شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

باد ما را با خود خواهد برد (فروغ فرخزاد)

بدون نظر

 باد ما را با خود خواهد برد (فروغ فرخزاد)

در شب کوچک من افسوس

باد با یرگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ویرانی ست

گوش کن…

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن…

وزش باد را میشنوی؟

در شب اکنون چیزی می کذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من

بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد


شانه های تو همچو صخره های سخت و پر غرور

بدون نظر

شانه های تو
همچو صخره های سخت و پر غرور
موج گیسوان من در این نشیب
سینه میکشد چو آبشار نور
شانه های تو
چون حصار های قلعه ای عظیم
رقص رشته های گیسوان من بر آن
همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم
شانه های تو
برجهای آهنین
جلوه شگرف خون و زندگی
رنگ آن به رنگ مجمری مسین
در سکوت معبد هوس
خفته ام کنار پیکر تو بی قرار
جای بوسه های من بر روی شانه هات
همچو جای نیش آتشین مار
شانه های تو
در خروش آفتاب داغ پر شکوه
زیر دانه های گرم و روشن عرق
برق می زند چو قله های کوه
شانه های تو
قبله گاه دیدگان پر نیاز من
شانه های تو
مهر سنگی نماز من


گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم

بدون نظر

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
سکه خورشیدی را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت
می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی
تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند
خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند
بادها را نرم میگفتم که بر شط تبدار
زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان
بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس
در سراشیب خطایی تازه میجستم پناهی را
می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را


عکس روی عکس (فاطمه اختصاری)

بدون نظر
 عکس روی عکس (فاطمه اختصاری)
از نام ِ خانوادگی ات پرت می شوم
در بی علاقگی به تمام نشانه ها
از آبروی جمع شده توی دست هات
تا گریه های مخفی من روی شانه ها
…در من بزرگ می شد و در من ادامه داشت
فحشی که خورده بود به دیوار خانه ها
لبخند می زنند به یک جسم آهنی
!!!توی دل مچاله ی من، بچّه گانه ها

بازی شروع بوده شده بود، از عدم
تزریق خون ِ مرده به یک نسل ِ بی پدر
سرهای متّصل به هم از گوش/ تا به گوش
معطوف به اراده ی جمعی، نفر نفر
!با ارتباط ساختگی، در کنار هم
!در واقعیّتی ابدی، دووور و دووورتر
دنبال حفظ زندگی سال خورده با
احساس های نادر ِ در معرض ِ خطر

در من جنون گرفته کسی مشت می زند
دیوارهای نازک و سرد اتاق را
این بچه را بگیر و ببر از درون من
انداخته به زندگی ام اتفاق را
چسبیده گونه های یخم روی پنجره
چسبانده پشت شیشه دو تا دست داغ را
رگ می زنم… و می بُرم از اتصال ها
پر می دهم به آخر دنیا کلاغ را

از تو چه مانده است پدر؟ عکس روی عکس
یک سنگ قبر کهنه، سر ِ بی قراری ام
یک جفت چشم خیره به چی! توی صورتم
که سال هاست از شب ِ ماتش فراری ام
هی پرت می شوم به همین گوشه از اتاق
هی فکر ِ دوست داری و شاید… نداری ام
!از من چه مانده؟ زندگی ام را ببین! بگو
…جز اینکه باز، «فاطمه ی اختصاری» ام


دو نامه از مارینا تسوِتایوا به آنّا آخماتووا

بدون نظر

دو نامه از مارینا تسوِتایوا به آنّا آخماتووا

مترجم: نسترن زندی

  دو نامه از مارینا تسوِتایوا به آنّا آخماتووا

به آ. آ. آخماتووا

مسکو، ۲۶ آوریل ۱۹۲۱

آنّا آندری‌­یِونای عزیز:

چه بسیار است سخن برای گفتن و چه ناچیز است زمان! به خاطر سهم خوشبختی­‌ام از زندگی – کتابِ  بارهنگِ شما – متشکرم. از خودم جدایش نمی­‌کنم، آلیا هم آن را از خودش جدا نمی‌­کند. دو کتابِ قبلی‌­تان­ «دسته سفید و تسبیح‌» را می­‌فرستم که برایم بنویسید.

فکر نکنید پیِ جمع‌­آوری دست­‌خط نویسندگان هستم، کتاب‌­های بسیاری با دست­‌خط مؤلف داشته­‌ام که به این و آن بخشیده‌­ام! به چیزی دل نمی‌­بندم و چیزی را نگه نمی‌­دارم، اما کتاب­‌های شما را با خودم به تابوت هم می‌­­برم – زیر بالشم!

خواهش دیگری هم دارم: اگر آلکوناست [ نام انتشاراتی که در سال ۱۹۱۸ در پترزبورگ تاسیس شد] اسب سرخ  مرا (که به شما تقدیم کرده‌­ام)، می‌پذیرد، لطفاً این کار را برای من انجام بدهید و ضروری هم نمی‌­بینم که حتماً خودم متن را بازبینی کنم، به دقّتِ شما ایمان دارم.

چیز کوچکی است، وقت شما را نمی­‌گیرد. در حال آماده­‌کردنِ کتاب دیگری هستم: به معاصران[این مجموعه به چاپ نرسیده است و فقط به صورت نسخه دستنویس موجود است] ، فقط ۲۴ قطعه شعر برای شما، بلوک و والکونسکی است. در میان این سروده‌­ها، شعرهایی برای شما هست که هنوز نخوانده‌­اید.

آه، که چه‌­قدر دوستتان دارم و چه‌­قدر برایتان خوش­‌حالم و چه­‌قدر برایتان غمگینم و چه­‌قدر برایم باارزشید. کاش مجله­‌ای بود که می‌­توانستم آن‌­جا درباره­‌ی­ شما بنویسم! مجله، مقاله، چه جرأتی!- حریقِ آسمانی!

شما شاعرِ محبوبِ من هستید، من یک‌­بار– خیلی وقت پیش- شاید شش سالِ پیش بود که خوابِ شما را دیدم، کتاب آینده‌­ی شما را دیدم: سبزِ تیره، تیماجی، نقره­‌کوب - گفتارِ زرّین – نوعی افسونگریِ باستانی، شبیه نیایش (یا دقیق­‌تر بگویم برعکس!). بیدار که شدم ، فهمیدم شما آن را می‌­نویسید.

افسوس که این‌­ها همه حرف است و واژه­‌ی عشق، من این‌­طوری نمی­‌توانم، دلم یک خرمن واقعی آتش می­‌خواهد که در آن بسوزم.

من تک تک کلمات شما را می­‌فهمم: تمام اوج و تمام سنگینی‌­شان را. ” و مهمیز صدای سبکبال تو” [از شعر "بر قله سرسخت برفی ..." آخماتووا، (۱۹۱۷) ] ، این لطیف­‌ترین کلامی است که درباره‌­ی عشق گفته شده‌­است.

و این چهره ناگهان برآمده – صورت تماشاگر- «یاروسلاوِتس» [پادشاه کی­‌یف] چه روسیه­‌ای! [خطی از شعر آخماتووا با عنوان «تو- عدول کردی به جزیره­‌ی سبز...» ۱۹۱۷].

باز هم راجع به کتاب:

چه‌­قدر به خاطر این سه کتاب شما شاد هستم- این‌­گونه بی‌­دفاع و کوچک!- تسبیح، دسته سفیدو بارهنگ. چه بار سبکی باخود دارند! مثل مشتی خاکستر.

اگر بلوک نسخه­‌ی دستنویسِ اسب سرخ (سرخ، مثل شمایل) را بیاورد آن را به شما خواهدداد. حتماً برایم بنویسید، بیش از آن‌­چه پیش از این  می‌نوشتید! من از روح و کلام شما سیر نمی‌­شوم.

بامهر می‌­بوسمتان. آرزوی عمیقِ من آمدن به پتربورگ است. برایم از اتفاقات جدید زندگی­‌تان بنویسید. درباره­‌ی این­‌که تابستان کجا بودید و درباره‌­ی همه­‌چیز.

دو نامه‌­ی قبلیِ شما پیش من و آلیا است – همیشه همراهمان خواهدبود.

م. تس.

