن‌ می‌کنی‌؟»
مرد چراغ‌ جلو سقف‌ را روشن‌ کرد. دختر سر خم‌ کرد و خودش‌ را توی‌ آینة‌ کوچک‌ نگاه‌ کرد. مرد گفت‌: «من‌ بعضی‌وقت‌ها می‌رم‌ اونجا. خوشم‌ می‌آد تو راهروهاش‌ قدم‌ بزنم‌ و به‌ ویترین‌ها نگاه‌ کنم‌.»
دختر، بی‌آنکه‌ سر بلند کند، گفت‌: «تنها می‌ری‌ اونجا؟»
«بعضی‌وقت‌ها دوست‌هام‌ هم‌ هستن‌. هر موقع‌ وقت‌ کنیم‌ می‌ریم‌.»
دختر روژ صورتی‌رنگی‌ را که‌ از کیفش‌ درآورده‌ بود، به‌ لب‌هایش ‌مالید. هنوز داشت‌ خودش را توی‌ آینه‌ نگاه‌ می‌کرد. مرد گفت‌: «موافقی‌ بریم‌ اونجا؟»
دختر سرش‌ را بالا آورد. با انگشت‌ به‌ خیابانی‌ سمت‌ چپ‌ اشاره ‌کرد. مرد پیچید توی‌ خیابان‌. دختر گفت‌: «اونجا رست‌بیف‌ هم‌ پیدا می‌شه‌؟»
مرد گفت‌: «نمی‌دونم‌. شاید. ولی‌ می‌دونم‌ پیتزاهاش‌ حرف‌ نداره‌.»
لبخند زد. دختر گفت‌: «منم‌ یه‌ جای‌ عالی‌ همین‌ نزدیکی‌ها سراغ‌ دارم‌.»
مرد گفت‌: «جدی‌؟»
دختر سر تکان‌ داد. آینه‌ را با روژ گذاشت‌ توی‌ کیفش‌. گفت‌: «اگه ‌بیای‌، دیگه‌ ول‌ نمی‌کنی‌. خیلی‌وقت‌ها هم‌ همین‌ آهنگ‌های‌ جیپ‌سی‌کینگزو می‌ذارن‌. خیلی‌ جای دنجی‌یه‌.»
مرد گفت‌: «پس‌ بریم‌ همون‌جا.»
دختر گفت‌: «همین‌جاس‌.»
با دست‌ به‌ پیاده‌رو اشاره‌ کرد. مرد کنار خیابان‌ پارک‌ کرد. دختر گفت‌: «پیتزاهاش‌ هم‌ حرف‌ نداره‌.»
مرد گفت‌: «من‌ هم‌ هوس‌ کرده‌م‌ رست‌بیف‌ بخورم‌.»
دختر خندید. گفت‌: «تا مانتومو عوض‌ می‌کنم‌، دور بزن‌.»
مرد سر تکان‌ داد. دختر در را باز کرد. داشت‌ پیاده‌ می‌شد که‌ مرد گفت‌: «من‌ هنوز اسم‌تو نمی‌دونم‌.»
دختر در ماشین‌ را به‌ هم‌ زد. دستش‌ را گذاشت‌ لب‌ شیشه‌ و سر خم‌ کرد. گفت‌: «فرزانه‌.»
مرد گفت‌: «منم‌ نویدم‌.»
دختر گفت‌: «من‌ الان برمی‌گردم‌.»
دستش‌ را از لب‌ پنجره‌ برداشت‌ و با عجله‌ رفت‌ توی‌ کوچة باریک ‌و تاریکی‌ که‌ کمی‌ جلوتر بود. مرد دور زد و کنار خیابان‌ نگه‌ داشت‌. ماشین‌ را خاموش‌ نکرد. شیشة‌ سمت‌ راست‌ را بالا داد و صدای ‌آهنگ‌ را زیاد کرد. هر از گاهی‌ به‌ کوچة‌ تاریک‌ نگاه‌ می‌کرد و منتظر بود دختر را ببیند که‌ از کوچه‌ بیرون‌ می‌آید. کمی‌ بعد ماشین‌ را خاموش ‌کرد و صدای‌ آهنگ‌ قطع‌ شد. توی‌ آینه‌ نگاهی‌ به‌ خودش‌ انداخت‌. به ‌ته‌ریشش‌ دست‌ کشید و با خودش‌ گفت‌ کاش‌ تنبلی‌ نکرده‌ بود و ریشش‌ را زده‌ بود. عینکش‌ را بالا داد و باز به‌ کوچه‌ نگاه‌ کرد. به ‌پنجره‌های‌ خانه‌های‌ آن‌طرف‌ خیابان‌ نگاه‌ کرد و متوجه‌ باد شد که‌داشت‌ شدت‌ می‌گرفت‌. چشمش‌ به‌ برگ‌های‌ زردی‌ افتاد که‌ کنار جدول‌ها ریخته‌ بود. از ماشین‌ پیاده‌ شد. تکیه‌ داد به‌ در و به‌ صدای‌ باد گوش‌ داد که‌ لای‌ برگ‌ها می‌پیچید. چند دقیقه‌ بعد، وقتی‌ هنوز نگاهش‌ به‌ پنجره‌های‌ خانه‌های‌ آن‌طرف‌ خیابان‌ بود، راه‌ افتاد به‌ طرف ‌کوچه‌. سر کوچه‌ لحظه‌ای‌ درنگ‌ کرد. بعد وارد کوچه‌ شد. کمی‌ که ‌جلوتر رفت‌، چشمش‌ به‌ خیابانی‌ افتاد که‌ کوچه‌ را قطع‌ می‌کرد. برگشت‌. احساس‌ کرد توی‌ همین مدت‌، هوا سردتر شده‌. نشست ‌توی‌ ماشینش‌. باز به‌ کوچة‌ تاریک‌ نگاه‌ کرد. ماشین‌ را روشن‌ کرد. به‌شماره‌های‌ نارنجی‌رنگ‌ ساعت‌ روی‌ داشبرد نگاه‌ کرد. زد توی‌ دنده‌. با خودش‌ گفت‌ حتمأ هنوز همبرگرفروشی‌ روبه‌روی‌ پارک‌ باز است‌.


عصیان خدایی

بدون نظر

عصیان خدایی

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسانها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
سینه سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایه تاریک بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم
گر خدا بودم خدایا زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مرصع پشت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
گر خدا بودم خدایا لحظه ای از خویش
می گسستم می گسستم دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه میزادم
گر خدا بودم دگر این شعله عصیان
کی مرا تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی من گسترش می یافت در هستی
شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم
مشتهایم این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که هستی در تن دیوارها می مرد
خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
مینشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامه پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم
من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از باده هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند
من نوای چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم سینه ها جایم
مسجد و میخانه این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم کام بودم کام
می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
تا ببینم درد هاشان را دوایی هست
یا چه می خواهند آنها از خدای خویش
گر خدا بودم در سولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود آری باده خاکم بود
ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست
زانکه نازیبد زبون را این خداییها
من کجا وزین تن خاکی جداییها
من کجا و از جهان این قتلگاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها رهایی ها
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه حتی در پس دیوارهای عرش
هیچ جز ظلمت نمی بینم نمی بینم
ای خدا ای خنده مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست دردا ‚ ناله های من
من ترا کافر ترا منکر ترا عاصی
کوری چشم تو ‚ این شیطان خدای من


یک پنجره برای دیدن، یک پنجره برای شنیدن

بدون نظر
forogh یک پنجره برای دیدن، یک پنجره برای شنیدن

فروغ فرخزاد

یک پنجره برای دیدن، یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین می رسد

وباز میشود به سوی وسعت این محربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره کریم سرشار می کند

ومی شود انجا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست


ما مفت زندگی می کنیم (اورهان ولی کانیک)

بدون نظر

%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86+%D9%88%D9%84%D9%8A ما مفت زندگی می کنیم (اورهان ولی کانیک)

مفت ، ما مفت زندگی می کنیم

هوا مفت است ، ابرها مفت اند

رودها و کوه ها مفت اند

و وقتی آدم پشت ماشین ننشیند

باران و گل و لای مفت است

وقتی از کنار سینما می گذریم

تماشای عکس های روی تابلو مفت است

نان و پنیر نه !

بلکه آب تلخ مفت است

بهای آزادی سر آدمی است

ولی بردگی مفت است

مفت ،
ما مفت زندگی می کنیم


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes