شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای دسته "داستان کوتاه"

The Cares of a Family Man

بدون نظر
The Cares of a Family Man
SOME SAY the word Odradek is of Slavonic origin, and try to account for it on
that basis. Others again believe it to be of German origin, only influenced by Slavonic.
The uncertainty of both interpretations allows one to assume with justice that neither
is accurate, especially as neither of them provides an intelligent meaning of the word.
No one, of course, would occupy himself with such studies if there were not a
creature called Odradek. At first glance it looks like a flat star-shaped spool for thread,
and indeed it does seem to have thread wound upon it; to be sure, they are only old,
broken-off bits of thread, knotted and tangled together, of the most varied sorts and
colors. But it is not only a spool, for a small wooden crossbar sticks out of the middle
of the star, and another small rod is joined to that at a right angle. By means of this
latter rod on one side and one of the points of the star on the other, the whole thing
can stand upright as if on two legs.
One is tempted to believe that the creature once had some sort of intelligible
shape and is now only a broken-down remnant. Yet this does not seem to be the case;
at least there is no sign of it; nowhere is there an unfinished or unbroken surface to
suggest anything of the kind; the whole thing looks senseless enough, but in its own
way perfectly finished. In any case, closer scrutiny is impossible, since Odradek is
extraordinarily nimble and can never be laid hold of.
He lurks by turns in the garret, the stairway, the lobbies, the entrance hall.
Often for months on end he is not to be seen; then he has presumably moved into
other houses; but he always comes faithfully back to our house again. Many a time
when you go out of the door and he happens just to be leaning directly beneath you
against the banisters you feel inclined to speak to him
Of course, you put no difficult
questions to him, you treat him — he is so diminutive that you cannot help it — rather
like a child. “Well, what’s your name?” you ask him. “Odradek,” he says. “And where do
you live?” “No fixed abode,” he says and laughs; but it is only the kind of laughter that
has no lungs behind it. It sounds rather like the rustling of fallen leaves. And that is
usually the end of the conversation. Even these answers are not always forthcoming;
often he stays mute for a long time, as wooden as his appearance.
I ask myself, to no purpose, what is likely to happen to him? Can he possibly
die? Anything that dies has had some kind of aim in life, s6me kind of activity, which
has worn out; but that does not apply to Odradek. Am I to suppose, then, that he will
always be rolling down the stairs, with ends of thread trailing after him, right before
the feet of my children, and my children’s children? He does no harm to anyone that
one can see; but the idea that he is likely to survive me I find almost painful


A Common Contusion

بدون نظر

A Common Contusion

A COMMON EXPERIENCE, resulting in a common confusion. A. has to transact
important business with B. in H. He goes to H. for a preliminary interview,
accomplishes the journey there in ten minutes, and the journey back in the same time,
and on returning boasts to his family of his expedition. Next day he goes again to H.,
this time to settle his business finally. As that by all appearances will require several
hours, A. leaves very early in the morning. But although all the surrounding
circumstances, at least in A.’s estimation, are exactly the same as the day before, this
time it takes him ten hours to reach H. When he arrives there quite exhausted in the
evening he is informed that B., annoyed at his absence, had left half an hour before to
go to A.’s village, and that they must have passed each other on the road. A. is advised
to wait.
But in his anxiety about his business he sets off at once and hurries home.
This time he covers the distance, without paying any particular attention to the
fact, practically in an instant. At home he learns that B. had arrived quite early,
immediately after A.’s departure, indeed that he had met A. on the threshold and
reminded him of his business; but A. had replied that he had no time to spare, he must
go at once.
In spite of this incomprehensible behavior of A., however, B. had stayed on to
wait for A.’s return. It is true, he had asked several times whether A. was not back yet,
but he was still sitting up in A.’s room. Overjoyed at the opportunity of seeing B. at
once and explaining everything to him, A. rushes upstairs. He is almost at the top,
when he stumbles, twists a sinew, and almost fainting with the pain, incapable even of
uttering a cry, only able to moan faintly in the darkness, he hears B. — impossible to
tell whether at a great distance or quite near him — stamping down the stairs in a
violent rage and vanishing for good.


سه قطره خون – صادق هدایت

بدون نظر

“دیروز بود که اطاقم را جدا کردند، آیا همانطوریکه ناظم وعده داد من حالا ب ه کلی معالجه شده ام و هفتة دیگر
آزاد خواهم شد ؟ آیا ناخوش بوده ام ؟ یکسال است ، در تمام این مدت هر چه التماس می کردم کاغذ و قلم
میخواستم بمن نمیدادند . همیشه پیش خودم گمان می کردم هرساعتی که قلم و کاغذ ب ه دستم بیفتد چقدر چیزها
که خواهم نوشت … ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم کاغذ و قلم را برایم آوردند . چیزیکه آنقدر آرزو می
کردم، چیزیک ه آنقدر انتظارش را داشتم ..! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فکر می کنم چیزی ندارم که
بنویسم. مثل اینست که کسی دست مرا می گیرد یا بازویم بی حس می شود . حالا که دقت میکنم مابین خطهای
درهم و برهمی که روی کاغذ کشیده ام تنها چیزی که خوانده میشود اینست “سه قطره خون”

****
آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گلهای روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا میآورد . ولی چه »
فائده ؟ من دیگر از چیزی نمیتوانم کیف بکنم، همه اینها برای شاعرها و بچه ها و کسانیکه تا آخر عمرشان بچه
میمانند خوبست _ یکسال است که اینجا هستم، شبها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناک، این
حنجرة خراشیده که جانم را به لب رسانیده ، صبح هم هنوز چشممان باز نشده که انژکسیون بی کردار ..! چه
روزهای دراز و ساعتهای ترسناکی که اینجا گذرانیده ام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیر زمین
دور هم جمع میشویم و در زمستان کنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یکسال است که میان این مردمان عجیب و
غریب زندگی میکنم . هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست ، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم ولی ناله ها ،
سکوت ها ، فحش ها، گریه ها و خنده های این آدمها همیشه خواب مرا پراز کابوس خواهد کرد.

****
هنوز یکساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراکهای چاپی : آش ماست ، شیر برنج ، چلو ، نان »
و پنیر ، آنهم بقدر بخور ونمیر ، – حسن همة آرزویش اینست ی ک دیگ اشکنه را با چهار تا نان سنگک بخورد ،
وقت مرخصی او که برسد عوض کاغذ و قلم باید برایش دیگ اشکنه بیاورند . او هم یکی از آدمهای خوشبخت
اینجاست ، با آن قد کوتاه ، خندة احمقانه ، گردن کلفت ، سرطاس و دستهای کمخته بسته برای ناوه کشی آفریده
شده ، همة ذرات تنش گواهی میدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند که برای ناوه کشی آفریده شده . اگر
محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمی ایستاد حسن همة ماها را ب ه خدا رسانیده بود، ولی خود محمد علی هم مثل
مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه میخواهند بگویند ولی یک دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی .
یک دکتر داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر بجای او بودم یکشب توی شام همه ز ه ر میریختم
میدادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می ایستادم دستم را ب ه کمر میزدم ، مرده ها را که میبردند تماشا می کردم
_ اول که مرا اینجا آوردند همین وسو اس را داشتم که مبادا ب ه من زهر بخورانند ، دست به شام و ناهار نمیزدم
تا اینکه م حمد علی از آن میچشید آنوقت میخوردم، شبها هراسان از خواب میپریدم ، بخیالم که آمده اند مرا
بکشند. همة اینها چقدر دور و محو شده … ! همیشه همان آدمها، همان خوراکها ، همان اطاق آبی که تا کمرکش
آن کبود است .
” دو ماه پیش بود یک دیوانه را در آ ن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شکسته شکم خودش را پاره
کرد، روده هایش را بیرون کشیده بود با آنها بازی می کرد . میگفتند او قصاب بوده ، ب ه شکم پاره کردن عادت
داشته . اما آن یکی دیگر که با ناخن چشم خودش را ترکانیده بود ، دستهایش را از پشت بسته بودند . فریاد
میکشید و خون به چشمش خشک شده بود . من میدانم همة اینها زیر سر ناظم است :
” مردمان اینجا همه هم اینطور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند
شد. مثلا” این صغرا سلطان که در زنانه است، دو سه بار می خواست بگریزد ، او را گرفتند . پیرزن است اما
صورتش را گچ دیوار میمالد و گل شمعدانی هم سرخابش است .
خودش را دختر چهارده ساله میداند ، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بکند سکته خواهد کرد، بدتر از همه تقی
خودمان است که میخواست دنیا را زیر و رو بکند و با آنکه عقیده اش اینست که زن باعث بدبختی مردم شده و
برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید کشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.
همة اینها زیر سر ناظم خودمان است . او دست تمام دیوانه ها را از پشت بسته ، همیشه با آن دما غ بزرگ
و چشمهای کوچک به شکل وافوریها ته باغ زیر درخت کاج قدم میزند. گاهی خم می شود پائین درخت را نگاه
می کند ، هر که او را ببیند میگوید چه آدم بی آزار بیچاره ای که گیر یکدسته دیوانه افتاده . اما من او را می
شناسم. من میدانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زم ین چکیده . یک قفس جلو پنجره اش آویزان است ،
قفس خالی است ، چون گربه قناریش را گرفت، ولی او قفس را گذاشته تا گربه ها ب ه هوای قفس بیایند و آنها را
بکشد.
” دیروز بود دنبال یک گربة گل باقالی کرد : همینکه حیوان از درخت کاج جلو پنجره اش بالا رفت ، ب ه قراو ل
دم در گفت حیوان را با تیر بزند . این سه قطره خون مال گربه است ، ولی از خودش که بپرسند می گوید مال
مرغ حق است .
” از همة اینها غریب تر رفیق و همسایه ام عباس است ، دو هفته نیست که او را آورد ه اند ، با من خیلی گرم
گرفته ، خودش را پیغمبر و شاعر میداند. می گوید که هرکاری، بخصوص پیغمبری ، بسته به بخت و طالع است.
هر کسی پیشانیش بلند ب اشد، اگر چیزی هم بارش نباشد، کارش می گیرد و اگر علامة دهر باشد و پیشانی
نداشته باشد بروز او میافتد . عباس خودش را تارزن ماهر هم میداند . روی یک تخته سیم کشیده بخیال خودش
تار د رست کرده و یک شعر هم گفته که روزی هشت بار برایم می خواند . گویا برای همین شعر او را به اینجا
آورده اند ، شعر یا تصنیف غریبی گفته :
” دریغا که بار دگر شام شد ،
” سراپای گیتی سیه فام شد ،
” همه خلق را گاه آرام شد ،
” مگر من، که رنج و غمم شد فزون .
” جهان را نباشد خوشی در مزاج ،
” بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
” ولیکن در آن گوشه در پای کاج ،
” چکیده است بر خاک سه قطره خون ”
دیروز بود در باغ قدم میزدیم . عباس همین شعر را میخواند، یک زن و یک مرد و یک دختر جوان بدیدن او
آمدند. تا حالا پنج مرتبه است که می آیند . من آنها را دیده بودم و می شناختم، دختر جوان یکدسته گل آورده
بود. آن دختر ب ه من میخندید ، پیدا بود که مرا دوست دارد ، اصلا ب ه هوای من آمده بود ، صورت آبله روی
عباس که قشنگ نیست ، اما آن زن که با دکتر حرف میزد من دیدم عباس دختر جوان را کنار کشید و ماچ کرد.

****
” تا کنون نه کسی بدیدن من آمده و نه برایم گل آورده اند، یکسال است . آخرین بار سیاوش بود که ب ه دیدنم
آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود . ما با هم همسایه بودیم ، هر روز با هم ب ه دارالفنون می رفتیم و با هم بر می
گشتیم و درسهایمان را با هم مذاکره می کردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق میدادم . رخساره دختر
عموی سیاوش هم که نامزد من بود اغلب در مجلس ما می آمد . سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد .
اتفاقا” یکماه پیش از عقد کنانش زد و سیاوش ناخوش شد . من دو سه بار به احوالپرسیش رفتم ولی گفتند که
حکیم قدغن کرده که با او حرف بزنند. هر چه اصرار کردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم.
” خوب یادم است ، نزدیک امتحان بود ، یک روز غروب که ب ه خانه برگشتم، کتابهایم را با چند تا جزوة
مدرسه روی میز ریختم همینکه آمدم ل باسم را عوض بکنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن بقدری نزدیک
بود که مرا متوحش کرد ، چون خانة ما پشت خندق بود و شنیده بودم که در نزدیکی ما دزد زده است . ششلول
را از توی کشو میز برداشتم و آمدم در حیاط ، گوش بزنگ ایستادم ، بعد از پلکان روی بام رفتم ولی چیزی
بنظرم نرسید . وقتیکه بر میگشتم از آن بالا در خانة سیاوش نگاه کردم ، دیدم سیاوش با پیراهن و زیر شلواری
میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم :
” سیاوش تو هستی ؟”
او مرا شناخت و گفت :
” بیا تو کسی خانه مان نیست .”
” صدای تیر را شنیدی؟”
” انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره کرد که بیا، ومن با شتاب پائین رفتم و در خانه شان را زدم .
خودش آمد در را روی من باز کرد . همین طور که سرش پائین بود و بزمین خیره نگاه میکرد پرسید :
” تو چرا بدیدن من نیامدی؟”
” من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند که دکتر اجازه نمیدهد. ”
” گمان می کنند که من ناخوشم ، ولی اشتباه میکنند .”
دوباره پرسیدم :
“این صدای تیر را شنیدی ؟”
” بدون اینکه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پای درخت کاج و چیزی را نشان داد . من از نزدیک نگاه
کردم ، سه چکه خون تازه روی زمین چکیده بود.
” بعد مرا برد اطاق خودش ، همة درها را بست، روی صندلی نشستم ، چراغ را روشن کرد و آمد روی
صندلی مقابل من، کنار میز نشست . اطاق او ساده ، آبی رنگ و کمرکش دیوار کبود بود . کنار اطاق یک تار
گذاشته بود . چند جلد کتاب و جزوة مدرسه هم روی میز ریخته بود . بعد سیاوش دست کرد از کشو میز یک
ششلول درآورد بمن نشان داد . از آن ششلول های قدیمی دسته صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گ ذاشت و
گفت:
” من یک گربة ماده داشتم، اسمش نازی بود . شاید آنرا دیده بودی، از این گربه های معمولی گل باقالی بود .
با دو تا چشم درشت مثل چشم های سرمه کشیده . روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینکه روی کاغذ
آب خشک کن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آنر ا از میان تا کرده باشند . روزها که از مدرسه برمیگشتم نازی
جلو میدوید، میو میو می کرد، خودش را ب ه من میمالید، وقتیکه مینشستم از سر و کولم بالا می رفت، پوزه اش را
بصورتم میزد، با زبان زبرش پیشانیم را می لیسید و اصرار داشت که او را ببوسم . گویا گربة ماده مکارتر و
مهربان تر و حساس تر از گربة نر است . نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود، چون خوراکها از
پیش او در می آمد، ولی از گیس سفیدخانه، که کیابیا بود و نماز میخواند و از موی گربه پرهیز می کرد، دوری
میجست . لابد نازی پیش خودش خیال می کرد که آدمها زر نگتر از گربه ها هستند و همه خوراکیهای خوشمزه و
جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتکار کرده اند و گربه ها باید آنقدر چاپلوسی بکنند و تملق بگویند تا بتوانند
با آنها شرکت بکنند.
” تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار میشد و بجوش می آمد که سر خروس خونالود ی بچنگش میافتاد
و او را ب ه یک جانور درنده تبدیل می کرد . چشمهای او درشت تر می شد و برق میزد، چنگالهایش از توی غلاف
در میآمد و هر کس را که ب ه او نزدیک میشد با خرخرهای طولانی تهدید می کرد . بعد، مثل چیزیکه خودش را
فریب بدهد، بازی در میآورد . چون با همة قوة تصور خودش کلة خروس را جانور زنده گمان می کرد، دست زیر
آن میزد، براق میشد، خودش را پنهان می کرد، در کمین می نشست، دوباره حمله می کرد و تمام زبر دستی و
چالاکی نژاد خودش را با جست و خیز و جنگ و گریزهای پی در پی آشکار مینمود . بعد از آنکه از نمایش خسته
میشد ، کلة خ ونالود را با اشتهای هر چه تمامتر میخورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی آن میگشت و تا یکی دو
ساعت تمدن مصنوعی خود را فراموش می کرد، نه نزدیک کسی می آمد، نه ناز می کرد و نه تملق میگفت .
” در همان حالی که نازی اظهار دوستی میکرد ، وحشی و تودار بود و اسر ار زندگی خودش را فاش نمی
کرد، خانه ما را مال خودش میدانست ، و اگر گربه غریبه گذارش ب ه آنجا میافتاد ، بخصوص اگر ماده بود مدتها
صدای فیف، تغیر و ناله های دنباله دار شنیده می شد.
” صدائی که نازی برای خبر کردن ناهار میداد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت . نعر ه ای که از
گرسنگی میکشید با فریادهائی که در کشمکشها میزد و مرنو مرنوی که موقع مستیش راه می انداخت همه باهم
توفیر داشت . و آهنگ آنها تغییر می کرد : اولی فریاد جگر خراش ، دویمی فریاد از روی بغض و کینه، سومی یک
نالة دردناک بود که از روی احتیاج طبیعت می ک شید، تا بسوی جفت خودش برود . ولی نگاههای نازی از همه چیز
پر معنی تر بود و گاهی احساسات آدمی را نشان میداد، بطوریکه انسان بی اختیار از خودش میپرسید : در پس
این کلة پشم آلود، پشت این چشمهای سبز مرموز چه فکرهائی و چه احساساتی موج میزند !
” پارسال بهار بود که آن پیش آمد هولناک رخ داد . میدانی در این موسم همه جانوران مست میشوند و به
تک و دو میافتند، مثل اینست که باد بهاری یک شور دیوانگی در همه جنبندگان میدمد . نازی ما هم برای اولین بار
شور عشق بکله اش زد و با لرزه ای که همة تن او را به تکان میانداخت ، ناله های غم انگیز می کشید . گربه های
نر ناله هایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال کردند . پس از جنگها و کشمکشها نازی یکی از آنها را که از
همه پر زورتر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب کرد. در عشق ورزی جانوران بوی مخصوص
آنها خیلی اهمیت دارد برای همین است که گربه های لوس خانگی و پاکیزه در نزد مادة خودشان جلوه ای ندارند .
برعکس گربه های روی تیغة دیوارها، گربه های دزد لاغر ولگرد و گرسنه که پوست آنها بوی اصلی نژادشان را
میدهد طرف توجه مادة خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازی و جفتش عشق خودشان را به
آواز بلند می خواندند . تن نرم و نازک نازی کش و واکش میآمد، در صورتیکه تن دیگری مانند کمان خمیده میشد
و ناله های شادی می کردند . تا سفیدة صبح اینکار مداومت داشت . آنوقت نازی با موهای ژولیده ، خسته و کوفته
اما خوشبخت وارد اطاق میشد.
” شبها از دست عشقباز ی نازی خوابم نمیبرد، آخرش از جا در رفتم، یک روز جلو همین پنجره کارمی
کردم. عاشق و معشوق را دیدم که در باغچه میخرامیدند . من با همین ششلول که دیدی، در سه قدمی نشان رفتم .
ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت . گویا کمرش شکست ، یک جست بلند برداشت و بدون اینک ه صدا
بدهد یا ناله بکشد از دالان گریخت و جلو چینة دیوار باغ افتاد و مرد.
“تمام خط سیر او لکه های خون چکیده بود . نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا کرد، خونش را
بوئیده و راست سر کشتة او رفت . دو شب و دو روز پای مرده او کشیک داد. گاهی با دستش او را لمس می کرد،
مثل اینکه باو میگفت : ” بیدار شو، اول بهار است . چرا هنگام عشقبازی خوابیدی ، چرا تکان نمیخوری؟ پاشو ،
پاشو! ” چون نازی مردن سرش نمی شد و نمیدانست که عاشقش مرده است.
” فردای آنروز نازی با نعش جفتش گم شد . هرجا را گشتم، از هر کس سراغ او را گرفتم بیهوده بود . آیا
نازی از من قهر کرد، آیا مرد ، آیا پی عشقبازی خودش رفت ، پس مردة آن دیگری چه شد؟
” یکشب صدای مرنو مرنو همان گربة نر را شنیدم ، تا صبح ونگ زد ، شب بعد هم ب ه همچنین ، ولی صبح
صدایش میبرید . شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائی ب ه همین درخت کاج جلو پنجره ام خالی کردم .
چون برق چشمهایش در تاریکی پیدا بود ناله طویلی کشید و صدایش برید . صبح پائین درخت سه قطره خون
چکیده بود . از آنشب تا حالا هر شب میآید و با همان صدا ناله میکشد . آنهای دیگر خوابشان سنگین است
نمیشنوند. هر چه ب ه آنها می گویم ب ه من میخندند ولی من میدانم ، مطمئنم که این صدای همان گربه است که
کشته ام . از آنشب تا کنون خواب ب ه چشمم نیامده، هر جا میروم ، هر اطاقی میخوابم ، تمام شب این گربة بی
انصاف با حنجرة ترسناکش ناله میکشد و جفت خودش را صدا میزند.
امروز که خا نه خلوت بود آمدم همانجائیکه گربه هر شب مینشیند و فریاد میزند نشانه رفتم ، چون از برق
چشمهایش در تاریکی میدانستم که کجا می نشیند . تیر که خالی شد صدای نالة گربه را شنیدم و سه قطه خون از
آن بالا چکید. تو که بچشم خودت دیدی، تو که شاهد من هستی ؟
” در این وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
رخساره یکدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام کردم ولی سیاوش با لبخند گفت :
” البته آقای میرزا احمد خان را شما بهتر از من می شناسید ، لازم ب ه معرفی نیست ، ایشان شهادت میدهند
که سه قطره خون را به چشم خودشان در پای درخت کاج دیده اند .
” بله من دیده ام. ”
” ولی سیاوش جلو آمد قه قه خندید ، دست کرد از جیبم ششلول مرا در آورد روی میز گذاشت و گفت :
” میدانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار میزند و خوب شعر می گوید، بلکه شکارچی قابل ی هم هست،
خیلی خوب نشان میزند .
” بعد به من اشاره کرد، من هم بلند شدم و گفتم :
” بله امروز عصر آمدم که جزوة مدرسه از سیاوش بگیرم ، برای تفریح مدتی ب ه درخت کاج نشانه زدیم ،
ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است . میدانید که مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و
هر شب آنقدر ناله میکشد تا سه قطره خون از گلویش بچکد ، و یا اینکه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و
او را با تیر زده اند و از اینجا گذشته است ، حالا صبر کنید تصنیف تازه ای که در آورده ام بخوانم ، تار را
برداشتم و آواز را با ساز جور کرده این اشعار را خواندم :
“دریغا که بار دگر شام شد ،
“سراپای گیتی سیه فام شد ،
“همه خلق را گاه آرام شد ،
” مگر من ، که رنج و غمم شد فزون .
” جهان را نباشد خوشی در مزاج ،
” بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
“ولیکن در آن گوشه در پای کاج ،
“چکیده است بر خاک سه قطره خون .”
به اینجا که رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت ، رخساره ابروهایش را بالا کشید و گفت : ” این
دیوانه است . ”
بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند .
” در حیاط که رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشة پنجره آنها را دیدم که یکدیگر را در آغوش کشیدند و
بوسیدند .”


خارپیچ سوزان ترجمه ى احمد شاملو

بدون نظر

خارپیچ سوزان

ترجمه ى احمد شاملو 

یکهو دیدم وسط خاربوته در هم پیچیده اى به تله افتاده ام . نگهبان باغ را با نعره اى صدا
زدم . به دو آمد، اما با هیچ تمهیدى نتوانست خودش را به من برساند . داد زد :
چه جورى توانسته اید خودتان را بچپانید آن تو ؟ از همان راه هم برگردید دیگر .
گفتم :
ممکن نیست . راه ندارد . من داشتم غرق خیالات خودم ، آهسته قدم مى زدم که ناگهان
دیدم این توام . درست مثل این که بته یکهو دور و برم سبز شده باشد … دیگر از این تو
بیرون بیا نیستم : کارم ساخته است
نگهبان گفت : عجبا ! مى روید تو خیابانى که ممنوع است مى چپید لاى این خارپیچ
وحشتناک و تازه یک چیزى هم طلب کارید … در هر صورت تو یک جنگل بکر گیر
نکرده اید که ، این جا یک گردشگاه عمومى است . هر جور باشد درتان مى آرند
گردشگاه عمومى ! اما یک همچین بته تیغ پیچ هولناکى ، جاش تو هیچ گردشگاه -
عمومى نیست … تازه وقتى تنابنده اى قادر نیست به این نزدیک بشود، چه جورى ممکن
است مرا از توش درآورد؟ … ضمنا اگر هم قرار است کوششى بشود باید فورى فورى
دست به کار شد : هوا تاریک شده و من محال است شب تو همچین وضعى خوابم ببرد .
سر تا پام خراشیده شده ، عینکم هم از چشمم افتاده و بدون آن هم پیدا کردن اش از آن
حرف هاست . من بى عینک کورم
نگهبان گفت :
همه این حرف ها درست ، اما شما ناچار باید دندان رو جگر بگذارید . یک خرده طاقت
بیارید . یکى این که اول باید چند تا کارگر گیر بیارم که واسه رسیدن به شما راهى وا
کنند تازه پیش از آن هم باید به فکر گرفتن مجوز کار از مقام مدیریت باشم . پس یک ذره
حوصله و یک جو همت لطفا !
عنوان برگردان فرانسوى قطعه است . Le buisson ardent **
عنوان آلمانى اش را نه مى دانم . نه با
این که زحمت زیادى داشت . خواستم بدانم . عنوان فرانسوى را مى شد – یا شاید هم مى
بایست – به فارسى (( آتش طور )) ترجمه کرد . اما نخواستم عنوان تفسیرى از متن به
دست دهد . هر چند قصد نویسنده درست همین بوده باشد . یک خرده فکر کردن خیلى
خیلى از ورزش صبح گاهى مفیدتر است


چند داستان ِ کوتاه از آنتوان چخوف ترجمه‌ی ِ احمد ِ شاملو و ایرج ِ کابلی

بدون نظر
چند داستان ِ کوتاه
از آنتوان چخوف
ترجمه‌ی ِ
احمد ِ شاملو و ایرج ِ کابلی

————————————————-

با شاملو قرار گذاشته بودیم که مجموعه‌ی ِ آثار آنتوان چخوف را ترجمه کنیم. کار را از آغاز جلد ِ یکم مجموعه‌ی ِ آثار او شروع کردیم. مقداری پیش رفته بودیم که منتخبی از آثار این نویسنده با عنوان ِ مجموعه‌ی ِ آثار با ترجمه‌ی ِ زنده‌یاد سروژ استپانیان منتشر شد؛ از همین رو تصمیم گرفتیم دنباله‌ی ِ کار را رها کنیم. آن‌چه در این‌جا می‌خوانید دو تا ازنخستین نوشته‌های ِ این نویسنده‌ی ِ نام‌دار روسی است که نگاهی طنز‌آمیز دارد به شیوه‌ی ِ نویسنده‌گی‌ی ِ برخی از قلم‌داران ِ آن دوران.

ایرج کابلی

***************************************

۱ – آمریکایی وار

۲ – هزار و یک هوس

۳ – آینه ی دق

۴ – گناهکار شهر تولدو


صفحه 5 از 512345
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes