شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

از زخم قلب آبایی – از کتاب هوای تازه

بدون نظر

از زخم قلب آبایی – از کتاب هوای تازه
دختران دشت!
دختران انتظار!
دختران امید تنگ
در دشت بی کران،
و آرزوهای بیکران
در خلق های تنگ!
دختران خیال آلاچیق نو
در آلاچیق هائی که صد سال! ـ
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد . . .

دختران رود گل آلود!
دختران هزار ستون شعله به طاق بلند دود!
دختران عشق های دور
روز سکوت و کار
شب های خستگی!
دختران روز
بی خستگی دویدن،
شب
سرشکستگی! ـ

در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق ـ
در رقص راهبانة شکرانة کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره ئی تان را
خواهید برفراشت؟

افسوس!
موها، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را تاریک می کنند.

دختران رفت و آمد
در دشت مه زده!
دختران شرم
شبنم
افتادگی
رمه! ـ
از زخم قلب آبائی
در سینة کدام شما خون چکیده است؟
پستانتان، کدام شما
گل داده در بهار بلوغش؟
لب هایتان کدام شما
لب هایتان کدام
ـ بگوئید! ـ
در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه ئی؟

شب ها تار نم نم باران ـ که نیست کار ـ
اکنون کدام یک ز شما
بیدار می مانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشردة دلتنگی
در بستر تفکر پر درد رازتان
تا یاد آن ـ که خشم و جسارت بود ـ
بدرخشاند
تا دیرگاه، شعلة آتش را
در چشم بازتان؟
بین شما کدام
ـ بگوئید! ـ
بین شما کدام
صیقل می دهید
سلاح آبائی را
برای
روز
انتقام؟


از عموهایت – از کتاب هوای تازه

بدون نظر

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سایة بام کوچکش
به خاطر ترانه ئی
کوچک تر از دست های تو

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشن تر از چشم های تو

نه به خاطر دیوارها ـ به خاطر یک چپر
نه به خاطر همه انسان ها ـ
به خاطر نوزاد دشمنش شاید
نه به خاطر دنیا ـ به خاطر خانة تو
به خاطر یقین کوچکت
که انسان دنیائی است

به خاطر آرزوی یک لحظة من
که پیش تو باشم
به خاطر دست های کوچکت در
دست های بزرگ من
و لب های بزرگ من
بر گونه های بی گناه تو
به خاطر پرستوئی در باد ،
هنگامی که تو هلهله می کنی
به خاطر شبنمی بر برگ ،
هنگامی که تو خفته ای
به خاطر یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببینی

به خاطر یک سرود
به خاطر یک قصه در سردترین شب ها
تاریک ترین شب ها

به خاطر عروسک های تو،
نه به خاطر انسان های بزرگ

به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند،
نه به خاطر شاهراه های دوردست

به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار سپید ابر
در آسمان بزرگ آرام

به خاطر تو
به خاطر هر چیز کوچک هر چیز پاک بر خاک افتادند
به یاد آر
عموهایت را می گویم
از مرتضا سخن می گویم.


چنین‌ زاده‌ شدم ‌ در بیشه‌ جانوران‌ و سنگ‌… احمد شاملو

بدون نظر

احمدشاملو در طى‌ فعالیت‌ مطبوعاتى‌ خود درروزنامه‌ى‌ کیهان ‌، روزهاى‌ پنج‌شنبه‌ مطالبى‌ پیرامون‌خود نوشته‌ است‌. بخشى‌ از این‌ مطالب‌ در کتاب‌ درهاو دیوار بزرگ‌ چین ‌ آورده‌ است‌ و بخشى‌ هم‌ براى‌ بارنخست‌ ــ بعد از کیهان‌ ــ در این‌جا مى‌آید.

چنین‌ زاده‌ شدم
‌ در بیشه‌ جانوران‌ و سنگ‌…

احمد شاملو

اشاره
‌ اسماعیل‌ خوئى ‌ مرا سر طاس‌ نشانید و با مخلوطى‌ از تردستى‌ یک‌ مستنطق‌ و یک‌ روان‌پزشک‌ و اعتماد و محبت‌ یک‌ برادر، مرا به‌ تاریک‌ترین‌ زوایاى‌ گذشته‌ام‌ فرستاد. حاصل‌ بازجویى‌هاى‌ مکرر او بسیارى‌ ایت‌ که‌ تاکنون‌ سیاه‌ شده‌ است‌. روایت‌ یک‌ زندگى‌. ?مکاشفه‌اى‌ محصول‌ امروز کارخانه‌ى‌ دیروز? بررسى‌ مواد خامى‌ که‌ ما را مى‌سازد.
آن‌چه‌ خواهید خواند جزیى‌ از آن‌ صفحات‌ است‌ که‌ شاید خواندنش‌ به‌ دلایلى‌ پر بى‌حاصل‌ نباشد.
این‌ بخش‌ را که‌ با اندکى‌ دستکارى‌، حالت‌ مستقل‌ یافته‌ است‌، در دو یا سه‌ هفته‌ خواهید خواند. اما اگرچه‌ در مجموع‌ روایت‌ خاطره‌ى‌ واحدى‌ است‌، بر روى‌ هم‌، هر قسمت‌ آن‌ فصلى‌ کاملا مجزاست‌ که‌ مى‌تواند استقلال‌ خود را نسبت‌ به‌ آن‌چه‌؛ گشته‌ است‌ و آن‌چه‌ خواهد آمد محفوظ‌ نگهدارد… راحت‌ بگویم‌ ?از هرجا که‌ قطعش‌ کنم‌، کرده‌ام‌.? برداشتم‌ طورى‌ است‌ که‌ بدهکار نخواهم‌ ماند. باشد؟ (ا.ش‌)

پولى‌ را که‌ از پدرم‌ رسیده‌ بود، با انصاف‌ تمام‌ میان‌ طلبکارها پخش‌ کردند چرا که‌ سرتا تهش‌ نود تومان‌ بیش‌تر نبود. نود تومان‌ به‌ سال‌ ۱۳۱۷، شاید گنجى‌ به‌ حساب‌ آید اما نه‌ به‌ وقتى‌ که‌ قرض‌ تا خرخره‌ى‌ آدم‌ بالا آمده‌ باشد. و قرض‌ تا خرخره‌ى‌ ما بالا آمده‌ بود.بارى‌ پول‌ را میان‌ طلبکارها تقسیم‌ کردند. در مورد پرداخت‌ هر جزء که‌ میان‌ پدربزرگ‌ و مادرم‌ توافق‌ مى‌شد، مادر پول‌ را مى‌شمرد مى‌داد دست‌ صغرا کلفت‌مان‌ و مى‌گفت‌ ?بمیرم‌ دده‌ جان‌ خسته‌ شدى‌. اما عیبى‌ نداره‌. پول‌ این‌ جعفر آقا را هم‌ ببر به‌اش‌ بده‌، قربون‌ سرت‌. بگو جناب‌ سرگرد هم‌ تا چند وقت‌ دیگه‌ میان‌.? بیچاره‌ پدرم‌ آن‌قدر به‌ درجه‌ى‌ سرگردى‌ مانده‌ بود که‌ جناب‌ سرگرد معادل‌ اسمش‌ شده‌ بود دیگر. به‌خصوص‌ که‌ مادرم‌ دوست‌ داشت‌ همیشه‌ او را با درجه‌اش‌ صدا بزند. و در این‌ کار استعداد عجیبى‌ هم‌ داشت‌. سال‌هاى‌ دراز پیش‌ از آن‌، پدرم‌ را سلطان‌ صدا زده‌ بود، اما همین‌ که‌ درى‌ به‌ تخته‌اى‌ خورد و پدرم‌ درجه‌ گرفت‌، سلطان‌ هم‌ بى‌درنگ‌ به‌ یاور تبدیل‌ شد. وقتى‌ بخشنامه‌ آمد که‌ به‌ جاى‌ یاور باید سرگرد بگویند، مادرم‌ چند ساعتى‌ اخمش‌ را به‌ هم‌ کشید که‌ ?چه‌ حرف‌ها سرگرد (به‌ کسر گاف‌) هم‌ شد اسم‌؟ ?اما تردید چندانى‌ به‌ طول‌ نینجامید و از همان‌ روز پدرم‌ را با همان‌ غرور و عشوه‌اى‌ سرگرد خواند که‌ یکى‌ دو سالى‌ یاور و سالیان‌ درازى‌ سلطان‌ صدا زده‌ بود. انگار هم‌ خطابى‌ عاشقانه‌ است‌ در حد مثلا پلنگ‌ شیطون‌ کوچولو یا سردار خواب‌هاى‌ نقره‌اى‌ من‌?
بارى‌، بى‌چاره‌ صغرا (دخترى‌ در حد سن‌ و سال‌ ما که‌ در طول‌ سال‌ها، حالت‌ یکى‌ دیگر از بچه‌هاى‌ خانواده‌ را پیدا کرده‌ بود و به‌ خاطر هیکل‌ درشت‌ و پستان‌هاى‌ زیادى‌ برآمده‌اش‌، از خانه‌ که‌ پا بیرون‌ گذاشت‌ آب‌ از لب‌ و لوچه‌ى‌ قصاب‌ و نانوا راه‌ مى‌انداخت‌) از بس‌ رفت‌ و آمد و نه‌ تومان‌ و پانزده‌ تومان‌ و هشت‌ تومان‌ و سه‌ تومان‌ سهم‌القرض‌ براى‌ بقال‌ و چقال‌ برد، از پا افتاد و دیگر داشت‌ روى‌ سگش‌ بالا مى‌آمد که‌ کار پرداخت‌ها متوقف‌ شد. از کل‌ پول‌ هیجده‌ تومان‌ باقى‌ مانده‌ بود که‌ مادرم‌ به‌ اصرار فراوان‌ پنج‌ تومانى‌ را که‌ آخرین‌ دینارهاى‌ پول‌ پدربزرگ‌ بود و ازش‌ گرفته‌ بود، پسش‌ داد وسیزده‌ تومان‌ بقیه‌ را هم‌ عجالتاً براى‌ مخارج‌ ضرورى‌ خانه‌ پیش‌ خود نگهداشت‌ تا خدا چه‌ خواهد.
آن‌ روزها من‌ تازه‌ به‌ کلاس‌ هفتم‌ رفته‌ بودم‌ اما با آن‌ که‌ پیش‌ از آن‌ بچه‌ى‌ درس‌ خوان‌ و باهوش‌ و فوق‌العاده‌اى‌ بودم‌، ناگهان‌ چیزى‌ در وجودم‌ زیرورو شده‌ بود.
ماجرا به‌ سه‌ سال‌ پیش‌ از آن‌ برمى‌ گشت‌ که‌ در زندگى‌ کولى‌وار خانوادگى‌، گذارمان‌ به‌ مشهد افتاده‌ بود. من‌ سال‌ چهارم‌ ابتدایى‌ را مى‌گدراندم‌ در دبستانى‌ که‌ گویا اسمش‌ ابن‌ یمین‌ بود. از همکلاسى‌هایم‌، منوچهر کلالى ‌ را به‌ یاد دارم‌ که‌؛ سخت‌ با هم‌ اُخت‌ بودیم‌ و از اولیاى‌ مدرسه‌ قصاب‌ سادیستى‌ به‌ اسم‌ شریعت ‌ را که‌ هنوز آثار چوب‌هایش‌ به‌ صورت‌ داغ‌ زخم‌ بر پاهاى‌ من‌ است‌. در همسایگى‌ ما یک‌ خانواده‌ى‌ متمول‌ ارمنى‌ مى‌نشست‌ که‌ دو دختر رسیده‌ داشت‌ و هر دو مشق‌ پیانو مى‌کردند. چیزهایى‌ مى‌نواختند که‌ چون‌ نقش‌ سنگ‌ در ذهن‌ ناآماده‌اى‌ من‌ ماند و بعدها دانستم‌ اتودهاى‌ شوپن‌ بوده‌ است‌.
احساس‌ عجیبى‌ که‌ از این‌ تمرین‌ها و به‌خصوص‌ از صداى‌ پیانو (که‌ سال‌هاى‌ سال‌ بعد، روزى‌ که‌ این‌ مطالب‌ را با نیما در میان‌ نهاده‌ بودم‌ در تایید حرف‌ من‌ گفت‌ ?پیانو صداى‌ مادرانه‌ى‌ همه‌ى‌ جهان‌ را منعکس‌ مى‌کند?) در من‌ به‌ وجود آمد مرا یکسره‌ هوایى‌ موسیقى‌، دیوانه‌ى‌ موسیقى‌ کرد .
براى‌ این‌ که‌ بهتر بشنوم‌ از خرابه‌ى‌ پشت‌ خانه‌مان‌ که‌ انبار سوخت‌ نانوایى‌ مجاور بود، راهى‌ به‌ پشت‌بام‌ خانه‌ پیدا کردم‌ و دیگر از آن‌ به‌ بعد کارم‌ در آمد ــ دزدکى‌ به‌ پشت‌بام‌ مى‌خزیدم‌ پشت‌ هره‌ دراز مى‌کشیدم‌ و ساعت‌ها به‌ ریزش‌ رگبارى‌ این‌ موسیقى‌ که‌ چیزى‌ یکسره‌ ناشناس‌ و بیگانه‌ بود، تسلیم‌ مى‌شدم‌. یک‌ بار همان‌جا خوابم‌ برده‌ بود و دنیا را دنبالم‌ گشته‌ بودند. کتکى‌ که‌ از این‌ بابت‌ خوردم‌، هم‌چون‌ رنج‌ شهادت‌ اصیل‌ بود و موسیقى‌ را در جان‌ من‌ به‌ تختى‌ بلندتر برنشاند. چیزى‌ که‌ در راه‌ آن‌ مى‌توان‌ (و باید) رنج‌ برد تا وصل‌ آن‌ قدرت‌ مسیحایى‌ش‌ را بهتر اعمال‌ کند. معشوقى‌ که‌ در آن‌ فنا باید شد.
موسیقى‌ تمام‌ وجودم‌ را تسخیر مى‌کرد. و چون‌ نمى‌دانستم‌ موسیقى‌ چیست‌ در من‌ حالتى‌ به‌ وجود مى‌آورد شبیه‌ نخستین‌ احساس‌هاى‌ ناشناخته‌ى‌ بلوغ‌. ملغمه‌ى‌ لذت‌ و درد، مرگ‌ و میلاد و خدا مى‌داند چه‌ چیز.

این‌قدر بود که‌ دیگر نمى‌توانستم‌ به‌ درس‌ و مشقم‌ برسم‌. اما مادرمان‌ آواره‌ى‌ درس‌ و مشق‌ ما شده‌ بود. شوهرش‌ را که‌ در اعماق‌ کویر تبعیدى‌ شرافت‌ خود بود، وانهاده‌ بود تا در شهرها و شهرک‌هاى‌ نزدیک‌تر ما را به‌ تحصیل‌ و مدرسه‌ برساند و لاجرم‌ در کار درس‌ و مشق‌ ما سختگیرى‌ را از حد گذراند و دقیقه‌اى‌ فروگذار نمى‌کرد. و حق‌ او بود ــ چیزى‌ را جانشین‌ همه‌ خوشبختى‌هاى‌ خود کرده‌ بود. پس‌ حق‌ داشت‌ دقیقاً بداند که‌ به‌ جاى‌ خوشبختى‌ چه‌ چیزى‌ گیرش‌ مى‌آید. و در این‌ چنین‌ موقعیتى‌ من‌ بى‌بها تفویض‌ به‌ لذت‌ موسیقى‌ را جانشین‌ رحم‌ و وظیفه‌ و منطق‌ جانشین‌ سراسر معادله‌ى‌ زندگى‌ مادرم‌ کرده‌ بودم‌. مثل‌ سگ‌ کتک‌ مى‌خوردم‌ اما نمى‌توانستم‌ به‌ درس‌ و مشقم‌ بپردازم‌ و پاکنویس‌ حساب‌ و دیکته‌ بنویسم‌. تکرار ذهنى‌ آن‌چه‌ از روى‌ بام‌ مى‌شنیدم‌ مجالى‌ براى‌ شنیدن‌ افاضات‌ معلم‌ و نصایح‌ مدیر و تهدیدهاى‌ آخوند شریعت ‌ باقى‌ نمى‌گذاشت‌.
و این‌ شوق‌ دیوانه‌وار موسیقى‌ تا چند سال‌ پیش‌ همچنان‌ در من‌ بود. اگر آن‌ زندگى‌ کولى‌وار خانه‌ به‌ دوشى‌ نبود و سروسامان‌ مى‌داشتیم‌ و اگر پس‌ از آن‌که ‌؛ به‌ خیال‌ خود، استقلالى‌ یافتم‌ و آن‌ پریشانى‌هاى‌ وحشت‌زاى‌ بعدى‌ (فاجعه‌ى‌ زندگى‌ زناشویى‌) پیش‌ نمى‌آمد و اگر دورى‌ از مراکز تمدن‌ و زندگى‌ شهرنشینى‌ دوران‌ کودکى‌ مى‌گذاشت‌ دریابم‌ که‌ چیزى‌ هم‌ به‌ اسم‌ موسیقى‌ هست‌ که‌ مى‌شود تعلیم‌ گرفت‌ (حتا این‌ را هم‌ نمى‌دانستم‌) و اگر پس‌ از همه‌ى‌ آن‌ اگرها، امکانات‌ مالى‌ خانواده‌اى‌ که‌ در لجنزار فقر و نیاز دست‌ وپا مى‌زد و تنها با طلسم‌ ?جناب‌ سرگرد? از فرورفتن‌ کامل‌ خود پیش‌ مى‌گرفت‌ اجازه‌ مى‌داد که‌ تعلیم‌ پیانو بگیرم‌ شک‌ نبود که‌ به‌ دنبال‌ موسیقى‌ مى‌رفتم‌.
موسیقى‌ شوق‌ و حسرت‌ من‌ شده‌ بود بى‌ آنکه‌ دست‌ کم‌ بدانم‌ که‌ مى‌تواند شوق‌ و حسرت‌ آدم‌ باشد. پس‌ شوق‌ و حسرتم‌ نیز نبود یأس‌ مطلق‌ من‌ بود. یأس‌ دخترى‌ که‌ مى‌بایست‌ پسر به‌ دنیا آمده‌ باشد و دختر از کار درآمده‌ بود. و بى‌گمان‌ امروز هم‌ در من‌ عقده‌ى‌ سرکوفته‌ى‌ موسیقى‌ است‌.
سال‌ دیگر که‌ زندگى‌ سخت‌ مشهد دوباره‌ ما را به‌ بلوچستان‌ بازگرداند، بارى‌ از حسرت‌ و ناتوانى‌ و یأس‌ بر دلم‌ بود. یأس‌ از “وصل‌ موسیقى‌ ” و من‌ بعد از آن‌ هرگز رو نیامدم‌. دیگر هیچ‌وقت‌ بچه‌ى‌ درسخوانى‌ نشدم‌. و درستش‌ را گفته‌ باشم‌، سوختم ‌ .
لنـگ‌لنگان‌ با حداقل‌ نمره‌اى‌ که‌ مى‌شد گرفت‌ از کلاسى‌ به‌ کلاسى‌ مى‌رفتم‌ بى‌این‌که‌ هیچ‌چیز بیاموزم‌، چون‌ مى‌دانستم‌ که‌ باید حسـرت‌ موسیقى‌ را با خود به‌ جهنم‌ ببرم‌، دیگر دست‌ و دلم‌ به‌ کارى‌ نمى‌رفت‌ حالا که‌ من‌ نتوانسته‌ام‌ پیانو داشته‌ باشم‌ و نمى‌توانم‌ آن‌ باشم‌ که‌ دلم‌ فریاد مى‌کشد، پس‌ دیگر ولش‌ کن‌.
دنیا و فردا برایم‌ تمام‌ نشده‌ بود. اصلا وجود نداشت‌.
سال‌ پنجم‌ را در زاهدان‌ با بى‌میلى‌ بیمارگونه‌اى‌ به‌ آخر رساندم‌. همه‌اش‌ در خواب‌. نصفه‌سالى‌ در طبس‌ و نصفه‌سالى‌ در مشهد به‌ بلاتکلیفى‌ گذراندیم‌ و سرانجام‌ آخر سال‌ دوباره‌ به‌ زاهدان‌ برگشتیم‌ و کلاس‌ ششم‌ را با معدلى‌ حدود ده‌ در آنجا تمام‌ کردم‌. مدرسه‌ برایم‌ زندان‌ بود.
در این‌ یک‌ سال‌ اخیر حادثه‌اى‌ پیش‌ آمد که‌ زخم‌ موسیقى‌ مرا کم‌ وبیش‌ شفا داد تا جا براى‌ زخم‌ تازه‌اى‌ باز شود. پدربزرگ‌ مادریم‌ ــ میرزا شریف‌خان‌ عراقى ‌ ــ مرد باسواد کتابخوانى‌ بود. اگر اشتباه‌ نکنم‌ مدیر ایرانى‌ شیلات‌ بود و زبان‌ روسى‌ را هم‌ بسیار خوب‌ مى‌دانست‌.
پیرمرد براى‌ خاطر مادرم‌ از شغل‌ مهمى‌ که‌ داشت‌، دست‌ کشید و پیش‌ ما آمد که‌ دختر دربه‌درش‌ را سرپرستى‌ کند.
مردى‌ بود به‌ تمام‌ معنا آراسته‌، با تربیت‌ اشرافى‌ روسى‌ قدیم‌ که‌ در محیط‌ دیپلماتیک‌ دوره‌ى‌ تزار ساخته‌ شده‌ بود.
کتاب‌هایش‌ به‌ رگ‌ جانش‌ بسته‌ شده‌ بود. چند صندوق‌ کتاب‌ داشت‌ و من‌ شروع‌ کردم‌ به‌ خواندن‌ کتاب‌ هایش‌. دقیقاً دوازده‌ سالم‌ بود و درست‌ یادم‌ است‌ اولین‌ چیزى‌ که‌ خواندم‌ قصه‌ى‌ کوتاهى‌ بود از هانرى‌ بوردو به‌ نام‌ ?مطرب‌? و به‌ ترجمه‌ پرویز ناتل‌ خانلرى ‌ در نشریه‌ى‌ کوچکى‌ به‌ اسم‌ افسانه ‌ که‌ مرتباً براى‌ پدربزرگ‌ مى‌آمد. این‌ قصه‌ى‌ کوتاه‌ رمانتیک‌ سه‌ چهار صفحه‌اى‌ که‌ فقط‌ به‌ خاطر کوتاهیش‌ براى‌ خواندن‌ انتخاب‌ شده‌ بود آتش‌ مطالعه‌ را در من‌ روشن‌ کرد و جانشین‌ اندوه‌ مأیوسانه‌ى‌ موسیقى‌ شد.
دوست‌ آن‌ روزگار من‌ محمد مالکى ‌ بود(که‌ پس‌ از آن‌ هرگز ندیدمش‌ اما خبرش‌ را دارم‌ که‌ امروز از کله‌گنده‌هاى‌ راه‌آهن‌ است‌). علاقه‌اى‌ دیوانه‌وار به‌ هم‌ داشتیم‌ و شب‌ و روزمان‌ باهم‌ گذشت‌. قصه‌ى‌ مطرب‌ چنان‌ آتش‌ به‌ باروت‌ افکنده‌ بود که‌ آن‌ را به‌ خیال‌ خام‌ خودم‌ به‌ صورت‌ نمایشنامه‌اى‌ درآوردم‌. با دست‌ مقدارى‌ بلیت‌ نوشتیم‌ همه‌اش‌ همت‌ عالى‌. چون‌ خودمان‌ مى‌دانستیم‌ که‌ کسى‌ پولى‌ به‌مان‌ نخواهد داد. یادم‌ است‌ که‌ فقط‌ یک‌ استوار ارتش‌ که‌ زیر دست‌ پدرم‌ کار مى‌کرد اما املاک‌ و مستغلات‌ زیادى‌ در بیرجند داشت‌ و به‌خصوص‌ به‌ خاطر مزارع‌ زعفران‌کارى‌ عظیمش‌ در ?خوسف‌? سخت‌ معروف‌ بود، در کمال‌ گشاده‌دستى‌ در برابر بلیت‌ پنج‌ تومان‌ به‌ ما داد که‌ ثروتى‌ شاه‌وار بود و چون‌ تا مدت‌ها نمى‌دانستیم‌ با آن‌ چه‌ کنیم‌، گمش‌ کردیم‌. بارى‌ چنین‌ بود که‌ به‌ ناگهان‌ عشق‌ بزرگ‌ مطالعه‌ جانشین‌ عشق‌ مأیوس‌ موسیقى‌ شد. و این‌ عشق‌ هنگامى‌ که‌ در نخستین‌ سال‌ دبیرستان‌ با نخستین‌ کتاب‌ قرائتى‌ فرانسه‌مان‌ لکتور روبه‌رو شدم‌ به‌ جنون‌ رسید. انگار به‌ سرچشمه‌ى‌ جادویى‌ همه‌ى‌ عشق‌ها دست‌ پیدا کرده‌ بودم‌.
قصه‌ى‌ مطرب‌ از ذهنم‌ مى‌گشت‌ و لکتور پر اسرار را جلو چشم‌ مى‌دیدم‌ و با خود مى‌گفتم‌ بى‌گمان‌ بسى‌ چیزها در این‌ کتاب‌ هست‌ که‌ مطرب‌ پیش‌شان‌ قطره‌اى‌ است‌ در برابر دریا.
اما در مدرسه‌ آن‌ را سطر به‌ سطر، ذره‌ به‌ ذره‌، کلمه‌ به‌ کلمه‌ درس‌ مى‌دهند. و کو حوصله‌، کو تحمل‌، کو صبر؟ مى‌خواستم‌ همه‌اش‌ را یک‌جا ببلعم‌. اما چه‌گونه‌؟

دیکسیونر.
کشـف‌ این‌ که‌ کتابى‌ هست‌ به‌ نام‌ دیکسیونر که‌ کلید این‌ معماست‌، کشف‌ سرچشـمه‌ى‌ آب‌ حیات‌ بود. این‌ درست‌. اما پولى‌ را که‌ با آن‌ بشـود به‌ چنین‌ کتاب‌ گران‌قیمتى‌ دست‌ پیدا کرد از کجا مى‌توان‌ آورد؟
چه‌ روزها که‌ پشت‌ شیشه‌ى‌ کتابفروشى‌ ایستاده‌ بودم‌ و دیکسیونر یکتایى ‌ را که‌ تنها لغتنامه‌ى‌ فرانسه‌ به‌ فارسى‌ آن‌ روز بود در عالم‌ خیال‌ ورق‌ زده‌ بودم‌. ؛ بارها قیمتش‌ را از کتابفروش‌ پرسیده‌ بودم‌ ــ بیست‌ و چهار قران‌ ــ (چنین‌ پولى‌ را از کجا باید آورد؟ این‌ که‌ گنج‌ قارون‌ مى‌خواهد).
و همین‌ روزها بود که‌ دوباره‌ خانواده‌ به‌ مشهد کوچ‌ کرد. همچنان‌ بدون‌ پدرم‌ که‌ اکنون‌ در واحدهاى‌ سرحدى‌ ایران‌ و افغانستان‌ به‌ مأموریت‌ فرستاده‌ شده‌ بود و همچنان‌ با حسرت‌ دیکسیونر که‌ داغش‌ چون‌ داغ‌ موسیقى‌ گس‌ و سوزنده‌ بود.
نخستین‌ چند ماه‌ اقامت‌ در مشهد با غم‌ دیکسیونر و غم‌ بى‌پولى‌ خانوادگى‌ گذشت‌ تا آن‌ که‌ ناگهان‌ از پدرم‌ نود تومان‌ خرجى‌ رسید. و بخشى‌ از طلب‌ هر طلبکار داده‌ شد. صغرا چندین‌ بار رفت‌ و برگشت‌.
و سرانجام‌ هیجده‌ تومان‌ باقى‌ مانده‌ میان‌ بخشى‌ از طلب‌ پدربزرگ‌ و مخارج‌ ضرور خانواده‌ تقسیم‌ شد. پدربزرگ‌ اسکناس‌ پنج‌ تومانیش‌ را لاى‌ کیف‌ بغلیش‌ گذاشت‌ و کیف‌ را در جیب‌ بغلى‌ نیم‌تنه‌اش‌. با همان‌ ظرافت‌ و آراستگى‌ همیشگى‌اش‌. و همچنان‌ که‌ عادت‌ او بود با شانه‌ى‌ کوچک‌ فلزى‌ مخصوصش‌ به‌ شانه‌ کردن‌ سبیل‌هاى‌ کت‌ و کلفت‌ خود پرداخت‌.
من‌ از پشت‌ شیشه‌ به‌ نیم‌تنه‌ى‌ پدربزرگ‌ که‌ به‌ جارختى‌ آویزان‌ بود نگاه‌ کردم‌ و لرزشى‌ از نفرت‌ و اشتیاق‌ بر سراپایم‌ گذشت‌.
آه‌، اگر دستم‌ را دراز کنم‌، دیکسیونر را برداشته‌ام‌.
سال‌هاى‌ بعد رساله‌ى‌ مهمى‌ خواندم‌ درباره‌ى‌ تئورى‌ و عمل‌. اما آن‌ روز وقتى‌ عمل‌ زائیده‌ شد تئورى‌ هنوز دوران‌ جنینى‌ را طى‌ مى‌کرد.
درواقع‌ تصمیـمى‌ که‌ گرفته‌ نشـده‌ بود با چنان‌ سـرعتى‌ عملى‌ شد کـه‌ وقتى‌ اسکناس‌ پدربزرگ‌ را در جیبم‌ گذاشتـم‌ تصور مى‌کنم‌ نه‌ فقط‌ هنـوز براى‌ تصاحبش‌ تصمیمى‌ نگرفته‌ بودم‌ بلکه‌ هنوز داشتم‌ امکانات‌ به‌ جیب‌ زدنش‌ را بررسى‌ مى‌کردم‌ و چگونگى‌ واکنش‌ خانواده‌ را در برخورد با این‌ امر بى‌ سابقه‌ و رسوایى‌ و شرمسارى‌ احتمالى‌ش‌ را و هنوز در این‌ نکته‌ مى‌اندیشیدم‌ که‌ آیا این‌ عمل‌ دقیقاً همان‌ که‌ دزدى‌ نام‌ دارد هست‌ یا نیست‌؟ و اگر هست‌ این‌ حکم‌ بسیار خوف‌انگیز که‌ ?تخم‌مرع‌ دزد شتردزد مى‌شود? با آن‌ تطبیق‌ مى‌کند یا نه‌؟ و حتا گمان‌ مى‌کنم‌ و دست‌آخر هم‌ تنها و تنها به‌ این‌ دلیل‌ توانستم‌ خودم‌ را مجاب‌ کنم‌ و به‌ تصاحب‌ پول‌ پدربزرگ‌ رضایت‌ بدهم‌ که‌ با کمال‌ تعجب‌ دیدم‌ کار از کار گشته‌ است‌.
این‌ها بدون‌ شک‌ قصه‌پردازى‌ نیست‌ یا لفت‌ و لعاب‌ به‌ یک‌ حادثه‌اى‌ کوچک‌ نیست‌. یادم‌ است‌ که‌ گرچه‌ قبلا دیده‌ بودم‌ پولى‌ که‌ پدربزرگ‌ در کیف‌ بغلیش‌ مى‌گذارد یک‌ اسکناس‌ پنج‌ تومانى‌ است‌ وقتى‌ که‌ آن‌ را از نزدیک‌ و به‌ قصد تصاحب‌ لمس‌ کردم‌ تازه‌ متوجه‌ شدم‌ که‌ من‌ فقط‌ به‌ نیمى‌ از آن‌ احتیاج‌ دارم‌. و در برابر آن‌ نیمه‌ى‌ نالازم‌، به‌ شدت‌ پریشان‌ شدم‌ و احساس‌ شرمسارى‌ و بى‌چارگى‌؛ کردم‌ و دقیقاً فقط‌ آن‌ بیست‌ و شش‌ ریالى‌ را که‌ به‌ هیچ‌ دردم‌ نمى‌خورد حس‌ کردم‌ که‌ ?مى‌دزدم‌?.
با این‌ همه‌ پول‌ به‌ سهولت‌ غیرقابل‌ تصورى‌ به‌ چنگ‌ آمد. از شرم‌ و تردید و نفرتش‌ که‌ بگذریم‌ عینهو آب‌ خوردن‌. آن‌چنان‌ بى‌ مقدمه‌ و آسان‌ و ناگهانى‌ که‌ به‌ راستى‌ تصاحب‌ دیکسیونر را با آن‌ همه‌ خون‌دلى‌ که‌ به‌ خاطرش‌ خورده‌ بودم‌، باور نمى‌کردم‌.
کتابفروشى‌ زوار زیر ساختمان‌ چهارطبقه‌اى‌ معروف‌ مشهد بود. با تفرعن‌ میلیاردرى‌ که‌ دارد گران‌ترین‌ رولزرویس‌ دنیا را مى‌خرد، دیکسیونر را خریدم‌. کنار باغ‌ ملى‌ کافه‌ى‌ کوچکى‌ بود که‌ لیموناد و بستنى‌ و پالوده‌ مى‌فروخت‌. پیاپى‌ سه‌ تا پالوده‌ خوردم‌. به‌ هر حال‌ مى‌بایست‌ کلک‌ باقیمانده‌ى‌ پول‌ را مى‌کندم‌. مى‌بایست‌ آثار جرم‌ را محو مى‌کردم‌. اما هنوز به‌ اشکال‌ عمده‌ى‌ کار پى‌ نبرده‌ بودم‌. سه‌ تا پالوده‌ سر تا تهش‌ مى‌شد سه‌ عباسى‌. و کو تا بیست‌ و شش‌ هزار.
با هر پالوده‌ یک‌ دور کتاب‌ را ورق‌ زدم‌ بار اول‌ عکس‌هایش‌ را تماشا کردم‌، بار آخر به‌ صرافت‌ افتادم‌ ببینم‌ بستنى‌ به‌ فرانسه‌ چه‌ مى‌شود. عجب‌ چه‌ جورى‌؟ (و البته‌ دیکسیونر فرانسه‌ به‌ فارسى‌ بود) چون‌ از نظام‌ الفبائى‌ لغتنامه‌ها چیزى‌ نمى‌دانستم‌ مثل‌ خر توى‌ گل‌ ماندم‌ که‌ چه‌گونه‌ مى‌شود به‌ دنبال‌ معناى‌ هر کلمه‌ یک‌ دور کتاب‌ را از سر تا ته‌ ورق‌ زد. این‌ معما را طفلکى‌ پدربزرگ‌ شب‌ بعد برایم‌ حل‌ کرد و راه‌ استفاده‌ از لغتنامه‌ را به‌ من‌ آموخت‌.
باقیمانده‌ى‌ پول‌ به‌ این‌ مفتى‌ها تمام‌ بشو نبود. از تصمیم‌هایى‌ که‌ درباره‌اش‌ گرفتم‌ یکى‌ این‌ بود که‌ جایى‌ در خانه‌ پنهانش‌ کنم‌.
اما هنوز سرگنده‌ زیر لحاف‌ بود و تنها هنگامى‌ به‌ وجود آن‌ پى‌ بردم‌ که‌ نزدیک‌ خانه‌ رسیدم‌ ــ یعنى‌ با دیکسیونر بروم‌ توى‌ خانه‌؟
نمى‌پرسند این‌ را از کجا آورده‌اى‌؟ یخ‌ کردم‌ ــ
محله‌ى‌ سراب‌ را چند بار دور زدم‌ و فکر کردم‌. عقلم‌ به‌ هیچ‌ جا قد نداد. دلم‌ پر مى‌زد که‌ به‌ خانه‌ بروم‌ و با دیکسیونر روى‌ لکتور دمر شوم‌. اما تنها راه‌حل‌ قضیه‌ مأیوس‌ کننده‌ترین‌شان‌ بود ــ برگشتن‌ به‌ کتابخانه‌ى‌ زوار و خواهش‌ کردن‌ که‌: ?بى‌زحمت‌ این‌ را تا فردا براى‌ من‌ امانت‌ نگهدارید.? تا در این‌ فرصت‌ فکرى‌ به‌ حالش‌ بکنم‌.
تقریباً به‌ بیست‌ قدمى‌ چارطبقه‌ رسیده‌ بودم‌ که‌ کلید معما از آسمان‌ جلو پایم‌ افتاد…
خانواده‌ى‌ دکتر ن‌. تقریباً همسایه‌ى‌ ما مى‌شدند و پسرشان‌ عبدالله‌ خان‌، همشاگردى‌ من‌ بود. البت‌ همشاگردى‌ و نه‌ همکلاس‌.
این‌ عبدالله‌ خان ‌ موجودى‌ بود به‌ راستى‌ حیرت‌انگیز. چیزى‌ که‌ به‌اش‌ نمى‌آمد؛ این‌ که‌ شاگرد سال‌ سوم‌ دبیرستان‌ باشد. بیش‌تر به‌اش‌ مى‌آمد که‌ مثلا دلال‌ معاملات‌ ملکى‌ یا گاراژدار باشد.
هیکلى‌ بزرگ‌ و قدى‌ کوتاه‌ و شکمى‌ گنده‌ داشت‌ و عجیب‌ چارشانه‌ بود. چشم‌ لوچش‌ که‌ پشت‌ عینک‌ قاب‌ شده‌ بود، باعث‌ شد اولین‌ بار که‌ در عمرم‌ عکس‌ سارتر را دیدم‌ مدت‌ها در ذهنم‌ بکاوم‌ که‌ او را کجا دیده‌ام‌. در اولین‌ برخورد احساس‌ عجیبى‌ در آدم‌ ایجاد مى‌کرد. احساسى‌ واقعاً درک‌ ناکردنى‌تر از آن‌ که‌ به‌ آن‌ مفتى‌ها بشود از سر وازش‌ کرد. و به‌ همین‌ دلیل‌ قیافه‌اش‌ مثل‌ آکله‌ شترى‌ به‌ ذهن‌ آدم‌ مى‌افتاد و آزار مى‌داد. شاید باور کردنش‌ یک‌ خرده‌ مشکل‌ باشد اگر بگویم‌ که‌ من‌ رمز این‌ احساس‌ کنه‌وار را مثلا سى‌ سال‌ بعد کشف‌ کردم‌ و آن‌ هم‌ کاملا برحسب‌ اتفاق‌. درست‌ مثل‌ شازده‌ کوچولو که‌ بعدها وقتى‌ روباه‌ از ?اهلى‌ شدن‌? حرف‌ مى‌زد یعنى‌ تقریباً بعد از مرگ‌ سهراب‌ تازه‌ به‌ این‌ مکاشفه‌ رسید که‌ گلش‌ او را اهلى‌ کرده‌ بوده‌ است‌.
راز عبدالله‌ خان ‌ این‌ بود که‌ انگار ریخت‌ و قیافه‌اش‌ در جهت‌ مخالف‌ سن‌ و سالش‌ حرکت‌ کرده‌ بود (یا مى‌کرد) به‌ جاى‌ آن‌ که‌ ریختش‌ پا به‌ پاى‌ سن‌ و سالش‌ از کودکى‌ به‌ سوى‌ جوانى‌ و پیرى‌ برود از پیرى‌ به‌ طرف‌ کودکى‌ مى‌آمد و در نتیجه‌ چنین‌ مى‌نمود که‌ سابق‌ پیر بوده‌ و حالا تازه‌ تازه‌ دارد نوجوان‌ مى‌شود.
زن‌ پدر وحشتناکى‌ داشت‌ که‌ قاپ‌ دکتر را دزدیده‌ بود. و چون‌ عبدالله‌ خان ‌ واقعاً موجودى‌ نچسب‌ و چندش‌ آور بود که‌ یک‌ مثقالش‌ را با دو خروار عسل‌ نمى‌شد خورد، درِ خانه‌شان‌ حکم‌ کتاب‌ دعاى‌ مندرسى‌ را پیدا کرده‌ بود که‌ نه‌ مى‌شد دورش‌ انداخت‌ و نه‌ تحملش‌ کرد. پس‌ اتاقى‌ دم‌ در حیاط‌ به‌اش‌ داده‌ بودند که‌ هر غلطى‌ مى‌کند آن‌جا بکند. مقررى‌ مرتبى‌ از پدره‌ مى‌گرفت‌ خوراک‌ و پوشاک‌ هم‌ تأمین‌ بود و دیگر کسى‌ کارى‌ به‌ کارش‌ نداشت‌. لاجرم‌ عبدالله‌ خان ‌ همه‌ کارى‌ مى‌کرد جز درس‌ خواندن‌. سیگار مى‌کشید، عرق‌ مى‌خورد و به‌ عنوان‌ یک‌ تفنن‌ هنرى‌ تار مى‌زد و چه‌ تارى‌ که‌ مسلمان‌ نشنود کافر نبیند.
بارى‌ عبدالله‌ خان ‌ شد کلید جادویى‌ معماى‌ من‌. برگشتیم‌ تو بستنى‌فروشى‌ نشستیم‌ به‌ حساب‌ من‌ مخلوط‌ و نان‌ شیرینى‌ مفصلى‌ سفارش‌ داد (که‌ مخلوط‌ عبارت‌ بود از پالوده‌ و بستنى‌ با هم‌) و ضمن‌ خوردن‌ شاهکار مرا شنید. تا آنجا که‌ گفتم‌ ـ لابد دیگر تا حالا فهمیده‌اند که‌ یکى‌ پول‌ پدربزرگ‌ را از جیبش‌ کش‌ رفته‌. و من‌ پاک‌ مانده‌ام‌ معطل‌ که‌ دیکسیونر به‌ این‌ کت‌ و کلفتى‌ را چه‌ جورى‌ ببرم‌ خانه‌ که‌ کسى‌ نفهمد و چه‌ جورى‌ ازش‌ استفاده‌ کنم‌ که‌ کسى‌ نبیند. چون‌ که‌…
عبدالله‌ خان ‌ با دهان‌ پر گفت‌: ?مى‌فهمم‌، آره‌، مى‌فهمم‌.?
قاشق‌ را گذاشت‌ دیکسیونر را برداشت‌ ورقى‌ زد، سبک‌ سنگینش‌ کرد و پرسید: ?قیمتش‌ چند است‌؟?
خر شدم‌ و گفتم‌: ?بیست‌ و چهار زار.?
از حیرت‌ سوت‌ بلندى‌ کشید و دوباره‌ کتاب‌ را توى‌ دست‌هایش‌ وزن‌ کرد. و البته‌ این‌ بار به‌ عنوان‌ چیزى‌ گرانبها.
گفت‌: ?خیال‌ دارى‌ بگذاریش‌ پیش‌ من‌ بماند، درست‌ فهمیدم‌؟?
گفتم‌:?نه‌ بابا. آن‌ وقت‌ فایده‌اش‌ برایم‌ چیست‌؟ همان‌جا تو کتابفروشى‌ مى‌نوانست‌ بماند.?
گفت‌: ?پس‌ چه‌؟?
گفتم‌: ?فقط‌ تو زحمتى‌ بکش‌ ببرش‌ خانه‌تان‌ من‌ شب‌ صغرا را مى‌فرستم‌ پیغام‌ مى‌دهم‌ که‌ دیکسیونرت‌ را براى‌ یکى‌ دو شب‌ امانت‌ بده‌ به‌ من‌… بعد هم‌ بالاخره‌ یک‌ کاریش‌ مى‌کنم‌. مثلا مى‌گویم‌ عبدالله‌ خان‌ این‌ زحمت‌ را بخشید به‌ من‌.?
گفت‌: ?آره‌. فکر خوبى‌ است‌.?
با خیال‌ راحت‌ راه‌ افتادیم‌ طرف‌ خانه‌. خیال‌ نداشتم‌ درباره‌ى‌ باقیمانده‌ى‌ پول‌ که‌ به‌ این‌ مفتى‌ها خرج‌ بشو نبود، چیزى‌ به‌ عبدالله‌خان‌ بگویم‌. اما نزدیکى‌هاى‌ خانه‌ وحشتى‌ عجیب‌ چنگ‌ به‌ جانم‌ انداخت‌ و ناگهان‌ هزار جور فکر از سرم‌ گشت‌. انواع‌ و اقسام‌ اتفاقات‌ غیرمنتظره‌اى‌ را که‌ امکان‌ داشت‌ رخ‌ بدهد و باعث‌ لو رفتنم‌ بشود. انواع‌ و اقسام‌ پیش‌آمدهاى‌ غیرقابل‌ تصورى‌ که‌ نتیجه‌ى‌ نهایى‌ همه‌شان‌ این‌ بود که‌ همراه‌ داشتن‌ این‌ پول‌ از عقل‌ سلیم‌ به‌ دور است‌ اما وقتى‌ چاره‌ را منحصر به‌ این‌ مى‌دیدم‌ که‌ آن‌ را به‌ عبدالله‌ خان‌ بدهم‌ از خودم‌ متنفر مى‌شدم‌. مى‌دانستم‌ که‌ مادرم‌ به‌ هر یک‌ شاهى‌ از آن‌ پول‌ چقدر احتیاج‌ دارد.
مى‌دانستم‌ کارى‌ سخت‌ شریرانه‌ کرده‌ام‌ که‌ شانه‌هایم‌ تحمل‌ سنگینى‌ بارش‌ را ندارد و از هر کجا که‌ جلوش‌ را بگیرم‌ روحم‌ را از عذاب‌ بیش‌ترى‌ معاف‌ کرده‌ام‌. و در همان‌ حال‌ مى‌دانستم‌ که‌ راه‌ برگشتى‌ نیست‌ دست‌ و پایى‌ بى‌هوده‌ مى‌زنم‌ و بى‌خود خودم‌ را خسته‌ مى‌کنم‌.
به‌ یک‌ حرکت‌ دستم‌ را از جیبم‌ درآوردم‌ و پول‌ها را که‌ تو مشتم‌ عرق‌ کرده‌ بود به‌ طرف‌ عبدالله‌ خان ‌ دراز کردم‌. همین‌قدر توانستم‌ بگویم‌: مال‌ تو.
و گریه‌ مجالم‌ نداد.
چیزى‌ مثل‌ کرباس‌ تو سینه‌ام‌ پاره‌ شد.
لب‌ جوى‌ کنار خیابان‌ همه‌ى‌ فالوده‌ها را بالا آوردم‌.

نخستین‌ تجربه‌هاى‌ زیستن‌ با مرگ
‌ بیرجند ۱۳۱۸
با محمد مالکى ‌ و بچه‌هاى‌ دیگر عالمى‌ داشتیم‌. خرابه‌اى‌ در کوچه‌ى‌ ما بود که‌ به‌ سالن‌ تئاتر محله‌ تبدیل‌ شده‌ بود. پرده‌اى‌ آویخته‌ بودیم‌. بچه‌هاى‌ محل‌ جمع‌ مى‌شدند و نمایش‌هاى‌ خلق‌الساعه‌ اجرا مى‌کردیم‌ که‌ به‌ ناگهان‌ زندگى‌ روى‌؛ سگش‌ بالا آمد. سگ‌مان‌ جوجو که‌ پاى‌ ثابت‌ همه‌ حقه‌بازى‌هاى‌ ما بود و عادت‌ داشت‌ در هر کارى‌ که‌ مى‌کردیم‌ خودش‌ را بیندازد وسط‌، گم‌ شد. تو شهر به‌ آن‌ کوچکى‌ پاک‌ غیب‌ شد. صابون‌ شد کلاغ‌ بردش‌ یا آب‌ شد زمین‌ خوردش‌. طوطى‌مان‌ هم‌ که‌ روزها در قفسش‌ باز بود و توى‌ خانه‌ ول‌ مى‌گشت‌ و ظهرها سر سفره‌ بى‌تعارف‌ از کنار دیس‌ مى‌خورد داغ‌ دیگرى‌ بر دل‌مان‌ گذاشت‌.
گماشته‌ى‌ خل‌ وضعى‌ که‌ داشتیم‌ شب‌ تو تاریکى‌ رختخوابش‌ را نفهمیده‌ پهن‌ کرده‌ بود رو حیوان‌ گرفته‌ بود خوابیده‌ بود. خواهرم‌ فروغ‌ خودش‌ را صاحب‌ اصلى‌ طوطى‌ حساب‌ مى‌کرد. چون‌ ظهرها و عصرها که‌ از مدرسه‌ برمى‌گشتم‌، طوطى‌ از هر جا که‌ بود، از روى‌ درخت‌ انار یا عناب‌ وسط‌ حیاط‌ از توى‌ درگاهى‌ پنجره‌ یا از لب‌ هره‌، داد مى‌زد: فروغ‌ زمان‌ آمدى‌؟
و ما ازش‌ لج‌مان‌ مى‌گرفت‌ که‌ چرا فقط‌ فروغ‌زمان ‌ ؟
و به‌ همین‌ دلیل‌ رهبرى‌ مراسم‌ تدفین‌ طوطى‌ را فروغ‌ به‌ عهده‌ گرفت‌. با چشم‌ اشکبار جنازه‌ى‌ حیوان‌ را که‌ به‌ طرز دردناکى‌ اتو خورده‌ بود برداشتیم‌ و به‌ پشت‌ بام‌ رفتیم‌. از ترس‌ مادرم‌ که‌ مى‌دانستیم‌ از این‌ جور کارها وحشت‌ دارد. بارى‌ پاى‌ تیغه‌اى‌ که‌ روى‌ بام‌ بود، چالى‌ کندیم‌ و طوطى‌ را دفن‌ کردیم‌. با آفتابه‌ آب‌ آوردیم‌ گِل‌ درست‌ کردیم‌ و صورت‌ قبرى‌ ساختیم‌. فروغ ‌ اشکش‌ بند نمى‌آمد. من‌ رویم‌ را برمى‌گرداندم‌ تف‌ به‌ چشمم‌ مى‌مالیدم‌ که‌ به‌ سنگدلى‌ و بى‌احساسى‌ متهم‌ نشوم‌. و همین‌ وقت‌ بود که‌ مادرمان‌ سررسید، سخت‌ عصبانى‌ که‌ ?فلان‌ فلان‌شده‌ها این‌ غلط‌ها چیست‌ که‌ مى‌کنید؟?اما همان‌ وقت‌ هم‌ مى‌دانست‌ که‌ دیگر کار از کار گذشته‌ مرغ‌ آمین‌ در راه‌ بود و آمینش‌ را گفته‌ بود. آخر پدربزرگ‌ از چند روز پیش‌ ناخوش‌ شده‌، سخت‌ افتاده‌ بود. مردى‌ که‌ گرچه‌ هشتاد و پنج‌ را شیرین‌ داشت‌ در نهایت‌ سلامت‌ بود و با مهمان‌هاى‌ مادرم‌ ــ به‌خصوص‌ اگر خوشگل‌ و خوش‌پوش‌ بودند ــ چنان‌ بلبل‌زبانى‌ مى‌کرد که‌ از بیست‌ و پنج‌ ساله‌اش‌ برنمى‌آمد و به‌ صغرا چنان‌ باباجان‌ باباجانى‌ مى‌گفت‌ که‌ اگر غریبه‌ بودى‌ خیال‌ مى‌کردى‌ نوه‌ى‌ اصل‌ کاریش‌ اوست‌ نه‌ ما.
بازى‌ بچگانه‌ى‌ ما زنگ‌ رحیل‌ بابابزرگ‌ را دم‌ گوش‌ مادرم‌ به‌ صدا درآورده‌ بود که‌ ناگهان‌ پدربزرگ‌ را جدى‌ گرفت‌. و خوب‌ دیگر هم‌ اشتباه‌ نکرده‌ بود، درست‌ سه‌ روز بعد از آن‌ بود که‌ بابابزرگ‌ مرد. شب‌ سیزده‌ نوروز. فرداش‌ که‌ جنازه‌ را مى‌بردند مادرم‌ زبان‌ گرفته‌ بود که‌ ?شب‌ سیزده‌ تشریف‌ مى‌برین‌ آقاجان‌ انشاءالله‌ بتون‌ خوش‌ بگذره‌ آقاجان‌? و غیره‌…
بارى‌. شب‌ مرگ‌ بابابزرگ‌ ناگهان‌ مادرم‌ با رنگ‌ و روى‌ پریده‌ و حال‌ و وضع‌ آشفته‌ به‌ اتاق‌ ما پرید. بچه‌هاى‌ دیگر همه‌ خوابیده‌ بودند. صغرا و گماشته‌ براى‌ چندمین‌ بار رفته‌ بودند دکتر را از هرجا که‌ هست‌ پیدا کنند. از بچه‌ها هم‌ فقط‌ من‌؛ یکى‌ بیدار بودم‌ که‌ تا ساعتى‌ پیش‌ بى‌خبر از آن‌چه‌ در اتاق‌ بابابزرگ‌ مى‌گذرد با بچه‌ها اتاق‌ را به‌ سرم‌ برداشته‌ بودم‌.
مادرم‌ مثل‌ اینکه‌ توى‌ خواب‌ راه‌ مى‌رود یا هوش‌ و حواس‌ درستى‌ ندارد، پرید توى‌ اتاق‌. مثل‌ این‌ که‌ تو راه‌رو از چیزى‌ ترسیده‌ باشد. اما تو اتاق‌ کمى‌ آرام‌تر شد و از آن‌ عجله‌اى‌ که‌ داشت‌ کاست‌. با خودش‌ سر تکان‌ داد و نچ‌نچ‌ کرد. با دیدن‌ من‌ که‌ دو زانو روى‌ درس‌ و مشقم‌ خم‌ شده‌ بودم‌ یک‌ خرده‌ تعجب‌ کرد. پرسید: ?تو اینجایى‌؟? (انگار قرار بود نباشم‌) و گفت‌: ?چرا این‌جا این‌قدر ریخته‌ و پاشیده‌ است‌؟? (که‌ ریخته‌ پاشیده‌ نبود). آن‌ وقت‌ خم‌ شد در شیشه‌ى‌ جوهر مرا که‌ داشتم‌ چیز مى‌نوشتم‌ بست‌ که‌ ?مى‌ریزد روى‌ فرش‌? و گذاشتش‌ تو تاقچه‌. پاى‌ تاقچه‌ لختى‌ مکث‌ کرد و به‌ فکر فرو رفت‌ و بعد مثل‌ اینکه‌ یکهو موضوع‌ به‌ یادش‌ آمده‌ باشد دودستى‌ زد تو سرش‌ و چنگ‌ انداخت‌ تو موهایش‌ و با فریاد خفه‌اى‌ گفت‌: ?پدرم‌ داره‌ از دستم‌ میره‌. خداجان‌ چه‌کار کنم‌؟?
و من‌ که‌ از حالت‌ غیر عادیش‌ تعجب‌ کرده‌ بودم‌، تازه‌ متوجه‌ قضایا شدم‌. پریدم‌ بغلش‌ کردم‌. گفتم‌: ?چیزى‌ نیست‌ مامانم‌ خوب‌ مى‌شه‌?.
نگاهى‌ غریبه‌وار به‌ام‌ کرد. انگار مى‌خواست‌ یقین‌ کند که‌ عوضى‌ نگرفته‌. و با لحنى‌ جدى‌ کفت‌: ?خوب‌. مرد این‌ خونه‌ تو هستى‌ دیگه‌. بگو ببینم‌ چى‌کار کنیم‌؟?
و حالا ما تـوى‌ دالان‌ نیمه‌ تاریک‌ پشـت‌ در حیاط‌ بودیم‌. کـى‌ آمده‌ بودیم‌ آن‌ جا؟ آن‌ جا کـارمان‌ چه‌ بود؟ نمى‌دانم‌. فقـط‌ یادم‌ است‌ که‌ دوبـاره‌ مادرم‌ را بغل‌ کردم‌. با حـرف‌ او که‌ گفت‌ مرد آن‌ خانه‌ من‌ هسـتم‌، دیوارى‌ بالا آمد که‌ دنیاى‌ بچگى‌ من‌ پشتش‌ ماند و مرد. و همان‌ دم‌ که‌ دنیاى‌ بچگى‌ من‌ پشتش‌ ماند و مرد. و همان‌ دم‌ احساس‌ کردم‌ که‌ از آن‌ عوالم‌ چه‌ دورم‌. و حقه‌ بازى‌هاى‌ سرشب‌ که‌ کلاه‌بوقى‌ سرم‌ گذاشته‌ بودم‌ و بچه‌ها را مى‌خنداندم‌ و نمى‌گذاشتم‌ به‌ درس‌ و مشق‌شان‌ برسند انگار سال‌هاى‌ سال‌ پیش‌ اتفاق‌ افتاده‌ بود. احساس‌ خستگى‌ عجیبى‌ کردم‌ و در جواب‌ مادرم‌ گفتم‌: ?ناراحت‌ نشین‌ مامانم‌. یک‌ گوسفند نذر ابوالفضل‌ کنین‌.?
مادرم‌ مثل‌ اینکه‌ تو خواب‌ حرف‌ مى‌زند گفت‌:?مى‌کنم‌…یا حضرت‌ عباس‌ پدرمو از تو مى‌خواهم‌…از تو مى‌خواهم‌.?
و پیش‌ از این‌ که‌ مانعش‌ بشوم‌ از پشت‌، سرش‌ را به‌ دیوار آجرى‌ کوبید دهنش‌ به‌ گریه‌ى‌ زنانه‌ى‌ بى‌اختیارى‌ کج‌ شد اما اشکش‌ درنیامد. فکر کردم‌ مى‌خواهد گریه‌ کند اما صدایش‌ را مى‌خورد که‌ پدربزرگ‌ هول‌ نکند. همان‌ وقت‌ بود که‌ در باز شد گماشته‌ که‌ فانوس‌ مى‌کشید آمد تو و فانوس‌ را نگهداشت‌ تا دکتر جلو راهش‌ را ببیند ــ هشتى‌ یک‌ پله‌ مى‌خورد.
صغرا گفت‌: ?اى‌ خانم‌ جانم‌ خدا منو بکشه‌? و پرید جلو مادرم‌ را که‌ همان‌جور؛ با دهن‌ کج‌شده‌ مى‌کوشید گریه‌ کند و موفق‌ نمى‌شد و در عوض‌ تنش‌ را به‌ این‌ ور و آن‌ور تاب‌ مى‌داد، بغل‌ کشید.
من‌ پشت‌ سر دکتر دویدم‌ و وارد اتاق‌ پدربزرگ‌ شدیم‌.
دکتر با دلخورى‌ گفت‌: ?صبح‌ هم‌ که‌ مى‌توانستید بفرستید پى‌ من‌.?
بابابزرگ‌ رو به‌ قبله‌ شده‌ بود و چشم‌ و چانه‌اش‌ بسته‌ بود. انگار سال‌ هاست‌ که‌ مرده‌. مادرم‌ به‌ تنهایى‌ این‌ کارها را کرده‌ بود بدون‌ این‌ که‌ بداند چه‌ کرده‌. حتا پس‌ از آن‌ گوسفندى‌ هم‌ نذر ابوالفضل‌ کرده‌ بود و پدرش‌ را از او خواسته‌ بود.
من‌ مرگ‌ پدربزرگ‌ را به‌ طرز وحشتناکى‌ حس‌ کردم‌. مرگى‌ که‌ سخت‌ ناگهانى‌ و بى‌مقدمه‌ بود. یک‌ هفته‌ پیش‌ صغرا که‌ عادت‌ داشت‌ کاه‌ را کوه‌ کند، وقتى‌ از اتاق‌ پدربزرگ‌ آمد بیرون‌ لب‌ زیرش‌ را به‌ عادت‌ تعجب‌ نهایى‌ همیشگى‌اش‌ به‌ دندان‌ گرفت‌ و صورتش‌ را چنگ‌ زد که‌ ?خدا مرگم‌ بده‌ ماشاءالله‌ آقابزرگ‌ چه ‌ کارا مى‌کنن‌?.
دو سال‌ پیش‌ از آن‌ وقتى‌ پدربزرگ‌ تازه‌ آمده‌ بود که‌ پیش‌ ما بماند، صغرا یک‌ روز صبح‌ همین‌ ادا را درآورده‌ بود به‌ من‌ و فروغ‌ گفته‌ بود آقابزرگ‌ دیشب‌ رفته‌ بالا سرش‌ که‌ من‌ درست‌ معنى‌ حرفش‌ را نفهمیدم‌.
این‌ها همه‌ باورکردنى‌ بود. حتا اگر ناگهان‌ صغرا مى‌آمد و با همان‌ ادا و اطوار نجیب‌نمایى‌اش‌ به‌ من‌ و فروغ‌ خبر مى‌داد که‌ آبستن‌ شده‌ است‌ و به‌ زودى‌ بچه‌اى‌ خواهد زائید که‌ دائى‌ یا خاله‌ى‌ ناتنى‌ ما مى‌شود، در من‌ حیرتى‌ برنمى‌انگیخت‌. همه‌ى‌ این‌ها باورکردنى‌ بود، اما مرگ‌ بابابزرگ‌ باورکردنى‌ نبود.
صبح‌ خانه‌ به‌ کلى‌ هیأت‌ دیگرى‌ پیدا کرده‌ بود. دوستان‌ برنامه‌ى‌ سیزده‌بدرشان‌ را لغو کردند.
زن‌ها همه‌ سیاه‌ پوشیده‌ بودند و حیاط‌ از آدم‌هاى‌ جور به‌ جور غلغله‌ بود. عطر قهوه‌ى‌ عربى‌ همه‌ جا پیچیده‌ بود و من‌ به‌ عنوان‌ صاحب‌ عزا خودم‌ را براى‌ بچه‌هاى‌ دیگر مى‌گرفتم‌. نوار سیاهى‌ که‌ به‌ آستین‌ نیم‌تنه‌ام‌ زده‌ بودم‌، شخصیتى‌ به‌ام‌ داده‌ بود که‌ گمان‌ مى‌کردم‌ شخصیت‌ اصلى‌ من‌ است‌ که‌ مرگ‌ پدربزرگ‌ باعث‌ کشف‌ آن‌ شده‌. حدود ساعت‌ هشت‌ بود که‌ تابوت‌ را آوردند و یک‌بار دیگر غریو از خانه‌ تنوره‌ کشید. هوا که‌ گرفته‌ بود به‌ محض‌ حرکت‌ دادن‌ جناره‌ باران‌ ریز و تندى‌ را شروع‌ کرد. جنازه‌ باید روى‌ دوش‌ به‌ گورستان‌ برده‌ مى‌شد و چترها بر هیأت‌ مشایعان‌ که‌ پندارى‌ تابوت‌ را در معبرى‌ از لا الله‌ الا الله‌ حرکت‌ مى‌داد، بال‌ سیاهى‌ گسترده‌ بود که‌ از خانه‌ى‌ غم‌زده‌ تا گورستان‌ کشیده‌ مى‌شد.
گورستان‌ بیرجند در شیب‌ تپه‌اى‌ قرار داشت‌ و قبرها در آن‌ به‌ شکل‌ حفره‌اى‌ آجرى‌ بود با طاق‌ ضربى‌ که‌ به‌اش‌ سرداب‌ مى‌گفتند. جنازه‌ را در آن‌ گذاشتند و ته‌اش‌ را به‌ گچ‌ و آجر مى‌گرفتند.
بارى‌. جنازه‌ را غسل‌ دادند. بر او نماز خواندند و مشغول‌ دفن‌ آن‌ شدند که‌ به‌ ناگهان‌ حادثه‌اى‌ عجیب‌ و وحشتناک‌ اتفاق‌ افتاد که‌ اثرش‌ تا سال‌هاى‌ دراز در من‌ باقى‌ ماند.
چند ماه‌ پیش‌ از آن‌ یک‌ سروان‌ ارتش‌ مرده‌ بود و جسدش‌ را به‌ طور امانت‌ دفن‌ کرده‌ بودند که‌ بعد به‌ مشهد انتقال‌ بدهند. آن‌ روز کس‌ و کارش‌ آمده‌ بودند مرده‌ى‌ امانتى‌شان‌ را ببرند. ما این‌ طرف‌ به‌ کار خود مشغول‌ بودیم‌ که‌ به‌ ناگاه‌ از آن‌ طرف‌ فغان‌ و شیون‌ برخاست‌ ــ سروان‌ بیچاره‌ را زنده‌ به‌ گور کرده‌ بودند. حالا که‌ گور را شکافته‌ بودند اسکلت‌ در گوشه‌ى‌ سرداب‌ چندک‌ زده‌ بود، کفن‌اش‌ را به‌ دندان‌ دریده‌ و غرق‌ خون‌ خشکیده‌. و وحشت‌ از زنده‌به‌گور شدن‌ را کابوس‌ سال‌هاى‌ سال‌ من‌ کرد.
مرگ‌ براى‌ من‌ چیزى‌ نامنتظر، چیزى‌ وهم‌آمیز، چیزى‌ بى‌رحمانه‌ شد. مرگ‌ طوطى‌، مرگ‌ پدربزرگ‌، مرگ‌ نادر و فریبرز ــ برادران‌ کوچکم‌ ــ مرگ‌ اسب‌، مرگ‌ سرشار از بى‌رحمى‌ و خودپرستى‌ مرتضى‌ که‌ هنوز در غمش‌ گریه‌ مى‌کنم‌. مرگ‌ آن‌هایى‌ که‌ گوشه‌اى‌ از روح‌ آدمند و با رفتن‌شان‌ آن‌ گوشه‌ براى‌ همیشه‌ با نور و آفتاب‌ وداع‌ مى‌کند. مرگ‌ آدم‌هایى‌ که‌ به‌ ظاهر زنده‌اند و نفس‌ مى‌کشند اما روح‌شان‌ را به‌ دردناکى‌ دندانى‌ که‌ بى‌ترزیق‌ دواى‌ بى‌حس‌ کننده‌ با گازانبر آهنگرى‌ کشیده‌ باشند، ازشان‌ بیرون‌ کشیده‌اند. مرگ‌ آدمى‌ که‌ زنده‌ است‌ اما از نفسى‌ که‌ مى‌کشد، عقش‌ مى‌نشیند. زنده‌ به‌ گورى‌ آدم‌هایى‌ که‌ از آفتاب‌ سبزه‌ خجالت‌ مى‌برند.
مرگ‌ به‌ من‌ اشاره‌ مى‌کرد .

نادر سه‌ سال‌ و نیم‌ بعد از من‌ به‌ دنیا آمد. شاید چهار سال‌ اما یکسال‌ و نیم‌ بیش‌تر عمر نکرد. مرگش‌ را من‌ به‌ چشم‌ ندیدم‌. نیمه‌ شب‌ بود که‌ مرد. که‌ لابد من‌ خواب‌ بودم‌. صبحش‌ با غر و هیاهو از خواب‌ جستم‌. و خودم‌ را به‌ حیاط‌ بیرونى‌ رساندم‌ که‌ حد فاصل‌ در خروجى‌ و حیاط‌ اصلى‌ خانه‌ بود. جنازه‌ را بیرون‌ برده‌ بودند. اما آن‌چه‌ دیدم‌ حیرت‌انگیز و غافلگیر کننده‌ بود. فروغ ‌ که‌ دو سالى‌ بزرگتر از من‌ بود و سخت‌ خودش‌ را برایم‌ مى‌گرفت‌ دماغش‌ را چین‌ داد و گفت‌: ?برگرد برو تو.?
گفتم‌: ?به‌ تو چه‌؟ هیچم‌ برنمى‌ گردم‌.?
گفت‌: ?الاهى‌ تو عوض‌ نادر رفته‌ بودى‌.?
گفتم‌: ?کجا؟?
گفت‌: ?زیر گِل‌.?
گفتم‌: ?خودت‌ برى‌ زیر گِل‌. تازه‌ مگر نادر رفته‌ زیر گِل‌؟
جورى‌ سرش‌ را به‌ تصدیق‌ تکان‌ داد که‌ انگار جزو بزرگترها است‌ و خیلى‌؛ چیزها مى‌داند که‌ من‌ حالا حالاها باید براى‌ دانستن‌شان‌ شعور و تجربه‌ جمع‌ کنم‌.
بارى‌ نادر مرده‌ بود. من‌ مردن‌ یا مرده‌اش‌ را ندیدم‌ اما تجربه‌اى‌ که‌ از مواجهه‌ى‌ دیگران‌ با مرگ‌ داشتم‌ به‌ کلى‌ چیز دیگرى‌ بود
مادرم‌ را سه‌ چهار نفرى‌ نگه‌ داشته‌ بودند. پهناى‌ صورتش‌ از اشک‌ خیس‌ بود. پیرهنش‌ تا سینه‌ چاک‌ خورده‌ بود که‌ دیگران‌ سعى‌ مى‌کردند او را با چادر نمازى‌ که‌ از سرش‌ سرخورده‌ و روى‌ شانه‌هایش‌ افتاده‌ بود، بپوشاند و با آن‌ که‌ چند دستى‌ نگهش‌ داشته‌ بودند سرش‌ را از پشت‌ به‌ آجرهاى‌ دیوار مى‌کوبید. عیناً همان‌ جور که‌ نُه‌ سال‌ بعد در بیرجند شب‌ مرگ‌ پدربزرگ‌ مى‌بایست‌ سرش‌ را به‌ آجرهاى‌ دیوار هشتى‌ بکوبد.
سینه‌اش‌ کیپ‌ گرفته‌ بود و صدایى‌ که‌ از گلویش‌ درمى‌آمد، چیز عجیبى‌ بود که‌ دیگر به‌ صدا نمى‌مانست‌. دهنش‌ به‌ گریه‌ى‌ زنانه‌ى‌ بى‌اختیارى‌ کج‌ شده‌ بود. عیناً همان‌جور که‌ نُه‌ سال‌ بعد در بیرجند شب‌ مرگ‌ پدربزرگم‌ مى‌بایست‌ کج‌ شود. و چون‌ هیچ‌ کار دیگرى‌ نمى‌توانست‌ بکند و چون‌ دست‌ هایش‌ را گرفته‌ بودند موهایش‌ را نمى‌توانست‌ بکند یا صورتش‌ را نمى‌توانست‌ بخراشد و صدایش‌ هم‌ درنمى‌ آمد و دهنش‌ هم‌ از آن‌ که‌ بود کج‌تر نمى‌شد به‌ همین‌ اکتفا مى‌کرد که‌ با بى‌حالى‌ خودش‌ را از پهلو به‌ این‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ تاب‌ بدهد. عینهو همان‌جور که‌ براى‌ مرگ‌ پدربزرگ‌ مى‌بایست‌ خودش‌ را تاب‌ بدهد و براى‌ زندانى‌ شدن‌هاى‌ من‌ و براى‌ مرگ‌ بدرى ‌ و فریبرز و براى‌ مرگ‌ پدرم‌ و براى‌ خیلى‌ بدبختى‌هاى‌ دیگر که‌ اشک‌ را مى‌خشکاند و صدا را کیپ‌ مى‌بندد و دهن‌ را کج‌ مى‌کند…
سقلمه‌اى‌ به‌ فروغ‌ زدم‌. گفتم‌: ?مگه‌ نمى‌گى‌ نادر مرده‌؟ کو پس‌ دروغگو؟?
گفت‌: ?مرده‌شور اون‌ دست‌ سنگینتو ببره‌.?
و براى‌ این‌ که‌ پیش‌ من‌ پز بدهد، چادر نمازش‌ را جلوى‌ صورتش‌ گرفت‌ و مثل‌ زن‌هاى‌ دیگر شروع‌ کرد براى‌ مرده‌ گریه‌ کردن‌. اما مى‌دانستم‌ مثل‌ من‌ باکى‌اش‌ نیست‌ و فقط‌ وانمود مى‌کند چون‌ که‌ مواجهه‌ى‌ ما با مرگ‌ چیز دیگرى‌ بود. چند ماه‌ پیشش‌، از همان‌ حیاط‌ کوچک‌ بیرونى‌ تابوت‌ دیگرى‌ بیرون‌ رفته‌ بود؛ نخستین‌ دستاورد من‌ از مرگ‌ دیگران‌. ـ اما دستاورد نخستین‌ مرگ‌ با آن‌چه‌ از مواجه‌ى‌ غیرمستقیم‌ با مرگ‌ نادر به‌ دست‌ مى‌آوردم‌ یکسره‌ متعارض‌ بود. استنباطى‌ که‌ بار اول‌ از مرگ‌ کرده‌ بودم‌، در برخورد با نتایج‌ و عوارض‌ مرگ‌ نادر چنان‌ سرگردانى‌ و حیرتى‌ در من‌ به‌ و جود آورد که‌ ــ- دست‌ کم‌ در آن‌ سن‌ و سال‌ ــ نمى‌توانستم‌ نسبت‌ به‌ آن‌ لاقید بمانم‌.
قضیه‌ از مرگ‌ زن‌ خان‌ شروع‌ شد. نخستین‌ مرگى‌ که‌ در عمرم‌ دیدم‌.
این‌ زن‌ انگار طایه‌ى‌ پدرم‌ بود. گمان‌ مى‌کنم‌ وقتى‌ مى‌مرد هشتاد سال‌ را شیرین‌ داشت‌. مثل‌ باقى‌ پیرپاتال‌هاى‌ خانواده‌، کابلى‌ اصیل‌ بود. آخر ما اصلا؛ کابلى‌ هستیم‌ و مادربزرگ‌ و پدربزرگ‌ پدریم‌، تا دم‌ مرگ‌ نتوانسته‌ بودند لهجه‌ى‌ کابلى‌شان‌ را عوض‌ کنند. و یادم‌ مى‌آید پدربزرگم‌ (که‌ ما نوه‌ها، خان‌بابا صدایش‌ مى‌کردیم‌) حیوان‌ را ایوان‌ مى‌گفت‌.
بارى‌ زن‌ خان‌ یک‌ ?چکه‌? تمام‌ عیار بود و من‌ این‌ کلمه‌ى‌ چَکّه‌ را (به‌ فتحه‌ چ‌ و کسر کاف‌ مشدد) اول‌ بار به‌ عنوان‌ صفت‌ زن‌ خان‌ شنیدم‌ که‌ هنوز هم‌ با شنیدن‌ آن‌ قیافه‌ى‌ زن‌ خان‌ جلو چشمم‌ مى‌آید. با آن‌ چارقد سفیدى‌ که‌ تنگ‌ زیر گلویش‌ سنجاق‌ کرده‌ بود و سنجاقش‌ ته‌ گرد و قلمبه‌ داشت‌ ــ چیزى‌ مثل‌ یک‌ مروارى‌ کوچک‌ ــ و قامتى‌ که‌ حتا در آن‌ سن‌ و سال‌ شق‌ و رق‌ مثل‌ تیر خدنگ‌ بود. و چکّه‌ به‌ معنى‌ شوخ‌ و حاضر جواب‌ و لوده‌ و متلک‌ گو و نکته‌سنج‌ است‌ ــ صفاتى‌ که‌ زن‌ خان‌ داشت‌.
یک‌ کلمه‌ حرفش‌ کافى‌ بود که‌ حاضران‌ را از خنده‌ روده‌بر کند. که‌ البته‌ درک‌ آن‌ براى‌ من‌ میسر نبود. اما یکى‌ از لودگى‌هایش‌ یادم‌ است‌. نیمى‌ از آن‌ را شاهد عینى‌ بودم‌ و نیم‌ دیگرش‌ را وقتى‌ مادرم‌ براى‌ دیگران‌ تعریف‌ مى‌کرد، شنیدم‌.
زن‌ خان‌ و مادرم‌، ما بچه‌ها را به‌ خیابان‌ مى‌بردند که‌ چیزى‌ براى‌مان‌ بخرند ــ کفشى‌، لباسى‌، جورابى‌ چیزى‌. مگر یکى‌ دو کوچه‌ آن‌سوتر (دقیقاً در یکى‌ از کوچه‌هاى‌ میان‌ خیابان‌ علائى‌ و صفى‌علیشاه‌) از دو مرد که‌ بر سکوى‌ خانه‌اى‌ نشسته‌ بودند، یکى‌ تیزى‌ رها کرده‌ گفته‌ بود ?همراه‌ ببرید که‌ تنها نباشید?.
تا اینجاى‌ قضیه‌ را ما بچه‌ها که‌ هوش‌ و حواس‌مان‌ به‌ خودمان‌ مشغول‌ بود، متوجه‌ نشده‌ بودیم‌. اما ساعتى‌ بعد در بازگشت‌ ناگهان‌ با پیشامدى‌ حیرت‌بخش‌ مواجه‌ شدیم‌ وقتى‌ از کنار درى‌ که‌ دو مرد بر سکوهایش‌ نشسته‌ بودند، مى‌گشتیم‌ ناگهان‌ زن‌ خان‌ بى‌ مقدمه‌ بر زانوهاى‌ یکى‌ از آن‌ دو نشست‌ دو تیزپاى‌ رها کرد و گفت‌: ?ممنونم‌ که‌ آقازاده‌ را فرستادید تنها نباشیم‌. این‌ هم‌ بهره‌اش‌ که‌ یکى‌ را کنج‌ این‌ لپت‌ بگذراى‌ یکى‌ را کنج‌ آن‌ لپت‌.?
خوب‌. جانم‌ زن‌ خان‌ این‌ بود. حاضرجواب‌ و شوخ‌ و در همه‌ حال‌ سخت‌ گستاخ‌. و سرشب‌ها در تالار ارسى‌ خانه‌ بساطى‌ بود. و زن‌ خان‌ بارها سوگند خورده‌ بود که‌ مرده‌اش‌ بیش‌ از زنده‌اش‌ همه‌ را مى‌خنداند. تا این‌ که‌ زمستانى‌ زد و زن‌ خان‌ مرد. نزدیک‌هاى‌ عید بود و هنوز کرسى‌ها را برنداشته‌ بودند. زن‌ خان‌ مریض‌ و در اتاق‌ کوچک‌ خودش‌ کنج‌ حیاط‌ خوابیده‌ بود. و صبحى‌ به‌ پرسش‌ حالش‌ که‌ رفتند دیدند همان‌جور نشسته‌ زیر کرسى‌ مرده‌ است‌. شیون‌ از خانه‌ برخاست‌ و همه‌ فامیل‌ خبر شدند که‌ بیایید زن‌ خان‌ عمرش‌ را به‌ شما بخشیده‌ است‌.
آمدند. گریان‌ و سروسینه‌ زنان‌. و ماشین‌ نعش‌کش‌ هم‌ آمد. ماشینى‌ سیاه‌ و هول‌انگیز که‌ گنبد فلزى‌ طلایى‌ رنگى‌ هم‌ روى‌ طاقش‌ بود. تابوت‌ را از اتاقک‌ ماشین‌ درآوردند، آوردند جلو اتاق‌ زن‌ خان‌ رفتند سر و ته‌ جنازه‌ را گرفتند آوردند؛ بیرون‌ گذاشتندش‌ تو تابوت‌. حالا جسد خشکیده‌. بالاتنه‌اش‌ را مى‌خوابانند لنگش‌ هوا مى‌رود، لنگ‌ هایش‌ را دراز مى‌کنند، برمى‌خیزد توى‌ تابوت‌ مى‌نشیند. دست‌ بر قضا نمى‌دانم‌ چه‌ شده‌ بود که‌ از چشم‌ هایش‌ هم‌ یکى‌ باز بود و یکى‌ نیم‌بسته‌. انگار از این‌ که‌ چنین‌ کلکى‌ به‌ مرده‌کش‌ها زده‌ بود، کیفور است‌ که‌ همان‌ قیافه‌ى‌ همیشگى‌اش‌ را به‌ خود گرفته‌ ـ که‌ عالمى‌ را به‌ خنده‌ مى‌انداخت‌ اما قیافه‌ى‌ خودش‌ اثرى‌ از کم‌ترین‌ خنده‌اى‌ نشان‌ نمى‌داد و حتا خطى‌ از آن‌ همه‌ خطوط‌ صورتش‌ نمى‌جنبید و تنها به‌ چشمک‌ زدنى‌ نهائى‌ به‌ یکى‌ که‌ بیش‌تر دوست‌ مى‌داشت‌، اکتفا مى‌کرد.
گریه‌ها بى‌واسطه‌ به‌ قهقهه‌ها تبدیل‌ شده‌ بود که‌ آخرین‌ چشمه‌ى‌ این‌ شیرین‌ کارى‌ بازى‌ شد. مرده‌کش‌ها ناگزیر کمر مرده‌ را شکستند تا آرام‌ بگیرد. و با بلند شدن‌ تق‌ چیزى‌ که‌ آن‌ لولاها شکست‌ .
دوباره‌ خنده‌ها بى‌واسطه‌ به‌ گریه‌ مبدل‌ شد. داشتند تابوت‌ را برمى‌داشتند که‌ یکى‌ صدا زد: صبر کنین‌. صبر کنین‌. اکبر رفته‌ طاقه‌ شال‌ بیاره‌. بى‌ طاقه‌ شال‌ که‌ نمى‌شه‌، همساده‌ها چى‌ مى‌گن‌؟?
و تابوت‌ دوباره‌ به‌ زمین‌ گذاشته‌ شد تا طاقه‌ شال‌ برسد. و اکبر رسید نفس‌نفس‌زنان‌ و طاقه‌ شال‌ را آورد. اما همین‌ که‌ طاقه‌ شال‌ را واکردند کشیدند رو تابوت‌ و خواستند بلندش‌ کنند زن‌ خان‌ آرام‌ آرام‌ با طمأنینه‌ بسیار برخاست‌ و نشست‌. قسمتى‌ از طاقه‌ شال‌ که‌ روى‌ صورتش‌ بود پایین‌ افتاد و عجبا ـ چشمى‌ که‌ نیم‌بسته‌ بود هم‌ تدریجاً گشوده‌ شد. و درست‌ هنگامى‌ که‌ مرده‌کش‌ از روى‌ عصبانیت‌ دهان‌ گشود که‌ استغفرالله‌، زن‌ خان‌ به‌ عادت‌ مرسوم‌ ــ و شاید براى‌ آخرین‌ بار ــ خشم‌ و خروش‌ مرده‌کش‌ را به‌ نى‌لبکى‌ سخت‌ کشیده‌ و پرعشوه‌ جواب‌ گفت‌. چنان‌ که‌ نه‌ فقط‌ گریه‌ها به‌ خنده‌ و قهقهه‌، که‌ قهقهه‌ها به‌ غلتیدن‌ بر آجر فرش‌ حیاط‌ مبدل‌ شد.
هنگامى‌ که‌ سرانجام‌ مرده‌کشان‌ همچنان‌ بى‌تاب‌ از خنده‌ى‌ بى‌اختیار، تابوت‌ را بیرون‌ مى‌بردند یکى‌ از زنان‌ خانواده‌ را دیدم‌ که‌ (پندارى‌ همین‌ دیروز بود) با چشم‌ هایى‌ که‌ از زور خنده‌ پر از اشک‌ بود، خنده‌اش‌ را فرو خورد، پرده‌ى‌ میان‌ شست‌ و انگشت‌ اشاره‌اش‌ را از این‌ سو و آن‌سو به‌ دندان‌ گرفت‌، آب‌ دهنى‌ به‌ زمین‌ انداخت‌ و گفت‌: ?لا اله‌ الا الله‌، خدایا به‌ ما نگیر.?
اما دوباره‌ پوفى‌ کرد و این‌ بار با شدتى‌ بیش‌تر گرفتار پیچ‌ و تاب‌ ناشى‌ از خنده‌ شد.
مرگ‌ نادر که‌ امید به‌ زنده‌ ماندنش‌ تقریباً از یکى‌ دو روز پیش‌ به‌ کلى‌ قطع‌ شده‌ بود، صحنه‌اى‌ دیگر به‌ وجود آورد که‌ براى‌ من‌ یکسره‌ غافلگیرکننده‌ بود. روز پیش‌ وقتى‌ همراه‌ مادرم‌ (که‌ دستپاچه‌ و مأیوس‌ براى‌ آخرین‌ بار نادر را؛ به‌ مریض‌خانه‌ى‌ آمریکایى‌ برده‌ بود تا پزشکان‌ جوابش‌ کنند) به‌ خانه‌ برگشتیم‌ در درشکه‌ نادر روى‌ چادر سیاه‌ مادرم‌ بالا آورد. مادرم‌ اشک‌ تو چشم‌هایش‌ پر شد و چنان‌ از رنج‌ و دردى‌ که‌ قلبش‌ را مى‌فشرد به‌ گریه‌ افتاد که‌ اسباب‌ حیرت‌ من‌ شد.
ــ براى‌ چه‌ این‌جور گریه‌ مى‌کند؟
به‌ راستى‌ نمى‌دانستم‌. و شاید هم‌ خوشحال‌ و چشم‌ انتظار بودم‌ که‌ باز هم‌ تو دلم‌ خدا خدا مى‌کردم‌ که‌ نادر زودتر، حتا همین‌ الان‌ تو درشکه‌ بمیرد تا با مرگش‌ مادرم‌ مثل‌ آن‌ روز بخندد و این‌ همه‌ غم‌ و غصه‌اى‌ را که‌ توى‌ رنگ‌ پریده‌ و لب‌ لرزانش‌ موج‌ مى‌زند، فراموش‌ کند.
نادر مرد. همان‌ شب‌. وقتى‌ که‌ من‌ غرق‌ خواب‌ بودم‌. اما صبح‌ وقتى‌ با غریو و هیاهو از خواب‌ جستم‌ و خودم‌ را به‌ حیاط‌ کوچک‌ بیرونى‌ رساندم‌، آن‌چه‌ دیدم‌ خلاف‌ دستاوردى‌ بود که‌ از مرگ‌ داشتم‌ و همین‌ بود که‌ متعجبم‌ کرد.
فروغ ‌ گفت‌: ?برگرد برو تو.?
گفتم‌: ?به‌ تو چه‌؟ هیچم‌ برنمى‌گردم‌.?
گفت‌: الاهى‌ تو عوض‌ نادر رفته‌ بودى‌.
گفتم‌: ?کجا؟?
گفت‌: ?زیر گِل‌.?
گفتم‌: خودت‌ برى‌ زیر گِل‌. تازه‌ مگر نادر رفته‌ زیر گِل‌؟
جورى‌ صورتش‌ را به‌ تصدیق‌ تکان‌ داد که‌ انگار جزو بزرگ‌ترهاست‌ و خیلى‌ چیزها مى‌داند که‌ من‌ حالا حالاها باید براى‌ دانستن‌شان‌ تجربه‌ جمع‌ کنم‌.
و آن‌ شب‌ سیزده‌ فروردین‌ سال‌ سیصد و هیجده‌ تو هشتى‌ خانه‌مان‌ در بیرجند وقتى‌ مادرم‌ با دهن‌ کج‌ شده‌ از گریه‌ تنش‌ را به‌ این‌ ور و آن‌ور تاب‌ مى‌داد، فکر کردم‌ آن‌ روز فروغ ‌ حق‌ داشت‌.


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes