شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای دسته "داستان کوتاه"

وانکا Vanka داستان کوتاه زیبایی از آنتون چخوف

بدون نظر

 VanMeetin AntonChekhov5 217x300 وانکا Vanka داستان کوتاه زیبایی از آنتون چخوف

وانکا

پسربچه‌ای نه ساله به نام وانکا ژوکوف که او را سه ماه پیش برای شاگردی به کفشدوزی آلیاخین سپرده بودند شب جشن تولد عیسی مسیح خوابش نمی برد. او صبر کرد تا صاحب دکان همراه زن و کارگرانش برای دعای شب عید به کلیسا بروند. آنوقت از گنجه صاحب دکان شیشه مرکب، قلم و سرقلمی زنگ‌زده برداشت و صفحه‌ای کاغذ مچاله را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.

- “ بابا بزرگ عزیز، کنستانتین ماکاریچ، من به تو کاغذ می نویسم. عید شما مبارک. خدا همه چیز به شما بده! من که ننه بابا ندارم، تنها تو برام باقی موندی

پدر بزرگ وانکا پیرمردی شصت و پنج ساله ، کوتاه و لاغر اما فوق‌العاده چابک و فرز بود. صورتی همیشه خندان و چشمانی مست داشت. او به عنوان نگهبان شبانه در خانواده ژیوارف خدمت می‌کرد. روزها را یا در اتاق خدمتکاران می خوابید و یا به شوخی و خوشمزگی با کلفت‌ها می‌گذراند. شب‌ها پوستین گشادی می‌پوشید، دور خانه و باغ ارباب می‌گشت و قاشق‌های چوبیش را بصدا درمی‌آورد. دو سگ یکی پیر بنام “کاشتانکا” (بلوطی) و دیگری بواسطه رنگ سیاهش “مشکی” همیشه با او بودند.

 

(ادامه…)


به علی گفت مادرش روزی …

بدون نظر

به علی گفت مادرش روزی …
علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پا شد نشس
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیه منجوق کاری
انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
دو تا نگین گرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می کرد
که بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز می کرد
بوی تنش بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشک بوی شوکولات
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه شاپریون
تو یه کجاوه بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه
شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیه
هر چی که بود
هر کی که بود
علی کوچیکه
محو تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود
همچی که دس برد که به اون
رنگ روون
نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
دسه گلا دور شدن و دود شدن
شمشای نور سوختن و نابود شدن
باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه
دسمال آسمون پر از گلابی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
با د توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفای بید و میکشید
از روی لنگای دراز گل آغا
چادر نماز کودریشو پس می زد
رو بندرخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
میکشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن
انگار که از فکرای بد
هی پر و خالی میشدن
سیرسیرکا
سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
همچی که باد آروم می شد
قورباغه ها ز ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
آمو علی
تو نخ یه دنیای دیگه
علی کوچیکه
سحر شده بود
نقره نابش رو میخواس
ماهی خواابش رو می خواس
راه آب بود و قر قر آب
علی کوچیکه و حوض پر آب
علی کوچیکه
علی کوچیکه
نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم
یادت بره گول بخوری
تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا
کاری نکنی که اسمتو
توی کتابا بنویسن
سیا کنن طلسمتو
آب مث خواب نیس که آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
تو چار راهاش وقت خطر
صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
شکر خدا پات رو زمین محکمه
کور و کچل نیسی علی سلامتی چی چیت کمه؟
می تونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
قد بکشی خال بکوبی
جاهل پامنار بشی
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا کلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
چن روز دیگه تو تکیه سینه زنیس
ای علی ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حل مسائل نکنی
سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت
حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت
انگار می خواس تو تاریکی
داد بکشه آهای زکی !
این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
ماهی که سهله سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشوی می برتش
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
آه میکشید
دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت یک دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
حرفمو باور کن علی
ماهی خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
پرده های مرواری رو
این رو و آن رو بکنن
به نوکران با وفام سپردم
کجاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قل دو قل بازی کنیم
ای علی من بچه دریام نفسم پاکه علی
دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه علی
هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشاله کردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریکی چن تا حباب
علی کجاس ؟
تو باغچه
چی میچینه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله 

این سبک شعر از فروغ شاید یکی از نادر ترین شعرهای فروغ است که پس از خواندن آن نزدیکی این شعر به سبک اشعار شاملو برایم تداعی میشود و همیشه آنرا با شعرپریا از شاملو مقایسه میکنم. و به نظر خود من سادگی و گیرایی عجیبی در پس این اشعار ساده نهفته است.


چند پر پونه مرضیه ستوده

بدون نظر
چند پر پونه
مرضیه ستوده

آقای دکتر گفت باید از پسرت جدا زندگی کنی. گفت بهتره پسرت بره خوابگاهِ بیماران روانی. گفت باید هر روز شنا کنی. پیاده روی کنی. گفتم پسر من روانی نیست خیلی هم آقاست. گفت دیپرشن مزمن، یک بیماری‌ی روانی است. پسرم خیلی هم آقاست فقط قیافه‌اش عین آینه‌ی دق است.

تابستان‌ها بالکن ما خیلی باصفاست گل می‌کارم شمعدانی، اطلسی. پونه می‌کارم. پسرم چند پر پونه با ماست دوست دارد. می‌روم هوا خوری، اول بوی شمعدانی می‌آید، بعد تلخی‌ و گسی‌ی اطلسی‌ها، نفس عمیق که بکشی عطر پونه گیج و دلتنگ‌ات کرده. تا حالا چند بار شده روی بالکن به سرم زده که پرواز کنم. یک بار روی صندلی هم ایستادم ولی ترسیدم. تو گوش‌هام سوت ممتد کشید… عطر پونه‌ها گم شد… آی گل پونه نعنا پونه… پسرم رفته خوابگاه خوابیده، من هم هر روز می‌روم استخر شنا می‌کنم. تن به نرمی‌ی آب می‌دهم. آخیش… آبِ مهربان. آبِ پذیرا. همه‌ی مرا در بر می گیرد. همه‌ی مرا به خود می‌گیرد. بی مرز، بی حصر، رونده. خودم را می‌زنم به مردن، هفی باد می‌کنم می‌آیم روی آب. لحظاتی دنیا می‌ایستد، با همه‌ی تکان‌هاش، دلهره‌هاش، اطلسی‌هاش، آی گل پونه نعنا پونه…

آن‌طرف شلپ شلوپ شده یک خانواده با هم آمده‌اند استخر. ایرانی هستند، تازه وارد. زن و شوهر ویک پسر بچه. زن ایستاده کناری. تو آب نیست، رو ابرهاست. هوایی شنا می‌کند. مرد به پسرشنا یاد می‌دهد. طرز نفس گرفتن یاد می‌دهد. هر حرکتی که پسر می‌کند، پدر لبخند می‌زند. خیال می‌کند پسرش دارد برومند می‌شود. مادر در رویا و خواب‌های طلایی است، پسر را تا دانشگاه هم راهی‌ کرده. دیگر نمی‌داند که تا دوسال دیگر کم کم استخر نمی‌آیند، بچه‌ ول می‌شود میان کانال‌های تلویزیون و چون این‌جا هوایش پاکیزه‌تر است، زن عیب‌های شوهره را بهتر می‌بیند، و دیگر نیازی به آقابالاسر نیست، لذا طلاق می گیرد و همه‌چی می‌گوزد به الک.

این مجتمعی که من در آن زندگی می‌کنم قدیمی است در ضمن، یک کم شیک است. روزگار گذشته، فقط از نژاد انگلوساکسون‌ها این‌جا ساکن بودند هنوز هم چندتایی از آن عتیقه‌ها زنده‌اند. یکی یکی پیر شدند از این دنیا رفته‌اند به آن دنیا. پیرزن‌های فضول و از خودمتشکر و پیرمردهای غرغرو. به جز آقای دیکنز که خیلی ناز و تمیز است. آپارتمان روبروی من می‌نشیند. حتی سرساعت سرفه می‌کند. صبح به صبح ساعت هفت و بیست دقیقه، حمله‌هاش شروع می‌شود اوهو اوهوووو گاهی که طولانی می‌شود، می‌روم در می‌زنم. آقای دیکنز آنقدر پیراست که پسرش پیر شده رفته آن دنیا، خودش هنوز مانده این دنیا. بارها شنیده‌ام آه و ناله و نفرین می کند. باد فتق دارد، مدام زیپ شلوارش گیر می‌کند می‌روم کمک‌اش گیر زیپ را رد کنم، آب دماغ و دهانش می‌چکد روی دستم، دلم به هم می‌خورد بعد دوتایی، می‌زنیم زیر خنده بعد هم گریه. ولی ناکس دلش نمی‌خواهد بمیرد اصلا و ابدا. کشتیارش شدم شلوار گرمکن بپوشد نمی‌پوشد تازه بعضی وقت‌ها هم که سر دماغ است وقتی دارم زیپ شلوارش را می‌کشم بالا، حواسش هست که من زنم و او مرد.

ساکنین جدید، بیشتر ایرانی ـ کانادایی و هندی ـ کانادایی و چینی ـ کانادایی هستند. ساکنین این مجتمع دو دسته‌اند یکی ‌آنها که صورت خود را با سیلی سرخ نگه می‌دارند، یکی آن دسته که آنقدر دارند که بروند در جایی یک کم شیک‌تر زندگی کنند اما یک کم رند هستند و نمی‌خواهند زیاد دونده‌گی کنند. اما اکثریت با صورت سرخ‌هاست. اکثریت با کون‌ پاره‌ها‌ی ناشی از دونده‌گی است. چند تایی هم مثل من یا سونیا، هر چه به حافظه‌مان فشار می‌آوریم که چی شد که همچین شد، یادمان نمی‌آید. من یک چیزهایی یادم است اما شتاب حوادث، که کی عروس شدم، کی مادر شدم، کی مطلقه و کی پسرم یتیم شد، یادم نمی‌آید. هر چی هم که یادم مانده انگار همه چیز از اول گوزیده بود به الک. از همان اول که عروس شدم، مطلقه بودم یا انگار آدم مادر می شود که بعد پسرش برود خوابگاه بخوابد یا این‌که پسرم از همان اول یتیم بود و بابایی درکار نبود. تکان‌های جاکن شدن‌ها انقدر زیاد بوده که رد پرتاب شدنم به این‌جا را گم می‌کنم. بهتره بروم شنا کنم. دوش می‌گیرم، تا استخر چند قدمی راه است. جلوی من دو تا دختر سیزده چهارده ساله‌ی هندی ـ کانادایی دوش گرفته، آبچکان می‌روند طرف استخر. توی آب یکی از آن عتیقه‌های فضول، با اخم و تخم و حرکت دستش که سرشار از تمدن است، امر و نهی می‌کند که قبل از شنا، بروید دوش بگیرید. سر و شانه می‌آید که ما صاحبان قدیمی باید مواظب شماها باشیم. دختر کوچکه لب ورچید و بغض کرد. عتیقه را در جا جرش دادم. البته جردادن به انگلیسی خیلی سخت است. گفتم تو کوری، دیگر چشم‌هات سو نداره نمی‌بینی این‌ها دوش گرفته‌اند. عتیقه خفقان گرفت. دخترها به من لبخند زدند. در ضمن، ناگفته نماند که با ساکنین جدید آسیایی – کانادایی این مجتمع یک کم بو گرفته است. بوی زندگی، بوی کاری، بوی زیره، بوی لجن دریاهای چین و ماچین، بوی سیرداغ پیازداغ، بوی شنبلیه‌ی سرخ کرده که تا دو روز توی آسانسور می‌ماند، وقتی خانواده‌ی آقای مهدوی رفت و آمد می‌‌کنند و بوی قرمه سبزی را با خود به راهروها، به سرسرا تا توی سالن ورزش می‌آورند. سر و ریخت خانم مهدوی که با روپوش بلند تا مچ پا و زیرش شلوار و سرش مقنعه، مجهز به کفش ورزش و مچ‌بند نایک، وسط دختر و پسرهای کون لخت در حال بدن سازی، پا دوچرخه می‌زند، دیدنی است. اصلا هم ناراحت نمی‌شود که دختر و پسرها عضله‌های کونشان را گرد و قلمبه بغل گوشش پیچ و تاب خوشگلش می‌دهند. من ولی از مدل موهای آقای مهدوی هیچ خوشم نمی‌آد که صاف شانه می‌کند روی پیشانی‌اش و همیشه‌ی خدا چرب است.

تازه واردها، هم وطن‌های خودشان را تحویل نمی گیرند می‌خواهند با خارجی‌ها آشنا شوند تا زبانشان خوب شود. ارواح عمه‌شان. دیگر نمی دانند که بر اثرجاکن‌شدن‌های ممتد و پس‌لرزه‌های ناشی از آن مغز و حافظه آسیب می‌بیند و آدم هیچوقت زبانش خوب نمی‌شود و تا آخر عمرش مثل بچه‌ها، دَدَ دودو می‌کند. تازه، کو خارجی که آدم باهاش حرف بزند. این‌جا، هر کسی کار خودش بار خودش. در ضمن ایرانی‌ها تاقچه بالا می‌گذارند و هندی‌ها را تحویل نمی‌گیرند و هندی‌ها، چینی‌ها را و چینی‌ها هیچکدام را. چینی‌ها تو خودشان‌اند. آدم هیچی ازشان نمی‌داند جز اینکه مثل مورچه‌ها با همکاری و پشتکار، قبیله‌ای زندگی میکنند. آروغ زدن را بد نمی‌دانند و به گوزیدن هم نمی‌خندند راحت از بالا و پایین باد ول می‌دهند و توی آسانسور و راهروها بوی لجن دریا با بوی کاری و شنبلیله در هم می‌رود و آدم خوب به خاطرش می‌ماند که در یک کشور چند ملیتی زندگی می‌کند.

آقای بهادری یک تویوتا کمری‌ی نو خریده. وقتی دور محوطه‌ی مجتمع، هی الکی دور می‌زند و توی شیشه‌های دودی‌ی ساختمان خودش را با ماشینش دید می‌زند، نمی تواند شادی‌ی کودکانه‌اش را پنهان کند. اما دیگر نمی‌داند که پسر آقای تامیلا هفته‌ی دیگر بی. ‌ام. و.‌ اش را از کمپانی می‌کشد بیرون و تویوتای آقای بهادری می‌خورد تو سرش و بعد از چشمش می‌افتد و حالش گرفته می‌شود. آقای بهادری بیچاره از آن‌هاست که صورتش را با سیلی سرخ نگه می‌دارد. موهاش سفید شده اما نمی‌خواهد قبول کند. رنگ می‌کند. نمی‌دانم چه‌کار می‌کند که وقتی موهاش درمی‌‌آد، انگار مرکورکوروم به موهاش زده. تنها زندگی می کند. می‌گویند سرهنگ بوده، برای خودش کیا بیایی داشته. چشماش مدام له‌له می‌زند. خب این‌جا که یک کشور آزاد است پس دیگر این چشم‌ها و این سر و ریخت یعنی چی. اما خودش را و نگاهش را کنترل می‌کند تا رفتار درست و شایسته‌ای داشته باشد. فقط ایکاش نگاه آقای بهادری و نگاه آقای مهدوی را که همیشه انگار یکی اسحله تو گوشش گذاشته که فقط شست پایش را نگاه کند، قاطی می‌کردند تا آدم از دست جفتشان انقدر به عذاب نباشد. آقای بهادری با اینکه خودش را کنترل می‌کند اما دم رفتن بالاخره تکه‌ای از آدم را با خودش می‌برد مچ ‌پایی، خم بازویی، انحنای باسنی…

سونیا ارمنی – ایرانی – کانادایی‌ست. از بوق سگ تو فروشگاه کار می‌کند، شب‌ها عینهو جنازه می‌آید خانه. آخر هفته می‌رود بیشتر حقوقش را می‌دهد کرم دورچشم می‌خرد. از وجناتش پیداست که وقتی آن کرم مخصوص را می‌مالد، خیال می‌کند شکل عکس آن هنرپیشه‌ای می‌شود که دارد کرم را روی پوستش همچین می‌کند. دیگر نمی‌داند که همین فردا پس فردا، شکل مادرش خواهد شد. با غبغب آویزان و پاهای ورم کرده.

فخری هم تازه وارد است با دو پسر نازش امید و نوید. فخری تو دلبروست. شوهرش در ایران منتظر است تا فخری کارهای اقامتشان را درست کند . یار دبستانی‌ی شوهرفخری که چند سالی این‌جاست و تازه از زنش جدا شده به فخری کمک می‌کند تا راه و چاه را یاد بگیرد. بچه‌ها صداش می‌زنند، عمو. بچه‌ها مرتب بهانه‌ی پدرشان را می‌گیرند. عمو برایشان لباس و وسائل سرخپوستی خریده. سرشان گرم است. خودشان را عینهو سرخپوست‌ها رنگ و وارنگ درست می‌کنند، دور مجتمع طبل می‌زنند، کل می‌کشند یا یاهی یا یاهی یاهی یا… فخری از زیر روپوش و روسری درآمده، حسابی به قر و فرش می‌رسد. به بچه‌هاش می‌رسد. تندتند زار زندگی جور می‌کند. دیگر نمی‌داند که موانع قوانین اداره‌ی اقامت، فشار زندگی، خوشگلی‌اش و فعالیت فزاینده‌ی هورمون‌ها، همه دست به یکی می کنند و فخری می‌رود با دوست شوهرش می‌خوابد و ماه زیر ابر نمی‌ماند و بعد همه چی می‌گوزد به الک.

شب‌ها برای اینکه نروم توی بالکن هوای پرواز به سرم نزند می‌روم پیش یانا. حالا شما خیال می‌کنید چون پسرم رفته خوابگاه خوابیده، من هوای پرواز به سرم می‌زند، نه‌خیر، گفتم که پسرم خیلی‌هم آقاست و همه‌چیز را هم مثل یانا خوب می‌داند و سر و ته همه چیز را هم دیده. من از دست این مردم که یک جوری رفتار می‌کنند که انگارنه انگار، از دست این همسایه‌ها که انگار خیال می‌کنند، هیچی نمی‌گوزد به الک، می‌خواهم خودم را از آن بالا… آی گل پونه نعنا پونه… از دست این آقای دیکنز که با آن آل اوضاع متورم، راضی نمی‌شود گرمکن بپوشد. از دست این هاف‌هافو‌ها که پایشان لب گور است، مدام ما را تحقیر می کنند و من مدام باید جر بخورم تا جرشان بدهم. از دل‌غشه‌ی اینکه امید و نوید مدام بابا بابا می‌کنند و نمی‌دانند قرار است چه بلاهایی سرشان بیاید و فخری هم که سرش با کونش بازی می‌کند. از دست خانم مهدوی که با مقنعه و مچ‌بند نایک، می‌رود خودش را قاطی‌ی کون لخت‌ها می‌کند و به ایرانی‌های دیگر گفته که پسر من دیوانه‌ست، گفته که من و سونیا جنده‌ایم. می‌گذارم می‌روم پیش یانا. یانا همه‌چی می‌داند. یانا مثل دیگران نیست که هنوز نمی‌دانند چه بلاهایی قرار است سرشان بیاید. یانا تا ته‌اش را دیده. ‎آغوشش مثل آب است، نرم خو، مرا در بر می گیرد، مرا به خود می‌گیرد، بی حد، بی مرز. سرم را می گذارم لای مشک سینه‌هاش بوی تلخی‌ی اطلسی‌ها نازم می‌کند. یانا را کنار کوچه پیدا کردم. روبروی بار یونانی‌ها. روی لحاف چهل‌تکه‌ی خوشگل و خاکی‌اش‏، به هیئت آتِنا می‌نشیند. هر نسیم که می‌وزد، هر ستاره که چشمک می‌زند، یانا بغلی‌‌ی شرابش را سر می‌کشد. به من هم می‌دهد. موهاش کرک است. دندان ندارد. چشم‌هاش هنوز جوان و درشت است. آبی‌ی روشن. نگاهش مکث دارد. انگار می‌خواهد چیزی بگوید. یانا کر و لال است. بعضی از کاسب‌های محل می‌گویند خودش را می‌زند به کر و لالی. یانا چشماش حرف می‌زند، بوی پستان‌هاش حرف می‌زند، بوی بغلی‌اش حرف می‌زند. یانا همه‌چی می‌داند. بعدش را، قبلش را، ته اش را، بی چون و چرا دیده است. در امنیت آتِنا، می‌نشینم کنار یانا منتظر جرعه‌ای. نسیمی می‌وزد، ماه سرک می‌کشد، یانا جرعه‌ای نثارم می‌کند. لحظاتی از خودم رها می‌شوم. رها رها رها، به تماشا می‌نشینم، بی دغدغه‌ی دیده شدن. از این گوشه، از این کنار، آدم‌ها را نگاه می‌کنم، نشان می‌کنم، می‌روند می‌آیند. همه خسته‌اند، بی‌خوابی دارند، با خودشان قهرند. رد یکی را می‌گیرم، از آن دور دورها تا می‌آید نزدیک نزدیک‌تر تا می‌رود دور، تا با درخت‌ها وسایه‌ها یکی ‌شود. چه حالی دارد روی چهل‌تکه نشستن به تماشا. گاهی نگاهی گره می‌خورد، بر پوست می‌نشیند، کوتاه مثل یک آه .

یانا با من اخت شده. آوردمش خانه، بردمش حمام. موهاش را بافتم. هر کاریش بکنم، هیچی نمی‌گوید. توی راهرو، توی آسانسور، عتیقه‌ها بدجوری نگاهمان کردند. یانا توی خانه بند نمی‌شود، عصر ها با هم می‌رویم به خطه‌ی سلطنت آتِنا، جرعه نثار هم می‌کنیم، ارغوانی می‌شویم.

ایرانی‌ها پشت سرم حرف می‌زنند. خب بزنند من از وقتی یادم می‌آد که دیگر یک سیبیل کلفت کنارم نبود، دارند پشت سرم حرف می‌زنند. هندی‌ها با اشاره به هم، من را نشان می‌دهند پچ پج می‌کنند. از یاران پروپا قرص یانا، آقای شارماست و پسرهای فخری، سرخپوست‌های کوچک. یانا باهاشان کل می‌کشد. با دست‌هاش پشت نور شمع، شکلک درست می‌کند، اردک، خرگوش. ناگهان محکم و پشت هم می‌کوبد به طبل. سرخپوست‌ها از شادی خل می‌شوند. صدای همسایه‌ها درمی‌آید. آقای شارما یک کلام نپرسید این کی بود، چی بود، کجا بود. با ما صفا می‌کند. بساط یانا را می‌چیند، من هم ماست و خیار می‌آورم با چند پر پونه.

آقای شارما اهل کشمیر است. آپارتمانش نزدیک آسانسور است. وقت و بی وقت‌، صدای سیتار می‌آید، دلم می‌رود. چند بار پا سست کردم. انگار علم غیب دارد در را باز کرد گفت بفرمایید. اگر خرید کرده باشم، خود به خود در را باز می‌کند کیسه‌های خرید را از دستم می‌گیرد، تا ته راهرو می‌آورد. جوری کیسه‌ها را می‌گیرد که انگار هیچ وزن ندارند. رفتار و حرکاتش آرام و با طئمانینه‌ست. مثل آدم‌های دیگر که در حال دونده‌گی‌ هستند، نیست. آرام آرام و راه به راه رفتنش را دوست دارم. بچه‌هاش با مادرشان برگشته‌اند کشمیر. همسن امید و نویداند. تلفنی با هم حرف می‌زنند. شب اول که پسرم رفت خوابگاه خوابید، رفتم آپارتمان آقای شارما. راوی شانکار بیداد می‌کرد. نرم رفتاری‌ی آقای شارما آرامم می‌کرد. نگا نگاهش می‌کردم. ناغافل، دست و بال گرداند و کشید و کشاند که ببوسد مرا، بوی تند ادویه زد زیر دلم. هیچی، همه چی گوزید به الک.

امید و نوید همه‌ی وسائل سرخپوستی را منتقل کرده‌اند به آپارتمان من. مادرشان آمد سر زد دید پرسید یانا بی آزار است. گفتم خاطرجمع. امید و نوید من را خاله صدا می‌زنند، یانا را آکوتی، یعنی مادر قبیله. امید ناخن می‌جود می‌پرسد خاله تو می‌دانی کی کار بابام درست می‌شود؟ تو دلم می‌گویم وقت گل نی. برایشان کتاب‌های قصه‌ی سرخپوست‌ها را خریده‌ام. امید قصه‌ها را می‌خواند برای نوید و یانا تعریف می‌کند. دست‌هایش را به دو طرف مثل بال می‌گشاید، از نیروی اسرارآمیز عقاب می‌گوید که اگر به خوابش ببینیم، قادر است کارها را درست کند. طی‌ی مراسمی، یانا را به هیئت مادر قبیله درست می‌کنند، موها دو طرف بافته، مزین به شاه پرهای سفید، سه خط سیاه و سفید روی گونه و پیشانی، چشم‌هایش را آبی‌تر می‌کند. یانا طبل می زند، گنگ ورد می‌خواند، سرخپوست‌ها دور آتشی خیالی می‌رقصند یا یاهی یا یاهی یا…

آقای شارما که بساط می چیند، یانا در خانه بند می‌شود. نگاهش روی صورت آقای شارما مکث می‌کند، جرعه جرعه نثارش می‌کند. یانا پذیراست، بوی ادویه آزارش نمی‌دهد. آقای شارما دست‌ها را آرام بهم نزدیک می‌کند زیر چانه، رو به یانا. جرعه جرعه، آقای شارما ارغوانی می‌شود، پنجره‌ی چشم‌هاش گشوده می شود به رویم، شرمنده‌گی‌ی آمیخته به مهرِ نگاهش را تاب نمی‌آورم. امواجش مرا رم می‌دهد روی بالکن تا عطر پونه‌ گیج‌ام کند، آی گل پونه نعنا پونه…

نامه‌ای همراه با اخطاریه دریافت کردم که عتیقه‌‌ها شکایت کرده‌اند که من یک الکلی‌ی دیوانه را در این مجتمع، اسکان داد‌ه‌ام. پلیس سرزده آمد و گفت این زن برگه‌ی اقامتش هم موقتی است. به آقای پلیس گفتیم بفرما، شاید یانا جرعه‌ای نثارش کند و اهل شود. اما پلیسه از آن آدم‌هایی بود که نه تنها نمی‌داند که بعدش چه بلاهایی قرار است سرش بیاید بلکه اصلا به بلا باور ندارد و فکر می‌کند که زیر آن انیفورم، ضد ضربه است. گفتیم به چشم. یانا رفت سر خانه ‌و زندگی‌اش روی چهل تکه‌ی خوشگل و خاکی‌اش. ما، دربدر و سوت و کور شدیم. آقای شارما مات شده به دیوار رفت توی نقشه. امید و نوید با بغض دور آتش خیالی می‌رقصند، ورد می‌خوانند، مادر قبیله را طلب می‌کنند. من باز هوایی‌ی بالکن شده‌ام، آی گل پونه نعنا پونه…

آقای شارما هیجان‌زده آمد، فکر بکرش را درمیان گذاشت. گفت که یانا را به عقد همسری‌ی خود در می‌آورد و مسئله‌ی اقامت هم حل می‌شود. بچه‌ها هورا کشیدند. فخری گفت یک عروسی بگیریم بابا، دلمان پوسید.

از من بشنوید، هر جشن و سرور، هر مجلس ختمی توی غربت، از اول گوزیده به الک.

جشن عقد در آپارتمان آقای شارما برگزار شد. هندی‌ها و سونیا هم آمده بودند. با چندتا ایرانی‌ی دیگر. سونیا عروس را درست کرد از سر کار یک حلقه گل سفید و آبی آورده بود که زد به سر عروس و یک دست لباس آبی‌آسمانی هم تنش کرد. یانا آشفته بود، نگاهش را می‌دزدید، خود را پشت نگاهش پنهان می‌کرد، سرکه کج می‌کرد صورتش زیر حلقه‌ی گل‌ها، شکل مسیح می‌شد. آقای شارما خوشحال بود. همچین سرحال بود که غم از چشم‌هاش پر کشیده و رفته بود. انگار هنوز بعد از آن همه زخمه‌ی سیتار که شنیده، نمی‌داند که همین دم و همین الان است که باز مثل بوتیمار قیه بکشد.

پسر و دخترهای هندی از آپارتمان‌های دیگر هم آمدند. هندی‌ها هم مثل ما آهنگ‌های دامبولی‌چیزک زیاد دارند و رقص‌های امروزی‌شان، عینهو ماها یکهو پامی‌شند سر و شانه می‌آیند که بفرما… بزن و برقص بود. فخری چاک سینه‌‌اش بیرون بلوربارفتن، لنگه به لنگه ابرو می‌انداخت، چرخ و واچرخ می‌زد، دل می‌برد. سرخپوست‌های کوچک گل توی گلدان‌ها می‌گذاشتند، شیرینی تعارف می‌کردند. آقای بهادری از گیلاس دوم به بعد، فی‌المجلس دیگر خودش بود. دور کمر فخری، درجا می‌خواست خودش را قربانی کند. با رقص، فخری را همراهی می‌کرد، سرخم می‌کرد روی ناف فخری می گفت آها آها… آها آها… که پلیس سر رسید و درخواست مدارک عقد در محضر را بی‌اساس خواند و یانای ما را با خود برد و در بازداشتگاه زندانی کرد.

ما پشت دیوار زندان‌‌ایم. چهل‌تکه‌ی یانا را پهن کرده‌ام‏، بست نشسته‌‌ایم. آقای شارما آرام و قرارش گوزیده به الک، بوتیمار درونش خود را به قفس می‌کوبد، که یانا را آزاد کند، که من هوایی‌ی بالکن نشوم، که امید ونوید بی مادر نشوند.

سرخپوست‌های کوچک خود را آماده می‌کنند برای آزاد سازی‌ی مادر قبیله. تیرها در کمان آماده، به من می‌گویند تو آتشی، دست‌‌هات را بگیر بالا شعله بکش. طبل می‌زنند دور من می‌چرخند یا یاهی یا، یاهی یا یا یاهی یا…


قمری ها *** رسول آبادیان

بدون نظر

قمری ها *** رسول آبادیان

بی خیال لم داد روی راحتی و چشم دوخت به صفحه تلویزیون که داشت چند پلنگ را در حال پشتک و وارو زدن در یک سیرک نشان می داد.

توی دلش فکر کرد که بعضی پلنگ های این دور و زمانه درست مثل بعضی آدم ها تعریف ها و چارچوب ها را شکسته اند و حیثیت تمام پلنگ ها را لگدمال می کنند.

با خودش گفت پلنگی که برای یک تکه گوشت آن همه ادا و اصول در بیاورد باید اسم دیگری داشته باشد.

کانال عوض کرد و دید یک دلقک تلویزیونی آشنا دارد مثل فیلسوف ها حرف می زند.

از خیر تماشای تلویزیون گذشت، همانجا دراز کشید و زور زد سر حرف را باز کند.

” اون قمری یه بازم پشت پنجره حموم تخم گذاشته، ناکس انگار با این جا قرارداد داره. ” و منتظر ماند، جوابی نیامد.

” البته می گن قمری اومد داره، حالا مگه می خواد تخماشو رو سر ما جوجه کنه، کار هر سالشه دیگه، من که فکر می کنم اومدش اومدن تو بود، تو چی فکر می کنی؟” و منتظر ماند، جوابی نیامد.

” کجایی؟ نکنه بازم تو مراقبت و مدیتیشن و این حرفایی؟” نفس عمیقی کشید، پشت دست را روی پیشانی گذاشت و کمی جا به جا شد.

” بابا پولاتونو نریزید تو حلق این قالتاقا، قدیمی شده این حرفا، می ترسم چند روز دیگه تصمیم بگیری مثل مرتاضا چهل روز تو قبر بخوابی”. پوزخندی زد و پایش را روی آن پا انداخت.

” تصور کن یه روز خاک آلوده و توی کفن بیایی و زنگ بزنی و من یه هویی درو باز کنم و چشمم بیفته بهت، هه هه، وقتی پس از چهل روز از زیر گل دربیای قیافه ات درست مثل همین دسته گل می شه که چهل روزه کک انداخته توی تنبون جفتمون ، راستی خشک خشک شده ها، دیدیش تازگیا؟”

فکر کرد حالا وقتش رسیده که قال قضیه را بکند.

” این بار که صغرا خانم اومد یه چیزی بهش بده ورش داره ببره بیرون، گناه داره بیچاره هی دور و بر اینو تمیز کنه. ” و منتظر ماند. دنبال کلمه ای می گشتکه بتواند جمله بعدی را شروع کند.

” فکر نکنم صاحاب ماهاب داشته باش، آخه اون عنتری که دسته گل به این بزرگی رو ول می کنه و می ره به امون خدا، فکر نمی کنه ممکنه جلوی دست و پای ما رو بگیره؟”

زیر لب بر مردم آزار لعنتی گفت و رفت توی آشپزخانه و لحظه ای به غلغل قوری شیشه ای روی گاز چشم دوخت، بعد دو تا چای ریخت و فنجان خودش را برداشت و داغاداغ هورت کشید.

” آخه چرا جلوی در آپارتمان ما؟ تو بالاخره نفهمیدی کار کیه؟”

حس کرد که صدای قندله شده در زیر دندان هایش به تمام زوایای خانه رسیده است. جرعه ای دیگر چای نوشید.

” با اون دست خط اجغ وجغش”.

صدای له شدن یک حبه قند دیگر توی خانه پیچید.

” برای تو که هنوز مال منی. ”

چشم هایش را تنگ کرد.

“تحفه! ”

از حس سردی سرامیک ها در کف پاهایش فهمید که پا برهنه است.

” من و تو رو بگو که اولش فکر می کردیم رفقا خواستن غافلگیرمون کنن، اونم دو روز پس از عروسی… ”

سه تار را از روی قفسه کتاب ها برداشت، چند مضراب چپ و راست، حس اش نبود، صدایش را بلند کرد: ” صدای ساز ناکوک از فحش بدتره، مگه نه؟” چای را یک جرعه سر کشید.

” برای تو که هنوز مال منی”.

ساز را گذاشت سرجایش و رفت در آپارتمان را باز کرد و نگاهی به سراپای دسته گل انداخت، دست خط اجغ وجغ یکوری شده بود.

” برای تو که هنوز مال منی. ”

دستش را به چارچوب در تکیه داد و از گوشه شکسته شیشه دری که در انتهای پاگرد به پشت بام ختم می شد گوشه مبهمی از آسمان را دید.

” حالا که مطمئن شدیم مال همسایه ها نیست بهتره بندازیمش دور، من می گم منتظر صغرا خانم نمونیم، نمی تونم این آینه دقو تا هفته دیگه تحمل کنم. ”

نفس عمیقی کشید و پنجه اش در لای برگ ها و گل های خشکیده فرو رفت، مکثی کرد و دوباره طرح مبهم آسمان را از لای شیشه شکسته نگاه کرد.

پاگرد منتهی به پشت بام را دوید و لحظه بعد خودش را داخل خانه انداخت و به غلغل قوری شیشه ای روی گاز چشم دوخت.

زیر لب غرید: ” برای تو که هنوز مال منی. ”

طبق معمول سر صحبت را باز کرد: “حالا صاحابش می تونه از کف خیابون جمعش کنه. ”

از پنجره به هیبت پژمرده دسته گل پخش شده در کف خیابان نگاه کرد.

دست خط اجغ وجغ توی هوا معلق بود و انگار هر لحظه به پنجره نزدیک تر می شد…


گریز از ماهی | آرش توکلی

بدون نظر

گریز از ماهی | آرش توکلی

زیر نور تیر برق در سیاهی بی کران آسمان که به درونِ چاه عمیقی می مانست ، باران از هم باز می شد و با شتاب از آسمان می گریخت و سراسیمه و پراکنده به زمین می خورد انگار قطرات آب از ماهی معلق در آسمان پیشی گرفته باشند و روی پالتوی مشکی که همین زمستان پارسال خریده بودم و مرد برتن داشت،با رد خیسی گم شوند، مردی با لبهای کلفت و گوشتالویی که در همان نظر اول می شد فهمید تنها برای فحش دادن بازو بسته می شوند، نا آرام،زیر پنجره اتاقم پشت در آهنی خانه ام ایستاده است و چنانکه یکسره زنگ را فشار می دهد وگاهی به در می کوبد هراسان به این سوی و آن سوی خیابان می نگرد ، شب زیر باران وهمناک تر از همیشه است،نه غافلگیرکردن باران بهاری و نه صدای شلیکی که در شهر پیچیده بود نتوانسته بود که شلوغی سیزده بدر را به خانه هایشان باز گرداند همین هم شاید بر ترسم می افزود،نمی خواستم در راباز کنم،چرا باید دررا باز می کردم، اگر کسی او را دیده بود چه می کردم،به پسرم که آرام در آغوش مادرش به خواب رفته است، نگاه می کنم، باید به او رحم کنم ،دلیلی نمی بینم که در راباز کنم،من از همان اول هم به او گفته بودم ،گفته بودم که با تصمیمش مخالفم.حالا تنها پشت پرده این پنجره -رو به این خیابانهای خاموش- که انگار آن را بردیواره چاهی کنده اند.پنهان شده ام ،او مرا نمی بیند،خیلی چشمش کار کند، پشت پنجره ،این تنگ ماهی را ببیند که ماهی امسال عید، درآن با چشمهای بازش به ما خیره شده و یا شاید خواب مارا می بیندو لبهایش برای تنفسی ناگزیر بازو بسته می شوند.
می گفت:
- فقط امشب رو خونت می مونم.
میدانستم اصلش هم همین امشب است،مطمئنا امشب تمام شهر را دنبالش می گشتندو اگرکسی را که پناهش داده بود می یافتند، اعدامش می کردند،به او گفته بودم من با کشتن هر کسی مخالفم ،حالا طرف هرچقدر هم که جلاد بوده باشد،اما طاقت دیدن این حالش را هم نداشتم،اینگونه که زیر باران خیس شده بود کسی شجاعتش را نمی دیدونمی فهمید که این همان دلاوری است که بردیوارهای عمودی می راند، عین پرنده کوچک آب کشیده ای شده بود که دل هر رهگذری را می سوزاند،
- یادت نیس چه کسایی رو از ملت گرفت،هرکدومشون یه دنیا بودن، همه اشون مخ!
یادت نیس کفن می پوشیدند و توی خیابون با چند تا چماقدار راه می افتادن و همه دکه های روزنامه فروشی رو می سوزوندن یادت نیست کتاب فروشی رضارو آتیش زد و ده سال خونه نشین اش کرد!؟از سر این خیابون تا ته اش جهنمی درست می کرد که تمام اعضای بدن آدم مثل بید می لرزید.فریاد می زدن و شعار می دادن و تمام خیابونو به آتیش می کشیدن،ما ترسو نبودیم ، بودیم!؟ اینو باید بفهمه!کی جرات داشت با ما اینکارو کنه؟سزای کله شقی اش رو باید ببینه!چرا نمی خوای بفهمی که اونا به ما نارو زدن!تو همه چیزرو فراموش کردی!
گفتم:
-نه ،خوب یادمه،فراموش نکردم!هیچ چیزرو! همه چیز خوب یادمه، اون بامن همکلاس بود،ریاضی اش خیلی خوب بود،زبانش هم عالی بود اصلا کله اش کار می کرد،تو راه مدرسه یه مغازه بود که از این صفحه های گرامافون می فروخت همه اش از اون تو صدای مرضیه می اومد سنگ خارا توی صداش زنگ می زد!از اونجا که می گذشتیم گوشهایش رو می گرفت حرومزاده می گفت صدای زن حرومه! ما بهش می خندیدیم، تا ازاونجا رد شیم،گوشهاشو نگه می داشت!می خوام بگم خریتش هیچ ربطی به انقلاب نداشت! وقت می گذاشت و میومد خونه امون و به من فیزیک یاد می داد!مفت و مجانی!می بینی ؟می بینی همه چیز خوب یادمه!
-می دونی چه حکم اعدامهایی صادر کرد؟چه شکنجه هایی کرد؟خواهر رضارو یادته …سپیده رو می گم،.حیف نبود!؟ حالا از اون چی مونده؟شبی هزار تا قرص و زهروماردیگه می خوره تا خوابش ببره تازه یه دلیلی داشته که نکشتدش یه دلیل کثیف!،مگه چند تادختر عین اون تو شهر بودن؟…حالا شعورش هیچی زیباییشو بگو؟…. اما خوشم اومد ازش… میگن تو بازجویی اش یه کشیده آبدار خوابونده زیر گوشش!میگن با صندلی توی صورتش کوبیده بود میگن هنوزم رد زخمی که پایه صندلی روی دماغ کج اون عوضی انداخته رو توی صورتش می شه دید.
–آره میگن،میگن!اما اینا دیگه گذشته!حالا دیگه نمی خوام به چیزی فکر کنم دیگه همونقدر از لنین بدم می یاد که از شریعتی!اصلن کاری به کارشون ندارم!بدون همه ی اینا بهتر می شه نفس کشید!
-دروغ میگی! تو از بچگی ات هم همینطور بودی،واسه ترست همه چیزو توجیه می کردی!همیشه وسطش جا می زدی!سیزده روز عید که تموم می شد حوصله ات از ماهی توی تنگ هم سر می رفت و می انداختی اش توی چاه!

این یکی را راست می گفتی،سیزده بدر که می رسید تنگ ماهی را برمی داشتم و می رفتم سرچاه خانه امان!دیگر عین آن روزهای آخر زمستان که با اشتیاق خریده بودمش،دوستش نداشتم،ماهی کاهلی که با صدای توپ-برخلاف افسانه هایی که مادرم تعریف می کرد- هیچ عیدی از آب بیرون نمی پرید و همیشه با آرامشش در انتظارم می گذاشت،طوریکه ثانیه های آخر و اول هرسال را در انتظار بیرون پریدنش حرام می کردم،آنوقت ماهی را با همه آب اطرافش در چاه می ریختم،دوست داشتم ماهی از آب پیشی بگیرد در سقوط و رسیدن به آب و چرخ زدنهای پیاپی در حلقه چاه، اماچاه تاریک بود و هیچوقت نمی شد ببینی که کدام یکی اشان اول می رسند،نمی شد بفهمی که در سقوطِ این بار، ماهی سنگین تر است یا مایه حیاتش که تمام زندگیش را در برگرفته است و حال درپراکندگی قطراتش به سقوطی ناچار تن داده است! می خواستم بدانم که آیا این سقوط را به پای عمر ماهی می نویسند یا عمرمن!؟زندگی در پرت شدنی که به یک خواب کوتاه می ماند! راستی چه بر ماهی می گذشت در آن ثانیه ها که تنها وزن سبک درونش فرمان می داد!چه می فهمید وقتی که جان ظریفش را در ناخودآگاهی سقوط،پیچ و تاب می داد؟می دانم که تو هم از همان موقع بود که طراوت سرعت را در مقابل آرامش ذاتی ماهی دوست داشتی و آنرا می پرستیدی ،اصلا مگر می شد به این سرعت ناچار دل نداد و خیره نشد؟احساس می کردم حتی خدا هم خوشش می آید، آرامش ماهی را در موقعیتی مغایر با آهستگی ذاتی اش قرار دهم وآنوقت تماشا کنم جدال ناگریزش را،

به او گفتم:
-همه چیز تغییر می کنه ،حتی همین چاه خونه که ماهی عید هر سال رو از ما می گرفت و یکسال بزرگترمون می کرد!اونموقع،دو سه سال بیشتر نداشتم ،سالهای فیروزه ای رنگ هرآدم همون سالهاست،همون سالها که نمی گفتم نمیشه فهمید! خوب می پاییدم ببینم ماهی از آب جلو میزنه یا قطره های پرخروش آب از ماهی،اینا مال قبل از اونه که تو بری و توی اون چاه فریاد بکشی،اون دختره همسایه امون یادته؟ همیشه لباس عروس کوتاهی می پوشید عین فرشته هایی بود که توی کتاب مقدس با رنگ و روغن کار شده باشن اما اسمش فریماه بود….خدای من! یعنی اون الان کجاست؟ یادته ،یکروز تو عالم کودکی بین همه بچه های هم محل، آروم بهش نزدیک شدم ودامن کوتاهش رو بالا زدم،خم شدم و خوب نگاه کردم، فقط می خواستم بدونم اون پایین چه خبره؟ نمی دونم حالا فکر می کنم اینم از اون هوش ذاتی آدمه که خوب بو می کشه ،یا شایدهم عین بی اختیاری ماهی توی سقوطه،بچه ها همه به من خندیدن!اما دختره نخندید،همونطور ایستاد و تکان نخورد، می خواستم بدونم اون پایین چه خبره!ای کاش همونقدر احمق باقی می موندیم،همونقدر باهوش!اما واسه تو معنی ها تفاوت داشت حتی همین چاه هم یه معنی دیگه می داد برای تو !تو اصلن چند سال بعد چاه رو توی خونه امون دیدی،وقتی که تازه صدات دورگه شده بود و مامان بهت گفت که واسه اینکه صدات مردونه بشه باید توی چاه فریاد بکشی!می بینی همه چیز واسه تو فرق داشت!همه چیز!
با لبهای کلفتت خندیدی و گفتی:
-مطمئنم که ماهی ات رو ترسوندم ،صدام خروسک گرفته بود و همه مسخره ا م می کردن !از تو چه پنهون که اون سالها فریماهِ تو هم لخت و عور به خوابم می اومد،صبحها حلوای کاچی وعسل می خوردم که کمرم سفت بشه اونوقت سرم رو توی چاه می کردم و از ته دل فریاد می کشیدم:
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآ….
حق با مادر بود یه چیز ترد و فیروزه ای رنگ عین کودکی همیشگی تو،توی صدام می شکست،ماهی توی اون حلقه تندتر چرخ می زد و همه همسایه ها صدای مرد شدنم رو می شنیدن!
-اما من! من در همون روزهای پرغوغا و پرفریادت تو فکر یکی بودم که توی سالهای فیروزه ای رنگم گم شده بود،شبا می رفتم و کنار اون چاه می نشستم و به عکس ماه خیره می شدم که می افتاد توی چاه لابد در راه یکی از چرخ زدنهای ماهی سالهای پیش،که دیگه در اون سیاهی نمی دیدمش اما حتما توی اون سیاهی بود!نبود!؟می بینی ما زمین تا آسمون باهم تفاوت داریم ،زمین تا آسمون باهم فاصله داریم عین اون ماه و ماهی کنارهم بودیم اما خیلی فاصله داشتیم باهم!تو حتی نمی دونی که من تو فکر کی بودم!؟ می دونی؟
یادته مدرسه امون از خونمون خیلی فاصله داشت، یکی از رعیتهای پدرم هر روز می اومد دنبالم!منو می انداخت توی یه زنبیل و روی کولش می گذاشت تا به خونه برسونه ،اونروزا کولیهای زیادی به شهرمون می اومدن با لباسهای رنگارنگ!یکی اشون خرس سبزِ مریضی رو-اصلش سیاه بود اما رنگش کرده بودند- می آورد و نمایش می داد ،یکی اشون کمانچه می زد و میمونِ قرمزرنگ رو می رقصوند جوونتر که شدیم کتاب میاوردن!کتابهای جلد سفید! مادرِماکسیم گورکی رو یادته که چند دور با هم خوندیم وچقدر دیدیم که مادرمون شبیه اش نبود!
اما اون روزکه میگم یه پهلوون اومده بود همه اشون هم بساطشونرو کنار مدرسه پهن می کردن آخه از ماها کنجکاوتر کسی توی شهر نبود ا ماها خیلی چیزارو ندیده بودیم،دنیامون کوچیک بود شاید، دوس داشتیم حیرت کنیم یعنی همینو می خواستیم که یکی حیرونمون کنه!بچه ها و بزرگترها دورش جمع شده بودن عین آدمهایی که الان دور تو جمع می شن و از بالا به شجاعتت نگاه می کنن!به سختی حلقه رو کنار زدم و تو رفتم ،پهلوون هیکل اونچنانی نداشت،اما دستاشو بازمی کردو توی حلقه جمعیت چرخ میزد و نعره میکشید صداشم کلفت نبود اما سبیلای کلفتی داشت، روی بازوهاش خالکوبی فیروزه ای رنگ مرده ای بود،اژدهای پوسیده ای رو به یاد آدم می انداخت، زنجیرو دور بازوش می بست و رجز می خوند،وردستش هم هفت دور پیاله رابین جمعیت می چرخوند وپول جمع می کردآن وقت پهلوون،تازه، زور آخرو می زد،صورتش سرخ می شد و نفس کشدارش سبیلهاشو هوا می داد،ملت صلوات می فرستادن ،عین کاری بود که الان تو می کنی، بساطی که تو پهن می کنی روی اوون دیوارهای چوبی!معرکه ای که تو بپا می کنی!
همه آدمها از پهلوونی اش کیف می کردن!اما خب چن نفرهم دورو ورم بودن که می گفتن زنجیرش قلابیه، یه خال جوش زده رو هر کدومشون،همیشه این آدما پیدا می شن!اما من با چشمای خودم دیدم که زنجیرش سالم بود،خلاصه اونقدر سرگرمش شدم که نفهمیدم کی معرکه تموم شد اومدم دم در مدرسه اما کسی دنبالم نیومده بود،لابد وقتی سرم گرم معرکه بود فرستاده پدرم دنبالم اومده بود و توی شلوغی آدما، نتونسته بود منو پیداکنه و به خونه برگشته بود،خیلی ترسیده بودم حتی خیلی بیشتر از همین الان که تو داری مدام به در خونه ام می کوبی!اونروز با خودم فکر کردم که دیگه هیچکس منو پیدا نمی کنه؟دیگه کسی منو نمی شناخت،من هرروز توی زنبیل، خوابم می برد و راه خونه رو نمی دیدم ،حواسم به راه خونه نبود!
کنار در مدرسه وایسادم و گریه کردم اونقدر شدید که گریه نمی ذاشت حتی نفسم بالا بیاد،همه می گذشتن و انگار هیچکس منو نمی دیدتو هرگز اینقدر تنها نشدی…آدم با دشمنش باشه و تنها نباشه.فقط یکی باشه که بشناسدش دلم مادرمو می خواست…کم آدم توی این موقعیت قرار میگیره ،شاید فقط در بچگی! اونم وقتی که گم می شه،اونموقع تازه می فهمه حقیقت چیه،سخته آدم گم شدنشو بفهمه ،تنهاییشو!اونهم اونقدر زلال! فهمیدنای اون موقع زلال بود!انگار یکی هست که تا بچه ای هواتو داره و زندگیتو جمع و جورمی کنه بعد که ولت کرد یکدفعه پخش و پلا می شی بین آدمها!اونوقت می شنوی صدای زِرِ اونهاییرو که میگن زنجیرش قلابیه!یکی میشه من، یکی میشه تو، یکی میشه دشمنت!
اما اون موقع من فقط ترسیده بودم! از زلالیِ سرد اون تنهایی که باراولم بود تجربه می کردم می ترسیدم،یکدفعه بین اون همه ناشناس، یه دستی آروم سرمو نوازش کرد،یه دستِ سفید که ردخون رو توی رگهاش،می تونستی ببینی،جوشش رودخونه آبی رو برسینه بلور،نگاه کردم یه زن جوون بود،اون منو نمی شناخت اما مهربون بود!دستاش عطر می داد،عطر نمی دونم چی…ولی عطرِ عطر بود دیگه هیچی ازش یادم نیست،فقط می تونم بگم زیبا بود چه جوری زیبا بود؟ نمی دونم!نشونی خونم رو پرسید سفید بود مثلِ ماه بود! عین اون دیگه من زن ندیدم،انگار فریماه بزرگ شده باشه!زنم وقتی که باهم آشنا شدیم شبیه اون بود اما از وقتی با همیم، میبینم که اون نیست!یعنی گاهی وقتها هست بیشتر وقتها نیست!اسممو پرسید و فامیلیمو!
دستش داغ بود دستمو گرفت و منو و به خونه رسوند، اونروز من عین کورها شده بودم،اگه دستمو ول می کرد می خوردم زمین!اما عجیبه! اون دم در منو بوسید وگفت:
- چشات عینه آینه است پسر کوچولو و چقدر هم غمزده است
بعد هم خداحافظی کرد و رفت! از اونموقع ولم نکرده اون زن!توی اون چاهی که تو فریاد می کشیدی من اونو می دیدم هر شب!اونی که به چشای کورم می گفت عین آینه است!عینه آینه پسرکوچولو!خیلی حیف شد خیلی حیف شد،خیلی ، خیلی!باید دستاشو همونموقع می بوسیدم!
-می دونم!می دونم کیو می گی!،عینه سپیده بود، فرزبود و پرنشاط، ملت که جمع می شدن جلدی توی شلوغی کاغذا رو پخش می کرد،من که وارد گود می شدم اول موتورو روشن می کردم و کمی گاز می دادم جمعیت بالای سرم از غریدن موتور کیف می کردن،معرکه هام از معرکه پهلوونی که میگی شلوغتر بود،بالارو که نگاه می کردم، ملت که صورتمو می دیدن کلی کف می زدن واسم!موتورو روشن می ذاشتم و خودم می رفتم بیرون یه نخ سیگار می کشیدم تا جمعیت زیادتر بشه و سپیده کارشو تموم کنه!بیرون از گود اون چاه، موقع سیگارکشیدن هیچکس منو نمی شناخت و برام کف نمی زد اما توی گود..اول مثل اون پهلووون توی گود روی زمین صاف چرخ می زدم وگاز می دادم و سرعت می گرفتم ،موتور و من نعره می کشیدیم ،بعد فرمون می دادم و از سطح شیبدار تا دیوارهای چوبی عمودی اون چاه بالا می اومدم هر از گاهی هم اوج می گرفتم تا اون بالا،تا نوری که از لای سقف حصیری استوانه می اومد! صورتمو بالا می آوردم و اشتیاق آدمارو می دیدم،دیگه بالا و پایین فرقی نمی کرد،همه چیز تبدیل می شد به یک سیاهی که عین سرمه روی چشمات کشیده می شد،رنگها باهم قاطی می شدند و می شد تنها یه رنگِ پرسرعت! گاهی هم باد حصیری رو که بالای اون استوانه چوبی بسته بودیم کنار میزدو نور توی چشمم می خورد،اونموقع باید حواسمو جمع می کردم که با یه فرمون الکی نیفتم وسط گود! نگاه می کردم ودستهای بچه هایی رو که پول می دادن نشونه می گرفتم و میرفتم بالا و با جیغشون پول رو از دستشون می قاپیدم!نمی دونم از چی کیف می کردن ، از ترس،از غرش غیر طبیعی موتور یا از لرزوندن دیوارها زیر پاهاشون،می ترسیدند و کیف می کردن! سرعت که می گرفتم یه چیزی منو محکم می چسبوند به اون دیوارهای عمودی،دیوارهای عمودی اون استوانه چوبی بی احساس ،اون چاه!نیرویی نامرئی که نمی ذاشت بیفتم از اون دیوار مرگ آور!همون خال جوشهایی که روی زنجیر پهلوون بود و تو نمی دیدی!می ذاشت که من اوج بگیرم و شجاع بمونم!فرق کنم با آدمهایی که دورم وایسادنو واسم کف میزنن شبیه یکی بشم که اغلب نیستم! اینو به اون کثافت هم گفتم سرعت و شجاعت باهم رابطه دارن!
اولین باری که رفتم بازجویی گفتن آقای حقیقت توی اتاق منتظرتونه! چشامو باز کردن دیدم خود نامردش بود لعنتیها هزار تا اسم دارن یه عینک مشکی زده بود و لاغر تر از گذشته بودبا ااون دماغِ کجش!عین مرتاضا شده بود، انگار هرگز منو نمی شناخت خشک و رسمی با من حرف زد هر چه خواستم اون دورانو یادش بندازم اصلن راه نمی داد!می خواس خردم کنه!یه لبخندِ موذی روی لبش بود:
می گفت شنیدم مست می کنی و سوار موتور می شی!؟
گفتم :واسه همین منو آوردی اینجا؟!مست می کنم تا سبک بشم و گریز از مرکزم کمتر بشه بلکه از شرم راحت شی!این که ساده اس وتازه هم به نفعتونه! عجیبه اینو نفهمی!فیزیک رو که شمایادم دادی حاجی!
به من گفت سبکم نشی،مرکز تفت می کنه بیرون!
عینِ سگ دروغ می گفت!گاز که می دادم روی دیوارها،همه ته دلشون خالی می شد ،تمام استوانه می لرزید!من دیوارا رو هل می دادم کنار،اصلن مرکز هم همدستم بود وزن من و مرکز و سرعت با هم دیوارارو هل می دادیم ،مگه نه؟!همون وزنی که اگه گاز نمی دادم با سر منو می کوبوند وسط گود،همون وزنِ سقوط آور! اما حالا دیگه دلم نمی خواد تنها، بکشمش، حیفه اگه همینجوری بمیره دلم می خواد هرجوری هست اینو تو کله اش فرو کنم،می خوام بفهمه که دروغ میگه!دلم میخواد بدزدمشو و اونوقت یه بطر عرقو به زور توی حلقش خالی کنم ،اصلا تو مزه ی عرقو چشیدی که اینطوری حرف میزنی نامرد؟ این همه یقینو از کجا می آری بزدل؟
نچشیده! دروغ میگه! می دونم اگه بچشه مست میشه، خوبم مست میشه! دروغ میگه!اگه دروغ نمی گفت سپیده رو می کشت!؟اصلن چرا سپیده رو نکشت ؟!مگه حکمش اعدام نبود چرا به سپیده اون پیشنهاد بی شرمانه رو داد!
ماهی در تنگ شیشه ای تکان نمی خورد ،اما ما ناآرام بودیم،ناآرامتر ازهمه آن سالها،نباید می گذاشتم ماهی امسال در این غوغای شبانه امان خوابش ببرد،باید پسرم و سپیده را که با هزار قرص و زهرمار دیگر خوابش برده بیدار کنم و با هم برویم پای چاه،پسرم آرام در آغوش سپیده خوابیده است و دستهای شفاف سپیده که رد خون را می توانی زیر سفیدی پوستش ببینی به نوازش روی صورتش مانده است ،صورتی با چشمهای غمزدهِ آینه ایش و دماغ کج اش و لبهایی کلفت و گوشتالو،دیگر سیزده روز،تمام است، باید بیدارشان کنم و باهم برویم سرچاه باید باهم ماهی را بیندازیم توی چاه و خوب نگاه کنیم که ماهی از آب زودتر می رسد یانه!می خواهم امشب باز به چرخهای نادیدنی ماهی در چاه خیره شویم!
-حتم دارم که ماهی هنوزم عاشقه اینه که باباله های رویایی اش چرخ بزنه و چرخ بزنه و گازبده و از دیوارای سنگی چاه بیاد بالا!بیاد بالا تا خودخود ماه!تا خود خود ماهی که افتاده توی چاه!
پنجره را باز می کنم ،سپیده کنارم است،کنار ماهی،پسرم تنگ ماهی را دستش می گیرد و همانطور که سرش را از پنجره ای که گویی بر دیواره چاهی کنده اند، بیرون می برد، به تو که بی تاب آن پایین ایستاده ای، نهیب می زند:
-بابا،ما داریم ماهی رو می اندازیمش توی چاه، خوب نیگاه کن ،
خوب نگاه کن و بگو اون پایین چه خبره!؟


گنجشک های آن خانه / رسول آبادیان

بدون نظر

گنجشک های آن خانه / رسول آبادیان

دیوار تا سقف آسمان رفته، شک نمی‌کنم که دل آخرین سنگ‌هایش به آسمان چسبیده…
فقط صدای آوازهای گنگی که عصرها هنگام بازی لی‌لی زمزمه می‌کند مانده.
گنجشکهامان هم مانده‌اند…
بارها در همین حالت گنجشکی فضله‌اش را میان ابروهایم نشانه رفته و موفق شده اما تا حالا حتی از خودم هم خجالت کشیده‌‌ام که بگویم بی‌تربیت‌ترین‌هاشان صدها بار میان لبهایم را نشانه رفته‌اند و موفق شده‌اند یا نشده‌اند…
به هر حال گنجشک‌های درخت او زیباتر بودند و اگر می‌خواست بازنده شرط زیاد و کم گنجشک‌های روی ساقه نازک درختم و درخت‌اش می‌شدم…
هنوز سر و صدای در هم گنجشک های درخت اش گوشنواز ترند…
توپ رنگارنگ پشمالو به هر چه انتظار پایان می‌دهد. دلم هری پایین می‌ریزد. برش می‌دارم به سبکی پر قوست. می‌بویم و می‌بویم و می‌بویمش و با یک جست سر دیوار و مثل یک جنس شکستنی تحویل می‌دهم و دوباره و دوباره میان تنه تنومند درختم و دیوار دراز می‌کشم و صد توپ پشمالوی رنگارنگ به حیاطمان می‌آیند و من صدتا می‌شوم و می‌بویم و می‌بویم و می‌بویمشان و با یک جست…
سینه برآمده یکیشان نوک مگسک است،‌ بگذار بزنمش. تشخیص گنجشک‌های درخت او که مهمان درخت منند کار سختی نیست. تفاوت شاخ و برگ‌های درهم تنیده دو درخت که به زور از میان سقف آسمان و دیوار بیرون زده‌اند مثل روز روشن است…
شاخ و برگ‌های درخت ها همدیگر را بغل گرفته‌اند… بغل گرفته اند و می‌بوسند همدیگر را مثل پدرهامان…
به تلألو نور خورشید نگاه می‌کنم که حالا از لای برگ های درخت هامان چشمهایم را می‌زند و برق چشمهایش چشمهایم را می‌زند و نور پاشیده بر بال و پر گنجشکهایش با ساقه های نازک براق درخت اش در هم تلاقی می‌شوند…
گنجشکهایش می‌دانند که با تیر نمی‌زنمشان . مثل اینکه این یکی شیطنتش گل کرده و هی می‌آید تا نزدیک چشمهایم وهی در لای برگ ها گم می‌شود و گم می‌شود و گم می‌شود و دیوار هی بالا می‌رود و سقف آسمان را فشار می‌دهد و باز بالا می‌رود و … ساقه نازک درخت در دستانش و دستانم.
بشمار یک، دو، سی و پنج… شصت … صد و می‌خندند پدرهامان.
صدای آواز آرام هنگام بازی عصرانه لی لی ، یک جوانه،‌ دو جوانه، می‌خندند پدرهامان…
می‌آید تا نزدیک چشمهایم و هی در لای برگ ها گم می‌شود و گم می‌شود و من نمی‌زنمش. توپ‌اش را با پا نمی‌زنم می‌ترسم بشکند. فضله ای به هوای میان ابروهایم سرازیر می‌شود، سرم را می‌دزدم…
سرم را می‌دزدم از مسیر سنگ تیر و کمان لندهوری که عصرها وقت بازی لی لی اش می‌آید… سینه ‌اش یکیشان نوک مگسک است. فقط یک حرکت کوچک انگشت اشاره ام کافی است هک خون از میان ابروهایش بزند بیرون و دسته تیر و کمان‌اش سرخ شود…
سینه یکیشان نوک مگسک است. راست می‌گوید ؤ‌من که عرضه زدن یک گنجشک را هم ندارم غلط کرده ام خرج روی دست‌اش بگذارم…
اما باز می‌گویم و می‌گویم و می‌گویم که برای زدن گنجشک نمی‌خواهم‌اش…
میان ساقه نازک درختم و دیوار، راست می‌گوید جای بازی و استراحت نیست این جا توی این گرما.
ساقه جوانه باران است چه می‌دانست پدرم؟…
میان تنه تنومند درختم و دیوار… راست می‌گوید جای خستگی در کردن و دراز کشیدن نیست این جا توی این سرما.
درخت گنجشک باران است چه می‌داند مادرم؟…
بیچاره دیگر از سن و سال‌اش گذشته که یواشکی بیاید و کنارم دراز بکشد و یک چشمی مسیر نگاهم را تا نوک مگسک دنبال کند و سری بتکاند و غم از دست رفتن مشاعرم را بخورد . ساقه درخت هی نازک می‌شود بعدش تنومند می‌شود و مادر چشمهایش سرخ می‌شوند. چشم‌های مادر سرخ می‌شوند چون اصرار دارد ثابت کند دیوار کوتاه است و داد بزند که چه مرگیم شده و من می‌گویم دیوار تا سقف آسمان رفته و باز چشمهایش…
و من از درخت هامان بگویم و نشان‌اش بدهم درخت ها را و او هاج و واج فضای خالی مورد ادعایم را با دستان لرزانش لمس کند و چشمهایش سرخ شوند و اشک گونه‌های چروکیده‌اش را بپوشاند و بازاری از پا نگرفتن آن ساقه‌های بی‌جان بگوید و بگوید که من چشم و چراغ خانه‌ام. بعد به ریش و موی بلندم گیر بدهد و چشمهایش سرخ شوند و زار بزند و وقتی گنجشکهای براق را با اشاره نشان‌اش می‌دهم دست ها را به سینه بکوبد و رو به آسمان بپرسد که من تقاص کدام گناه کبیره‌ام؟…
و من باز ازشاخه‌های در هم تنیده بگویم و از دیوار و چشمهایش سرخ شوند و باز سرخ شوند و…یک روز صبح ‌‌بمیرد . بدون آنکه موفق شوم وجود درخت و دیوار و گنجشکهای آن خانه را به او اثبات کنم…
دیوار تا سقف آسمان رفته، شک نمی‌کنم که دل آخرین سنگهایش به آسمان چسبیده ،‌فقط صدای آوازهای گنگی که عصرها هنگام بازی لی لی زمزمه می‌کند مانده.
خوشحالم که چشمهای آن لندهور دیگر هنگام بازی نمی‌بینندش…
دومین تیر تفنگم ، بشمار یک ،‌ دو… سه… سی، شصت، شصت،‌شصت، شصت سال است که توی لوله زندانی است. من که عرضه…
سینه یکیشان نوک مگسک است . می‌داند که نمی‌زنمش. اما این بار اشتباه می‌کند تا نزدیک صورتم می‌آید و دوباره لای شاخ و برگ‌های درخت هامان گم می‌شود و گم می‌شود و…
ماشه را فشار می‌دهم … میان ابروهایش ، تیر و کمان‌اش سرخ می‌شود.
ماشه را فشار می‌دهم … باز هم ….
مادر سال ها پیش از کجا می‌دانست که می‌گفت دیگر زنگ زده و باید بیندازمش دور؟…


من عاشق آدم های پولدارم —– سیامک گلشیری

بدون نظر

من عاشق آدم های پولدارم —– سیامک گلشیری

انگشت‌ اشاره‌اش‌ را فشار داد روی‌ دکمة سیاه‌رنگ‌ روی‌ دستگیره‌. شیشة سمت‌ راست‌ ماشین‌ که‌ تا نیمه‌ پایین‌ رفت‌، انگشتش‌ را برداشت‌. سرش‌ را برد طرف‌ شیشه‌. به‌ مردی‌ که‌ نشسته‌ بود پشت ‌فرمان‌ بی‌ ام‌ وی‌ انگوری‌رنگ‌، گفت‌: «شما دارین‌ می‌رین‌؟»
مرد نگاهش‌ کرد. گفت‌: «تازه‌ اومده‌یم‌.»
و لبخند زد. مرد دکمة‌ مستطیل‌شکل‌ را فشار داد و شیشه‌ بالا رفت‌. به‌ اطراف‌ نگاه‌ کرد. آن‌طرف‌ خیابان‌، مقابل‌ پارک‌، کیپ‌تاکیپ ‌ماشین‌ پارک‌ شده‌ بود. برگشت و چشمش‌ به‌ پژوی‌ جی‌ ال‌ اکس‌ نقره‌ای‌رنگی‌ افتاد که‌ درست‌ پشت‌ ماشینش‌ پارک‌ کرده‌ بود. زنی‌ درسمت‌ راست‌ را باز کرد، پیاده‌ شد و رفت‌ توی‌ پیاده‌رو. پشت‌ چند نفری‌ که‌ توی‌ صف‌ بستنی‌فروشی‌ بودند، ایستاد. مرد باز به‌ اطراف ‌نگاه‌ کرد، به‌ ماشین‌هایی‌ که‌ داشتند توی‌ آن‌ خیابان‌ شلوغ‌، پشت‌ سر هم‌ و آرام‌، حرکت‌ می‌کردند. گذاشت‌ توی‌ دنده‌ و حرکت‌ کرد. کمی‌جلوتر، سر کوچه‌ای‌، نگه‌ داشت‌ و توی‌ کوچه‌ را نگاه‌ کرد. همه ‌جا پراز ماشین‌ بود. توی‌ آینة‌ وسط شیشة‌ جلو نگاهی‌ به‌ خودش‌ انداخت‌؛ به‌ ته‌ریش‌ و گونه‌های‌ سفیدش‌. با نوک‌ انگشت‌ وسط، عینکش‌ را بالا داد و حرکت‌ کرد. رفت‌ توی‌ صف‌ ماشین‌هایی‌ که‌ داشتند آرام‌ به‌سمت‌ چهارراه‌ پارک‌وی‌ حرکت‌ می‌کردند. کمی‌ به‌ راست‌ خم‌ شد. درحالی‌ که‌ نگاهش‌ به‌ جلو بود، دست‌ کرد توی‌ داشبرد و کیف‌ سی‌دی ‌را بیرون‌ آورد. زیپش‌ را باز کرد و منتظر شد تا صف‌ ماشین‌ها از حرکت ‌باز ایستاد. یکی‌یکی‌ سی‌دی‌ها را نگاه‌ کرد. سی‌دی‌ را که‌ رویش‌ نوشته ‌بود گلچین‌ خارجی‌، بیرون‌ کشید. کیف‌ را برگرداند توی‌ داشبرد و سی‌دی‌ را فرو کرد توی‌ پخش‌ نقره‌ای‌رنگ‌. داشت‌ به‌ صفحة ‌سبزرنگ‌، که‌ کلمة‌ READ رویش‌ خاموش‌ و روشن‌ می‌شد، نگاه ‌می‌کرد که‌ صدای‌ بوقی‌ شنید. به‌ جلو نگاه‌ کرد. ماشین‌ جلویی‌ بیست ‌متری‌ دور شده‌ بود. زد توی‌ دنده‌ و حرکت‌ کرد. کمی‌ بعد صدای‌آهنگ‌ ملایمی‌ از بلندگوها بلند شد. هر دو دستش‌ را گذاشت‌ روی ‌فرمان‌ و به‌ ماشین‌هایی‌ نگاه‌ کرد که‌ داشتند از لاین‌ کناری‌، از طرف‌چهارراه‌، پایین‌ می‌آمدند. کمی‌ جلوتر باز صف‌ ماشین‌ها متوقف‌ شد. ماشین‌های‌ لاین‌ کناری‌ هم‌ دیگر حرکت‌ نمی‌کردند. مرد چشمش‌ به ‌چند نفری‌ افتاد که‌ توی‌ پیاده‌رو، مقابل‌ یک‌ همبرگرفروشی‌، ایستاده ‌بودند. چند نفری‌ هم‌ روی‌ جدول‌ کنار باغچه‌ مقابل‌ همبرگرفروشی ‌نشسته‌ بودند و داشتند همبرگر می‌خوردند. مرد احساس‌ کرد بوی ‌همبرگر به‌ مشامش‌ خورد، بوی‌ همبرگر با خیارشور و گوجة‌ تازه‌. شیشة‌ طرف‌ راست‌ را یکی‌ دو سانتی‌ پایین‌ کشید. داشت‌ صدای ‌آهنگ‌ را زیاد می‌کرد که‌ ماشین‌ها راه‌ افتادند. پشت‌ سرشان‌ حرکت‌ کرد. به‌ دو طرف نگاه‌ کرد، جایی‌ که‌ ماشین‌ها پشت‌ سر هم‌ پارک‌ کرده بودند. منتظر بود چشمش‌ به‌ جای‌ پارکی‌ بیفتد، اما حتی‌ یک‌ جا خالی ‌نبود. فکر کرد توی‌ کوچه‌ها هم‌ نمی‌تواند جایی‌ پیدا کند. با خودش گفت‌ چهارراه‌ پارک‌وی‌ دور می‌زند و همین‌ مسیر را برمی‌گردد تا بالاخره جایی پیدا کند. هوس‌ کرده‌ بود برود سراغ‌ همان همبرگرفروشی‌. هنوز بوی‌ گوشت‌ و خیارشور و گوجة تازه‌ توی دماغش‌ بود. چشمش‌ به‌ چراغ‌های‌ نارنجی‌رنگ‌ روی‌ پل‌ پارک‌وی افتاد. ماشین‌ها داشتند آرام‌، در دو خط موازی‌، به‌ سمت‌ بالا حرکت می‌کردند. کمی‌ بعد، نزدیک‌ چهارراه‌، باز همة ماشین‌ها متوقف‌ شدند. مرد صدای ممتد بوق‌ ماشین‌ها را شنید و متوجه‌ چند نفری توی‌ ماشین‌ بغلی‌ شد که‌ زل‌ زده‌ بودند به‌ او. شیشه‌اش‌ را کشید بالا و صدای پخش‌ را کم‌ کرد. ماشین‌ها همان‌طور پشت‌ سر هم‌ ایستاده ‌بودند و بوق‌ می‌زدند. چشمش‌ به‌ چند نفری‌ افتاد که‌ نزدیک‌ پل‌، ازماشین‌های‌شان‌ پیاده‌ شده‌ بودند. با خودش‌ گفت‌ حتمأ تصادف‌ شده‌. فکر کرد حالا حالاها باید اینجا بایستد و منتظر بشود تا بالاخره ‌یکی‌شان‌ کوتاه‌ بیاید و راه‌ بیفتد. شاید هم‌ باید صبر می‌کردند تا پلیس ‌می‌آمد. اما چند لحظه‌ بعد، وقتی‌ هنوز نگاهش‌ به‌ آن‌ چند نفر بود، سیل‌ ماشین‌ها حرکت‌ کرد. کشید کنار و از راهی‌ که‌ باز شده‌ بود، به‌سرعت‌ حرکت‌ کرد. به‌ چهارراه‌ که‌ رسید، دوباره‌ ماشین‌ها متوقف‌ شدند و صدای‌ بوق‌ها بلند شد. چشمش‌ به‌ دختری‌ افتاد که‌ بارانی‌ کرم‌رنگ‌ بلندی‌ به‌ تن‌ داشت‌ و کنار خیابان‌ ایستاده‌ بود. چند دختر و پسر دیگر، کمی‌ جلوتر از او، ایستاده‌ بودند. مرد به‌ بالای‌ چهارراه‌ نگاه ‌کرد، به‌ آن‌طرف‌ پل‌ که‌ ماشین‌ها، بدون‌ هیچ‌ فاصله‌ای‌، پشت‌به‌پشت‌ هم‌ ایستاده‌ بودند و تکان‌ نمی‌خوردند. فقط صدای‌ بوق‌ بود که‌ شنیده ‌می‌شد با بوی‌ دود که‌ همة‌ فضا را پر کرده‌ بود. بالاخره‌ ماشین‌ها حرکت‌ کردند. مرد پیچید به‌ راست‌ و دوباره‌ چشمش‌ به‌ دختر افتاد که ‌زل‌ زده‌ بود به‌ او. کنار خیابان‌، جلوتر از جوان‌ها، زد روی‌ ترمز و توی ‌آینه‌ را نگاه‌ کرد. دختر برگشته‌ بود و داشت‌ نگاهش‌ می‌کرد. خواست ‌با دست‌ اشاره‌ کند، اما همان‌طور خیره‌ شده‌ بود به‌ او. دختر لحظه‌ای ‌برگشت‌ و به‌ چهارراه‌ نگاه‌ کرد و باز سر چرخاند. مرد هنوز داشت ‌نگاهش‌ می‌کرد. هر دو فقط خیره‌ شده‌ بودند به‌ هم‌. کمی‌ بعد مرد برگشت‌. دست‌هایش‌ را گذاشت‌ روی‌ فرمان‌ و به‌ جلو نگاه‌ کرد. خوشحال‌ بود از اینکه‌ به‌ آن‌ خیابان‌ شلوغ‌ برنگشته‌. توی‌ آینه‌ را نگاه‌ کرد و چشمش‌ به‌ دختر افتاد که‌ داشت‌ به‌ ماشین‌ نزدیک‌ می‌شد. وقتی ‌از جلو جوان‌ها رد می‌شد، مرد شیشة‌ سمت‌ راست‌ را تا آخر پایین ‌کشید. صبر کرد تا دختر برسد کنار ماشین‌. صدای‌ پخش‌ را کم‌ کرد و برگشت‌. دختر آهسته‌، در حالی‌ که‌ نگاهش ‌ به‌ مرد بود، به‌ ماشین ‌نزدیک‌ شد و کنار در جلو ایستاد. سر خم‌ کرد. گفت‌: «برای‌ من‌وایسادین‌ یا اونها؟»
با سر به‌ جوان‌هایی‌ اشاره‌ کرد که‌ کنار خیابان‌ ایستاده‌ بودند و لبخند زد. مرد گفت‌: «سوار شو.»
دختر در را باز کرد و سوار شد. مرد، بی‌آنکه‌ نگاهش‌ کند، زد توی‌ دنده‌ و حرکت‌ کرد. زل‌ زده‌ بود به‌ جلو و داشت‌ توی‌ ذهنش‌ دنبال ‌جمله‌ای‌ می‌گشت‌ تا حرفی‌ بزند. دختر گفت‌: «اولش‌ فکر کردم‌ واسه ‌اونها نگه‌ داشتین‌.»
مرد لحظه‌ای‌ نگاهش‌ کرد. گلویش‌ خشک‌ شده‌ بود. گفت‌: «معلوم ‌بود واسه‌ شماس‌.»
آب‌ دهانش‌ را قورت‌ داد. دختر انگشتش‌ را روی‌ دکمة‌ سیاه‌رنگ ‌دستگیره‌ فشار داد و شیشة‌ سمت‌ راست‌ پایین‌ رفت‌. به‌ داشبرد نگاه ‌کرد و بعد به‌ مرد. گفت‌: «خیلی‌ ماشین‌ خوشگلی‌ دارین‌.»
مرد گفت‌: «جدی‌؟»
«آره‌، خیلی‌ خوشگله‌. از اون‌ دور برق‌ می‌زد.»
مرد گفت‌: «کجا می‌رفتین‌؟»
دختر گفت‌: «خونه‌. تا همین‌ حالا کلاس‌ داشتیم‌.»
مرد گفت‌: «دانشجویین‌؟»
دختر سر تکان‌ داد و لبخند زد. گفت‌: «یه‌ همچین‌ چیزی‌.»
دستش‌ را برد طرف‌ پخش‌ نقره‌ای‌رنگ‌ و دکمه‌ای‌ را فشار داد و صدای‌ آهنگ‌ قطع‌ شد. گفت‌: «چی‌ شد؟»
«خاموشش‌ کردین‌.»
«نمی‌خواستم‌ خاموشش‌ کنم‌. می‌خواستم‌ صداشو زیاد کنم‌.»
مرد دکمة کوچک‌ مستطیل‌شکل‌ سمت‌ چپ‌ را فشار داد و پخش ‌دوباره‌ روشن‌ شد. گفت‌: «دکمة صداش‌ اینه‌.»
با انگشت‌ دکمة‌ نقره‌ای‌رنگ‌ سمت‌ راست‌ را فشار داد و صدای ‌آهنگ‌ بلند شد. دختر گفت‌: «بلندترش‌ کنین‌.»
مرد باز انگشتش‌ را روی‌ دکمة‌ نقره‌ای‌رنگ‌ فشار داد. صدای‌ آهنگ ‌باز هم‌ بلندتر شد. دختر تکیه‌ داد به‌ صندلی‌ و آرنجش‌ را گذاشت‌ لب ‌شیشه‌. خیره‌ شده‌ بود به‌ جلو. مرد لحظه‌ای‌ نگاهش‌ کرد. به‌ ابروی ‌کشیده‌اش‌ نگاه‌ کرد و چشم‌ درشتش‌ که‌ خیره‌ به‌ جلو مانده‌ بود؛ به‌هیکل‌ نحیفش‌ که‌ روی‌ آن‌ صندلی‌ بزرگ‌، به‌ عروسک‌ می‌مانست‌. کیفش‌ را گذاشته‌ بود روی‌ پایش‌ و انگشت‌های‌ کوچک‌ دست‌ چپش‌، بندهای‌ آن‌ را محکم‌ نگه‌ داشته‌ بودند. طوری‌ نشسته‌ بود انگار سال‌هاست‌ همدیگر را می‌شناسند.
آهنگ‌ که‌ تمام‌ شد، هنوز هر دوشان‌ ساکت‌ بودند. آهنگ‌ بعدی‌ که ‌شروع‌ شد، مرد بلند گفت‌: «تو داشبرد پر از سی‌دی‌یه‌.»
دختر گفت‌: «چی‌؟»
مرد گفت‌: «تو داشبرد.» با دست‌ به‌ داشبرد اشاره‌ کرد. بلند گفت‌: «توش‌ پر از سی‌دی‌یه‌.»
دختر صدای‌ آهنگ‌ را کم‌ کرد. گفت‌: «اینجا؟»
در داشبرد را باز کرد و کیف‌ سی‌دی‌ را بیرون‌ آورد. زیپش‌ را کشید و بعد شروع‌ کرد به‌ خواندن‌ نوشته‌های‌ روی‌ سی‌دی‌ها. گفت‌: «خیلی ‌فوق‌العاده‌س‌. هر چی‌ بخوای‌، اینجا هست‌.»
یکی‌یکی‌ به‌دقت‌ سی‌دی‌ها را نگاه‌ کرد و بعد از میان‌شان‌ یک ‌سی‌دی‌ بیرون‌ آورد. گفت‌: «من‌ عاشق‌ جیپ‌سی‌کینگزام‌.»
مرد سی‌دی‌ توی‌ پخش‌ را بیرون‌ آورد و سی‌دی‌ جیپ‌سی‌کینگز را گذاشت‌. آهنگ‌ که‌ شروع‌ شد، دختر گفت‌: «خیلی‌ کیف‌ می‌ده‌ آدم ‌بشینه‌ پشت‌ این‌ ماشینو و تو این‌ اتوبان‌ از کنار بقیة‌ ماشین‌ها رد بشه‌ و جیپ‌سی‌کینگز گوش‌ بده‌.»
نگاهش‌ به‌ مرد بود. مرد گفت‌: «آره‌.»
دختر گفت‌: «یه‌ چیزی‌ رو می‌دونین‌؟»
مرد گفت‌: «چی‌ رو؟»
«من‌ عاشق‌ ماشین‌های‌ شیک‌ و مدل‌بالام‌. عاشق‌ رستوران‌های ‌درجه‌ یک‌ بالای‌ شهرم‌. عاشق‌ بهترین‌ غذاهام‌. عاشق‌ مسافرتم‌. عاشق ‌اینم‌ که‌ برم‌ تو یه‌ ویلای‌ بزرگ‌ نزدیک‌ دریا تو رامسر.»
مرد لبخند زد. گفت‌: «حالا چرا رامسر؟»
«چون‌ عاشق‌ اونجام‌. عاشق‌ اینم‌ که‌ وقتی‌ دریا طوفانی‌یه‌، تو ساحلش‌ قدم‌ بزنم‌ و صدف‌ جمع‌ کنم‌. رامسر که‌ رفته‌ین‌؟»
مرد سر تکان‌ داد. نگاهش‌ به‌ جلو بود. دختر گفت‌: «عاشق‌ اینم‌ که‌ یه‌ ویلای‌ بزرگ‌ تو اون‌ خیابون‌ نزدیک‌ ساحلش‌ داشته‌ باشم‌. از اون ‌ویلاهایی‌ که‌ از تو بالکنش‌، دریا پیداس‌. صبح‌ زود پاشی‌ بری‌ تو ساحل‌ و تموم‌ ساحلو قدم‌ بزنی‌. بعدش‌ هم‌ برگردی‌ تو ویلا، یه‌صبحانة‌ مفصل‌ بخوری‌ و دوباره‌ بخوابی‌. تا لنگ‌ ظهر بخوابی‌. بعدش ‌هم‌ پا شی‌ ناهار بخوری‌ با یه‌ عالم‌ بستنی‌ توت‌فرنگی‌. بعد تا عصر بشینی‌ فیلم‌ ببینی‌ و موسیقی‌ گوش‌ بدی‌. عصر هم‌ بزنی‌ بیرون‌. فکرشو بکنین‌.»
به‌ مرد نگاه‌ کرد. منتظر بود چیزی‌ بگوید. مرد همان‌طور زل‌ زده ‌بود به‌ جلو. دختر گفت‌: «یه‌ چیزی‌ رو می‌دونین‌؟»
مرد گفت‌: «چی‌ رو؟»
«من‌ عاشق‌ آدم‌های‌ پولدارم‌. جدی‌ می‌گم‌. عاشق‌ آدم‌های ‌پولدارم‌. وقتی‌ می‌شینم‌ تو یه‌ همچین‌ ماشینی‌، خیلی‌ احساس‌ خوبی ‌بهم‌ دست‌ می‌ده‌. فکر می‌کنم‌ همة‌ اینها مال‌ خودمه‌. نمی‌دونم‌ چرا، ولی‌ یه‌ همچین‌ احساسی‌ دارم‌. فکر می‌کنم‌ هر چی‌ تو این‌ دنیاس‌، مال‌منه‌.» بعد گفت‌: «شما باید از اون‌ پولدارها باشین‌.»
مرد لبخند زد. دختر گفت‌: «دیدین‌ گفتم‌. از اون‌ پولدارهایین‌.»
مرد گفت‌: «نه‌ اون‌قدرها.»
«دروغ‌ می‌گین‌. قیافه‌تون‌ داد می‌زنه‌ پولدارین‌. آدم‌های‌ پولدار قیافه‌شون‌ با آدم‌های‌ معمولی‌ فرق‌ می‌کنه‌.»
مرد گفت‌: «چه‌ فرقی‌؟»
«جدی‌ می‌گم‌. فرق‌ می‌کنه‌. آدم‌های‌ پولدار از ده‌ فرسخی‌ داد می‌زنه‌ پولدارن‌.»
مرد چیزی‌ نگفت‌. فقط صدای‌ پخش‌ را کم‌ کرد. دختر گفت‌: «شرط می‌بندم‌ یه‌ شرکتی‌ چیزی‌ دارین‌.»
مرد دوباره‌ لبخند زد. دختر گفت‌: «نگفتم‌. نگفتم‌. شرکت‌ دارین‌؟»
مرد گفت‌: «نه‌ اون‌طوری‌ که‌ فکر می‌کنی‌.»
«ولی‌ شرکت‌ دارین‌. نه‌؟ درست‌ می‌گم‌؟»
مرد به‌ دختر نگاه‌ کرد و سر تکان‌ داد. گفت‌: «شریکم‌.»
دختر گفت‌: «می‌خوای‌ بگم‌ چه‌ شرکتی‌ داری‌؟»
مرد گفت‌: «بگو.»
دختر دستش‌ را گذاشت‌ روی‌ داشبرد و به‌ جلو نگاه‌ کرد. داشت ‌فکر می‌کرد. زل‌ زده‌ بود به‌ جلو. یکدفعه‌ سرش‌ را چرخاند طرف‌ مرد. گفت‌: «شرکت‌ لوازم‌ کامپیوتری‌ … یا پزشکی‌.»
مرد گفت‌: «اینو دیگه‌ اشتباه‌ کردی‌.»
دختر گفت‌: «صبر کن‌.»
دوباره‌ به‌ جلو نگاه‌ کرد. بعد گفت‌: «خودت‌ بگو.»
مرد گفت‌: «لوازم‌ کشاورزی‌، آبیاری‌.»
دختر گفت‌: «ولی‌ درست‌ گفتم‌ که‌ شرکت‌ داری‌.»
مرد سر تکان‌ داد. گفت‌: «می‌خوام‌ یه‌ پیشنهادی‌ بهت‌ بکنم‌.»
دختر نگاهش‌ کرد، طوری‌ که‌ انگار حواسش‌ جای‌ دیگر است‌. مرد گفت‌: «قبل‌ از اینکه‌ سوارت‌ کنم‌، داشتم‌ می‌رفتم‌ همبرگر بخورم‌. اگه‌ دوست‌ داشته‌ باشی‌، می‌تونیم‌ با هم‌ بریم‌ تو یکی‌ از اون‌ رستوران‌های ‌درجه‌ یک‌ که‌ گفتی‌ و دو تا پیتزا مخصوص‌ سفارش‌ بدیم‌.»
دختر گفت‌: «حالا چرا پیتزا؟»
مرد گفت‌: «من‌ عاشق‌ پیتزام‌.»
دختر گفت‌: «می‌دونی‌ من‌ الان‌ هوس‌ چی‌ کرده‌م‌؟»
مرد گفت‌: «هوس‌ چی‌؟»
«یه‌ ساندویچ‌ گندة‌ رست‌بیف‌ با یه‌ لیوان‌ بزرگ‌ فانتا.»
مرد گفت‌: «جایی‌ رو سراغ‌ داری‌؟»
دختر به‌ جلو نگاه‌ کرد. تکیه‌ داد به‌ صندلی‌. مرد گفت‌: «بعدش‌ هرجا خواستی‌، می‌رسونمت‌.»
دختر گفت‌: «اول‌ باید بریم‌ من‌ به‌ خونه‌ بگم‌.»
مرد گفت‌: «کجا برم‌؟»
«از اون‌ بریدگی‌، بپیچ‌ تو صدر.»
مرد کمی‌ جلوتر، پیچید توی‌ اتوبان‌ صدر. داشت‌ آهسته‌ حرکت ‌می‌کرد. پل‌ روی‌ خیابان‌ شریعتی‌ را که‌ رد کرد، دختر گفت‌ بپیچد توی ‌یکی‌ از خیابان‌های‌ سمت‌ راست‌. مرد راهنما زد و آهسته‌ پیچید. گفت‌: «تا حالا هیچوقت‌ تو اون‌ رستوران‌های‌ طبقة‌ آخر پاساژمیلاد نور رفته‌ی‌؟ غذاهاش‌ حرف‌ نداره‌. فکر کنم‌ از اون‌ جاهایی‌یه‌ که‌ تو عاشقشی‌.»
دختر گفت‌: «یه‌ بار رفته‌م‌.»
کیفش‌ را باز کرد و آینة‌ کوچکی‌ بیرون‌ آورد. گفت‌: «چراغو روشن‌ می‌کنی‌؟»
مرد چراغ‌ جلو سقف‌ را روشن‌ کرد. دختر سر خم‌ کرد و خودش‌ را توی‌ آینة‌ کوچک‌ نگاه‌ کرد. مرد گفت‌: «من‌ بعضی‌وقت‌ها می‌رم‌ اونجا. خوشم‌ می‌آد تو راهروهاش‌ قدم‌ بزنم‌ و به‌ ویترین‌ها نگاه‌ کنم‌.»
دختر، بی‌آنکه‌ سر بلند کند، گفت‌: «تنها می‌ری‌ اونجا؟»
«بعضی‌وقت‌ها دوست‌هام‌ هم‌ هستن‌. هر موقع‌ وقت‌ کنیم‌ می‌ریم‌.»
دختر روژ صورتی‌رنگی‌ را که‌ از کیفش‌ درآورده‌ بود، به‌ لب‌هایش ‌مالید. هنوز داشت‌ خودش را توی‌ آینه‌ نگاه‌ می‌کرد. مرد گفت‌: «موافقی‌ بریم‌ اونجا؟»
دختر سرش‌ را بالا آورد. با انگشت‌ به‌ خیابانی‌ سمت‌ چپ‌ اشاره ‌کرد. مرد پیچید توی‌ خیابان‌. دختر گفت‌: «اونجا رست‌بیف‌ هم‌ پیدا می‌شه‌؟»
مرد گفت‌: «نمی‌دونم‌. شاید. ولی‌ می‌دونم‌ پیتزاهاش‌ حرف‌ نداره‌.»
لبخند زد. دختر گفت‌: «منم‌ یه‌ جای‌ عالی‌ همین‌ نزدیکی‌ها سراغ‌ دارم‌.»
مرد گفت‌: «جدی‌؟»
دختر سر تکان‌ داد. آینه‌ را با روژ گذاشت‌ توی‌ کیفش‌. گفت‌: «اگه ‌بیای‌، دیگه‌ ول‌ نمی‌کنی‌. خیلی‌وقت‌ها هم‌ همین‌ آهنگ‌های‌ جیپ‌سی‌کینگزو می‌ذارن‌. خیلی‌ جای دنجی‌یه‌.»
مرد گفت‌: «پس‌ بریم‌ همون‌جا.»
دختر گفت‌: «همین‌جاس‌.»
با دست‌ به‌ پیاده‌رو اشاره‌ کرد. مرد کنار خیابان‌ پارک‌ کرد. دختر گفت‌: «پیتزاهاش‌ هم‌ حرف‌ نداره‌.»
مرد گفت‌: «من‌ هم‌ هوس‌ کرده‌م‌ رست‌بیف‌ بخورم‌.»
دختر خندید. گفت‌: «تا مانتومو عوض‌ می‌کنم‌، دور بزن‌.»
مرد سر تکان‌ داد. دختر در را باز کرد. داشت‌ پیاده‌ می‌شد که‌ مرد گفت‌: «من‌ هنوز اسم‌تو نمی‌دونم‌.»
دختر در ماشین‌ را به‌ هم‌ زد. دستش‌ را گذاشت‌ لب‌ شیشه‌ و سر خم‌ کرد. گفت‌: «فرزانه‌.»
مرد گفت‌: «منم‌ نویدم‌.»
دختر گفت‌: «من‌ الان برمی‌گردم‌.»
دستش‌ را از لب‌ پنجره‌ برداشت‌ و با عجله‌ رفت‌ توی‌ کوچة باریک ‌و تاریکی‌ که‌ کمی‌ جلوتر بود. مرد دور زد و کنار خیابان‌ نگه‌ داشت‌. ماشین‌ را خاموش‌ نکرد. شیشة‌ سمت‌ راست‌ را بالا داد و صدای ‌آهنگ‌ را زیاد کرد. هر از گاهی‌ به‌ کوچة‌ تاریک‌ نگاه‌ می‌کرد و منتظر بود دختر را ببیند که‌ از کوچه‌ بیرون‌ می‌آید. کمی‌ بعد ماشین‌ را خاموش ‌کرد و صدای‌ آهنگ‌ قطع‌ شد. توی‌ آینه‌ نگاهی‌ به‌ خودش‌ انداخت‌. به ‌ته‌ریشش‌ دست‌ کشید و با خودش‌ گفت‌ کاش‌ تنبلی‌ نکرده‌ بود و ریشش‌ را زده‌ بود. عینکش‌ را بالا داد و باز به‌ کوچه‌ نگاه‌ کرد. به ‌پنجره‌های‌ خانه‌های‌ آن‌طرف‌ خیابان‌ نگاه‌ کرد و متوجه‌ باد شد که‌داشت‌ شدت‌ می‌گرفت‌. چشمش‌ به‌ برگ‌های‌ زردی‌ افتاد که‌ کنار جدول‌ها ریخته‌ بود. از ماشین‌ پیاده‌ شد. تکیه‌ داد به‌ در و به‌ صدای‌ باد گوش‌ داد که‌ لای‌ برگ‌ها می‌پیچید. چند دقیقه‌ بعد، وقتی‌ هنوز نگاهش‌ به‌ پنجره‌های‌ خانه‌های‌ آن‌طرف‌ خیابان‌ بود، راه‌ افتاد به‌ طرف ‌کوچه‌. سر کوچه‌ لحظه‌ای‌ درنگ‌ کرد. بعد وارد کوچه‌ شد. کمی‌ که ‌جلوتر رفت‌، چشمش‌ به‌ خیابانی‌ افتاد که‌ کوچه‌ را قطع‌ می‌کرد. برگشت‌. احساس‌ کرد توی‌ همین مدت‌، هوا سردتر شده‌. نشست ‌توی‌ ماشینش‌. باز به‌ کوچة‌ تاریک‌ نگاه‌ کرد. ماشین‌ را روشن‌ کرد. به‌شماره‌های‌ نارنجی‌رنگ‌ ساعت‌ روی‌ داشبرد نگاه‌ کرد. زد توی‌ دنده‌. با خودش‌ گفت‌ حتمأ هنوز همبرگرفروشی‌ روبه‌روی‌ پارک‌ باز است‌.


رجعت به جوار رفتگان یا «حیف بُوَد مردن بی‌عاشقی» | فریدون حیدری مُلک‌میان

بدون نظر

رجعت به جوار رفتگان یا «حیف بُوَد مردن بی‌عاشقی» | فریدون حیدری مُلک‌میان

سرانجام، از پس سالها آوارگی در دیاران و اقالیمِ دوردست، خسته شده بود و آخرش هم ـ چنان که خواسته بود پا در گِل کند ـ هرگز هیچ جایی را در پشت دنیا به نواخت نیافته بود که در آن بود و باش کند تا وقتِ مرگ و حتی پس از آن، دیگر به این نتیجه ناگزیر رسیده بود که علیرغم تمایلش برگردد و در ده زاد بومی‌اش بمیرد تا کنار مردگانش در همان یک وجب جایی که همیشه انتظارش را می‌کشیده، دفن شود. در همان سهمِ خاک گوری که پیشتر در یک لحظه خشم و خروش، مفت به دیگران بخشیده بود.

پنجاه و سه سال پیش ملک‌میان را ترک گفته و چنان میانه‌اش را با محل بر هم زده بود که اگر روزی نظرش برگشت، عملاً نتواند تصمیمی را که گرفته بود، زیر پا بگذارد.

و البته در این مدت دیگر هرگز بازنگشته بود. نه حتی وقتی که کسانش، پیش به دنبال هم مرده بودند و او هر با حیناحینِ پرسه‌زنی‌های بی‌نتیجه‌اش در آن سوی دنیا، همزمان خواب دیده بود و به بیداری، دل محزونش مرگ عزیزی را گواهی داده بود. هرچند که البته هرگز مطمئن نبود کدام یک؛ اما تردیدی نداشت که یکی‌شان یقین از دنیا رفته بود.

با جنگ و دعوا گذاشته بود رفته بود. همه ماجرا شاید به یک ساعت هم نکشیده بود؛ اما بیش از نیم قرن حسرت خورده بود که چطور شده بود یک آن دیوانه شده در برابر همه، علناً تصمیم به ترکِ دیدار ابدی گرفته بود. آن هم برای خاطر چیزی که هرگز هیچ ارزشش را نداشت؛ برای خاطرِ مادینه‌ای! اما گفته بود و تقدیری ناگزیر از برای خود رقم زده بود.

پنجاه و سه سال طول کشیده بود تا خود را از بُنِ چنگالِ آن بختک‌واره بختی رها کند که پیوسته نیشتر بر غیرتش زده بود. برایش همیشه انگار همین دیروز بود که سینه به سینه مُلْک میانی‌های خشماگین که بس بسیار نگرانِ ناموسِ روستا می‌نمودند، تا بدان حدّ که می‌خواستند او گورش را از آنجا گم کند، جوانانه فریاد زده بود: «باشد، حالا که این طور با من بیگانه رفتار می‌کنید، از اینجا می‌روم. برای همیشه می‌روم. اما آن یک وجب جای خاکِ من هم گورِ شما باشد!» و اینچنین دیگر آنچه را که نباید، باخته بود.

پیش از آن، از خیلِ مُلْک میانی‌ها، بَلقَز گفته بود: «اَخ اَخ اَخ… قحطِ مرد است مگر؟! من مانندِ تو را روزی صد تا با گِل درست می‌کنم!» که یا طاقت نیاورده و چنان قصدی کرده بود. آن همه مشت و لگد و چوب و چماق از مُلک میانی‌ها خورده بود، اما بر او تأثیر نکرده بود آن قدر که گپ بَلقَز کرده بود: «من مانند تو را روزی صد تا با گِل درست می‌کنم!» در مُلک میان از این بدتر چه می‌توانست بگوید مادینه‌ای تا مردانه‌ای‌را بشکند؟ آن هم نه در نادیده جایی، گوشه و کناری، که در میان جمع، در چشمْ حضورِ مُلک میانی‌ها، از کوچک و بزرگ، زن و مرد، همه! این را دیگر یایا هرگز نتوانسته بود فراموش کند. همچون داغ ننگی بر پیشانی، همیشه با خود داشته و از آن عذاب کشیده بود.

«اما آخر این مادینه‌ها چه دارند که برای خاطر آن، کوه مَثَل مردانه‌ای بخواهد بشکند؟!» خود هم مادینه‌ای این را گفته بود به سرزنش یایا، مادرش. پدر تأکید کرده بود: «این را یک بار دیگر بگو، مادرِ اُمانی!» جفت خواهرانش افسوس خورده بودند: «ما که یک دانه برادر بیشتر نداریم، شکستن کدام است؟» آن هم برای این بی‌حیا بَلقَزِ کونْ چُسان؟» یایا گفته بود: «گفتم که، حالا هر چه بود من شکسته شدم. توی مُلْک میان دیگر نه قادرم سر بالا بگیرم، نه اینجا بود کنم؛ به شما گفتم، تا فردا سیاهْ سحر هم که بگویید من باید از این چول شده خود را آواره کنم.» مادر درآمده بود دوباره: «پسرم، این خانه زندگانی همه از آن توست. خواهرانت که فردا روزی بالاخره به خانه بخت‌شان می‌روند. آن وقت چه کسی حامی من و پدر پیرت باشد.»

یایا انگار عقلِ خود را خورده باشد، جواب داده بود: «لازم نیست نگران باشید. می‌توانید خانه داماد بگیرید. چون من سهمِ خودم را دارم به خواهرانم می‌بخشم.» و در آن دم بود که پدر به طعنه خندیده بود: «هه هه هه… اما آخر با کدام خط؟ کدام نشان؟ همین طور حد کفلیزی؟ سرِ باد که نمی‌شود چیزی بخشید!» مادر از پدر گله کرده بود: «پدر یایا تو را چه می‌شود؟ بچه‌ام از دست رفت!» پدر مستأصل اما در ظاهر مطمئن گفته بود: «کجا دارد که برود؟ یک چند گاه گرسنگی که بکشد، با پای خودش باز برمی‌گردد سر سفره تو. اگر برنگشت، پس از این پس دیگر مرا هیچ چیز حالی نیست.» یایا پدر را آزار داده بود: «حالا می‌بینیم!» پدر زیرِ آزارِ پسر بیشتر نگفته بود: «می‌بینیم!»

برمی‌گشت. اما نه یک چند گاه دیگر. وقتی برمی‌گشت که دیگر نه پدر بود، نه مادر، نه اُمانی و نه بمانی. حتی ملک‌میان هم نبود. تو گویی این همه هیچ‌گاه نبوده بود. گویی بیگانه‌ای به بیگانه جایی بازگشته بود.

«پس این روستا چه شد؟» یایا از رهگذری که از زیر کلاه حصیری‌اش او را چون ناآشنا آدمی سردرگم می‌نگریست، پرسیده بود. مرد روی دوشش بیلی بود و پابرهنه پاچه پیجامه‌اش را تا پشت زانو بالا کشیده بود: «مقصد تو کجاست خالوجان؟» یایا به این سوی و آن سوی سر می‌گرداند: «ملک‌میان.» مرد گفته بود: «خوب، تو اکنون در ملک‌میان هستی، بنده خدا!»

کم‌کَمَک مسیرِ آبِ چشمه قدیمی را پیدا کرده بود که میزان در راستای

کوهِ سُماموس به دریا می‌ریخت. سمتِ آفتابْ غروبِ چشمه، جای روستای پیشین، خانه‌های بسیاری ساخته شده بود. دیگر حتی یک خانه لت‌پوش کاهگلی از گذشته بر جای نمانده بود. حتی در آن سوی آب، رو به آفتاب درآمد، که تا یایا یادش بود دشتی پوشیده از درختانِ للیکی و کئول بود که گاوها زیر آنها چرا می‌کردند، سراسر خانه شده بود. خانه‌هایی که با آجر و سیمان بالا رفته بودند و سقفِ همه‌شان شیروانی بود. دیگر آن روستایی نبود که یایا می‌شناخت و از هر طرف بین دار و درختان جنگلی محصور بود. اینک درخت‌ها را به کلی انداخته بودند و به جایش بوته‌های چای و نهال مرکبات کاشته شدند. به خلافِ گذشته‌ها که چند خانه دورِ هم بود و آدم از هر طرف به هرجا می‌توانست برود. بر سر جای خانه قدیمی‌شان هم اینکه مدرسه‌ای ساخته بودند.

پیش از آنکه خود را به کسی آشنایی دهد، سراغِ معتمدِ محل را گرفته بود. کدخدا ذی‌بولا، خیلِ بچه‌هایی را که این ناشناس را دوره کرده بودند، تشر زد و به داخل خانه دعوتش کرد.

«ذی بولا مرا نمی‌شناسی، نه؟»

«آشنا نظر می آیی. اما یادم نمی‌آید کدامی؟»

«من یایا هستم.»

«یایا؟»

«برادر امانی و بمانی، همبازی قدیم تو»

کدخدا ذی بولا شبانه سر روزی را در سالها پیش به یاد آورد که خانه یایا اینها را سنگباران کرده بودند و مادرِ یایا بی آنکه هیچ از خانه پا بیرون بگذارد، همه ملک میانی‌ها را نفرین می‌کرد. پدر یایا او را گفته بود: »هی ذی‌بولا، تو قاعده است که با رفیقت بد بایستی؟» و او جواب داده بود: «پس چی؟ پسرت بد کرده. سرِ چشمه به دخترِ خاله جانم دست‌درازی کرده.» و یایا بالاخره از قایمْ جایش در کاهْ بامِ خانه‌شان پایین پریده بود: «دروغ است. من به کسی دست درازی نکرده‌ام. من فقط از او خواستم که زن من بشود. همین. گناه کردم؟!» اما بَلقَز گفته بود: «نخیر، بُنِ مه، سرِ چشمه ناخبر از پشت مرا گرفتی می‌خواستی به زور به من درآویزی. اما تا دیدی قیل و قالِ زن‌ها می‌آید که می‌آمدند آب ببرند، دُمت را گذاشتی روی کولت، توی مه در رفتی.» پس مُلک‌میانی‌ها دیگر ایست نکرده بود؛ غیظ کرده بودند؛ ریخته بودند سر یایا و تا خورده بود زده بودندش. و در آن میان، چماقی بر سرِ یایا فرود آمده فرقش را شکافته بود. در آن لحظه هیچ‌کس هوش نبود. اما ذی‌بولا و یایا خود می‌دانستند کی زده بود و کی خورده بود.

«بعد از این همه سال، آمده‌ای تقاصت را بگیری؟»

یایا گویی از سالها پیش جوابش را آماده کرده بود. بی‌درنگ به ذی‌بولا گفت:

«خیر. آمده‌ام که اینجا بمیرم.»

«اما تو دیگر اینجا نه کسی داری نه چیزی!»

«مردگانم را که دارم.»

«البته؛ اما مردگانت مثلِ مردگانِ ما اسیرِ خاک هستند!»

«وقت ورود دیدم که مقر خانه پدری‌ام مدرسه شده . با این حساب من اینجا دیگر کاری ندارم…»

درباره کسان در گذشته‌اش هر آنچه را باید از ذی‌بولا شنید. اُمانی در خانسر به خانه مرد رفته بود؛ اما سرِ همان شکمِ اولش سرِ زا رفته، خود و بچه‌اش تلف شده بودند. بمانی هم در جوانی داءالخنزیر گرفته، ناکام از دارِ دنیا رفته بود. پدر و مادرشان از آن پس تنها افتاده بودند؛ چشم انتظارِ یکتا پسرشان، همیشه آرزو به دلِ نوه و نتیجه‌ای بودند که هرگز نداشتند. چندین سال بعد هم پدر از پَلَتْ دار افتاده بود؛ رفته بود برای گاواشان برگ بتراشد. پدر که مرده بود، مادر دیگر خیلی دوام نیاورده بود؛ حتی به دو سه سال هم نکشیده بود؛ او هم از پی پدر رفته بود.

«ذی‌بولا، یک زحمت بکش همراه من بیا خاک آدم‌هایم را نشانم بده!»

از گورستان که برگشته بودند، یایا شب رادر خانه ذی‌بولا مانده بود. کهن مردان دوباره همچون گذشته‌ها با هم رج شده بودند. یایا به همبازی قدیمش گفت که در فکر سرپناهی از برای خود است. گفت که مقداری پول هم همراه خودش دارد. پولی که گهگاه با مزدوری در اینجا و آنجا برای خود اندوخته است. ذی‌بولا پیشنهادی کرد که نشان داد به راستی کدورتِ دعوای دیرینه را از خاطر زدوده است؛ گفت: «خانه من خانه توست. همین جا با هم سر می‌کنیم.» یایا قدرشناسی کرد. اما از پذیرفتن پیشنهادش سر باز رد. ذی‌بولا چون چنین دید اظهار داشت که در هرحال تا پیدا شدن سرپناه وظیفه خود می‌داند از او در خانه‌اش میزبانی کند. یایا از این نظر حرفی نداشت. اما نمی‌دانست که ذی‌بولا ضربه نامردانه چماقی را که به خاطر دخترخاله جانش از روی غیرت فامیلی به سر دوستش کوبیده بود، هرگز از یاد نبرده بود و گذشت زمان بیهودگی آن خشونت بی‌بدیل را بر وجدانش روز به روز سنگین‌تر کرده بود؛ تا مگر که زمانی یایا دوباره پیدایش می‌شد، می‌توانست به هر طریق ممکن به جبرانش برمی‌خاست که اینک به واقع پیدایش شده بود. ذی بولا با دیدار دوباره او ـ به خود یا نا به خود ـ بَنِ فکر رفته بود. هرچند البته با نیتی خیر؛ اما یایا نمی‌دانست که او می‌خواهد پیرانه سر برایش معرکه بگیرد.

بَلقَز دختر خاله جان ذی‌بولا، در طی سالیان بی‌ثمر، اگرچه هر روز یکصد مرد از گِل سرشته بود، اما هرگز به هیچ‌کدامشان شوهر نکرده بود و در همان خانه پدری‌اش پیر شده بود. حتی برادران کوجکتر از خودش هرکدام سرِ خانه و زندگی خویش رفته بودند؛ اما او با ایراد گرفتن‌های بیجا، بی‌شمار و وسواسی‌اش، همچنان روی دست پدر و مادرش مانده بود. تا اینکه والدینش هم از دنیا رفته بودند و او دیگر به کلی تنها شده بود.

اهل و عیال ذی‌بولا در روستا پنهان نکردند که چه کسی میهمان کدخداست. بدین‌ترتیب سرانجام به گوش بلقز هم رسید که یایا برگشته است: بی‌زن، بی‌ولد.

اما سپیده‌دم فردا یایا حتی تأسف خورد که کاش پایش می‌شکست تا بار دیگر از ملک‌میان سر درمی‌آورد. در زیر مه صبحگاهی، ابریقی را که از آبْ تختِ خانه ذی بولا برداشت و به طرف چشمه به راه افتاد تا دست و دیمش را آب زند، نخست متوجه چیزی نشد. همه‌جا مه‌آلود بود، از بُنِ گِل. ولیکن به چشمه که نزدیک می‌شد، اندک اندک چشمش سفیدی پایین تنه پر هیب زنانه‌ای را تشخیص داد که صاحبش بر کناره پایین چشمه چمباتمه زده بود و به صدای سرفه یایا به نشانه اعلام حضور ناگزیرش که دیگر فرصت برگشت نکرده بود، ناگهان شلیته‌ای که دور کمر جمع شده بود، روی سرین پایین کشیده شده بود و زن هیچ هم به روی خود نیاورده بود: «اوی، پس تویی یایا. باز هم اینجا دست به آب نشستم تو پیدایت شد!» بدین‌سان یایا توانست او را به جا بیاورد. درست همچون آن شبانه سر هوس‌انگیز و آتش‌انداز گذشته در پنجاه و سه سال پیش، بدعادتش را حفظ کرده بود و هنوز از خیر سرش لب آب خرابی می‌کرد. اما یایا باورش نیامد که بَلقَز آشتی‌جویان گفت: «شنیدم که آمده‌ای. آی… پس بالاخره برگشتی ملک میان پیش هم محلی‌هایت…» یایا تردید نداشت که در پشت دنیا، این یک نفر را با وجودی که هنوز دیدارش دلش را تکان می‌داد، هرگز نمی‌‌تواند ببخشد؛ مصمم گفت: «اما من اینجا نیامده‌ام که با زنده‌ها زندگی کنم، دیگر آمده‌ام که نزد مردگانم باشم» بی‌آنکه خود هرگز بداند که دارد مانع از آن می‌شود که ذی‌بولا کدخدا‌منشانه بخواهد او را در خانه خلوت دختر خاله جانش منزل دهد تا لااقل این آخر عمری یایا و بَلقَز در کنار هم بمیرند. شاید بَلقَز حرفی نداشت؛ آن قدر تنهایی کشیده بود که حرف پسرخاله کدخدایش را زمین نزند. ولیکن برای یایایی که گویی به دلش افتاده بود مرگ تا آن بُن دنیا دنبالش کرده، یقین دیگر فرصتی دوباره برای عاشقی باقی نمانده بود. زیراکه بی آنکه دیگر نگاهش کند، همین قدر فرصت کرد آبی به سرو رویش زد، ابریقش را پر کرد، در بُن مه راه افتاد، از چشمْ زار بلقز دور شد، تا دم در خانه ذی‌بولا خود را رساند و همانجا، انگار که دود و درد دیرین دلش را ناگهان به تمامی در کرده بود، دراز به دراز بر زمین افتاد.


گمشده در آفریقا | حمیدرضا نجفی

بدون نظر

گمشده در آفریقا | حمیدرضا نجفی

بیافتد آفتاب به ردیف سوم سیم خاردار سر دیوار، نزدیک آمار است و حکومت شام. نیم‌ساعت جلوتر از وقت هواخوری زدم و ملت را ریختم بیرون. گفتم خیر سرم دو تا بزنم تو سر خودم چهار تا توی سر این دندانه‌های سین و شین. اسب- سوار، بنشان، بنشین. همیشه یکی اضاف یا یکی کم. می‌نویسم- اسب، سوار.

هوار هوار از توی هواخوری می‌آید. لابد دو سه‌تایی باز پریده‌اند به هم. سر بالا می‌کنم، هیچ! کرم می‌ریزند. حواس‌ام دوباره می‌رود پی‌دندانه‌های اسب و سوار.

آفتاب به لب دیوار زیر سیمها برسد سیخ می‌افتد روی تخت «دولت» حمامی. دوباره هوار صلوات هوا می‌رود. لابد دو تا را آشتی داده‌اند. مخ‌شان چت شده از بس این تو مانده‌اند. یا دعوا یا آشتی. می‌نویسم آشتی. در هشتی کلید می‌افتد و تلقی می‌کند. حکومت‌ شام است و بعد هم آمار. بر این شانس، مهلت نمی‌دهند. اما چرا حالا؟ کوتا افتادن آفتاب به تخت دولت! نکند!؟

نه جارچی خبر کرد، نه بلندگو چیزی گفت. شاکی بلند شدم زدم بیرون. کاغذ و مداد به دست. دیدم یا اخی! یک قبیله جدید زیر هشت ریختند و التفات دارد می‌شماردشان. قرار جدید نبود به این زودی. از شر و پر و تشکیلاتشان هم پیدا بود یک شاهی صنارند. همه هم تابلو تابلو! سوغات التفات دم غروبی. بندگان خدا کاغذ مدادم را دیدند جمع و جور شدند فهمیدند خری، کاره‌ای‌ام. می‌دانستم التفات رُسّ‌شان را توی قرنطینه کشیده، منهم محض کوبیدن میخ، به‌ التفات که مثل یابوی برق گرفته با نیش باز «دست خوش» می‌خواست غُر زدم:

- دم غروبی سوغاتی آوردی؟

التفات با کلیدهای تو جیبش بازی می‌کرد. گفت:

- این نمونه‌اس، سر بزرگش زیر لحافه!

راست می‌گفت پاییز توی راه بود. خدا بخیر بگذراند! مثل پارسال قیامت می‌شود. هوا سرد می‌شد، دسته دسته می‌آمدند.

التفات بی‌التفات کلید انداخت به در هشت و زد بیرون. داد زدم: عوض شام تُحفه آورد! سالن تا مسترا بشم پره، اینهارو کُجام کُنم!

التفات پشت توری داشت با قفل ور می‌رفت.

- تو وکیل‌بندی، بده خالی کنن گفتم:

- چاه حموم که پُر نشده، خالی بشه! سوسک بدشانسی از زیر چهارچوب در دوید تو. اگر وقت دیگری بود کارش نداشتم. اما حالا نه! شلپی با دمپایی کوبیدم رویش. التفات گفت: «من کاره‌ای نیستم! گفتم:

- از اولش هم نبودی! پس کی کاره‌ایه؟ دور شد و گفت: «آبجی‌ات» بی‌پدر بعد از بیست و هفت سال تو این سرزمین هنوز لهجه داشت و کتابی حرف می‌زد. خدا شانس بدهد. سروکیل‌بند.

منهم از دق دل، ریختم روی بدبخت جدید‌ها. هاج و واج بودند، پتو بدست، گوشة هشت سالن، کلید نقاشی در و دیوار و تلویزیون چسبیده به زیر تاق، خاموش.

این هم از شانس من. فردا امتحان بود. هنوز «سین» را چهار دندان می‌گذاشتم و شین که واویلا بود. همین دو حرف پدرم را در آورده.

اینها چند تا بودند.

« نُه تاییم، رئیس!» پر روشان را شناختم. چلغوز مفنگی که دست‌هایش عین زیلو پُر گل و بتة با یک « به یادتِ» دسته‌دار به گردنش.

هنوز از کوک نوشته جات دست و بال‌اش در نیامده بودم. زرزد.

- تُقس مون کن! زودتر بریم سر زندگی ! با!

اسلامی گفته از « استاد مراد» ۲ رد بشوی دیگر می‌توانی خودت برای عیالت نامه‌ بنویسی. اما من هنوز توی تمرین اسب و سوار مانده بودم. چاخان پاخان زیاد می‌گوید این اسلامی. اما من « طوطی و بازرگان» هم روان بشوم باز نامه برایش نمی‌نویسم، ابداً. ضعیفه الان سه ماه است یک تک پا نیامده. اسمش هم پر دندانه است. سوسن بَر! توپیدم:

- سالن تمیزه عین گُل، به نوبت، اول حموم. شِر و پر عزیز قاسم هاتون هم فردا آفتاب بدید، تو هوا خوری. بعد بتپید تو اتاقای مردم، حوصلة شیپیش ندارم.

راستی شیپیش چندتا دندانه دارد؟ خیلی!

یارو گل بته‌ای بی‌بته قارقار کرد: «جوجو نُقل زندانه»

قیافه‌اش داد می‌زد چهل سابقه رو یک شاخ‌اش است. گفتم:

- لابد تو هم نباتشی نسناس! سابقة چندمته؟

انگار باید دست‌اش می‌گرفت، دو کف‌اش را رو کرد:

- آها! جُفت پوچ! سابقه ماکو؟ دفعه اولمه.

خالکوبی‌هاش را سیاحت کردم، کوسه‌ی جزیره‌اش کفری‌ام کرد.

- بگو تو بمیری!

سنده نه گذاشت نه برداشت، گفت:

- جون هر چی مرده!

شاکی شدم، گفتم: یکی شونو زنده بذار، کار کِس و کارت راه بیفته، شیردون! و زدم تخت سینه‌اش. دلم سوخت. عین تاپاله افتاد روی پیر مردی که پشت سرش روی اثاث‌اش نشسته و با خیال راحت سیگار می‌کشید.

گوشی آمد دست‌شان که مسجد جای این کارها نیست. جارچی کاغذشان را داد لای در و کوبید به توری:

- به سینی کش بگو شام آبکی!

یکی از نه تا گفت: «آی زکی»

پیر مرد سیگاری بود و داشت دوباره روشنش می‌کرد.

پیراهن سفیدش چرک و چیل و روی ریش‌اش پوست تخمه‌ای چیزی چسبیده بود.

کاغذشان را ورانداختم. انداختم روی میز گوشه هشت.

روبه راهرو داد زدم: « دولت! جدید آوردن، حموم رو بازکن».

جواب نیامد. سالن خالی صدای آدم را با عشق می‌کند. خوشم آمد. دوباره عربده کشیدم. خدا بیامرز عموحسن شب قبل از رفتن یک دهن حسن خشتک خواند، اسمی. همین طوری صدا می‌پیچید:

- دولت‌، های!

توی هوا خوری بود حتمی. چند نفر مزه ریختند: « سرنگون شد!»

از پنجرة روبروی اتاق کله کشیدم. از وسط یک بُر افغانی کنج باغچه سربالا کرد. «ها!؟»

لابد قمار به راه بود: « زهرمار! تو حیاط چه می‌کنی؟» بلند شد و چیزی به دور و بری‌ها گفت و دوید ته حیاط طرف در هوا خوری.

ملت همه گُله به گلُه جمع بودند و چندتایی بیخ دیواری می‌زدند. حتمی تیغی. شاکی شدم. پُست ناجور بود امروز. پست مَمسنی. چند تا دندانه دارد محمدحسین حسن‌پور، تازه سروانش هیچ؟ عربده کشیدم توی توری پنجره « جمع‌اش کنین!»

یکی از توشان گفت: جَمعه!

نفهمیدم کی گفت، «آی بیگیرینش!» و چندتایی هرهر خندیدند.

نگاهم افتاد توی اتاق به دفتر کتابم، باز کفری شدم. بغل میز زیر هشت جدیدها دور یارو چلغوز گل‌بته‌ای جمع بودند و پیرمرد سیگاری نشسته بود کنار شر و پراش خودش را می‌خاراند. آنها داشتند پچ‌پچ می‌کردند.

پشت سر من بود حتمی حرفهایشان.

ناحق زدم؟ آخر چُسو نیامده تکه می‌اندازد. بعد هم تو بمیری ناحق می‌زند.

نباید زدش؟

حساب دستم نیست. تو این سه سری آخری واسه چند نفر ترش کردم و بالا آوردم. «دولت» رسید. اصرار دارد که افغانی نیست. تاجیک است.

انگار فرقی دارد. من هم حرصی‌اش کنم می‌پرسم: از طالبان چه خبر؟

انگار نشادُرش مالیده‌اند گم و گور می‌شود. تازگی‌ها یاد گرفته جواب بدهد. می‌گوید:

- به دُنبالی تو می‌گردند! گفتم:

سه تا سه تا بفرستشون زیر دوش. حواست جمع باشد، یک شاهی صنارند. اینم کاغذشون بنویس تو دفتر.

در عشق آباد به قول خودش دیپلم شده بود. دهانش قرص بود. قربان هفت پشت غریبه! می‌شد جلوش سر برید. ابد، اینقدر زبر و زرنگ!

ارث عمو حسن بود. سَرَک نصیحت و دلالتهایش وکیل‌بند بایست تودار باشه. پا داد ندید بگیره. لوطی باشه، چهارتایی نخوره، می‌گفت این دولت دستت سپرده هواشو داشته باش، بیشتر هم هوای اداره‌رو – خدا بیامرز می‌بردن زمین‌اش بزنن باز پشت اداره بود، الله اکبر.

سروصدای جدیدها با دولت از توی حمام می‌آمد. آمار سالن با این ۹ تا چهار صدتا یکی کم بود۳۹۹ تا. گمانم دولت خیال گوش‌بُری داشت. صداشان درآمده. تا می‌آیم بفهمم چی به چی است و تکلیفم را با دندانه‌ها روشن کنم، باز تلقی از زیر هشت می‌آید. بشکة آبجوش است. داد می‌زنم:

- دولت بچه‌های خدمات‌رو بگو آبجوش اومده.

بی‌خیال سین و شین. بعد خاموشی، پست که آمد دورش را زد می‌نشینم پای پرونده‌اش. تقصیر این دولت بداجنبی شد قضیه سواد خواندن ما. والا آزار که نداشتم، بیکار هم نبودم با این قوم یاجوج و ماجوج. دست به جیب که نبودند هیچ، پا می‌داد جیب مامورها را هم می‌زدند. ناصر اهوازی هم خوب می‌خواند:

- در آن شهری که رندانش عصا از کور می‌دزدند.

من از خوش باوری …

های دولت، چی شد پس این خدمات چی‌ها؟

دیدم جلوی در سبز شد،‌ « هان؟»

- کوفت! چه خبرته حمومو گذاشتی سرت؟ آبجوشی رفت؟

- ها!

- پیرمرده رو اول بفرست زیر دوش!

- پیرمرده خود جلدتر از همه رفت زیر دوش، از آن زرنگهاست!

- چقدری پیاده‌شون کردی؟

- هیچ دو نخ هم سیگار مهمان شدند. شاخهاشان خیلی تیز است!

- هر چی باشه از تو تیزتر نیست. ببین وضع ملاقاتشون چه طوریه یه درشتشو سوا کن. واسه اتاق خودمون.

نخودی خندید و جیم شد.

از آن وقتی که خاطر جمع شده بود پانزده سال بکشد اسمش می‌رود قاطی عفو و بخشودگی عین تریلی حبس می‌کشید. یازده تا دیگ آش مانده بود.

من که زیر همین سه سالش زاییده بودم. برعکس جاده‌های بیابانی هر چه می‌رفتی طرف آخرش سنگین‌تر می‌شد. دوسری ضعیفه را با خودم بردم جاده. دنده چاق می‌کردم عشق می‌کرد. توی نامه آخری همین یک ماه پیش برایش نوشتم- یعنی این دولتشاه بی‌همه چیز نوشت. بعد هم نیش حرامزادگی اش باز شد دیگر نگفتم. یعنی درز گرفتم والا می‌خواستم اول کفی جاده شیراز را یادش بیاورم. که گیر سه پیچه داد بنشیند پشت‌اش. و نشست و لاکردار چقدر خوشگل پشت سر هم گاز و دنده چاق می‌کرد. یک تریلی از روبرو آمد. پشت فرمان دیدش یک طوری میخ شد که نزدیک بود قیچی کند. زدیم بغل و مردیم از خنده. خدا رحم کرد. حالا بعد از این همه روزگار، سه ماه برود حاجی حاجی مکه نگاه پشت‌اش را هم نکند. دریغ از یک خطً کاغذ. من که غیر از او کسی را نداشتم. سوسن بَر! هر چی هم می‌کردم بخاطر گل رویش بود.

نه که حالا خبرش را باید از زن بچه محلمان توی سالن ملاقات بشنوم و نشنوم و یک هفته روزگارم بشود آخرت یزید. چطور می‌شود اینها را به این دولت بگویم. حالا هر چی هم کارش درست و دهانش قرص. چشمهاش که ۴ سال آزگار است زن معنا ندیده و می‌خواهد پیرزن اخبارگو را بخورد چه؟ این چیزها آدم را دل چرکین می‌کند. این چیزها را به کی می‌شود گفت تا بنویسد؟

این شد آن شد جِد کردم سواد بخوانم. اول خواستم زیرجلکی و کس‌مدان. بعد دیدم شترسواری دولا، دولا نمی‌شود. یعنی می‌شود اما که چه؟ الان یک ماه است یک روز در میان می‌روم پای درس این اسلامی، بی‌پیرهمان غروبی که دم کله‌پزی گفتم، گفت: «وکیل بند بی‌سواد»!

پیر مرد زبلی است. دو وجب قدش است. حرف می‌زند سوت می‌زند. خودش می‌گوید فی‌سبیل‌الله می‌آد آنجا درس می‌دهد، بازنشست است. اما کی باور می‌کند، ننه به بابا مُفتی …! استغفرالله.

پرسید:‌«نماز چی؟» اذان هم می‌گفت. همه سین‌ها را شین می‌گفت از پشت بلندگو. پست شعبان‌نژاد بود. کاغذ آمار را گرفتم. پرسیدم: « چی نماز چی؟»

شوتی کرد و ملچی کرد: « خوردنی نیست پسرجان، خواندنی است!»

گفتم: ها! زیاد بلد نیستم، دست و پا شکسته!

شلپی کوبید پشت دستش : «گردن شکسته! بلد نیستی؟»

جا خوردم. ترش کردم.

- بایست باشم؟

- کله تاس‌اش را تکانی داد:

- وکیل بند! بی‌سواد! بی‌نماز! آدم‌تر از تو نبود؟

حرمت یک قبضه ریش سفیدش نبود به یک چک نسخه عینک مینک ته استکانی‌اش را می‌پیچیدم. دادم لاسبیل و گفتم: « حسابی شون داداشته، مخلص کلوم!»

ترسید از دستش بپرم کوتاه آمد. خبرش را داشتم بازارش کساد است. گفت:

- معلومه، می‌بینم. اسمت‌رو بگو دم کله‌پزی بنویسند. بده دست پُست فردا، نُه صبح مسجد باش. مرخصی!و پیچید پشت مرمر پیشخوان و رفت تو اتاق صوت و غیب شد.

حلال‌زاده است صدای اذانش از بلندگو در آمد. هنوز آمار نزده‌اند. نه خیر این کتاب دفتر شده آینه دق با این دندانه‌ها و نقطه‌ها. همه‌اش قاطی هم می‌شود. کم و زیاد می‌شود. می‌زنم از اتاق بیرون. دو تا بچه‌های خدمات مشغول خالی کردن آبجوش توی منبع هستند و از توی حمام گرمبة آبگرمکن می‌آید. دولت پشت میز زیر تلویزیون نشسته و کاغذ جدیدها را می‌نویسد. پیرمرد سیگاری ترگل ورگل عرق کرده هنوز پیراهن چرک‌اش را به بر دارد. خدا بداد برسد. اینها نوبر این فصل‌اند. می‌پرسم: «چقدر بریدن پدر!» لبهاش را غنچه می‌کند:

- بگو خواهر بی‌پدر!

کله‌ کچلش با آن لب و دهان عین کون قاطر چروکیده عشوه هم می‌آمد! تو خودم پکیدم از خنده. اما به رو نیاوردم. دولت فهمید زیر جُلی خندید. مارمولک می‌دانست طرف اوست. میمون هرچی … اما این یکی نوبر بود. گفتم: «اسمت چیه مادر؟» پشت چشمی نازک کرد گور پدر سوفیا لره پیره سگ! این ریختی‌اش را ندیده بودم. سُلی جمیله! جوش آوردم:

دولت اسم این عتیقه چیه؟

دولت خنده‌اش را خورد. « سلیمان عمرانی» تک پا به شر پرش زدم. ماندم این را به کدام اتاق بتپانم. راه نمی‌دادند به این طور اشخاص. سر و وضع‌اش هم اوراق بود. شلوار چهارخانه درشت سفیدسیاه بیرون پای بچه قرتی‌ها دیده بودم چند سال پیش. زیرپیرهن چرک و چیل! گمانم فهمید. همچنین با ناز دست کرد از تو کیسه‌ای یک پیراهن گل منگل درآورد که حالم بد شد. چشمکی به دولت پراندم و کاغذشان را گرفتم کوبیدم به توری در. جدیدها سه‌تاشان آمدند بیرون. بخار از سر و کله‌شان هوا می‌رفت. اما هنوز چرک می‌زدند. معلوم نبود عرب‌اند یا کُرد! هر سه تایی هم با هم حرف می‌زدند بلند بلند!‌داد زدم « هو چه خبره سالن و گذاشتید رو سرتون؟» ساکت شدند یکی‌شان با همان زبان عجیب غریب غری زد. سه تایی خندیدند. ندید گرفتم. کلید در را باز کرد. کریدور بزرگ را چهارنفر بغل به بغل تی می‌کشیدند. بوی کُلر خفه می‌کرد آدم را. عموحسن می‌گفت: « از شهر ما بزرگتره این کریدور» دروغ نمی‌گفت. دم سالن ۹ می‌ایستادی اتاق صوت و پیشخوان کلًه‌پزی معلوم نبود. پارسال آوردنم حیران شدم. رسیدم دم سالن جوانان. بقول بعضی‌ها مرغ‌دانی. بقول خدا بیامرز ناصر اهوازی «دبیرستان ملی شهناز» همیشه هم بعد گفتن دماغ‌اش را می‌کشید بالا. پارسال که بعد از پانزده سال رفت بیرون دو ماه بعد مرد. تزریق کرده بود. ریش سفیدها می‌گفتند: « اول اومده سیگاری هم نبوده» امًا گمان نکنم، چاخان زیاد می‌کنند این پیرمردها.

دیدم تا از آقایان لاتهای سالن خودمان دور درَش طواف می‌کنند و تسبیح می‌چرخانند. توپیدم:

- اینجا چه غلطی می‌کنید؟

جفت‌شان شیک و پیک کرده بودند. عین روزهای ملاقات شرعی متأهلها. که هر کاری کردم، ضعیفه نیامد. می‌گفت: « شرمم می شه بهم نمی چسبه.» شاید هم راست می گفت. یکی از آقایون گفت: « ملاقات سالن به سالن داریم!» من ساده باور کردم. گفتم:

- کو برگه‌ات؟

دست کرد این جیب آن جیب. دیدم آن ته دم هشت اول بقول اینجا کله‌پزی، پُست انگار بو برده‌ ما را می‌سکید. آن یکی گفت: بی‌خیال شو،

پرونده‌اش مفصله، گیر نده!

صدا بلند کردم: من عشق پرونده‌ام، هر چی مفصل‌تر بهتر!

آن یکی حرف حساب زد: دو طلبت، بی‌‌خیال شو!

این شد! پرسیدم: کی؟

این یکی گفت: پولمان را که انگشت زدیم.

گفتم: اوه بُزک نمیر! انگشتی ده روز دیگه است! کار داره، راه بیفت دم کلًه‌پزی وایسا! اومدم!

رفیق‌اش گفت: حواله قباله، قبوله؟

گفتم: تا کی باشه!

گفت: دولت شاه! کُمکی‌ات؟

جا خوردم، اما رو نکردم. شنیده بودم پول نزول می‌دهد، مارمولک!‌اما تو این سرزمین حرف بسیار است. عموحسن می‌گفت: این تو گوش‌ات باشه، شنونده باید عاقل باشه!» شبهای آخر، چیزی که بو کشیده باشد، یک سر نصیحت می‌کرد و شر و وِر می‌بافت. خودش بنده خدا سر حرف، یک‌کاره سر زن و بچه‌اش را بُریده بوده بعدها که فهمیده بود حرف مفت بوده رفته مامورها را آورده تو آشپزخانه‌اش بالا سر قبر زبان بسته‌ها. می‌گفت بوی گند کوچه را برداشته بود. دو سه ماهی طول کشیده بود خب. خدا بیامرز می‌گفت: « یعنی می شه ‌آدم اینقدر خر؟ تو دلم می‌گفتم فعلاً که شده!

به دو تا آقایون لاتها گفتم: « تا ببینیم الان هم ختم‌ش کنید. پست امروز گیریه. امشب ان بازی موقوف اگر می‌خواین تلویزیون‌ها رو از زیر هشت خاموش نکنن».

امشب فیلم سینمایی‌اش با عشق بود. نمی‌شد ندید. اگر پست حال‌گیری نمی‌کرد البت.

جُفتی گفتند: کارت درست.

پرسیدم: حواله‌ت نام و نشون نداره؟

یکی‌شان گفت: « نه، به دولت بگو به نشونی ساعت سیتی‌زن. دوزاری‌ش می‌افته. آی مارمولک! می‌گفت – از جدیدها خریده‌ام مفت- عجب! حاکم بی‌خودی ابدش نداده بود. هوا داشت تگری می‌شد، توی کریدور محض آب‌پاشی و تی. حالا کوتا سرما. خدا بدهد برکت دو اینجا کاسب شدیم. اگر نظافت‌چی‌ها زاغ نمی‌زدند بدم نمی‌آمد خودم هم سر و گوشی تو این مرغ‌دانی آب بدهم. حکایت‌ها شنیده بودم از این مکان. بچه‌هایش را بعد از آمار دور از چشم بقیه سینما می‌بردند. باز هم رندان کمین می‌کشیدند. پشت یک کف دست توری در سالن‌ها و با داد و هوار پیغام پسغام و قربان صدقه می‌پراندند. جوانان هم کم نمی‌آوردند و کرم‌شان را می‌ریختند و می‌رفتند سینما. نمی‌شد. دیدم پست راه افتاده سلانه سلانه از آن ته می‌آید جلو. کلید را صدا کرد که از بغلم عین تیر رد شد. به آقایون لاتها گفتم:

- گمونم آمار زدن، ما رفتیم، اگر سه شد پای خودتونه، زت زیاد!

و گازش را گرفتم طرف کله‌پزی. پُست و کلید وسط کریدور غیبشان زده بود. حتمی پیچیده بودند تو یکی از سالن‌ها. پشت میز مرمر کله‌پزی یک وظیفه جای پست نشسته. غریب بود و داشت تماشای تلویزیون می‌کرد. مرا که پشت میله‌ها دید با دست پرسید: ها؟ گفتم: « کاغذ تحویل این جدیدهاست». فیشی کرد و با گشادی هر چه تمامتر آقادایی را از پشت پیشخوان بلند کرد آمد جلو. دمپایی ابری پایش بود. اتیکت هم نداشت. گفتم شاید بتوانم اسمش را بخوانم. گفتم: « جناب سروان کو؟» گفت:

- رفت سالن یک

آدامس دهانش بود. برگه را نگاه کرد و سر تکان داد. گفت:

- هر ده تارو تحویل گرفتی؟ برق‌م پرید. «نُه تا، سرکار!» نگاه برگه کرد و سرتکان داد و خندید

- آهان این اعزامی به دادسرا جزو اینها نیست.

خندید. از من می‌پرسید: « پس چرا قاطی‌ این‌ها نوشتند؟» تو دلم گفتم:

از خر ساعت می‌پرسه! نزدیک بود زهره‌ترک بشوم. کسری می‌آمد از کجام یک نفر در می‌آوردم. محکمش کنم گفتم:‌« سرکار جون! سیصد و نود و نه تا مُک درسته؟»

هوم، هوم کرد. دوباره برگشت پشت پیشخوان مرمری ول شد روی صندلی. جیر و ویرش در آمد.یَلی بود. جان می‌داد برای شاگردی شوفر سنگین. ولی یک خورده شُل بود. باید دو تا دسته جک می‌خورد تا راه می‌افتاد. اَی روزگار! سر و ته کردم. نم‌نمک کریدور را دادم دمش و می‌آمدم. درسالن یک باز شد. ممسنی آمد بیرون، شاخ به شاخ شدیم. سردماغ بود. چاق سلامتی کرد. چه می‌دانستم که او می‌داند. ته لهجه‌ای داشت اما ندیدم هیچ وقت حرف بزند به ترکی.

- چطوری جناب وکیل بند؟

- به لطف خدا، می‌گذره.

- سالن در چه حاله؟

گوشه زدم: « توپِ توپ، کیپ تا کیپ. اتاقها هشت نفر، نه نفر!»

انگار نگرفت، خندید:‌ «کو حالا تا راهروها پُر بشه. پارسال یادت نیست؟ امسال بدتر!

الکی گفتم: « یا قمر بنی‌هاشم!»

اما پارسال یادم بود. راست راستی آدم از در و دیوار بالا می‌رفت. بعد از عید یک دفعه کلی را بردند. یکی می‌گفت:«جزیره دوباره راه افتاده می‌برند اون‌جا». یکی می‌گفت: « می‌برن بر و بیابان، کوه بکنند».

ننه مرده‌هایی که می‌رفتند هاج و واج بودند. فقط هم یک شاهی صنارها را می‌بردند. سه و شیش ماه خانه پُرش. بعداً شنیدم بردند یک اردوگاهی دور و بر همدان. شنیدم.

جناب سروان گفت:‌ « جمعیت باشه به صرفه توست که؟»

گفتم: اَی داد جناب سروان آواز دهله.

با پشت دست زد روی شکمم: « دُهل اینجاست، خودت نمی دونی! خبرش می‌رسه کاسبی‌ت براهه.»

دلم درد گرفت به رو نیاوردم: « خلاف به عرض رسوندن».

برگشت تو رویم، عدل دم سالن جوانان رسیده بودیم. سبیلهایش را عین میخ آورد جلو صورتم. دهانش بوی سیگار می‌داد. می‌دانستم فقط پاشنه طلا می‌کشد، آنهم چهار خط.

- میخواهی همین الان برم تو این سالن دو تا نره خر سالن شما رو بیارم بیرون جناب وکیل‌بند!

بابا دستخوش به این مخبر ولگرد! از بی‌بی‌سی کارش درست‌تر بود.

عمو حسن روحت شاد می‌گفت: « بچُسی، خبردار می‌شن! حواست هست؟»

کم نیاوردم، سفت گفتم: « یعنی من فرستادمشون؟»

گفت: نه خیر! فقط نشون بدم نگی یارولُر بود! بعد هوار کشید:

- کلید سالن جوانان!

بفرما دوتومان شد وبال گردن. کلید نسناس هم عین برق آمد. قوزی بدکردار عین فرفره تو کریدور می‌چرخید. اسمش را کسی نمی‌دانست. کلید سر و تهش بود.

توپ آمدم: اگر نبود چی سرکار؟

گفت: اگر بود چی؟ در بدرت کنم؟

رفت تو. دیدم قوزی نرفت تو. سرک کشیدم دیدم عجب سالن ترتمیزی است. پر بچه سال. چند تا زیر هشت‌شان گُل یا پوچ می‌کردند، دو تا پینگ پونگ. وضع‌شان روبراه بود. اما قیافه‌ها همه خطری. شنیده بودم کلی‌شان قتلی و سارق مسلح و چاقو‌کش‌اند. دعواهای ناجوری هم تویشان راه می‌افتاد. ناصر اهوازی یادش بخیر می‌گفت: «آخ اگر تیغُم کشد، دستش نگیرم!» اما من دل تو دلم نبود. دیدم کلید نیش‌اش باز شد و تو را سُک زد. به من گفت:

- نیستند ردشان کردم تو سالن خودتان آن دوتا را.

روحم شاد شد. یک صدی سراندم تو جیبش، نگرفت. گفت: «لازم نیست».

هیچی، هیچی رفتیم زیر منت کلید بندِ قوزی بخاطر دو تا نسناس. اما دماغ پست سوخت. آمد بیرون یک نگاه چپ انداخت به کلید و گردکرد طرف کلًه‌پزی.

بخاطر مرمر پیشخوان و موزائیک در و دیوار می‌گفتند‌ش کله‌پزی. دو تا ملاقه و یک چندتایی شیشه‌ترشی کم داشت، فقط!

قوزی دم دستم ورجه ورجه می‌کرد. رفتم تو سالن خودمان. صدای بلند گو در آمد. ممسنی شاکی هوار می‌کشید:

- کلیه آقایون! اعلام آمار شده. برن تو هواخوری. آقایون وکیل بندها، هدایت کنن برادرارو. کسی توسالن‌ها نباشه والا برخورد می‌شه!‌

تو دلم گفتم، برادرهای سالن ما که یک خواهر قاطی داره و خندیدم.

دولت خندید:

- قاطی کرده‌ای؟

زیر تلویزیون پشت میز نشسته بود. جدول حًل می‌کرد.

گفتم: عوض جدول حل کردن، دفتر آمار و حساب کتاب خدمات‌رو درست کن.

زیر لب غر زد و روزنامه را جمع کرد. عزیز روزنامه‌ای از آن سر راهرو پیدایش شد: چاکر آقا!

گفتم‌:ها، شبنامه آوردی؟

نشست روی میز و پول خردهایش را شمرد:

- بگو نصف شب‌نامه!

نپرسیده چطور، گفت:‌« از فردا روزنومه دیروز باید بخونید تازه جدولش هم تعطیل».

دولت حیران پرسید: از برای چی؟

گفت: از برای اینکه روزنامه از شهر شب می‌رسه اینجا آدم ندارن تُقس کنند. جدولشم سوسه اومدن، قمار بازی می‌شه!

دروغ نمی‌گفتند. با کلاغ آسمان و مگس مستراح تاق یاجفت بازی می‌کردند. با مشت اول و دوم دعوا قمار می‌کردند. این که دیگر جدول بود. گفتم: الله اکبر!

باز صدای شاکی ممسنی درآمد:

آقایون در تمام سالن‌ها اعلام آمار شده هر چه سریع‌تر …

***

عموحسن همیشه می گفت:‌«وقت سر و گوش آب دادن یا بعد ازشامه یا بعد از خاموشی» بخشکی! فیلم‌اش هم که تکراری بود. شصت دفعه داده بود. اسم خر رنگ کنی هم داشت. گمشده در آفریقا چهار دفعه دیدم سر و تهش را سر در نیاوردم. نه آدم سیاه دارد. نه شیر و پلنگ و جک و جانور. یک گربه فقط بغل یک ضعیفه است که شوهرش را کشته ویک یارومامور دنبال قاتل است. همه‌اش هم بریده، بریده. ماموره با ضعیفه تو اتاق است یک دفعه وسط خیابان راه می‌رود. بعد یک هو تو آسانسور است. ضعیفه هم یک دقیقه گربه زبان بسته را زمین نمی‌گذارد. همین عین گوشتکوب حیوان دستش است. فیلم سینمایی به مدًت ۶۲ دقیقه.

پست هم فهمید فیلم‌اش آشغال است اِف افِ زد: « بی‌سر وصدا فیلم نگاه کنید بعد هم خاموشی.» امشب همه چیز آشغال است.سُلی جمیله با آن سرکچل تپاندش. رفت تو نمازخانه جا پهن کرد. دو تا از آشیخ‌ها سالن اعتراض کردند. گفتم: « ببرید اتاق خودتان اگر راست می‌گویید؟» بریدند، لال شدند. سه تا کردِ عرب‌ها را دادم اتاق لُرها. اول شب بعد آمار با هم جنگشان شد. سر یکی‌شان شکست. الان که رد شدم از جلوی اتاق دیدم رفیق شده‌اند و نشسته‌اند با سینی رِنگ کردی می‌زنند. یکی داد زد:

- سیگار دستت نباشه!

فهمیدم پست آمده تو سالن. همه ساکت شدند و زل زدند به تلوزیون زیر سقف، ضعیفه داشت توی فیلم الکی برای مامور آبغوره می‌گرفت، که داداشش چند سال است توی نقطه‌ای از آفریقای سیاه گُم شده. عکس برادرش بور بود و زاغ. زنک مشکی و سبزه بود. بعد هم آگهی جایی را نشان می‌داد که کارشان پیدا کردن گمشده‌ها تو آفریقا بود از توی روزنامه. خارجی نوشته بود و یک قلب تیر خورده بالای آگهی بود. دری وری بی‌سرو ته. نفهمیدم هنوز چه دخلی به مردن شوهره داشت این قضیه‌ها. بعد ماموره رفت دم شرکتی که گمشده تو آفریقاها را می‌جُست. یک یارو مردنی دراز باکت شلوار چسب تن‌پاچه گشاد که چوب سیگار نیم متری داشت صاحب شرکت بود. عکس ضعیفه را دید به مامور گفت: برای گمشده خانوم سه دفعه رفته آفریقا. هر دفعه هم چهار صد دلار گرفته بی‌انصاف! بعد هم ماموره دست‌بندش می‌زنه با ضعیفه که توی ماشین پلیس هم گربه بغلش بود می‌روند زندان و پایان. هزار دفعه دیگر هم ببینم نمی‌فهمم چی به چیه! فکر امتحان فردا، ملاقاتی پس فردا. یعنی زنیکه از خر شیطون پیاده می‌شه! بهانه می‌گرفت این آخری‌ها. دو سری پشت سر هم اومد. گفتم وکیل‌بند شدم بعد هم خریت کردم، گفتم عموحسن وکیل بندقبلی رو زدن زمین. دهن پاره گفت:

کله‌پز که بره‌ سگ‌ جاش می‌شینه! این مزد دستم بود؟ دار و ندارم سه دنگ اسکانیای نازنین به نامش نکردم؟ چی می‌خواست؟ دولت زد رو شانه‌ام پُست را نشان داد. ممسنی چشمکم زد که دنبالش بروم! حتمی قضیه غروبی را می‌خواست پیش بکشد. می‌دانستم دل چرکین شده. عمو حسن خدا بیامرز می‌گفت:« هر کاری می‌کنی اداره‌رو داشته باش». منهم خداوکیلی داشتم. نداشتم پانصد از دو تومان بی‌زبان بر نمی‌داشتم بدهم به « زرین افعانی» بابت یک بسته پاشنه طلای چهار خط! جُرم قاچاق فروش که مناط نیست. آنهم منی که میل و دَمبل‌ام ترک نمی‌شد، چه بیرون‌اش چه این تو. عموحسن محض دودی نبودن خیلی خاطرام را می‌خواست حالا نباشد. چرا نباشد؟ باشد. ته راهرو دم پیچ آشتی‌کنان رسیدم به ممسنی. نم‌نم می‌رفت تا برسم. کلاهش را دست گرفته به میله اتاقها می‌کشید. جواب سلام هیچ اتاقی را نداد. از پشت معلوم بود شاکی است. بسته سیگار را گرفتم کفم. اصلاً نگاهش هم نکرد. لابد نرخ بالا رفته. انگار به خودش گفت:«که این طور.»

وسط کوچه آشتی‌کنان ترمز کرد. منهم گرفتم بغل. تکیه درد به سیمان سرد و پرسید:

- کجای کاری عمو رجب؟ سنگین حرف می‌زد.

دلم شور می‌زد؟ اما به رونیاوردم. گفتم:

- اولهاشم جناب سروان! توی سین و شین موندم!

نفهمیده باشد گفت: چی و چی؟

گفتم: کم و زیاد می‌آرم.

پوزخند زد زیر سبیلی:

- کم نیاری، زیاد پیشکش.

دوباره سیگار را رو کردم. گرفت انگار تا حال ندیده باشد وراندازش کرد. یک دم تو دلم گفتم کله‌اش گرم است. چشمهاش سرخ که بود. دولت عین گربه از آن سر آشتی‌کنان سرک کشید. خواست سر و گوش آب بدهد. با یک چپ چپ ردش کردم. قیل و قال جماعت توی صف مستراح، مثل هر شب، تا این ته می‌آمد. ممسنی شاکی عربده کشید:

لال شین! چه خبره؟

عجب تشری! گوشم سوت کشید. راست راستی هم لال شدند. حالا اگر من بودم یکی دو تا شیشکی و متلک رو شاخش بود. روحت شاد عمو حسن می‌گفت: « فقط اداره!» سیگار را باز کرد و تقه زد گرفت طرفم. گفتم:

- من که نیستم.

زیر لبی گفت: اِ چرا؟

همچنین با حوصله و سر صبر سیگاری آتش زد که دیگر داشت کفرم بالا می‌آمد. هنوز داشت با بسته سیگار ور می‌رفت. گفت:‌ « پس چرا می‌خری؟»

از زور پَسی خنده‌ام گرفت گفتم:

- گرفتی مارو آخر شبی جناب سروان؟

پوزخند زد: سیگار چیز خوبی نیست، پول بالاش حروم نکن! گفتی تو چی موندی؟

و بالاخره بسته را گذاشت جیبش.

گفتم: سین و شین جناب سروان. فردا هم امتحانه.

تکًه پراند. تو هم لابد لاشو واز نکردی هنوز؟

و راه افتاد. حالا که آشتی کرده بود متلکش را گرفتم:

- چرا اتقافاً واز کردم و توش موندم.

سر نبش دم نمازخانه ترمز زد. سُلی جمیله انگشت بدهن، کاسه چای بدست چندک زده بود پای در. کچلی‌اش از حمام غروب برق می‌زد.

ممسنی توپید:

اینجا چی‌کار می‌کنی؟ برو تو جات.

با چشم اشاره‌اش کردم خزند تو.

گفتم: « جدیده جناب سروان».

- مبارکه! گفتی فردا امتحان داری؟

گفتم: « هیچی هم بلد نیستم.»

دست کرد تو جیب‌اش. یک برگه سفید چهارتا شده در آورد داد دستم.

بازش کردم. یک کاغذ چاپی پر از نوشته‌های جوهری کاغذ‌ کپی. می‌شناختمش، خدا نصیب نکند. دو سه باری برای این و آن آمد. اما جارچی می‌آورد، نه افسر نگهبان. ورقة احضار دادسرای خانواده بود. بقول عمو حسن ورقة «زن طلاق- بچه گداخونه» خلاص! خوش نداشتم از این برگه‌ها به کسی بدهم. از آن سه تا که آمد. یکی‌شان دارو خورد مرد. دوتا هم قاطی کردند. با شیشه خودزنی. همین صبح اسمت را می‌خواندند. لباس دولتی بَرت می‌کردند با دو تا مامور، دست‌بند به دست می‌بردند. غروب فردا می‌آوردند تحویل می‌دادن. درب و داغان و از هفت دولت آزاد! گفت:

مشتلق یادت نره، امتحان فردا مالیده. یا حق!

و گازش را گرفت رفت. منِ خر هنوز نفهمیدم چی گفت. خیال کردم توی ورقه نوشته فردا تعطیل است! دولت سر رسید. گفتم:

- هان، فرمایش؟

نگاه ورقه کرد پرسید: خودش آورد؟

بازنفهمیدم دولت می‌داند گفتم:«چی خودش آورد؟»

نگاه کاغذ کردم. دیدم با جوهر خرچنگ قوربارغه اسم خودم را، دَمش گرم وسط کاغذ هیچ دندانه نداشت. رجب حصارکی اصل. بالایش سوسن‌اش را بزور خواندم و بانویش را بانو سوسن‌بر.

قبلاًها خیال می‌کردم اگر هم‌چنین روزی را ببینم می‌میرم. اما هیچ این حرفها نبود. فقط دلم ضعف رفت. دولت نفهمی کرد خواست دستم را بگیرد. کوبیدم وسط دو گرده‌اش پنج قدم سکندی رفت. تا حال دست رویش بلند نکرده بودم. حتی دلخور نبودم. اصلاً عین خیالم نبود به جدم. کاغذ را تپاندم تو جیبم. انگار دمبل پنج کیلویی بود، از زور سنگینی. خیال کردم شلوارم را بیاورد پایین. توی اتاق هنوز کتاب و دفتر ولو بود. دولت وسط اتاق گرده‌اش را می‌مالید. نفس‌اش هنوز جا نیامده بود. با پا کتاب دفتر را سراندم پای درگاه. پرسیدم:

بشکه‌رو که هنوز خالی نکردن؟

گفت: « کُجا به نیمه پُر نرسیده.»

گفتم:

جمعش کن این آشغالارو ببر بریز تو بشکه.

نه آره گفت نه، جمعشان کرد رفت پی‌کارش. نشستم لب تخت دولت، یک چیزی تو گلویم گیر کرده بود پایین نمی‌رفت. اما خیالی نبود. سُلی جمیله کاسه به دست آن پیراهن گُل منگلی با غمزه از جلوی در رد شد. به پشت افتادم روی تختِ دولت. حالش را نداشتم بروم بالا سر جای خودم. امًا عیب نداشت. خیالی نبود. هیچ خیالی نبود!

صدای بلندگو در آمد. جناب سروان هنوز شاکی بود:

کلیًه آقایون توجًه کنند. از این لحظه اعلام خاموشی می‌شه …


امیلی | فریده خردمند

بدون نظر

امیلی | فریده خردمند

از پشت پنجره کوه های راکی را تماشا می کند. مه غلیظی کوه ها را پوشانده. نمی داند چندمین بار است که با هم تلفنی حرف می زنند ولی از پس گفت و گوهای چند ماهه حالا یکدیگر را بیشتر می شناسند و با اولین کلمه صدا ی هم را تشخیص می دهند.

بار اول که تلفن زد مرد صدای آرام زنانه ای را از آن سوی سیم شنید که با تردید نام و نام خانوادگی او را به زبان آورد. با وجود اختلاف زمانی دیر وقت نبود ولی مرد ازشنیدن صدای زنانه و ناآشنا کمی یکه خورده بود. جدی و قاطع گفته بود: بله. خودم هستم. و زن خودش را معرفی کرده بود. او را نمی شناخت. گفت که دوستی مشترک شماره تلفن را به او داده و سلام رسانده است. لحن مرد صیمیمی شد. دوست سال های دورسال های جوانی.

بار دوم گفت وگوی آنان کمی طولانی تر شد. مرد از خاطرات سال های گذشته برایش تعریف می کرد. ازکودکی هایش از ماجراجویی های نوجوانی تا گریزهای پرپیچ و خم و سرانجام آمدنش به کانادا . زن با علاقه گوش می داد. مکث میان کلام و لحن خاص صدا او را مجذوب می کرد. تنها بود و همان طور که به قصه های مرد گوش می سپرد زندگی آرام و بدون ماجرای خودش را با او مقایسه می کرد. کنجکاو زندگی خصوصی او شده بود. مرد در میان جست و جوی واژه ها به سیگار پک می زد.

حالامدتی است که باران بند آمده. چراغ سبز چهارراه چشمک می زند و دورتر بالاتر کوه های آبی رنگ راکی را تماشا می کند. زن این محله ی ساکت و خلوت را دوست دارد.

راستی نگفتید چه طور فهمیدید من تصادف کردم.

زن روی صندلی مشکی چرخی می زند.

فقط زنگ زده بودم احوالتونو بپرسم . مدتی بود ازتون بی خبر بودم.

مرد از بیمارستان که مرخص شد و به خانه بازگشت پیام او را گرفت و با آن که دیروقت بود بلافاصله شماره گرفته بود.

- حالا. . . بهترید؟

- بله .فقط کمی احساس کوفتگی می کنم. مثل اینه که قراره ما چند سال دیگه هم زندگی کنیم.

زن خنده ی کوتاهی کرد.

کامپیوتر روشن بود و به صفحه ی مونیتور نگاه می کرد.

مردپرسید:عکس رسید؟

زن عکس گربه ی سیاه و سفیدی را در صفحه ی مونیتورتماشا می کرد.

- همین حالا رسید. قشنگه.چند سالشه ؟

-دوسال و نیم.

زن گفت: می دونید اسم گربه ی من هم میشکا بود.مرد با صدای بم خندید .

-راستی؟

بله. دخترم توی کوچه پیداش کرده بود.شبیه میشکای شما بود اما سه رنگ.زرد سفید و مشکی-

ولی مجبور شدیم بدیمش به کسی.

-چرا؟

دخترم یه جور حساسیت گرفته بود که دکتر گفت احتمالا از گربه س. . . خیلی دوستش داشتم. خیلی.

-اااااخ..آخ..

-چی شد؟

-میشکا استکان چای رو برگردوند روی زمین.هروقت با تلفن حرف می زنم یا کسی این جاست حسودی می کنه.

زن مکث کوتاهی کرد.گفت:

نمی دونستم گربه ها هم حسودن.

-این میشکا خانم که خیلی حسوده

زن به مونیتور نگاه می کرد. گربه ی درشت سیاه سفید را می دید و هم زمان خرخر او را از پشت تلفن می شنید.

-به همه حسادت می کنه.

-جالبه.

-اما میونش از همه بدتر با دوست دختر ایتالیایی ام بود که . . . که سه هفته بیشتر با هم زندگی نکردیم.

زن مکث کرد.انگار منتظر ادامه ی حرف مرد بود .

-چرا سه هفته ؟

مرد خندید.

-داستانش مفصله حوصله تون سر می ره.

-نه.نه . . .اصلا.

مرد پکی به سیگارش زد.

- یه روز که این جا بود دوست کانادایی ام تلفن زد و خواهش کرد برم خونه ش. شوهرش ناراحتیه اعصاب داره و گاهی داروهاشو نمی خوره. گفت برم اون جا کمکش کنم تا شوهرش داروهاشو بخوره. به دوست دخترم گفتم من می رم پیش دوست کانادایی ام . شوهرش حالش خوب نیست. شاید شب برنگردم. گفتم :احتمالا شب برنمی گردم.

دود سیگار را با صدا فرو داد.

-اما ساعت یک برگشتم.. . توی تاریکی نشسته بود. چراغو که روشن کردم دیدم روی کاناپه نشسته. تعجب کردم. پرسیدم: تو هنوز این جایی؟

گفت: تو که گفتی شب بر نمی گردی. گفتم :من گفتم شاید.. . گفتم احتمالا . . . ولی اون قندون نقره ی روی میزو برداشت و پرت کرد طرف من.

زن گوشی تلفن را در دستش جا به جا کرد و روی صندلی نیم چرخی زد. اتاق را در خیال دید. دید دختربلند قد ایتالیایی با موهای صاف که تا روی شانه هایش ریخته تی شرت آبی رنگی پوشیده که هم رنگ چشم هاش است.دامن خنک تابستانی نخی با رنگ تی شرتش هماهنگ است.دید که در تاریکی نشسته است.دید که دست مرد کلید برق را می زندو همه جا روشن می شود.حالا دختر ایتالیایی را بهتر می توانست ببیند. دید که دست زن قندان را بر می دارد و به طرف در که مرد ایستاده پرت می کند.قندان را دید که در هوا چرخ می زند وبا صدا به زمین می خورد. قندان نقره ای. دید که دانه های سفید قند روی زمین پخش می شود. زیرکاناپه کنار در ورودی.زیر صندلی ناهارخوری حتی زیر تلویزیون دختر را می دید که با خشم بلند می شود در را باز می کند و با عجله بیرون می رود. صدای کوبیده شدن در را هم شنید.

-گفت تو یه دروغگویی. یه دروغگو. گفت تو منو دوست نداری.

زن دختر ایتالیایی را می دید که از راهرو می گذرد. رو به روی در آسانسور می ایستد. دکمه ی آسانسور را فشار می دهد . دستش را به دیوار تکیه می زند سرش را روی بازویش می گذارد و منتظرآمدن آسانسورمی ماند.

-فرداش تلفن زد که دیگه همه چیز تموم شده . پرسیدم چرا؟ گفت تو منو دوست نداری و بالاخره منو ول می کنی.

زن در خیال دختر ایتالیایی را می دیدکه سوار اتوموبیلش می شود. ماشین را که روشن می کند رادیوهم روشن می شود و ترانه ای پخش می شود.

-الو؟

-بله.بله .

-خیال کردم . . .

دختر رادید که از پیچ چهارراهی می گذرد و در تاریکی اشکش را از گونه پاک می کند.

-راستی اسمش چی بود؟

-میشکا.

- نه . اسم دوست دخترتونو می گم.

خندید.

-. . . امیلی.

زن به عکس مرد چشم دوخته بود که مثل ورزشکارها روی یکی از زانوها خم شده . مرد چهل ساله جذاب و قوی هیکلی با موی کوتاه.

مرد پرسید: راستی عکس رسید؟

-بله. همین حالا رسید.

-جدیده؟

-بله. تقریبا . . . پارسال گرفتم . . .


صفحه 1 از 512345
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes