شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای دسته "ادبیات کلاسیک ایران"

آسمان گو مفروش این عظمت، کاندر عشق – حافظ

بدون نظر

KISS ON THE BRIDGE   AFREMOV by Leonidafremov 239x300 آسمان گو مفروش این عظمت، کاندر عشق	   حافظ

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کِشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم: «ای بخت! بِخُسبیدی و خورشید دمید» گفت: «با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش دورِ خوبی، گذران است؛ نصیحت بشنو!»
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حُسن بیدقی راند که بُرد از مَه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت، کاندر عشق خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ! این خرقه پشمینه بینداز و برو!


مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بدون نظر

Natural Wallpaperwww.downloadha.com 16 282x300 مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی در عرصه خیال که آمد کدام رفت

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم

عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی

در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد

در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید

تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد

قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود

می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت

گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت


هرگز نگار طره به هنجار نشکند – نسفی

بدون نظر

407328 280390818688777 100001535844023 791613 1238896536 n2 هرگز نگار طره به هنجار نشکند   نسفی

هرگز نگار طره به هنجار نشکند
تا بار عشق پشت خرد زار نشکند
پروین فشان نگردد چشم جهان‌فروز
تا نوش خنده مُهر لب یار نشکند
تا تار زلف او ندهد مایه دورِ چرخ
بر روی روز زلف شب تار نشکند
یک تار نیست در همه‌ زلفش که بوی او
قدر هزار نافه‌ی تاتار نشکند
بیمارِ نارِ سینه‌ی یارم ولی به عمر
یک آرزوی این دلِ بیمار نشکند
دل‌خون ناردان وی‌ام گرچه آبِ او
هرگز حرارت دل پر نار نشکند
آهو نگاه چشم وی آن مست شیرگیر
جز جان عاقل و دل هشیار نشکند
خون دل من است شرابی که جز بدو
چشمش خمار غمزه‌ی خون‌خوار نشکند
ای نوبهار حُسن بهاران مشو به باغ
تا چند روز رونق گلزار نشکند
در جلوه‌گاه روی مکن زلفِ بی‌قرار
تا پشت صبر این دل افگار نشکند
بر گل کلاله مشکن تا صد هزار دل
با زلف مشکبار به یک بار نشکند
جان ده مرا به بوسه نه از بهر من ولیک
تا چشم جان ستان تو را کار نشکند
از زینهار خواری جزع تو باک نیست
گر لعل آب‌دار تو زنهار نشکند
یاقوت آب‌دار تو لعلی‌ست کــ آرزوش
جز خاک ِ پای شاه جهان‌دار نشکند

.

شرف‌الدین حسام‌الائمه محمد بن ابوبکر نسفی
معروف به شرف‌الدین حسام، سده‌ی ششم هجری


عید فرخنده – فرخی سیستانی

بدون نظر

روزه از خیمه ما دوش همی شد به شتاب              عید فرخنده فراز آمد با جام شراب

قوم   را   گفتم : چونید شمایان  به   نبید ؟             همه گفتند : صوابست صوابست صواب

چه توان کرد اگر روزه زما روی بتافث؟                       نتوان گفت مر اورا که زما روی متاب

چه شود گر برود ؟ گو برود نیک خرام                        رفتن او برهاند همگان را ز عذاب

روزه آزادی تن جوید ، او را چکنم ؟                          چو اسیران نتوان بست مر اورا به طناب

عید بر ما می آسوده ، همی عرض کند                   روزه ما را چو بخیلان به ترحم ، دهد آب

گر همه روی جهان زرد شد از زحمت او                     شکر لله که ، کنم سرخ رخ از باده ناب

گوشه میکده از باده کنون بینی مست                     مفتی شهر که بد معتکف ، اندر محراب

مغزمان روزه پیوسته تبه کرد و بسوخت                     بو که با زیر همی راست کند رود و رباب

بسر چنگ همی بر کشد ابریشم چنگ                     ما و این عید گرامی به سماع و می ناب

 

معانی بعضی لغات :

نبید = نوعی شراب تهیه شده از جو ، برنج ، ارزن  ( آبجو )

تافتن = پیچیدن ، برگرداندن

می آسوده = می کهن در خم مانده

مفتی شهر = شخص صاحب فتوا ، فقیه

معتکف = گوشه گیر ، خلوت گزیده

زیر = نوعی ساز موسیقی

راست کردن = هماهنگ کردن

سماع = دست افشاندن ، پایکوبی ، رقص

 

(ادامه…)


می ناب

۱ نظر

من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم

04 می ناب

می ناب


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش پایانی)

بدون نظر

دم را دریابید:
(۱۰۸)
از منزل کفر تا بدین ، یک نفس است ،
وز عالم شک تا به یقین ، یک نفس است ،
این یک نفس عزیز را خوش میدار ،
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است .
(۱۰۹)
شادی بطلب که حاصل عمر دمی است ،
هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است ،
احوال جهان و امل این عمر که هست ،
خوابی و خیالی و فریبی و دمی است .
(۱۱۰)
تا زهره و مه در آسمان گشته پدید ،
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید ؛
من در عجبم ز می فروشان ، کایشان
زین به که فروشند چه خواهند خرید ؟
(۱۱۱)
مهتاب به نور دامن شب بشکافت ،
می نوش ، دمی خوشتر از این نتوان یافت ؛
خوش باش و بیندیش که مهتاب بسی ،
اندر سر گور یک بیک خواهد تافت !
(۱۱۲)
چون عهده نمیشود کسی فردارا ،
حالی خوش کن تو این دل سودا را ،
می نوش به ماهتاب ، ای ماه که ماه
بسیار بگردد و نیابد ما را .
(۱۱۳)
این قابله ی عمر عجب میگذرد !
دریاب دمی که با طرب میگذرد ؛
ساقی ، غم فردای حریفان چه خوری ؟
پیش آر پیاله را ، که شب میگذرد .
(۱۱۴)
هنگام سپیده دم خروس سحری ،
دانی که چرا همی کند نوحه گری ؟
یعنی که : نمودند در آئینه ی صبح
کز عمر شبی گذشت تو بیخبری !
(۱۱۵)
وقت سحر است ، خیز ای مایه ی ناز ،
نرمک نرمک باده خور چنگ نواز ،
کانها که بجایند نپایند کسی ،
و آنها که شدند کس نمیآید باز !

(۱۱۶)
هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
بر ساز ترانه ای و پیش آور می ؛
کافکند بخاک صد هزاران جم و کی
این آمدن تیر مه و رفتن دی .
(۱۱۷)
صبح است ، دمی بر می گلرنگ زنیم ،
وین شیشع ی نام و ننگ برسنگ زنیم ،
دست از امل دراز خود باز کشیم ،
در زلف دراز و دامن چنگ زنیم .
(۱۱۸)
روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد ،
ابر از رخ گزار همی شوید گرد ،
بلبل بزبان پهلوی با گل زرد ،
فریاد همی زند گه : می باید خورد !
(۱۱۹)
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت ،
با یک دو سه تازه دلبری حور سرشت ؛
پیش آر قدح که باده نوشان صبوح ،
آسوده ز مسجد و فارغ ز بهشت .

(۱۲۰)
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است ،
در صحن چمن روی دلفروز خوش است ؛
از دی که گذشت هرچه گوئی خوش است ؛
خوش باش وز دی مگو ، که امروز خوش است .
(۱۲۱)
ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است ،
دریاب که هفته ی دگر خاک شده است ؛
می نوش و گلی بچین ، که تا در نگری
گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است .
(۱۲۲)
چون لاله به نوروز قدح گیر بدست ،
با لاله رخی اگر ترا فرصت هست ؛
می نوش به خرمی ، که این چرخ کبود
ناگاه ترا چو خاک گرداند پست .
(۱۲۳)
٭ هر گه که بنفشه جامه در رنگ زند ،
در دامن گل باد صبا چنگ زند ،
هشیار کسی بود که ، با سیمبری
می نوشد و جام باده بر سنگ زند .

(۱۲۴)
برخیز و مخور غم جهان گذران ،
خوش باش و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفائی بودی ،
نوبت بتو خود نیامدی از دگران .
(۱۲۵)
در دایره ی سپهر نا پیدا غور ،
می نوش به خوشدلی که دور است بجور ؛
نوبت چو بدور تو رسد آه مکن ،
جامی است که جمله را چشانند بدور !
(۱۲۶)
از درس علوم جمله بگریزی به ،
و اندر سر زلف دلبر آویزی به ،
ز آن پیش که روزگار خونت ریزد ،
تو خون قنینه در قدح ریزی به .
(۱۲۷)
ایام زمانه از کسی دارد ننگ ،
کو در غم ایام نشیند دلتنگ ؛
می خور تو در آبگینه با ناله ی چنگ ،
ز آن پیش که آبگینه آید بر سنگ !

(۱۲۸)
- از آمدن بهار و از رفتن دی ،
اوراق وجود ما همی گردد طی ؛
می خور، مخور اندوه، که گفته است حکیم :
غمهای جهان چو زهر و تریاقش می .
(۱۲۹)
زان پیش که نام تو ز عالم برود
می خور، که چو می بدل رسد غم برود ؛
بگشای سر زلف بتی بند ز بند ،
زان پیش که بند بندت از هم برود !
(۱۳۰)
- ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم ،
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم ؛
فردا که ازین دیر کهن در گذریم ؛
با هفت هزار سالگان سر بسریم .
(۱۳۱)
- تن زن چو بزیر فلک بی باکی ،
می نوش چو در جهان آفت ناکی ؛
چون اول و آخرت بجز خاکی نیست ،
انگار که بر خاک نه ای در خاکی .

(۱۳۲)
- می بر کف من نه که دلم تابست ،
وین عمر گریز پای چون سیما بست ،
دریاب که، آتش جوانی آبست ،
هش دار، که بیداری دولت خواب است ،
(۱۳۳)
می نوش که عمر جاودانی اینست ،
خود حاصلت از دور جوانی اینست .
هنگام گل و مل است و یاران سر مست ،
خوش باش دمی، که زندگانی اینست .
(۱۳۴)
با باده نشین، که ملک محمود اینست ؛
وز چنگ شنو، که لحن داود اینست ؛
از آمده و رفته دگر یاد مکن ،
حالی خوش باش، زانکه مقصود اینست .
(۱۳۵)
امروز ترا دسترس فردا نیست ،
و اندیشه فردات بجز سودا نیست ،
ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است ،
کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست !

(۱۳۶)
- دوران جهان بی می و ساقی هیچ است ،
بی زمزمه ی نای عراقی هیچ است ؛
هر چند در احوال جهان مینگرم ،
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است .
(۱۳۷)
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه ،
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه ،
پر کن قدح باده، که معلوم نیست
کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه .
(۱۳۸)
تا دست به اتفاق بر هم نزنیم ،
پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم ،
خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح ،
کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم !
(۱۳۹)
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز ،
تا زو طلبم واسطه ی عمر دراز ،
لب بر لب من نهاد و میگفت براز :
می خور، که بدین جهان نمی آیی باز !

(۱۴۰)
خیام، اگر ز باده مستی، خوش باش ؛
با لاله رخی اگر نشستی، خوش باش ؛
چون عاقبت کار جهان نیستی است ،
انگار که نیستی، چو هستی خوش باش .
(۱۴۱)
فردا علم نفاق طی خواهم کرد ،
با موی سپید قصد می خواهم کرد ،
پیمانه ی عمر به هفتاد رسید ،
این دم نکنم نشاط، کی خواهم کرد ؟
(۱۴۲)
گردون نگری ز قد فرسوده ی ماست ،
جیحون اثری ز اشک پالوده ی ماست ،
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست .
فردوس دمی ز وقت آسوده ی ماست .
(۱۴۳)
عمرت تا کی بخود پرستی گذرد ،
یا در پی نیستی و هستی گذرد ؛
می خور که چنین عمر که غم در پی اوست
آن به که بخواب یا بمستی گذرد .


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش دهم)

بدون نظر

هیچ است:
(۱۰۱)
ای بیخبران شکل مجسم هیچ است ،
وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است ،
خوش باش که در نشیمن کون ، فساد .
وابسته ی یک دمیم و آنهم هیچ است !
(۱۰۲)
دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است ،
و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است ،
سر تا سر آفاق دویدی هیچ است ،
و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است .
(۱۰۳)
دنیا بمراد رانده گیر ، آخر چه ؟
وین نامه ی عمر خوانده گیر ، آخر چه ؟
گیرم که بکام دل بماندی صد سال ،
صد سال دگر بمانده گیر ، آخر چه ؟
(۱۰۴)
- رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین ،
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین ،
نی حق ، نه حقیقت ، نه شریعت نه یقین ،
اندر دو جهان کرا بود زهره ی این ؟
(۱۰۵)
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم ،
فانوس خیال از او مثالی دانیم :
خورشید چراغ دان و عالم فانوس ،
ما چون صوریم کاندر او گردانیم .
(۱۰۶)
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست ،
چون هست زهرچه هست نقصان و شکست ،
انگار که هست ، هرچه در عالم نیست ،
پندار که نیست ، هرچه در عالم هست .
(۱۰۷)
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ ،
وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ ،
شمع طربم ، ولی چو بنشستم ، هیچ ،
من جام جمم ، ولی چو بشکستم ، هیچ .


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش نهم)

بدون نظر

هرچه بادا باد:
(۷۴)
گر من ز می مغانه مستم، هستم ،
گر کافر و گبر و بت پرستم، هستم ،
هر طایفه ای بمن گمانی دارد ،
من زان خودم، چنانکه هستم هستم .
(۷۵)
می خوردن و شاد بودن آئین منست ،
فارغ بودن ز کفر و دین ؛ دین منست ،
گفتم بعروس دهر : کابین تو چیست ؟
گفتا : – دل خرم تو کابین منست .
(۷۶)
من بی می ناب زیستن نتوانم ،
بی باده ، کشید بار تن نتوانم ،
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید :
“ یک جام دگر بگیر “ و من نتوانم .
(۷۷)
امشب می جام یکمنی خواهم کرد ،
خودرا به دو جام می غنی خواهم کرد ؛
اول سه طلاق عقل و دین خواهم داد ،
پس دختر رز را بزنی خواهم کرد .
(۷۸)
٭ چون مرده شوم ، خاک مرا گم سازید ،
احوال مرا عبرت مردم سازید ،
خاک تن من به باده آعشته کنید ،
وز کالبدم خشت سر خم سازید .
(۷۹)
٭ چون در گذرم به باده شوئید مرا ،
تلقین ز شراب ناب گوئید مرا ؛
خواهید بروز حشر یابید مرا ؟
از خاک در میکده جوئید مرا .
(۸۰)
٭ چندان بخورم شراب، کاین بوی شراب
آید ز تراب ، چون روم زیر آب ،
گر بر سر خاک من رسد مخموری ،
از بوی شراب من شود مست و خراب .
(۸۱)
روزی که نهال عمر من کنده شود ،
و اجزام ز یکد گر پراکنده شود ؛
گر زانکه صراحئی کنند از گل من ،
حالی که ز باده پر کنی زنده شود .

(۸۲)
٭ در پای اجل چو من سر افکنده شوم ،
وز بیخ امید عمر بر کنده شوم ،
زینها ، گلم بجز صراحی نکنید ،
باشد که ز بوی می دمی زنده شوم .
(۸۳)
٭ یاران بموافقت چو دیدار کنید ،
باید که ز دوست یاد بسیار کنید ؛
چون باده ی خوشگوار نوشید بهم ،
نوبت چو بما رسد نگونسار کنید .
(۸۴)
٭ آنانکه اسیر عقل و تمیز شدند ،
در حسرت هست و نیست ناچیز شدند ؛
رو با خبرا ، تو آب انگور گزین ،
کان بی خبران بغوره میویز شدند !
(۸۵)
٭ ای صاحب فتوی ، ز تو پر کار تریم ،
با اینهمه مستی ، از تو هشیار تریم ؛
تو خون کسان خوری و ما خون رزان ،
انصاف بده ؛ کدام خونخوار تریم ؟

(۸۶)
شیخی بزنی فاحشه گفتا : مستی .
هر لحظه بدام دگری پا بستی .
گفتا ؛ شیخا، هر آنچه گوئی هستم ،
آیا تو چنانکه مینمائی هستی ؟
(۸۷)
٭ گویند که دوزخی بود عاشق و مست ،
قولی است خلاف ، دل در آن نتوان بست ،
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود ،
فردا باشد بهشت همچون کف دست !
(۸۸)
گویند : بهشت و حور عین خواهد بود ،
و آنجا می ناب و انگبین خواهد بود ؛
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک ؟
آخر نه بعاقبت همین خواهد بود ؟
(۸۹)
٭ گویند : بهشت و حور و کوثر باشد ،
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد ؛
پر کن قدح باده و بر دستم نه ،
نقدی ز هزار نسیه بهتر باشد .

(۹۰)
گویند بهشت عدن با حور خوش است ،
من میگویم که : آب انگور خوش ؛
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار ،
کاواز دهل برادر از دور خوش است .
(۹۱)
کس خلد و جحیم را ندیده است ای دل ،
گوئی که از آن جهان رسیده است ای دل ؛
امید و هراس ما بچیزی است کزان ،
جز نام و نشان نه پدیده است ای دل !
(۹۲)
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت ،
از اهل بهشت کرد ، یا دوزخ زشت ؛
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت .
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت .
(۹۳)
چون نبست مقام ما درین دهر مقیم ،
پس بی می و معشوق خطائی است عظیم .
تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم ؟
چون من رفتم ، جهان چه محدث چه قدیم .

(۹۴)
چون آمدنم بمن نبد روز نخست ،
وین رفتن بی مراد عزمیست درست ،
بر خیز و میان ببند ای ساقی چست ،
کاندو جهان بمی فرو خواهم شست .
(۹۵)
چون عمر بسر رسد ، چه بغداد چه بلخ ،
پیمانه چو پر شود ، چه شیرین و چه تلخ ؛
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی ،
از سلخ بغره آید ، از غره بسلخ !
(۹۶)
- جز راه قلندران میخانه مپوی ،
جز باده و جز سماع و جز یار مجوی ؛
برا کف قدح باده و بر دوش سبو ،
می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی .
(۹۷)
- ساقی غم من بلند آوازه شده است ،
سرمستی من برون ز اندازه شده است ؛
با موی سپید سر خوشم کز می تو ؛
پیرانه سرم بهار دل تازه شده است .

(۹۸)
- تنگی می لعل خواهم و دیوانی ،
سد رمقی باید و نصف نانی ،
وانگه من و تو نشسته در ویرانی ،
خوشتر بود آن ز ملکت سلطانی .
(۹۹)
- من ظاهر نیستی و هستی دانم ،
من باطن هر فراز و پستی دانم ؛
با اینهمه از دانش خود شرمم باد ،
گر مرتبه ای ورای مستی دانم .
(۱۰۰)
از من رمقی بسعی ساقی مانده است ،
وز صحبت خلق ، بی وفائی مانده است ،
از باده ی دوشین قدحی بیش نماند .
از عمر ندانم که چه باقی مانده است !


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش هشتم)

بدون نظر

ذرات گردانده:
(۵۷)
از تن چو برفت جان پاک من و تو ،
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو ؛
و آنگه ز برای خشت گور دگران ،
در کالبد کشند خاک من و تو ،
(۵۸)
٭ هر ذره که بر روی زمینی بوده است ،
خورشید رخی، زهره جبینی بوده است ،
گرد از رخ آستین به آذرم فشان ،
کان هم رخ خوب نازنینی بوده است .
(۵۹)
ای پیر خردمند پگه تر بر خیز ،
وان کودک خاک بیز را بنگر تیز ،
پندش ده و گو که، نرم نرمک می بیز ،
مغز سر کیقباد و چشم پرویز !
(۶۰)
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده ،
بلبل ز جمال گل طربناک شده ؛
در سایه ی گل نشین که بسیار این گل ،
از خاک بر آمده است و در خاک شده !
(۶۱)
ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست ،
بی باده ی گلرنگ نمیشاید زیست ؛
این سبزه که امروز تماشا گه ماست ،
تا سبزه ی خاک ما تماشا گه کیست !
(۶۲)
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست ،
بر خیز و بجام باده کن عزم درست ،
کاین سبزه که امروز تماشاگه تست ،
فردا همه از خاک تو بر خواهد رست !
(۶۳)
هر سبزه که بر کنار جوئی رسته است ،
گوئی ز لب فرشته خوئی رسته است ؛
پا بر سر هر سبزه به خواری ننهی ،
کان سبزه ز خاک لاله روئی رسته است .
(۶۴)
می خور که فلک بهر هلاک من و تو ،
قصدی دارد بجان پاک من و تو ؛
در سبزه نشین و می روشن میخور ؛
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو ؟

(۶۵)
دیدم بسر عمارتی مردی فرد ،
کو گل بلگد میزد و خوارش میکرد ،
وان گل بزبان حال با او میگفت :
ساکن، که چو من بسی لگد خواهی خورد !
(۶۶)
بردار پیاله و سبو ای دلجو ؛
بر گرد بگرد سبزه زار و لب جو ؛
کاین چرخ بسی قد بتان مهرو ،
صد بار پیاله کرد و صد بار سبو !
(۶۷)
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی ،
سرمست بدم چو کردم این اوباشی ؛
با من بزبان حال میگفت سبو :
من چون تو بدم، تو نیز چون من باشی !
(۶۸)
زان کوزه ی می که نیست در وی ضرری ،
پر کن قدحی بخور، بمن ده دگری ،
زان پیشتر ای پسر که در رهگذری ،
خاک من و تو کوزه کند کوزه گری .

(۶۹)
٭ بر کوزه گری پریر کردم گذری ،
از خاک همی نمود هردم هنری ؛
من دیدم اگر ندید هر بی بصری ،
خاک پدرم در کف هر کوزه گری .
(۷۰)
٭ هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری ،
تا چند کنی بر گل مردم خواری ؟
انگشت فریدون و کف کیخسرو ،
برچرخ نهاده ای، چه می پنداری ؟
(۷۱)
در کار گه کوزه گری کردم رای ،
بر پله ی چرخ دیدم استاد بپای ،
میکرد دلیر کوزه را دسته و سر ،
از کله پادشاه و از دست گدای !
(۷۲)
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است ،
این دسته که بر گردن او می بینی :
دستی است که بر گردن یاری بوده است !

(۷۳)
در کارگه کوزه گری بودم دوش ؛
دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش ،
هر یک بزبان حال با من میگفتند :
“کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش ؟“


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش هفتم)

بدون نظر

گردش دوران
(۳۵)
افسوس که نامه جوانی طی شد ،
وان تازه بهار زندگانی دی شد ؛
حالی که ورا نام جوانی گفتند ،
معلم نشد گه او کی آمد، کی شد !
(۳۶)
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد ،
در پای اجل بسی جگرها خون شد !
کس نامد از آنجهان که پرسم از وی :
کاحوال مسافران دنیا چون شد .
(۳۷)
یکچند به کودکی به استاد شدیم ؛
یکچند ز استادی خود شاد شدیم ؛
پایان سخن شنو که مارا چه رسید :
چو آب بر آمدیم و چون باد شدیم !
(۳۸)
یاران موافق همه از دست شدند ،
در پای اجل یکان یکان پست شدند ،
بودیم بیک شراب در مجلس عمر ،
یکدور زما پیشترک مست شدند !
(۳۹)
ای چرخ فلک خرابی از کینه ی تست ،
بیداد گری پیشه ی دیرینه ی تست ،
وی خاک اگر سینه ی تو بشکافند ،
بس گوهر قیمتی که در سینه ی تست.
(۴۰)
چون چرخ بکام یک خردمند نگشت ،
خواهی تو فلک هفت شمر، خواهی هشت،
چون باید مرد و آرزوها همه هشت ،
چه مور خورد به گور و چه گرگ بدشت.
(۴۱)
یک قطره آب بود و با دریا شد ،
یک ذره ی خاک و با زمین یکتا شد ،
آمد شدن تو اندرین عالم چیست ؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد .
(۴۲)
٭ میپرسیدی که چیست این نقش مجاز ،
گر بر گویم حقیقتش هست دراز ،
نقشی است پدید آمده از دریائی ،
و آنگاه شده بقعر آن دریا باز .

(۴۳)
جامی است که عقل آفرین میزندش ،
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش ؛
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش !
(۴۴)
اجزای پیاله ای که درهم پیوست ،
بشکستن آن روا نمیدارد مست ،
چندین سر و ساق نازنین و کف دست،
از مهر که پیوست و به کین که شکست ؟
(۴۵)
عالم اگر از بهر تو می آرایند ،
مگر ای بدان که عاقلان نگرایند ؛
بسیار چو تو روند و بسیار آیند .
بربای نصیب خویش کت بربایند .
(۴۶)
از جمله ی رفتگان این راه دراز ،
باز آمده ای کو بما گوید راز ؟
هان بر سر این دو راهه از روی نیاز ،
چیزی نگذاری که نمی آیی باز !

(۴۷)
می خور که بزیر گل بسی خواهی خفت ،
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت ؛
زنهار بکس مگو تو این راز نهفت :
هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت .
(۴۸)
٭ پیری دیدم بخانه ی خماری ،
گفتم: نکنی ز رفتگان اخباری ؟
گفتا، می خور که همچو ما بسیاری ،
رفتند و کسی باز نیامد باری !
(۴۹)
بسیار بگشتیم بگرد در و دشت ،
اندر همه آفاق بگشتیم بگشت ؛
کس را نشنیدیم که آمد زین راه
راهی که برفت، راهرو باز نگشت !
(۵۰)
ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز ،
از روی حقیقتی نه از روی مجاز ؛
یکچند درین بساط بازی کردیم ،
رفتیم بصندوق عدم یک یک باز !

(۵۱)
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود ،
نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود ؛
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل ،
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود .
(۵۲)
بر مفرش خاک خفتگان می بینم ،
در زیر زمین نهفتگان می بینم ؛
چندانکه بصحرای عدم مینگرم ،
نا آمدگان و رفتگان می بینم !
(۵۳)
این کهنه رباط را که عالم نام است
آرامگه ابلق صبح و شام است ،
بزمی است که وامانده ی صد جمشید است ،
گوریست که خوابگاه صد بهرام است !
(۵۴)
آن قصر که بهرام درو جام گرفت ،
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت ؛
بهرام که گور میگرفتی همه عمر ،
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت ؟

(۵۵)
مرغی دیدم نشسته بر باره ی توس ،
در چنگ گرفته کله ی کیکاوس ،
با کله همی گفت که: افسوس، افسوس !
کو بانک جرسها و کجا ناله ی کوس ؟
(۵۶)
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو ،
بر در گه او شهان نهادندی رو ،
دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای
بنشسته همی گفت که: “کوکو، کو کو؟“


صفحه 1 از 71234567
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes