زندگی من بنظرم همانقدر غیر طبیعی ، نامعلوم و باور نکردنی می آمد که نقش
روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم اغلب باین نقش که نگاه می کنم مثل
این است که بنظرم آشنا می آید .شاید برای همین نقاش است …….
شاید همین نقاش مرا وادار به نوشتن می کند -یک درخت سروکشیده که زیرش
پیرمردی قوز کرده شبیه جوکیان هندوستان چمباتمه زد ه بحالت تعجب انگشت
سبابه دست چپش را بدهنش گذاشته .
پای بساط تریاک همه افکار تاریکم را میان دود لطیف آسمانی پراکنده کرد م.
درین وقت جسمم فکر می کرد ، جسمم خواب میدید ،تریاک روح نباتی ،روح
بطی عالحرکت نباتی را در کالبد من دمیده بود ؟ ولی همینطور که جلو منقل
و سفره چرمی چرت می زدم و عبا روی کولم بود نمی دانم چرا یاد پیرمرد
خنزری پنزری افتاد م . این فکر
برایم تولید وحشت می کرد . بلند شد م عبا را دور انداختم ،رفتم جلو آینه ،
از صورت خودم خوشم آمد یکجور کیف شهوتی از خودم میبردم ؛ جلو
آینه بخودم میگفتم : ( درد تو آنقدر عمیق است که ته چشم گیر کرده ….
و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در میاید یا اصلا اشک در نمیاید !…)
بعد دوباره می گفتم تو احمقی چرا زودتر شر خودت را نمی کنی ؟
منتظر چه هستی … هنوز چه توقعی داری ؟ مگر بغلی شراب توی پستوی
اطاقت نیست ؟… یک جرعه بنوش و دبروکه رفتی !.. احمق …
تو احمقی … من با هوا حرف می زدم !..افکاریکه برایم میامد بهم مربوط نبود .
آنچه که در تاریکی شبها گم شده است ، یک حرکت مافوق بشر مرگ بود .
دایه ام منقل را برداشت و باگامهای شمرده بیرون رفت ، من عرق روی
پیشانی خودم را پاک کردم . بعد نمی دانم این ترانه را کجاشنیده بودم و
با خودم زمزمه کردم :
( بیا بریم تا می خوریم ،
شراب ملک ری خوریم ،
حال نخوریم کی بخوریم ؟)
همیشه قبل از ظهور بحران بدلم اثر می کرد و اضطراب مخصوصی در
من تولید میشد .در ین وقت از خودم می ترسیدم ، از همه کس می ترسیدم ،
گویا این حالت مربوط به ناخوشی بود . برای این بود که فکرم ضعیف شده بود .
دایه ام یک چیز ترسناک برایم گفت . قسم به پیر و پیغمبر می خورد که دیده است
که پیرمرد خنزر پنزر شبها می آید در اطاق زنم و از پشت در شنیده بود که لکاته
باو میگفته : شال گردنتو واکن . هیچ فکرش را نمیشود کرد – پریروز یا
پس پریروز بود وقتی که فریاد زدم وزنم آمده بود لای در اطاقم خودم دیدم ، بچشم
خودم دیدم که جای دندانهای چرک ، زرد و کرم خورده پیرمرد که از لایش آیت
عربی بیرو ن می آمد روی لپ زنم بود -
اصلا چرا این مرد از وقتیکه من زن گرفته ام جلو خانه ما پیداش شد ؟یاد م هست
همان روز که رفتم سر بساط پیر مرد قیمت کوزه اش را پرسیدم .
از میان شال گردن دو دندان کرم خورده اش ،یک خنده زننده خشک کرد که مو
بتن آدم راست میشد و گفت : آیا ندیده میخری ؟ این کوزه قابلی نداره هان ،
با لحن مخصوصی گفت : قابلی نداره خیرشو ببینی .ننجون برایم خبرش
را آورده بود ، بهمه گفته بود … بایک گدای کثیف ! دایه ام گفت رختخواب
زنم شپش گذاشته بود و خودش هم بحمام رفته -آری جای دو تا دندان زرد کرم خورده که از لایش آیه های عربی بیرون میامد روی صورت زنم دیده بودم .همین زن که مرا
به خودش راه نمیداد که مرا تحقیر میکرد ولی با وجود همه اینها او را دوست داشتم. با تمام وجود اینکه تا کنون نگذاشته بود یکبار روی لبش را ببوسم !.بیش از این ممکن
نیست …. تحمل ناپذیر است…. ناگهان ساکت شدم .بعد با حالت شمرده و بلند با لحن تمسخر آمیز میگفتم: ( بیش ازین ..)بعد اضافه میکردم :
( من احمقم ) در این وقت یک چیز باور نکردنی دیدم . در باز شد و آن لکاته آمد .معلوم میشود که گاهی بفکر من میافتد – باز هم جای شکرش باقی است .
فقط می خواستم بدانم آیا میدانست که برای خاطر اوبود که من میمردم . این لکاته که وارد اطاقم شد افکار بدم فرار کرد .نمیدانم چه اشعه ای از وجودش ، از حرکتش
تراوش میکرد که بمن تسکین میداد آیا این همان زن لطیف ، همان دختر ظریف
اثیری بود که لباس سیاه چین خورده می پوشید و کنار نهر سورن با هم سرمامک باز ی
میکردیم .تا حالا که باو نگاه میکردم درست متوجه نمیشدم . راستش از صورت او، از چشمهای او خجالت می کشیدم . زنی که بهمه کس تن در میداد الا بمن و
من فقط خودم را بیاد بود موهوم بچگی او تسلیت میداد م. آنوقتی که یک صورت ساد ه
بچگانه ، یک حالت محو گذرنده داشت و هنوز جای دندان پیر مردخنزری سر گذر
روی صورتش دیده نمیشد – نه این همانکس نبود .او به طعنه پرسید که ( حالت چطوره ؟) من جوابش دادم : ( آیا تو آزاد نیستی ) آیا هر چی دلت می خواد
نمیکنی – بسلامتی من چکارداری ؟او در را بهم زد و رفت . اصلا برنگشت بمن نگاه بکنه . او همان زنی که گمان می کرد م عاری از هر گونه احساسات است از
این حرکت من رنجید .چند بار خواستم بلند شوم بروم روی دست و پایش بیفتم گریه بکنم پوزش بخواهم . چند دقیقه ، چند ساعت ،یا چند قرن گذشت نمیدانم .
مثل دیوانه ها شده بودم و از خودم کیف می کرد م . یک خدا شده بودم ،از خدا هم بزرگتر شده بودم .ولی او دوباره برگشت بلند شدم دامنش را بوسیدم و در حالت گریه
و سرفه بپایش افتادم صورتم را بساق پای او مالیدم و چند بار باسم اصلیش اورا
صدا زدم . اما در ته قلبم می گفتم ( لکاته …لکاته ) . آنقدر گریه کردم
نمیدانم چقدر وقت گذشت همینکه بخودم آمدم دیدم او رفته . از سر جایم تکان
نمی خوردم همانطور خیره مانده بودم . وقتی که دایه ام یک کاسه آش جو و ترپلو جوجه
برایم آورد از زور ترس و وحشت عقب رفت و سینی ازدستش افتاد . بعد بلند شد م سر فتیله را با گلگیر زدم و رفتم جلوی آینه دوده هارا به صورت خودم مالیدم .
چه قیافه ترسناکی ! با انگشت پای چشمم را می کشیدم ول می کردم ، دهنم را میدرانیدم ،توی لپ خودم باد می کردم . همه این قیافه ها درمن و مال من بود ند .
شکل پیرمرد قاری ، شکل قصاب ، شکل زنم ، همه اینها را خودم دیدم .شاید
فقط در موقع مرگ قیافه ام از قید این وسواس آزاد می شد و حالت طبیعی که باید داشته
باشد بخودش می گرفت :ولی آیا درحالت آخری هم حالاتی که دائما اراده تمسخر آمیز من روی صورتم حک کرده بود ،علامت خودش را سخت تر و عمیق تر باقی
نمی گذاشت ؟یکمرتبه زدم زیر خنده ، چه خنده خراشیده زننده و ترسناکی بود .
همین وقت بسرفه افتادم و یک تکه خلط خونین ، یک تکه از جگرم روی آینه افتاد.همین که
برگشتم ، دیدم ننجون بارنگ پریده مهتابی ، موهای ژولیده یک کاسه آش جو از
همان آشی که برایم آورده بودند روس دستش بود و بمن مات نگاه می کرد .
وقتی خواستم بخوابم ،دور سرم یک حلقه آتشین فشار میداد .دستم را
رویتنم میمالیدم و درفکرم اعضای بدنم را : ران ، ساق پا ، بازوو همه آنها را با اعضای تن زنم مقایسه می کردم .
از تجسم خیلی قوی تر بود ، چون صورت یک احتیاج را داشت .حس کردم که می خواستم او نزدیک من باشد .یادم افتاد ، نه ، یکمرتبه بمن الهام شد که یک بغلی شراب
در پستوی اطاقم دارم ، شرابی که زهر دندان ناگ درآن حل شده بود و بایک جرعه آن همه کابوسهای زندگی نیست و نابود می شد … ولی آن لکاته ..؟ این کلمه
مرا بیشتر باو حریص میکرد ، بیشتر او را سرزند هو پر حرارت بمن جلوه میداد .آیا برای همیشه مرا محروم کرده بودند ؟ برای همین بودکه حس ترسناک تری درمن پیدا
شده بود .نمیدانم چرا مرد قصاب روبروی دریچه اطاقم افتاده بود که آستینش را بالا میزد ، بسم الله میگفت و گوشتها را میبرید .از توی رختخوابم بلند شدم ،آستینم را بالا
زدم و گز لیک دسته استخوانی را که زیر متکایم گذاشته بودم برداشتم .
قوزکردم و یک عبای زرد هم روی دوشم انداختم .بعد سرورویم را با شال گردن پیچیدم
که احالت مرد خنزری پنزری در من پیدا شده بود .بعد پاورچین بطرف اطاق زنم رفتم .اطاقش تاریک بود ، در را آهسته باز کردم .بلند بلند با خودش میگفت :
شال گردنتو وا کن . رفتم دم رختخواب ،سرم را جلو نفس گرم و ملایم او گرفتم .دقت کرد م که ببینم آیا در اطاق او مرد دیگری هم هست .ولی او تنها بود . نسبت
به احساس شرم کرده بودم که چرا به افترا زده بودم .این احساس دقیقه ای بیش
طول نکشید ،چون در همینوقت از بیرون در صدای عطسه آمد و یک خند ه خفه و
مسخره آمیز که مو را بتن آدم راست می کرد شنیدم .اگر صبر نیامده بود همان طوریکه تصمیم گرفته بودم همه گوشت تن اورا تکه تکه میکردم ، می دادم بقصاب جلو خانه امان
تا بمردم بفروشد و یک تکه از گوشت رانش را می دادم به پیرمرد قاری که بخورد .
اگر او نمیخندید اینکار را میبایسی شب انجام میدادم که چشمم در چشم آن لکاته نمیافتاد .
بالاخره از کنا ررختخوابش یک تکه پارچه که جلو پایم را گرفته بود برداشتم و هراسان بیرون دویدم .در اطاق خودم برگشتم جلو پیه سوز دیدم که پیرهن او را برداشته ام .
آنرا بوئیدم ، میان پاهایم گذاشتم و خوابیدم .صبح زود از صدای داد و بیداد زنم بلند شد م که سر گم شد ن پیراهن دعوا راه انداخته بود و تکرار می کرد
( یه پیرهن نو نالون ) . ولی اگر خون هم راه میافتاد من حاضر نبودم که
آنرا برگردانم آیا من حق یک پیراهن کهنه زنم را نداشتم ؟ننجون که شیر ماچه الاغ
و عسل و نان تافتون برایم آورد . بعد ابرویش را بالا کشید و گفت گاس برا دم
دست بدرد بخوره ! ننجون بحال شاکی و رنجیده گفت : آره دخترم ،
( یعنی آن لکاته ) صبح سحری می گه پیرهن منو دیشب تو دزدیدی .
منکه نمی خوام مشغول ذمه شما باشم – اما دیروز زنت لک دیده بود …
ما میدونستیم که بچه …. خودش میگفت تو حموم آبستن شده ، شب رفتم
کمرش رو مشت ومال بدم دیدم رو بازوش گل گل کبود بود .دوباره گفت هیچ
میدونستی خیلی وقت زنت آبستن بوده ؟ من خندیدم و گفتم :لابد شکل بچه شکل
پیرمرد قارییه . بعد ننجون بحالت متغیر از در خارج شد .نه هرگز ممکن نبود
که بچه برروی من جنبیده باشد . بعد از ظهر در اطاقم باز شد برادر کوچکش ،
برادر کوچک لکاته در حالیکه ناخونش را میجوید وارد شد .وارد اطاق که شد با
چشمهای متعجب بمن نگاه کرد و گفت : شاه جون میگه حکیم باشی گفته تومیمیری ،
از شرت خلاص میشم . مگه آدم چطورمیمیره ؟من گفتم: بهش بگو من خیلی وقته
که مرده ام .شاه جون گفت : اگه بچه ام نیفتاده بود همیه این خونه مال ما میشد .
در این وقت می فهمیدم که چرا مرد قصاب از
روی کیف گزلیک دسته استخوانی را روی ران گوسفند پاک می کرد .بالاخره میفهمم
که نیمچه خدا شده بودم ، ماورای همه احتیاجات پست و کوچک مرد م بودم ، جریان
ابدیت را در خودم حس می کردم – ابدیت چیست ؟برای من ابدیت عبارت بود
از این بود که کنار نهر سورن با آن لکاته سرمامک بازی بکنم و فقط یک لحظه چشمهایم
را ببند م و سرم را در دامن او پنهان کنم .در این اطاق که هر لحظه مثل قبر تنگتر
و تاریکتر می شد ، شب با سایه های وحشتناکش مرا احاطه کرده بود .سایه من خیلی
پررنگ تر ودقیق تر از جسم حقیقی من بدیوار افتاده بود . دراین وقت شبیه جغد شده
بودم ولی ناله های من در گلو گیر کرده بود .یک شب تاریک وساکت ، مثل شبی که
سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود . با هیکلهای ترسناک که از درو دیوار ،
از پشت پرده ، بمن دهن کجی میکردند .مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه میکرد .
مثل یکنفر لال که هر کلمه ر امجبور است تکرار بکند و همینکه یک فرد شعر را بآخر
میرساند دوبار از سر نو شروع می کند .هنوز چشمهایم بهم نرفته بود که یکدسته گزمه
مست از پشت اطاقم رد می شد ند و دسته جمعی می خواندند :
بیا بریم تا می خوریم
شراب ملک ری خوریم
حالا نخوریم کی بخوریم ؟
با خودم گفتم : در صورتیکه آخرش بدست داروغه خواهم افتاد .
ناگهان یک قوه مافوق بشر در خودم حس کردم : پیشانیم خنک شد ،
بلند شد معبای زردی که داشتم روی دوشم انداختم ، شال گردنم را دوسه بار
دور سرم پیچیدم ، و پاورچین به اطاق آن لکاته رفتم -دم در که رسیدم اطاق
در تاریکی غلیظی غرق شده بود . بدقت گوش دادم صدایش راشنیدم میگفت :
اومدی شال گردنتو واکن ! من کمی ایست کردم دوباره شنیدم که گفت :
شال گردنتو وا کن !من آهسته وارد اطاق شد م عبا و شال گردنم را برداشتم .
لخت شدم ولی نمیدانم چرا همینطور که گزلیک دسته استخوانی در دستم بود در
رختخواب رفتم ، حرارت رختخوابش مثل این بود که جان تازه ای بکالبد من دمید .
مثل یک جانور درنده به او حمله کردم و گرسنه باو حمله
کردم و درته دلم از او اکراه داشتم ، بنظرم میمامد که حس عشق و کینه با هم توام بود .
او مرا میان خودش محبوس کرد – عطر سینه اش مست کننده بود ، گوشت
بازویش که دور گردنم پیچیده گرمای لطیفی داشت ، حس می کردم که مرا مثل طعمه
در درون خودش می کشید – احساس ترس و کیف بهم آمیخته شده بود .
در میان این فشار گوارا عرق می ریختم و از خود بی خود شده بود م.
خواستم خودم را نجات بدهم ، ولی کمترین حرکت برایم غیر ممکن بود !
گمان کردم دیوانه شده است . در میان کشمکش دستمرا بی اختیار تکان دادم
و حس کردم گزلیکی که در دستم بود بیک جای تن او فرورفت . مایع گرمی
روی صورتم ریخت او فریاد کشید و مرا رها کرد – دستم آزاد شد بتن او مالید م
کاملا سرد شده بود او مرده بود .در این بین بسرفه افتادم ولی این سرفه نبود .
من هراسان عبایم را رو کولم انداختم و به اطاق خودم رفتم . جلوی نور
پیه سوز مشتم را باز کردم دیدم چشم او میان دستم بود و تمام تنم غرق خون
شده بود .رفتم جلوی آینه ولی از شدت ترس دستهایم را جلو صورتم گرفتم -
دیدم شبیه نه اصلا پیرمرد خنزری شده بودم . موهای سر وریشم مثل موهای سر
و صورت کسی بود که زند ه از اطاقی بیرون
بیاید که یک مارناگ در آنجا بوده – همه سفید شد ه بود ، لبم مثل لب پیرمرد دریده بود ،
چشمهایم بدون مژه ، یکمشت موی سفید از سینه ام بیرون زده بود و روح تازه ای در
تن من حلول کرده بود . اصلا طور دیگر فکر می کردم .همینطورکه دستم را
جلوی صورتم گرفته بودم بی اختیار زدم زیر خنده ،یک خند ه سخت تر از اول که
وجود مرا بلرزه انداخت . خنده عمیقی که معلوم نبود از کدام چاله گمشده بدنم
بیرون میامد . من پیرمرد خنزری شده بودم .از شد ت اضطراب ، مثل این بود که
از خواب عمیقی بیدار شده باشم چشمهایم را مالاندم . در همان اطاق سابق خودم بودم ،
تاریک روشن بود و ابرو میغ روی شیشه ها را گرفته بود -در منقل روبرویم گلهای آتش
تبدیل به خاکستر سرد شد ه بود و بیک فوت بند بود .اولین چیزی که جستجو کردم گلدان
راغه بود که در قبرستان از پیرمرد کالسکه چی گرفته بودم ولی گلدان روبروی من نبود.
نگاه کردم دیدم دم در یکنفر با سایه خمیده ، نه ، این شخص یک پیرمرد قوزی بودکه
سرو رویش را با شال گردن پیچیده بود و چیزی را بشکل کوزه از دستمال
چرکی بسته زیر بغلش گرفته بود -خنده خشک و زننده ای می کرد که مو بتن آدم
راست می ایستاد .همین که خواستم از جایم بلند شوم از در اطاق بیرون رفت .
من بلند شد م ، خواستم بدنبالش بدوم و آن کوزه ، آن دستمال بسته را از او بگیرم
-ولی پیرمرد با چالاکی مخصوصی دور شده بود و من برگشتم پنجره رو به کوچه
اطاقم راباز کردم -هیکل خمیده پیرمرد را در کوچه دیدم که شانه هایش از شدت
خند ه می لرزد و آن دستمال بسته مه ناپدید شد . من برگشتم بخودم نگاه کردم ،
دیدم لباسم پاره ، سرتا پایم آلوده به خون دلمه شده بود ، دومگس زنبور طلائی دورم
پرواز می کردند و کرم های سفید کوچک روی تنم درهم میلولیدند -
و وزن مرده ای روی سینه ام فشار میداد .
پایان