
هرگز نگار طره به هنجار نشکند
تا بار عشق پشت خرد زار نشکند
پروین فشان نگردد چشم جهانفروز
تا نوش خنده مُهر لب یار نشکند
تا تار زلف او ندهد مایه دورِ چرخ
بر روی روز زلف شب تار نشکند
یک تار نیست در همه زلفش که بوی او
قدر هزار نافهی تاتار نشکند
بیمارِ نارِ سینهی یارم ولی به عمر
یک آرزوی این دلِ بیمار نشکند
دلخون ناردان ویام گرچه آبِ او
هرگز حرارت دل پر نار نشکند
آهو نگاه چشم وی آن مست شیرگیر
جز جان عاقل و دل هشیار نشکند
خون دل من است شرابی که جز بدو
چشمش خمار غمزهی خونخوار نشکند
ای نوبهار حُسن بهاران مشو به باغ
تا چند روز رونق گلزار نشکند
در جلوهگاه روی مکن زلفِ بیقرار
تا پشت صبر این دل افگار نشکند
بر گل کلاله مشکن تا صد هزار دل
با زلف مشکبار به یک بار نشکند
جان ده مرا به بوسه نه از بهر من ولیک
تا چشم جان ستان تو را کار نشکند
از زینهار خواری جزع تو باک نیست
گر لعل آبدار تو زنهار نشکند
یاقوت آبدار تو لعلیست کــ آرزوش
جز خاک ِ پای شاه جهاندار نشکند
.
شرفالدین حسامالائمه محمد بن ابوبکر نسفی
معروف به شرفالدین حسام، سدهی ششم هجری