 ———————

به آ. آ. آخماتووا

۳۱ آگوست ۱۹۲۱

 altman akhmatova دو نامه از مارینا تسوِتایوا به آنّا آخماتووا    آخماتووا

آنّا آندری‌­یِونای عزیز! این روزها شایعات ملال­‌انگیزی درباره‌­ی شما هست که هرساعت تکذیب­‌ناپذیرتر می­‌­نمایند [شایعاتی درباره­‌ی خودکشیِ آنّا آخماتووا پس از تیربارانِ گومیلوف]. در این‌­باره برایتان می‌­نویسم چون می­‌دانم که برای شما اهمیتی ندارد. می‌­خواهم تا آن‌­جا که ممکن است صادقانه بنویسم. به شما می‌­گویم که تنها دوستِ شما (دوست – عمل!) در میان شاعران – به نظر من – مایاکوفسکی است، گاوِ کشته‌­شده­‌ای که روی کارتون‌­های «کافه­ شاعران» پرسه می­‌زند [این کافه را کامینسکی و گالدشمیت در پاییز ۱۹۱۷ در گذر ناستاسینسکی تقاطع خیابان توِرسکایا راه انداخته‌­بودند].

کشته­‌شده‌­ی رنج – او واقعاً چنین چهره­‌ای داشت. مدام از طریق آشنایانش تلگرام می‌­زد تا خبری از شما بگیرد و من دومین شادیِ تحمل­‌ناپذیر زندگی‌­ام را به او مدیونم (اولین شادیِ این­‌گونه‌­ام خبری بود از سریوژا [همسرِ تسوتایوا]  که دو سال تمام از او هیچ اطلاعی نداشتم). درباره­‌ی بقیه (شاعران) چیزی نمی‌­گویم – نه به خاطر این‌­که شما را غمگین می‌کند: چه کسی آن‌­قدر اهمیت دارد که بتواند شما را آزار بدهد؟ نمی‌­گویم چون دلم نمی‌­خواهد قلم‌­فرسایی کنم.

این روزها – به امید یافتن خبری از شما – به کافه شاعران می‌­رفتم – چه موجودات علیلی و چه حقارتی! چه کراهتی! همه­‌چیزی آن­‌جا بود: کوتوله‌ها، تپانچه­‌ها، اسب­‌های شیهه­‌کش و راهنمایانِ بی‌­بار با لب‌های ماتیک‌­زده.

دیروز مسابقه بود: درختِ غار- عنوان شرکت‌کنندگان اعضای واقعی اتحادیه بود. نادسون و مایاکوفسکی انصراف دادند. آن‌­جا غم و شادی با هم بود. پیانیست‌­ها روی چهارپایه‌­هایی در سنگفرش خیابان می­‌نواختند… و صدای یکنواختِ فاخته (طوری که یک شعر شروع می­‌شود!)، و منظومه­‌ی دختر ژاپنی که من دوست داشتم (ایده‌­ی بالمونت، سروده­‌ی سیوِریانین)

این کنار دریا بود

جایی که شقایق‌­ها می‌­شکفند…

و همه­‌ی سالن یک‌­صدا می­‌خواند:

آن­‌جا که کمترش می­‌بینند

سرنشینان شهری…

[خطوطی از شعر «این کنار دریا بود» ای. سیوِریانین ]

اما تحمل­‌ناپذیرترین و ناامیدکننده‌­ترین مسأله این بود که خود اعضای مسابقه­‌ی شبانه بیش­‌تر از بقیه شیهه می‌­کشیدند و هِی می‌­کردند.

همه­‌چیز متفاوت بود. آن‌­ها وقتی که متوجه از مدافتادگیِ سیوِریانین شدند، آن را با (بدترش!) شِرشِنِویچ [شاعرِ ایماژینیست] عوض کردند.

بابروف، آکسینوف، آرگو [م.آ.گولدنِبِرگ،  شاعر- طنزپرداز و مترجم ] و گروزینوف [ای.و.گروزینوف- شاعر ایماژینیست] شاعرانِ رویِ صحنه بودند.

 نمایشِ هزلی بود…

من در بالکن به آکسینوف گفتم: «آقای آکسینوف، شما را به خدا من را از بابت آخماتووا مطمئن کنید.» (شایعه بود که او مایاکوفسکی را دیده است.) «می‌­ترسم که تا پایان مسابقه دوام نیاورم».

آکسینوف سرتکان داد. یعنی او زنده است.

آنّا آندرِی‌­یونای عزیز، جشن دیروز برای من همان تکانِ سرِ آکسینوف بود. دلم می‌­خواهد بدانید که سه روز پیش از آن چه احوالی داشتم – قابل بیان نیست. خواب وحشتناکی دیدم: می‌خواستم بیدار شوم و نمی‌­توانستم. به هرکسی برای زندگیِ شما التماس می­‌کردم. انگار می­‌گفتم: «کاری کنید که او زنده بماند!». . . آلیا مرا از خواب بیدار کرد و گفت: «او پسری هم دارد!»

دیروز بعد از پایان جشن از بابروف خواستم که به افتخار شما بگذارد که من ده روزِ پی‌­درپی در برنامه‌­های شبانه شعرخوانی­ کنم بی‌آن‌که پولی بگیرم – و همیشه در شعرخوانی­‌هایم سالن پُر می‌­شود.

در آن سه روز (بدون شما) پتربورگ دیگر برای من وجود نداشت، بله کدام پتربورگ! … اما برنامه‌­ی دیشب معجزه بود: «ابر شدم در کلامِ انوار» [خطی از شعر «نیایش» آنا آخماتووا]

آن ده روز درباره‌­ی شما خواهم‌­خواند – برای اولین‌­بار در زندگی‌­ام. از سخنرانی نفرت دارم، اما نمی‌­توانم این افتخار را به دیگران واگذار کنم! ضمناً همه‌­ی آن‌­چه که من برای گفتن دارم،  فقط ستایش است!

نامه را به پایان می‌­برم، آن‌­گونه که آلیا برای پدرش می­‌نویسد:

می­‌بوسمت و در برابرت تعظیم می‌­کنم.

م. تس.


گمشده در آفریقا | حمیدرضا نجفی

بدون نظر

گمشده در آفریقا | حمیدرضا نجفی

بیافتد آفتاب به ردیف سوم سیم خاردار سر دیوار، نزدیک آمار است و حکومت شام. نیم‌ساعت جلوتر از وقت هواخوری زدم و ملت را ریختم بیرون. گفتم خیر سرم دو تا بزنم تو سر خودم چهار تا توی سر این دندانه‌های سین و شین. اسب- سوار، بنشان، بنشین. همیشه یکی اضاف یا یکی کم. می‌نویسم- اسب، سوار.

هوار هوار از توی هواخوری می‌آید. لابد دو سه‌تایی باز پریده‌اند به هم. سر بالا می‌کنم، هیچ! کرم می‌ریزند. حواس‌ام دوباره می‌رود پی‌دندانه‌های اسب و سوار.

آفتاب به لب دیوار زیر سیمها برسد سیخ می‌افتد روی تخت «دولت» حمامی. دوباره هوار صلوات هوا می‌رود. لابد دو تا را آشتی داده‌اند. مخ‌شان چت شده از بس این تو مانده‌اند. یا دعوا یا آشتی. می‌نویسم آشتی. در هشتی کلید می‌افتد و تلقی می‌کند. حکومت‌ شام است و بعد هم آمار. بر این شانس، مهلت نمی‌دهند. اما چرا حالا؟ کوتا افتادن آفتاب به تخت دولت! نکند!؟

نه جارچی خبر کرد، نه بلندگو چیزی گفت. شاکی بلند شدم زدم بیرون. کاغذ و مداد به دست. دیدم یا اخی! یک قبیله جدید زیر هشت ریختند و التفات دارد می‌شماردشان. قرار جدید نبود به این زودی. از شر و پر و تشکیلاتشان هم پیدا بود یک شاهی صنارند. همه هم تابلو تابلو! سوغات التفات دم غروبی. بندگان خدا کاغذ مدادم را دیدند جمع و جور شدند فهمیدند خری، کاره‌ای‌ام. می‌دانستم التفات رُسّ‌شان را توی قرنطینه کشیده، منهم محض کوبیدن میخ، به‌ التفات که مثل یابوی برق گرفته با نیش باز «دست خوش» می‌خواست غُر زدم:

- دم غروبی سوغاتی آوردی؟

التفات با کلیدهای تو جیبش بازی می‌کرد. گفت:

- این نمونه‌اس، سر بزرگش زیر لحافه!

راست می‌گفت پاییز توی راه بود. خدا بخیر بگذراند! مثل پارسال قیامت می‌شود. هوا سرد می‌شد، دسته دسته می‌آمدند.

التفات بی‌التفات کلید انداخت به در هشت و زد بیرون. داد زدم: عوض شام تُحفه آورد! سالن تا مسترا بشم پره، اینهارو کُجام کُنم!

التفات پشت توری داشت با قفل ور می‌رفت.

- تو وکیل‌بندی، بده خالی کنن گفتم:

- چاه حموم که پُر نشده، خالی بشه! سوسک بدشانسی از زیر چهارچوب در دوید تو. اگر وقت دیگری بود کارش نداشتم. اما حالا نه! شلپی با دمپایی کوبیدم رویش. التفات گفت: «من کاره‌ای نیستم! گفتم:

- از اولش هم نبودی! پس کی کاره‌ایه؟ دور شد و گفت: «آبجی‌ات» بی‌پدر بعد از بیست و هفت سال تو این سرزمین هنوز لهجه داشت و کتابی حرف می‌زد. خدا شانس بدهد. سروکیل‌بند.

منهم از دق دل، ریختم روی بدبخت جدید‌ها. هاج و واج بودند، پتو بدست، گوشة هشت سالن، کلید نقاشی در و دیوار و تلویزیون چسبیده به زیر تاق، خاموش.

این هم از شانس من. فردا امتحان بود. هنوز «سین» را چهار دندان می‌گذاشتم و شین که واویلا بود. همین دو حرف پدرم را در آورده.

اینها چند تا بودند.

« نُه تاییم، رئیس!» پر روشان را شناختم. چلغوز مفنگی که دست‌هایش عین زیلو پُر گل و بتة با یک « به یادتِ» دسته‌دار به گردنش.

هنوز از کوک نوشته جات دست و بال‌اش در نیامده بودم. زرزد.

- تُقس مون کن! زودتر بریم سر زندگی ! با!

اسلامی گفته از « استاد مراد» ۲ رد بشوی دیگر می‌توانی خودت برای عیالت نامه‌ بنویسی. اما من هنوز توی تمرین اسب و سوار مانده بودم. چاخان پاخان زیاد می‌گوید این اسلامی. اما من « طوطی و بازرگان» هم روان بشوم باز نامه برایش نمی‌نویسم، ابداً. ضعیفه الان سه ماه است یک تک پا نیامده. اسمش هم پر دندانه است. سوسن بَر! توپیدم:

- سالن تمیزه عین گُل، به نوبت، اول حموم. شِر و پر عزیز قاسم هاتون هم فردا آفتاب بدید، تو هوا خوری. بعد بتپید تو اتاقای مردم، حوصلة شیپیش ندارم.

راستی شیپیش چندتا دندانه دارد؟ خیلی!

یارو گل بته‌ای بی‌بته قارقار کرد: «جوجو نُقل زندانه»

قیافه‌اش داد می‌زد چهل سابقه رو یک شاخ‌اش است. گفتم:

- لابد تو هم نباتشی نسناس! سابقة چندمته؟

انگار باید دست‌اش می‌گرفت، دو کف‌اش را رو کرد:

- آها! جُفت پوچ! سابقه ماکو؟ دفعه اولمه.

خالکوبی‌هاش را سیاحت کردم، کوسه‌ی جزیره‌اش کفری‌ام کرد.

- بگو تو بمیری!

سنده نه گذاشت نه برداشت، گفت:

- جون هر چی مرده!

شاکی شدم، گفتم: یکی شونو زنده بذار، کار کِس و کارت راه بیفته، شیردون! و زدم تخت سینه‌اش. دلم سوخت. عین تاپاله افتاد روی پیر مردی که پشت سرش روی اثاث‌اش نشسته و با خیال راحت سیگار می‌کشید.

گوشی آمد دست‌شان که مسجد جای این کارها نیست. جارچی کاغذشان را داد لای در و کوبید به توری:

- به سینی کش بگو شام آبکی!

یکی از نه تا گفت: «آی زکی»

پیر مرد سیگاری بود و داشت دوباره روشنش می‌کرد.

پیراهن سفیدش چرک و چیل و روی ریش‌اش پوست تخمه‌ای چیزی چسبیده بود.

کاغذشان را ورانداختم. انداختم روی میز گوشه هشت.

روبه راهرو داد زدم: « دولت! جدید آوردن، حموم رو بازکن».

جواب نیامد. سالن خالی صدای آدم را با عشق می‌کند. خوشم آمد. دوباره عربده کشیدم. خدا بیامرز عموحسن شب قبل از رفتن یک دهن حسن خشتک خواند، اسمی. همین طوری صدا می‌پیچید:

- دولت‌، های!

توی هوا خوری بود حتمی. چند نفر مزه ریختند: « سرنگون شد!»

از پنجرة روبروی اتاق کله کشیدم. از وسط یک بُر افغانی کنج باغچه سربالا کرد. «ها!؟»

لابد قمار به راه بود: « زهرمار! تو حیاط چه می‌کنی؟» بلند شد و چیزی به دور و بری‌ها گفت و دوید ته حیاط طرف در هوا خوری.

ملت همه گُله به گلُه جمع بودند و چندتایی بیخ دیواری می‌زدند. حتمی تیغی. شاکی شدم. پُست ناجور بود امروز. پست مَمسنی. چند تا دندانه دارد محمدحسین حسن‌پور، تازه سروانش هیچ؟ عربده کشیدم توی توری پنجره « جمع‌اش کنین!»

یکی از توشان گفت: جَمعه!

نفهمیدم کی گفت، «آی بیگیرینش!» و چندتایی هرهر خندیدند.

نگاهم افتاد توی اتاق به دفتر کتابم، باز کفری شدم. بغل میز زیر هشت جدیدها دور یارو چلغوز گل‌بته‌ای جمع بودند و پیرمرد سیگاری نشسته بود کنار شر و پراش خودش را می‌خاراند. آنها داشتند پچ‌پچ می‌کردند.

پشت سر من بود حتمی حرفهایشان.

ناحق زدم؟ آخر چُسو نیامده تکه می‌اندازد. بعد هم تو بمیری ناحق می‌زند.

نباید زدش؟

حساب دستم نیست. تو این سه سری آخری واسه چند نفر ترش کردم و بالا آوردم. «دولت» رسید. اصرار دارد که افغانی نیست. تاجیک است.

انگار فرقی دارد. من هم حرصی‌اش کنم می‌پرسم: از طالبان چه خبر؟

انگار نشادُرش مالیده‌اند گم و گور می‌شود. تازگی‌ها یاد گرفته جواب بدهد. می‌گوید:

- به دُنبالی تو می‌گردند! گفتم:

سه تا سه تا بفرستشون زیر دوش. حواست جمع باشد، یک شاهی صنارند. اینم کاغذشون بنویس تو دفتر.

در عشق آباد به قول خودش دیپلم شده بود. دهانش قرص بود. قربان هفت پشت غریبه! می‌شد جلوش سر برید. ابد، اینقدر زبر و زرنگ!

ارث عمو حسن بود. سَرَک نصیحت و دلالتهایش وکیل‌بند بایست تودار باشه. پا داد ندید بگیره. لوطی باشه، چهارتایی نخوره، می‌گفت این دولت دستت سپرده هواشو داشته باش، بیشتر هم هوای اداره‌رو – خدا بیامرز می‌بردن زمین‌اش بزنن باز پشت اداره بود، الله اکبر.

سروصدای جدیدها با دولت از توی حمام می‌آمد. آمار سالن با این ۹ تا چهار صدتا یکی کم بود۳۹۹ تا. گمانم دولت خیال گوش‌بُری داشت. صداشان درآمده. تا می‌آیم بفهمم چی به چی است و تکلیفم را با دندانه‌ها روشن کنم، باز تلقی از زیر هشت می‌آید. بشکة آبجوش است. داد می‌زنم:

- دولت بچه‌های خدمات‌رو بگو آبجوش اومده.

بی‌خیال سین و شین. بعد خاموشی، پست که آمد دورش را زد می‌نشینم پای پرونده‌اش. تقصیر این دولت بداجنبی شد قضیه سواد خواندن ما. والا آزار که نداشتم، بیکار هم نبودم با این قوم یاجوج و ماجوج. دست به جیب که نبودند هیچ، پا می‌داد جیب مامورها را هم می‌زدند. ناصر اهوازی هم خوب می‌خواند:

- در آن شهری که رندانش عصا از کور می‌دزدند.

من از خوش باوری …

های دولت، چی شد پس این خدمات چی‌ها؟

دیدم جلوی در سبز شد،‌ « هان؟»

- کوفت! چه خبرته حمومو گذاشتی سرت؟ آبجوشی رفت؟

- ها!

- پیرمرده رو اول بفرست زیر دوش!

- پیرمرده خود جلدتر از همه رفت زیر دوش، از آن زرنگهاست!

- چقدری پیاده‌شون کردی؟

- هیچ دو نخ هم سیگار مهمان شدند. شاخهاشان خیلی تیز است!

- هر چی باشه از تو تیزتر نیست. ببین وضع ملاقاتشون چه طوریه یه درشتشو سوا کن. واسه اتاق خودمون.

نخودی خندید و جیم شد.

از آن وقتی که خاطر جمع شده بود پانزده سال بکشد اسمش می‌رود قاطی عفو و بخشودگی عین تریلی حبس می‌کشید. یازده تا دیگ آش مانده بود.

من که زیر همین سه سالش زاییده بودم. برعکس جاده‌های بیابانی هر چه می‌رفتی طرف آخرش سنگین‌تر می‌شد. دوسری ضعیفه را با خودم بردم جاده. دنده چاق می‌کردم عشق می‌کرد. توی نامه آخری همین یک ماه پیش برایش نوشتم- یعنی این دولتشاه بی‌همه چیز نوشت. بعد هم نیش حرامزادگی اش باز شد دیگر نگفتم. یعنی درز گرفتم والا می‌خواستم اول کفی جاده شیراز را یادش بیاورم. که گیر سه پیچه داد بنشیند پشت‌اش. و نشست و لاکردار چقدر خوشگل پشت سر هم گاز و دنده چاق می‌کرد. یک تریلی از روبرو آمد. پشت فرمان دیدش یک طوری میخ شد که نزدیک بود قیچی کند. زدیم بغل و مردیم از خنده. خدا رحم کرد. حالا بعد از این همه روزگار، سه ماه برود حاجی حاجی مکه نگاه پشت‌اش را هم نکند. دریغ از یک خطً کاغذ. من که غیر از او کسی را نداشتم. سوسن بَر! هر چی هم می‌کردم بخاطر گل رویش بود.

نه که حالا خبرش را باید از زن بچه محلمان توی سالن ملاقات بشنوم و نشنوم و یک هفته روزگارم بشود آخرت یزید. چطور می‌شود اینها را به این دولت بگویم. حالا هر چی هم کارش درست و دهانش قرص. چشمهاش که ۴ سال آزگار است زن معنا ندیده و می‌خواهد پیرزن اخبارگو را بخورد چه؟ این چیزها آدم را دل چرکین می‌کند. این چیزها را به کی می‌شود گفت تا بنویسد؟

این شد آن شد جِد کردم سواد بخوانم. اول خواستم زیرجلکی و کس‌مدان. بعد دیدم شترسواری دولا، دولا نمی‌شود. یعنی می‌شود اما که چه؟ الان یک ماه است یک روز در میان می‌روم پای درس این اسلامی، بی‌پیرهمان غروبی که دم کله‌پزی گفتم، گفت: «وکیل بند بی‌سواد»!

پیر مرد زبلی است. دو وجب قدش است. حرف می‌زند سوت می‌زند. خودش می‌گوید فی‌سبیل‌الله می‌آد آنجا درس می‌دهد، بازنشست است. اما کی باور می‌کند، ننه به بابا مُفتی …! استغفرالله.

پرسید:‌«نماز چی؟» اذان هم می‌گفت. همه سین‌ها را شین می‌گفت از پشت بلندگو. پست شعبان‌نژاد بود. کاغذ آمار را گرفتم. پرسیدم: « چی نماز چی؟»

شوتی کرد و ملچی کرد: « خوردنی نیست پسرجان، خواندنی است!»

گفتم: ها! زیاد بلد نیستم، دست و پا شکسته!

شلپی کوبید پشت دستش : «گردن شکسته! بلد نیستی؟»

جا خوردم. ترش کردم.

- بایست باشم؟

- کله تاس‌اش را تکانی داد:

- وکیل بند! بی‌سواد! بی‌نماز! آدم‌تر از تو نبود؟

حرمت یک قبضه ریش سفیدش نبود به یک چک نسخه عینک مینک ته استکانی‌اش را می‌پیچیدم. دادم لاسبیل و گفتم: « حسابی شون داداشته، مخلص کلوم!»

ترسید از دستش بپرم کوتاه آمد. خبرش را داشتم بازارش کساد است. گفت:

- معلومه، می‌بینم. اسمت‌رو بگو دم کله‌پزی بنویسند. بده دست پُست فردا، نُه صبح مسجد باش. مرخصی!و پیچید پشت مرمر پیشخوان و رفت تو اتاق صوت و غیب شد.

حلال‌زاده است صدای اذانش از بلندگو در آمد. هنوز آمار نزده‌اند. نه خیر این کتاب دفتر شده آینه دق با این دندانه‌ها و نقطه‌ها. همه‌اش قاطی هم می‌شود. کم و زیاد می‌شود. می‌زنم از اتاق بیرون. دو تا بچه‌های خدمات مشغول خالی کردن آبجوش توی منبع هستند و از توی حمام گرمبة آبگرمکن می‌آید. دولت پشت میز زیر تلویزیون نشسته و کاغذ جدیدها را می‌نویسد. پیرمرد سیگاری ترگل ورگل عرق کرده هنوز پیراهن چرک‌اش را به بر دارد. خدا بداد برسد. اینها نوبر این فصل‌اند. می‌پرسم: «چقدر بریدن پدر!» لبهاش را غنچه می‌کند:

- بگو خواهر بی‌پدر!

کله‌ کچلش با آن لب و دهان عین کون قاطر چروکیده عشوه هم می‌آمد! تو خودم پکیدم از خنده. اما به رو نیاوردم. دولت فهمید زیر جُلی خندید. مارمولک می‌دانست طرف اوست. میمون هرچی … اما این یکی نوبر بود. گفتم: «اسمت چیه مادر؟» پشت چشمی نازک کرد گور پدر سوفیا لره پیره سگ! این ریختی‌اش را ندیده بودم. سُلی جمیله! جوش آوردم:

دولت اسم این عتیقه چیه؟

دولت خنده‌اش را خورد. « سلیمان عمرانی» تک پا به شر پرش زدم. ماندم این را به کدام اتاق بتپانم. راه نمی‌دادند به این طور اشخاص. سر و وضع‌اش هم اوراق بود. شلوار چهارخانه درشت سفیدسیاه بیرون پای بچه قرتی‌ها دیده بودم چند سال پیش. زیرپیرهن چرک و چیل! گمانم فهمید. همچنین با ناز دست کرد از تو کیسه‌ای یک پیراهن گل منگل درآورد که حالم بد شد. چشمکی به دولت پراندم و کاغذشان را گرفتم کوبیدم به توری در. جدیدها سه‌تاشان آمدند بیرون. بخار از سر و کله‌شان هوا می‌رفت. اما هنوز چرک می‌زدند. معلوم نبود عرب‌اند یا کُرد! هر سه تایی هم با هم حرف می‌زدند بلند بلند!‌داد زدم « هو چه خبره سالن و گذاشتید رو سرتون؟» ساکت شدند یکی‌شان با همان زبان عجیب غریب غری زد. سه تایی خندیدند. ندید گرفتم. کلید در را باز کرد. کریدور بزرگ را چهارنفر بغل به بغل تی می‌کشیدند. بوی کُلر خفه می‌کرد آدم را. عموحسن می‌گفت: « از شهر ما بزرگتره این کریدور» دروغ نمی‌گفت. دم سالن ۹ می‌ایستادی اتاق صوت و پیشخوان کلًه‌پزی معلوم نبود. پارسال آوردنم حیران شدم. رسیدم دم سالن جوانان. بقول بعضی‌ها مرغ‌دانی. بقول خدا بیامرز ناصر اهوازی «دبیرستان ملی شهناز» همیشه هم بعد گفتن دماغ‌اش را می‌کشید بالا. پارسال که بعد از پانزده سال رفت بیرون دو ماه بعد مرد. تزریق کرده بود. ریش سفیدها می‌گفتند: « اول اومده سیگاری هم نبوده» امًا گمان نکنم، چاخان زیاد می‌کنند این پیرمردها.

دیدم تا از آقایان لاتهای سالن خودمان دور درَش طواف می‌کنند و تسبیح می‌چرخانند. توپیدم:

- اینجا چه غلطی می‌کنید؟

جفت‌شان شیک و پیک کرده بودند. عین روزهای ملاقات شرعی متأهلها. که هر کاری کردم، ضعیفه نیامد. می‌گفت: « شرمم می شه بهم نمی چسبه.» شاید هم راست می گفت. یکی از آقایون گفت: « ملاقات سالن به سالن داریم!» من ساده باور کردم. گفتم:

- کو برگه‌ات؟

دست کرد این جیب آن جیب. دیدم آن ته دم هشت اول بقول اینجا کله‌پزی، پُست انگار بو برده‌ ما را می‌سکید. آن یکی گفت: بی‌خیال شو،

پرونده‌اش مفصله، گیر نده!

صدا بلند کردم: من عشق پرونده‌ام، هر چی مفصل‌تر بهتر!

آن یکی حرف حساب زد: دو طلبت، بی‌‌خیال شو!

این شد! پرسیدم: کی؟

این یکی گفت: پولمان را که انگشت زدیم.

گفتم: اوه بُزک نمیر! انگشتی ده روز دیگه است! کار داره، راه بیفت دم کلًه‌پزی وایسا! اومدم!

رفیق‌اش گفت: حواله قباله، قبوله؟

گفتم: تا کی باشه!

گفت: دولت شاه! کُمکی‌ات؟

جا خوردم، اما رو نکردم. شنیده بودم پول نزول می‌دهد، مارمولک!‌اما تو این سرزمین حرف بسیار است. عموحسن می‌گفت: این تو گوش‌ات باشه، شنونده باید عاقل باشه!» شبهای آخر، چیزی که بو کشیده باشد، یک سر نصیحت می‌کرد و شر و وِر می‌بافت. خودش بنده خدا سر حرف، یک‌کاره سر زن و بچه‌اش را بُریده بوده بعدها که فهمیده بود حرف مفت بوده رفته مامورها را آورده تو آشپزخانه‌اش بالا سر قبر زبان بسته‌ها. می‌گفت بوی گند کوچه را برداشته بود. دو سه ماهی طول کشیده بود خب. خدا بیامرز می‌گفت: « یعنی می شه ‌آدم اینقدر خر؟ تو دلم می‌گفتم فعلاً که شده!

به دو تا آقایون لاتها گفتم: « تا ببینیم الان هم ختم‌ش کنید. پست امروز گیریه. امشب ان بازی موقوف اگر می‌خواین تلویزیون‌ها رو از زیر هشت خاموش نکنن».

امشب فیلم سینمایی‌اش با عشق بود. نمی‌شد ندید. اگر پست حال‌گیری نمی‌کرد البت.

جُفتی گفتند: کارت درست.

پرسیدم: حواله‌ت نام و نشون نداره؟

یکی‌شان گفت: « نه، به دولت بگو به نشونی ساعت سیتی‌زن. دوزاری‌ش می‌افته. آی مارمولک! می‌گفت – از جدیدها خریده‌ام مفت- عجب! حاکم بی‌خودی ابدش نداده بود. هوا داشت تگری می‌شد، توی کریدور محض آب‌پاشی و تی. حالا کوتا سرما. خدا بدهد برکت دو اینجا کاسب شدیم. اگر نظافت‌چی‌ها زاغ نمی‌زدند بدم نمی‌آمد خودم هم سر و گوشی تو این مرغ‌دانی آب بدهم. حکایت‌ها شنیده بودم از این مکان. بچه‌هایش را بعد از آمار دور از چشم بقیه سینما می‌بردند. باز هم رندان کمین می‌کشیدند. پشت یک کف دست توری در سالن‌ها و با داد و هوار پیغام پسغام و قربان صدقه می‌پراندند. جوانان هم کم نمی‌آوردند و کرم‌شان را می‌ریختند و می‌رفتند سینما. نمی‌شد. دیدم پست راه افتاده سلانه سلانه از آن ته می‌آید جلو. کلید را صدا کرد که از بغلم عین تیر رد شد. به آقایون لاتها گفتم:

- گمونم آمار زدن، ما رفتیم، اگر سه شد پای خودتونه، زت زیاد!

و گازش را گرفتم طرف کله‌پزی. پُست و کلید وسط کریدور غیبشان زده بود. حتمی پیچیده بودند تو یکی از سالن‌ها. پشت میز مرمر کله‌پزی یک وظیفه جای پست نشسته. غریب بود و داشت تماشای تلویزیون می‌کرد. مرا که پشت میله‌ها دید با دست پرسید: ها؟ گفتم: « کاغذ تحویل این جدیدهاست». فیشی کرد و با گشادی هر چه تمامتر آقادایی را از پشت پیشخوان بلند کرد آمد جلو. دمپایی ابری پایش بود. اتیکت هم نداشت. گفتم شاید بتوانم اسمش را بخوانم. گفتم: « جناب سروان کو؟» گفت:

- رفت سالن یک

آدامس دهانش بود. برگه را نگاه کرد و سر تکان داد. گفت:

- هر ده تارو تحویل گرفتی؟ برق‌م پرید. «نُه تا، سرکار!» نگاه برگه کرد و سرتکان داد و خندید

- آهان این اعزامی به دادسرا جزو اینها نیست.

خندید. از من می‌پرسید: « پس چرا قاطی‌ این‌ها نوشتند؟» تو دلم گفتم:

از خر ساعت می‌پرسه! نزدیک بود زهره‌ترک بشوم. کسری می‌آمد از کجام یک نفر در می‌آوردم. محکمش کنم گفتم:‌« سرکار جون! سیصد و نود و نه تا مُک درسته؟»

هوم، هوم کرد. دوباره برگشت پشت پیشخوان مرمری ول شد روی صندلی. جیر و ویرش در آمد.یَلی بود. جان می‌داد برای شاگردی شوفر سنگین. ولی یک خورده شُل بود. باید دو تا دسته جک می‌خورد تا راه می‌افتاد. اَی روزگار! سر و ته کردم. نم‌نمک کریدور را دادم دمش و می‌آمدم. درسالن یک باز شد. ممسنی آمد بیرون، شاخ به شاخ شدیم. سردماغ بود. چاق سلامتی کرد. چه می‌دانستم که او می‌داند. ته لهجه‌ای داشت اما ندیدم هیچ وقت حرف بزند به ترکی.

- چطوری جناب وکیل بند؟

- به لطف خدا، می‌گذره.

- سالن در چه حاله؟

گوشه زدم: « توپِ توپ، کیپ تا کیپ. اتاقها هشت نفر، نه نفر!»

انگار نگرفت، خندید:‌ «کو حالا تا راهروها پُر بشه. پارسال یادت نیست؟ امسال بدتر!

الکی گفتم: « یا قمر بنی‌هاشم!»

اما پارسال یادم بود. راست راستی آدم از در و دیوار بالا می‌رفت. بعد از عید یک دفعه کلی را بردند. یکی می‌گفت:«جزیره دوباره راه افتاده می‌برند اون‌جا». یکی می‌گفت: « می‌برن بر و بیابان، کوه بکنند».

ننه مرده‌هایی که می‌رفتند هاج و واج بودند. فقط هم یک شاهی صنارها را می‌بردند. سه و شیش ماه خانه پُرش. بعداً شنیدم بردند یک اردوگاهی دور و بر همدان. شنیدم.

جناب سروان گفت:‌ « جمعیت باشه به صرفه توست که؟»

گفتم: اَی داد جناب سروان آواز دهله.

با پشت دست زد روی شکمم: « دُهل اینجاست، خودت نمی دونی! خبرش می‌رسه کاسبی‌ت براهه.»

دلم درد گرفت به رو نیاوردم: « خلاف به عرض رسوندن».

برگشت تو رویم، عدل دم سالن جوانان رسیده بودیم. سبیلهایش را عین میخ آورد جلو صورتم. دهانش بوی سیگار می‌داد. می‌دانستم فقط پاشنه طلا می‌کشد، آنهم چهار خط.

- میخواهی همین الان برم تو این سالن دو تا نره خر سالن شما رو بیارم بیرون جناب وکیل‌بند!

بابا دستخوش به این مخبر ولگرد! از بی‌بی‌سی کارش درست‌تر بود.

عمو حسن روحت شاد می‌گفت: « بچُسی، خبردار می‌شن! حواست هست؟»

کم نیاوردم، سفت گفتم: « یعنی من فرستادمشون؟»

گفت: نه خیر! فقط نشون بدم نگی یارولُر بود! بعد هوار کشید:

- کلید سالن جوانان!

بفرما دوتومان شد وبال گردن. کلید نسناس هم عین برق آمد. قوزی بدکردار عین فرفره تو کریدور می‌چرخید. اسمش را کسی نمی‌دانست. کلید سر و تهش بود.

توپ آمدم: اگر نبود چی سرکار؟

گفت: اگر بود چی؟ در بدرت کنم؟

رفت تو. دیدم قوزی نرفت تو. سرک کشیدم دیدم عجب سالن ترتمیزی است. پر بچه سال. چند تا زیر هشت‌شان گُل یا پوچ می‌کردند، دو تا پینگ پونگ. وضع‌شان روبراه بود. اما قیافه‌ها همه خطری. شنیده بودم کلی‌شان قتلی و سارق مسلح و چاقو‌کش‌اند. دعواهای ناجوری هم تویشان راه می‌افتاد. ناصر اهوازی یادش بخیر می‌گفت: «آخ اگر تیغُم کشد، دستش نگیرم!» اما من دل تو دلم نبود. دیدم کلید نیش‌اش باز شد و تو را سُک زد. به من گفت:

- نیستند ردشان کردم تو سالن خودتان آن دوتا را.

روحم شاد شد. یک صدی سراندم تو جیبش، نگرفت. گفت: «لازم نیست».

هیچی، هیچی رفتیم زیر منت کلید بندِ قوزی بخاطر دو تا نسناس. اما دماغ پست سوخت. آمد بیرون یک نگاه چپ انداخت به کلید و گردکرد طرف کلًه‌پزی.

بخاطر مرمر پیشخوان و موزائیک در و دیوار می‌گفتند‌ش کله‌پزی. دو تا ملاقه و یک چندتایی شیشه‌ترشی کم داشت، فقط!

قوزی دم دستم ورجه ورجه می‌کرد. رفتم تو سالن خودمان. صدای بلند گو در آمد. ممسنی شاکی هوار می‌کشید:

- کلیه آقایون! اعلام آمار شده. برن تو هواخوری. آقایون وکیل بندها، هدایت کنن برادرارو. کسی توسالن‌ها نباشه والا برخورد می‌شه!‌

تو دلم گفتم، برادرهای سالن ما که یک خواهر قاطی داره و خندیدم.

دولت خندید:

- قاطی کرده‌ای؟

زیر تلویزیون پشت میز نشسته بود. جدول حًل می‌کرد.

گفتم: عوض جدول حل کردن، دفتر آمار و حساب کتاب خدمات‌رو درست کن.

زیر لب غر زد و روزنامه را جمع کرد. عزیز روزنامه‌ای از آن سر راهرو پیدایش شد: چاکر آقا!

گفتم‌:ها، شبنامه آوردی؟

نشست روی میز و پول خردهایش را شمرد:

- بگو نصف شب‌نامه!

نپرسیده چطور، گفت:‌« از فردا روزنومه دیروز باید بخونید تازه جدولش هم تعطیل».

دولت حیران پرسید: از برای چی؟

گفت: از برای اینکه روزنامه از شهر شب می‌رسه اینجا آدم ندارن تُقس کنند. جدولشم سوسه اومدن، قمار بازی می‌شه!

دروغ نمی‌گفتند. با کلاغ آسمان و مگس مستراح تاق یاجفت بازی می‌کردند. با مشت اول و دوم دعوا قمار می‌کردند. این که دیگر جدول بود. گفتم: الله اکبر!

باز صدای شاکی ممسنی درآمد:

آقایون در تمام سالن‌ها اعلام آمار شده هر چه سریع‌تر …

***

عموحسن همیشه می گفت:‌«وقت سر و گوش آب دادن یا بعد ازشامه یا بعد از خاموشی» بخشکی! فیلم‌اش هم که تکراری بود. شصت دفعه داده بود. اسم خر رنگ کنی هم داشت. گمشده در آفریقا چهار دفعه دیدم سر و تهش را سر در نیاوردم. نه آدم سیاه دارد. نه شیر و پلنگ و جک و جانور. یک گربه فقط بغل یک ضعیفه است که شوهرش را کشته ویک یارومامور دنبال قاتل است. همه‌اش هم بریده، بریده. ماموره با ضعیفه تو اتاق است یک دفعه وسط خیابان راه می‌رود. بعد یک هو تو آسانسور است. ضعیفه هم یک دقیقه گربه زبان بسته را زمین نمی‌گذارد. همین عین گوشتکوب حیوان دستش است. فیلم سینمایی به مدًت ۶۲ دقیقه.

پست هم فهمید فیلم‌اش آشغال است اِف افِ زد: « بی‌سر وصدا فیلم نگاه کنید بعد هم خاموشی.» امشب همه چیز آشغال است.سُلی جمیله با آن سرکچل تپاندش. رفت تو نمازخانه جا پهن کرد. دو تا از آشیخ‌ها سالن اعتراض کردند. گفتم: « ببرید اتاق خودتان اگر راست می‌گویید؟» بریدند، لال شدند. سه تا کردِ عرب‌ها را دادم اتاق لُرها. اول شب بعد آمار با هم جنگشان شد. سر یکی‌شان شکست. الان که رد شدم از جلوی اتاق دیدم رفیق شده‌اند و نشسته‌اند با سینی رِنگ کردی می‌زنند. یکی داد زد:

- سیگار دستت نباشه!

فهمیدم پست آمده تو سالن. همه ساکت شدند و زل زدند به تلوزیون زیر سقف، ضعیفه داشت توی فیلم الکی برای مامور آبغوره می‌گرفت، که داداشش چند سال است توی نقطه‌ای از آفریقای سیاه گُم شده. عکس برادرش بور بود و زاغ. زنک مشکی و سبزه بود. بعد هم آگهی جایی را نشان می‌داد که کارشان پیدا کردن گمشده‌ها تو آفریقا بود از توی روزنامه. خارجی نوشته بود و یک قلب تیر خورده بالای آگهی بود. دری وری بی‌سرو ته. نفهمیدم هنوز چه دخلی به مردن شوهره داشت این قضیه‌ها. بعد ماموره رفت دم شرکتی که گمشده تو آفریقاها را می‌جُست. یک یارو مردنی دراز باکت شلوار چسب تن‌پاچه گشاد که چوب سیگار نیم متری داشت صاحب شرکت بود. عکس ضعیفه را دید به مامور گفت: برای گمشده خانوم سه دفعه رفته آفریقا. هر دفعه هم چهار صد دلار گرفته بی‌انصاف! بعد هم ماموره دست‌بندش می‌زنه با ضعیفه که توی ماشین پلیس هم گربه بغلش بود می‌روند زندان و پایان. هزار دفعه دیگر هم ببینم نمی‌فهمم چی به چیه! فکر امتحان فردا، ملاقاتی پس فردا. یعنی زنیکه از خر شیطون پیاده می‌شه! بهانه می‌گرفت این آخری‌ها. دو سری پشت سر هم اومد. گفتم وکیل‌بند شدم بعد هم خریت کردم، گفتم عموحسن وکیل بندقبلی رو زدن زمین. دهن پاره گفت:

کله‌پز که بره‌ سگ‌ جاش می‌شینه! این مزد دستم بود؟ دار و ندارم سه دنگ اسکانیای نازنین به نامش نکردم؟ چی می‌خواست؟ دولت زد رو شانه‌ام پُست را نشان داد. ممسنی چشمکم زد که دنبالش بروم! حتمی قضیه غروبی را می‌خواست پیش بکشد. می‌دانستم دل چرکین شده. عمو حسن خدا بیامرز می‌گفت:« هر کاری می‌کنی اداره‌رو داشته باش». منهم خداوکیلی داشتم. نداشتم پانصد از دو تومان بی‌زبان بر نمی‌داشتم بدهم به « زرین افعانی» بابت یک بسته پاشنه طلای چهار خط! جُرم قاچاق فروش که مناط نیست. آنهم منی که میل و دَمبل‌ام ترک نمی‌شد، چه بیرون‌اش چه این تو. عموحسن محض دودی نبودن خیلی خاطرام را می‌خواست حالا نباشد. چرا نباشد؟ باشد. ته راهرو دم پیچ آشتی‌کنان رسیدم به ممسنی. نم‌نم می‌رفت تا برسم. کلاهش را دست گرفته به میله اتاقها می‌کشید. جواب سلام هیچ اتاقی را نداد. از پشت معلوم بود شاکی است. بسته سیگار را گرفتم کفم. اصلاً نگاهش هم نکرد. لابد نرخ بالا رفته. انگار به خودش گفت:«که این طور.»

وسط کوچه آشتی‌کنان ترمز کرد. منهم گرفتم بغل. تکیه درد به سیمان سرد و پرسید:

- کجای کاری عمو رجب؟ سنگین حرف می‌زد.

دلم شور می‌زد؟ اما به رونیاوردم. گفتم:

- اولهاشم جناب سروان! توی سین و شین موندم!

نفهمیده باشد گفت: چی و چی؟

گفتم: کم و زیاد می‌آرم.

پوزخند زد زیر سبیلی:

- کم نیاری، زیاد پیشکش.

دوباره سیگار را رو کردم. گرفت انگار تا حال ندیده باشد وراندازش کرد. یک دم تو دلم گفتم کله‌اش گرم است. چشمهاش سرخ که بود. دولت عین گربه از آن سر آشتی‌کنان سرک کشید. خواست سر و گوش آب بدهد. با یک چپ چپ ردش کردم. قیل و قال جماعت توی صف مستراح، مثل هر شب، تا این ته می‌آمد. ممسنی شاکی عربده کشید:

لال شین! چه خبره؟

عجب تشری! گوشم سوت کشید. راست راستی هم لال شدند. حالا اگر من بودم یکی دو تا شیشکی و متلک رو شاخش بود. روحت شاد عمو حسن می‌گفت: « فقط اداره!» سیگار را باز کرد و تقه زد گرفت طرفم. گفتم:

- من که نیستم.

زیر لبی گفت: اِ چرا؟

همچنین با حوصله و سر صبر سیگاری آتش زد که دیگر داشت کفرم بالا می‌آمد. هنوز داشت با بسته سیگار ور می‌رفت. گفت:‌ « پس چرا می‌خری؟»

از زور پَسی خنده‌ام گرفت گفتم:

- گرفتی مارو آخر شبی جناب سروان؟

پوزخند زد: سیگار چیز خوبی نیست، پول بالاش حروم نکن! گفتی تو چی موندی؟

و بالاخره بسته را گذاشت جیبش.

گفتم: سین و شین جناب سروان. فردا هم امتحانه.

تکًه پراند. تو هم لابد لاشو واز نکردی هنوز؟

و راه افتاد. حالا که آشتی کرده بود متلکش را گرفتم:

- چرا اتقافاً واز کردم و توش موندم.

سر نبش دم نمازخانه ترمز زد. سُلی جمیله انگشت بدهن، کاسه چای بدست چندک زده بود پای در. کچلی‌اش از حمام غروب برق می‌زد.

ممسنی توپید:

اینجا چی‌کار می‌کنی؟ برو تو جات.

با چشم اشاره‌اش کردم خزند تو.

گفتم: « جدیده جناب سروان».

- مبارکه! گفتی فردا امتحان داری؟

گفتم: « هیچی هم بلد نیستم.»

دست کرد تو جیب‌اش. یک برگه سفید چهارتا شده در آورد داد دستم.

بازش کردم. یک کاغذ چاپی پر از نوشته‌های جوهری کاغذ‌ کپی. می‌شناختمش، خدا نصیب نکند. دو سه باری برای این و آن آمد. اما جارچی می‌آورد، نه افسر نگهبان. ورقة احضار دادسرای خانواده بود. بقول عمو حسن ورقة «زن طلاق- بچه گداخونه» خلاص! خوش نداشتم از این برگه‌ها به کسی بدهم. از آن سه تا که آمد. یکی‌شان دارو خورد مرد. دوتا هم قاطی کردند. با شیشه خودزنی. همین صبح اسمت را می‌خواندند. لباس دولتی بَرت می‌کردند با دو تا مامور، دست‌بند به دست می‌بردند. غروب فردا می‌آوردند تحویل می‌دادن. درب و داغان و از هفت دولت آزاد! گفت:

مشتلق یادت نره، امتحان فردا مالیده. یا حق!

و گازش را گرفت رفت. منِ خر هنوز نفهمیدم چی گفت. خیال کردم توی ورقه نوشته فردا تعطیل است! دولت سر رسید. گفتم:

- هان، فرمایش؟

نگاه ورقه کرد پرسید: خودش آورد؟

بازنفهمیدم دولت می‌داند گفتم:«چی خودش آورد؟»

نگاه کاغذ کردم. دیدم با جوهر خرچنگ قوربارغه اسم خودم را، دَمش گرم وسط کاغذ هیچ دندانه نداشت. رجب حصارکی اصل. بالایش سوسن‌اش را بزور خواندم و بانویش را بانو سوسن‌بر.

قبلاًها خیال می‌کردم اگر هم‌چنین روزی را ببینم می‌میرم. اما هیچ این حرفها نبود. فقط دلم ضعف رفت. دولت نفهمی کرد خواست دستم را بگیرد. کوبیدم وسط دو گرده‌اش پنج قدم سکندی رفت. تا حال دست رویش بلند نکرده بودم. حتی دلخور نبودم. اصلاً عین خیالم نبود به جدم. کاغذ را تپاندم تو جیبم. انگار دمبل پنج کیلویی بود، از زور سنگینی. خیال کردم شلوارم را بیاورد پایین. توی اتاق هنوز کتاب و دفتر ولو بود. دولت وسط اتاق گرده‌اش را می‌مالید. نفس‌اش هنوز جا نیامده بود. با پا کتاب دفتر را سراندم پای درگاه. پرسیدم:

بشکه‌رو که هنوز خالی نکردن؟

گفت: « کُجا به نیمه پُر نرسیده.»

گفتم:

جمعش کن این آشغالارو ببر بریز تو بشکه.

نه آره گفت نه، جمعشان کرد رفت پی‌کارش. نشستم لب تخت دولت، یک چیزی تو گلویم گیر کرده بود پایین نمی‌رفت. اما خیالی نبود. سُلی جمیله کاسه به دست آن پیراهن گُل منگلی با غمزه از جلوی در رد شد. به پشت افتادم روی تختِ دولت. حالش را نداشتم بروم بالا سر جای خودم. امًا عیب نداشت. خیالی نبود. هیچ خیالی نبود!

صدای بلندگو در آمد. جناب سروان هنوز شاکی بود:

کلیًه آقایون توجًه کنند. از این لحظه اعلام خاموشی می‌شه …


امیلی | فریده خردمند

بدون نظر

امیلی | فریده خردمند

از پشت پنجره کوه های راکی را تماشا می کند. مه غلیظی کوه ها را پوشانده. نمی داند چندمین بار است که با هم تلفنی حرف می زنند ولی از پس گفت و گوهای چند ماهه حالا یکدیگر را بیشتر می شناسند و با اولین کلمه صدا ی هم را تشخیص می دهند.

بار اول که تلفن زد مرد صدای آرام زنانه ای را از آن سوی سیم شنید که با تردید نام و نام خانوادگی او را به زبان آورد. با وجود اختلاف زمانی دیر وقت نبود ولی مرد ازشنیدن صدای زنانه و ناآشنا کمی یکه خورده بود. جدی و قاطع گفته بود: بله. خودم هستم. و زن خودش را معرفی کرده بود. او را نمی شناخت. گفت که دوستی مشترک شماره تلفن را به او داده و سلام رسانده است. لحن مرد صیمیمی شد. دوست سال های دورسال های جوانی.

بار دوم گفت وگوی آنان کمی طولانی تر شد. مرد از خاطرات سال های گذشته برایش تعریف می کرد. ازکودکی هایش از ماجراجویی های نوجوانی تا گریزهای پرپیچ و خم و سرانجام آمدنش به کانادا . زن با علاقه گوش می داد. مکث میان کلام و لحن خاص صدا او را مجذوب می کرد. تنها بود و همان طور که به قصه های مرد گوش می سپرد زندگی آرام و بدون ماجرای خودش را با او مقایسه می کرد. کنجکاو زندگی خصوصی او شده بود. مرد در میان جست و جوی واژه ها به سیگار پک می زد.

حالامدتی است که باران بند آمده. چراغ سبز چهارراه چشمک می زند و دورتر بالاتر کوه های آبی رنگ راکی را تماشا می کند. زن این محله ی ساکت و خلوت را دوست دارد.

راستی نگفتید چه طور فهمیدید من تصادف کردم.

زن روی صندلی مشکی چرخی می زند.

فقط زنگ زده بودم احوالتونو بپرسم . مدتی بود ازتون بی خبر بودم.

مرد از بیمارستان که مرخص شد و به خانه بازگشت پیام او را گرفت و با آن که دیروقت بود بلافاصله شماره گرفته بود.

- حالا. . . بهترید؟

- بله .فقط کمی احساس کوفتگی می کنم. مثل اینه که قراره ما چند سال دیگه هم زندگی کنیم.

زن خنده ی کوتاهی کرد.

کامپیوتر روشن بود و به صفحه ی مونیتور نگاه می کرد.

مردپرسید:عکس رسید؟

زن عکس گربه ی سیاه و سفیدی را در صفحه ی مونیتورتماشا می کرد.

- همین حالا رسید. قشنگه.چند سالشه ؟

-دوسال و نیم.

زن گفت: می دونید اسم گربه ی من هم میشکا بود.مرد با صدای بم خندید .

-راستی؟

بله. دخترم توی کوچه پیداش کرده بود.شبیه میشکای شما بود اما سه رنگ.زرد سفید و مشکی-

ولی مجبور شدیم بدیمش به کسی.

-چرا؟

دخترم یه جور حساسیت گرفته بود که دکتر گفت احتمالا از گربه س. . . خیلی دوستش داشتم. خیلی.

-اااااخ..آخ..

-چی شد؟

-میشکا استکان چای رو برگردوند روی زمین.هروقت با تلفن حرف می زنم یا کسی این جاست حسودی می کنه.

زن مکث کوتاهی کرد.گفت:

نمی دونستم گربه ها هم حسودن.

-این میشکا خانم که خیلی حسوده

زن به مونیتور نگاه می کرد. گربه ی درشت سیاه سفید را می دید و هم زمان خرخر او را از پشت تلفن می شنید.

-به همه حسادت می کنه.

-جالبه.

-اما میونش از همه بدتر با دوست دختر ایتالیایی ام بود که . . . که سه هفته بیشتر با هم زندگی نکردیم.

زن مکث کرد.انگار منتظر ادامه ی حرف مرد بود .

-چرا سه هفته ؟

مرد خندید.

-داستانش مفصله حوصله تون سر می ره.

-نه.نه . . .اصلا.

مرد پکی به سیگارش زد.

- یه روز که این جا بود دوست کانادایی ام تلفن زد و خواهش کرد برم خونه ش. شوهرش ناراحتیه اعصاب داره و گاهی داروهاشو نمی خوره. گفت برم اون جا کمکش کنم تا شوهرش داروهاشو بخوره. به دوست دخترم گفتم من می رم پیش دوست کانادایی ام . شوهرش حالش خوب نیست. شاید شب برنگردم. گفتم :احتمالا شب برنمی گردم.

دود سیگار را با صدا فرو داد.

-اما ساعت یک برگشتم.. . توی تاریکی نشسته بود. چراغو که روشن کردم دیدم روی کاناپه نشسته. تعجب کردم. پرسیدم: تو هنوز این جایی؟

گفت: تو که گفتی شب بر نمی گردی. گفتم :من گفتم شاید.. . گفتم احتمالا . . . ولی اون قندون نقره ی روی میزو برداشت و پرت کرد طرف من.

زن گوشی تلفن را در دستش جا به جا کرد و روی صندلی نیم چرخی زد. اتاق را در خیال دید. دید دختربلند قد ایتالیایی با موهای صاف که تا روی شانه هایش ریخته تی شرت آبی رنگی پوشیده که هم رنگ چشم هاش است.دامن خنک تابستانی نخی با رنگ تی شرتش هماهنگ است.دید که در تاریکی نشسته است.دید که دست مرد کلید برق را می زندو همه جا روشن می شود.حالا دختر ایتالیایی را بهتر می توانست ببیند. دید که دست زن قندان را بر می دارد و به طرف در که مرد ایستاده پرت می کند.قندان را دید که در هوا چرخ می زند وبا صدا به زمین می خورد. قندان نقره ای. دید که دانه های سفید قند روی زمین پخش می شود. زیرکاناپه کنار در ورودی.زیر صندلی ناهارخوری حتی زیر تلویزیون دختر را می دید که با خشم بلند می شود در را باز می کند و با عجله بیرون می رود. صدای کوبیده شدن در را هم شنید.

-گفت تو یه دروغگویی. یه دروغگو. گفت تو منو دوست نداری.

زن دختر ایتالیایی را می دید که از راهرو می گذرد. رو به روی در آسانسور می ایستد. دکمه ی آسانسور را فشار می دهد . دستش را به دیوار تکیه می زند سرش را روی بازویش می گذارد و منتظرآمدن آسانسورمی ماند.

-فرداش تلفن زد که دیگه همه چیز تموم شده . پرسیدم چرا؟ گفت تو منو دوست نداری و بالاخره منو ول می کنی.

زن در خیال دختر ایتالیایی را می دیدکه سوار اتوموبیلش می شود. ماشین را که روشن می کند رادیوهم روشن می شود و ترانه ای پخش می شود.

-الو؟

-بله.بله .

-خیال کردم . . .

دختر رادید که از پیچ چهارراهی می گذرد و در تاریکی اشکش را از گونه پاک می کند.

-راستی اسمش چی بود؟

-میشکا.

- نه . اسم دوست دخترتونو می گم.

خندید.

-. . . امیلی.

زن به عکس مرد چشم دوخته بود که مثل ورزشکارها روی یکی از زانوها خم شده . مرد چهل ساله جذاب و قوی هیکلی با موی کوتاه.

مرد پرسید: راستی عکس رسید؟

-بله. همین حالا رسید.

-جدیده؟

-بله. تقریبا . . . پارسال گرفتم . . .


آرزو

بدون نظر

آرزو

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من …ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد و تو حسرت من
زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی


با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رؤیائی

بدون نظر

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رؤیائی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهائی:

بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور بادپیمای

می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هائی از در و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سوئی
باد … پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را

مردمان در گوش هم آهسته می گویند،
«آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو»
«در جهان یکتاست»
«بی گمان شهزاده ای والاست»

دختران سر می کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پرغوغا
در طپش از شوق یک پندار

«شاید او خواهان من باشد.»

لیک گوئی دیده شهزاده زیبا
دیده مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطرآگین
برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان براه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور بادپیمایش

مقصد او خانه دلدار زیبایش
مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
«کیست پس این دختر خوشبخت؟»

ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گوئی ز شادی می گشایم پر
اوست . . . آری . . . اوست

«آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی
نیمه شب ها خواب می دیدم که می آئی.»

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد

«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی
ای نگاهت باده ئی در جام مینائی
آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.»

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش.

باز هم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور بادپیمایش
می درخشد شعله خورشید
برفراز تاج زیبایش.

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت.
مردمان با دیده حیران
زیر لب آهسته می گویند
«دختر خوشبخت! . . .»


دوباره میسازمت وطن (سیمین بهبهانی)

بدون نظر

 دوباره میسازمت وطن (سیمین بهبهانی)

دوباره میسازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو میزنم اگرچه با استخوان خویش

دوباره یک روز روشنا سیاهی از خانه میرود

به شعر خود رنگ میزنم ز آبی آسمان خویش

کسی که عظم رمیم را دوباره انشا کند به لطف

چو کوه می بخشدم شکوه به عرصه امتحان خویش

اگر چه پیرم ولی هنوز مجال تعلیم اگر بود

جوانی آغاز میکنم کناره نو باوگان خویش

حدیث حب الوطن ز شوق بدان روشن ساز میکنم

که جان شود در کلام دل چو برگشایم دهان خویش

هنوز در سینه آتشی به جاست کز تاب شعله اش

گمان ندارم به کاهشی ز گرمی دودمان خویش

دوباره می بخشمت توان اگر چه شعرم به خون نشست

دوباره میسازمت به جان اگر چه بیش از توان خویش


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes