شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای دسته "عبيد زاكاني"

دزدی در خانة ابوبکر ربانی رفت. اوبیدار بود

بدون نظر

دزدی در خانة ابوبکر ربانی رفت. اوبیدار بود. خود را پیش در کشید. دزد در
!« شادی » پس خانه بماند راه بیرون رفتن نداشت. ابوبکر بانگ زد که هی
دزد ناچار جواب داد. گفت: بیا پایم بمال. دزد پایش مالید کیرش برخاست.
پیش آی جماعی بده. مسکین تن در داد یکبارش بگائید. بعد « شادی » : گفت
پیش آی. یکبار دیگرش بگائید. باری چهار و پنج بار « شادی » : از زمانی گفت
« شادی » : دزد را بگاد. همسایگان را اسبی لاغر در خانة او بسته بود. گفت
اسب را آب ده. دزد پیش چاه رفت دلو دریده بود چندانکه دلو بالا میکشید
اسب سیر نمیشد. بعد از تعذیب بسیار ابوبکر خود را در خواب ساخت. دزد
فرصت یافت و به در جست. دزدان دیگر را دید که بر دیوارهمین خانه
نقب میزنند. گفت: ای یاران زحمت مکشید که در این خانه هیچ متاعی
نیست خلاف از مردکی که سقنقور خورده است واز جماع سیر نمیشود و اسبی
که استقساء دارد از آب سیری نمیداند.


مولانا عضدالدین نائبی داشت.

بدون نظر

مولانا عضدالدین نائبی داشت. در سفری با مولانا بود. در راه باز استاد
پار های شراب بخورد. مولانا چند بار او را طلب کرد. بعد از زمانی بدوید و
مست به مولانا رسید. مولانا دریافت که او مست است. گفت: علاءالدین
ما پنداشتیم که تو با ما باشی چنین که تو را میبینم تو با خود نیز نیستی.


سلطان محمود پیری ضعیف را دید که پشتواره ای

بدون نظر

سلطان محمود پیری ضعیف را دید که پشتواره ای خار میکشد. بر او رحمش آمد.
گفت: ای پیر دو سه دینار زر میخواهی یا درازگوشی یا دو سه گوسفند یا باغی
که به تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی. پیر گفت: زر بده تا درمیان
بندم و به درازگوشی بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ بروم و به
دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم. سلطان را خوش آمد و فرمود چنان
کردند.


دو کودک در قم از زمان طفلی تا به وقت پیری

بدون نظر

دو کودک در قم از زمان طفلی تا به وقت پیری با هم مبادله کردندی.
روزی بر سر منار های به همین معامله مشغول بودند. چون فارغ شدندیکی با
دیگری گفت: این شهرما سخت خرابست. دیگری گفت: شهری که پیران با
برکتش من و تو باشیم، آبادانی در او بیش از این توقع نتوان داشت.


موذنی بانگ میگفت و میدوید. پرسیدند …

بدون نظر

موذنی بانگ میگفت و میدوید. پرسیدند که چرا میدوی؟ گفت: میگویند که آواز
تو از دور خوشست، میدوم تا آواز خود از دور بشنوم.


طلحک دراز گوشی چند داشت. روزی سلطان

بدون نظر

طلحک دراز گوشی چند داشت. روزی سلطان محمود گفت: دراز گوشان او را
ب هالاغ گیرند تا خود چه خواهد گفتن. بگرفتند. او سخت برنجید پیش سلطان
آمد تا شکایت کند. سلطان فرمود که او را راه ندهند. چون راه نیافت در زیر
دریچ های رفت که سلطان نشسته بود و فریاد کرد. سلطان گفت: او را بگوئید
که امروز بار نیست. بگفتند. گفت: قلتبانی را که بار نباشد خر مردم به کجا برد
که بگیرد


ابوبکر ربانی اکثر شبها به دزدی رفتی و چندانکه

بدون نظر

ابوبکر ربانی اکثر شبها به دزدی رفتی و چندانکه سعی کرد چیزی نیافت. دستار
خود بدزدید و در بغل نهاد. چون در خانه رفت زنش گفت: چه آورد های؟
گفت: این دستار آورده ام. گفت: این که از آن خود توست. گفت: خاموش
تو ندانی. از بهر آن دزدید هام تا آرمان دزدیم باطل نشود.


طلحک را به مهمی پیش خوارزمشاه فرستادند

بدون نظر

طلحک را به مهمی پیش خوارزمشاه فرستادند. مدتی آنجا بماند مگر خوارزمشاه
رعایتی چنانکه او میخواست نمیکرد. روزی پیش خوارزمشاه حکایت مرغان و
خاصیت هر یکی میگفت. طلحک گفت: هیچ مرغی ازلک لک زیرکتر نیست.
گفتند: ازچه دانی؟ گفت: از بهرآنکه هرگز به خوارزم نم یآید.


ششتری زنی بخواست شب اول …

بدون نظر

ششتری زنی بخواست شب اول که پیش او رفت زن موی زهار نکنده بود.
چون در او انداخت زنک تیزی بکند، شوهر گفت: خاتون آنچه باید کند نمیکنی
و آنچه نباید کند میکنی.


فصادیِ ابوبکر نام رگ خاتونی بگشاد

بدون نظر

فصادیِ ابوبکر نام رگ خاتونی بگشاد، چون نیشتر بدو رسید بادی از وی جدا
شد. خاتون از شرم خود را بینداخت و بیخود شد. بعد از زمانی گفت: استاد
ابوبکر حالی چون میبینی. گفت: خاتون خون میرود، باد میرود، زبان از کار
افتاده است، انشاءالله که خدا لطف کند


صفحه 1 از 512345
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes