شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای دسته "عبيد زاكاني"

چند پند از “رساله‌ی صد پند” عبید زاکانی

بدون نظر

چند پند از “رساله‌ی صد پند” عبید زاکانی:

- بر خودپسندان سلام ندهید.
- طمع از خیر کسان ببرید تا به ریش مردم توانید خندید.
- خواجگان و بزرگان بی‌مروت را به ریش بتیزید(۱).
- تا توانید سخن حق مگویید تا بر دل‌ها گران نشوید و مردم بی‌سبب از شما نرنجند.
- جلق زنی را به از غُر زنی دانید.
- مسخرگی و قوادی و دف زنی و غمازی و گواهی به دروغ دادن و دین به دنیا فروختن و کفران نعمت پیشه سازید تا پیش بزرگان عزیز باشید و از عمر برخوردار گردید.
- مستان را دست گیرید.
- راستی و انصاف و مسلمانی از بازاریان مطلبید.
- شراب فروشان و بنگ فروشان را دل به دست آرید تا از عیش ایمن باشید.
- از کودکان نابالغ به میان‌پای(۲) قانع شوید تا شفقت(۳) به جای آورده باشید.

۱ – تیزیدن = گوز دادن
۲ – میان‌پای = لای پا
۳ – شفقت = مهربانی، دل رحمی


اُستُر طلحک بدزدیدند …

بدون نظر

اُستُر(۱) طلحک بدزدیدند. یکی می‌گفت گناه تست که از پاس(۲) آن اهمال (۴) ورزیدی. دیگری گفت گناه مِهتَر(۳) است که در طویله باز گذاشته است. طلحک گفت: «پس در این صورت دزد را گناه نباشد.»

یه توضیح کوچولو: طَلحک، دلقک دربار سلطان محمود غزنوی بود. عبید زاکانی از شخصیت طلحک در حکایت‌هایش به دفعات استفاده می‌کند.

۱-چهارپا
۲-پاس = نگهبانی
۳-آنکه مواظب چهارپایان باشد، همان مکانیک اسب و الاغ (!)
۴-اهمال = کوتاهی
حکایت از رساله‌ی دلگشا


مخنثی مست در راه افتاده بود …

بدون نظر

مخنثی (۱) مست در راه افتاده بود. کسی بگایید و انگشتری زرین داشت، برد.

چون بیدار شد در کون خود تر دید، گفت: «امشب بی ما عیش‌ها کرده‌ای.» چون حال انگشتری معلوم کرد گفت: «بخشش نیز فرموده‌ای.»

۱- ابنه‌ای، مردی که در ازای مبلغی یا دستمزدی، جماع دهد.
حکایت از رساله‌ی دلگشا


شخصی خواست که پف …

بدون نظر

شخصی خواست که پف (۱) در آتش کند، ناگاه بادی از کونش بجُست!

فی‌الحال (۲) پشت در آتشدان کرد و کونش را گفت: «اگر ترا تعجیلست (۳) بفرمای!»

۱ – پف کردن : فوت کردن
۲ – فی‌الحال : به سرعت
۳ – تعجیلست : عجله داری

حکایت از رساله‌ی دلگشا


حکایت زنبور و مرد

بدون نظر

شخصی را زنبور بر کیر زد، سخت بزرگ شد! در خانه رفت با زن خود گفت: «این کیر در بازار می‌فروشند. مقرر کرده‌ام که کیر خود را بدهم و صد دینار دیگر بر سر، این کیر را بستانم، اگر نیک است بگوی تا بخریم.»

زن را سخت خوش آمد، جامه‌ها و حلی (۱) هر چه داشت همه در هم فروخت و صد دینار بداد که این را از دست مده.

شوهر برفت و باز آمد که خریدم. یک دو روز به کار می‌داشتند، ناگاه آماسش فرو نشست و با قرار اصل آمد. شوهر پریشان از در آمد و گفت: «ای زن، خدا بلای سخت از ما بگردانید. آن کیر از آن ترکی بود، دزدیده بیرون آمد. مرا بگرفتند و به دیوان بردند به هزار زحمت صد دینار دادم و همچنان کیر کهنه‌ی خود را باز ستدم و از آن شنقصه (۲) خلاص یافتم.»

زن گفت: «من خود روز اول می‌دانستم که آن دزدی باشد وگر نه بدان ارزانی نفروختندی!»

۱- خرت و پرت
۲- مخمصه
حکایت از رساله‌ی دلگشای عبید زاکانی


صفحه 5 از 512345
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes