دزدی در خانة ابوبکر ربانی رفت. اوبیدار بود. خود را پیش در کشید. دزد در
!« شادی » پس خانه بماند راه بیرون رفتن نداشت. ابوبکر بانگ زد که هی
دزد ناچار جواب داد. گفت: بیا پایم بمال. دزد پایش مالید کیرش برخاست.
پیش آی جماعی بده. مسکین تن در داد یکبارش بگائید. بعد « شادی » : گفت
پیش آی. یکبار دیگرش بگائید. باری چهار و پنج بار « شادی » : از زمانی گفت
« شادی » : دزد را بگاد. همسایگان را اسبی لاغر در خانة او بسته بود. گفت
اسب را آب ده. دزد پیش چاه رفت دلو دریده بود چندانکه دلو بالا میکشید
اسب سیر نمیشد. بعد از تعذیب بسیار ابوبکر خود را در خواب ساخت. دزد
فرصت یافت و به در جست. دزدان دیگر را دید که بر دیوارهمین خانه
نقب میزنند. گفت: ای یاران زحمت مکشید که در این خانه هیچ متاعی
نیست خلاف از مردکی که سقنقور خورده است واز جماع سیر نمیشود و اسبی
که استقساء دارد از آب سیری نمیداند.