گالری عکس های صادق هدایت
گالری عکس های صادق هدایت
به مناسبت خودکشی صادق هدایت و پیدا شدن جلد نیمه سوخته آخرین کتاب صادق هدایت به نام جاده نمناک
اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی
ازین دشت غبار آلود کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست
هنوز از خویش پرسم گاه
آه
چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی نمناک ؟
زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی ؟
سگی ناگاه دیگر بار
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنانچون پاره یا پیرار ؟
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ ؟
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خاک روی جاده ی نمناک ؟
چه نجوا داشته با خویش ؟
پ یامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سوداده کافکا ؟
همه خشم و همه نفرین ، همه درد و همه دشنام ؟
درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستین خیام ؟
تقوی دیگری بر عهد و هنجار عرب ، یا باز
تفی دیگر به ریش عرش و بر آین این ایام ؟
چه نقشی می زده ست آن خوب
به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت ؟
به شوق و شور یا حسرت ؟
دگر بر خاک یا افلاک روی جاده ی نمناک ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه
مگر ، آن نازنین عیاروش لوطی ؟
شکایت می کند ز آن عشق نافرجام دیرینه
وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی ؟
کدامین شهسوار باستان می تاخته چالاک
فکنده صید بر فتراک روی جاده ی نمناک ؟
هزاران سایه جنبد باغ را ، چون باد برخیزد
گهی چونان گهی چونین
که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟
دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک برچیده ست
ولی من نیک می دانم
چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم
که او هر نقش می بسته ست ، یا هر جلوه می دیده ست
نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده ی نمناک
صادق هدایت، سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۳۰ در آپارتمان اجارهای شمارهی ۳۷ مکرر، خیابان شامپیونه، پاریس. پیکر او را بعد از خودکشی با گاز، روی تخت خواب قرار دادهاند

—————————————————————
دستها را به پشت زد، زیر باران از در خانه بیرون رفت همان حالتی که در موقع مرگ محسن حس کرده بود ، دوباره در او پیدا شد. با خودش تکرار میکرد: (( باید این اتفاق افتاده باشد )) جلو چشمش سیاهی میرفت ، باران تند تر شده بود ، اما او ملتفت نبود . منظره ها ی دور دست مازندران محو و پاک شده مثل اینکه ا ز پشت پرده کدر همه چیز را می بیند ، جلو چشمش نقش بسته بود و صدائی پشت گوشش زمزمه میکرد: (( تو رذل هستی . . . تو جانی هستی… !)) این جمله را سابق بر این در خواب عمیقی شنیده بود او با تصمیم گنگی از منزل خارج شده بود که دیگر به آنجا بر نگردد . حس میکرد در دنیای موهومی زندگی میکند و کمترین ارتباطی با قضایای گذشته و کنونی ندارد . از همه این پیش آمدها دور و بر کنار بود ! باران دور او تار تنیده بود ، او میان این تارهای نازک شده خیس بود و دانه های باران مثل جانورهای لزجی بود که این تارها را میگرفتند و پا ئین میآمدند . شریف مانند یک سایه سرگردان در کوچه های خلوت ونمناک زیر باران میگذشت و دور میشد . . .

نقاشی های صادق هدایت
این تصویر رو صادق هدایت از چهره ی لئو تولستوی کشیده…
آیا می دونستید که صادق هدایت نقاش هم بوده..؟؟؟
این نقاشی در موزه ی ملی فرانسه نگه داری میشه.
حتی نمیزارن ما ایرانی ها بهش دست بزنیم…
ما قدرش رو ندونستیم… اون وقت دیگران دارن به اسم خودشون اون و تموم می کنند…
وای بر ما مردم به درد نخور..!!!
وای بر ما..!!!
وای بر ما..!!!
……………………..
گه ملحدو گه دهری و کافر باشد… گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را………… مردی که ز عصر خود فراتر باشد
……………………..
آن که نمیفهمد یک درد دارد
آن که میفهمد هزار و یک درد دارد
و آن که میفهمد و میخواهد بفهماند
هزاران هزارو هزارو یک درد دارد
……………………..
دو شعر بالا اولی از شفیعی کدکنی
و دومی از بهنام اوحدی بود…
……………………..
دم را دریابید:
(۱۰۸)
از منزل کفر تا بدین ، یک نفس است ،
وز عالم شک تا به یقین ، یک نفس است ،
این یک نفس عزیز را خوش میدار ،
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است .
(۱۰۹)
شادی بطلب که حاصل عمر دمی است ،
هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است ،
احوال جهان و امل این عمر که هست ،
خوابی و خیالی و فریبی و دمی است .
(۱۱۰)
تا زهره و مه در آسمان گشته پدید ،
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید ؛
من در عجبم ز می فروشان ، کایشان
زین به که فروشند چه خواهند خرید ؟
(۱۱۱)
مهتاب به نور دامن شب بشکافت ،
می نوش ، دمی خوشتر از این نتوان یافت ؛
خوش باش و بیندیش که مهتاب بسی ،
اندر سر گور یک بیک خواهد تافت !
(۱۱۲)
چون عهده نمیشود کسی فردارا ،
حالی خوش کن تو این دل سودا را ،
می نوش به ماهتاب ، ای ماه که ماه
بسیار بگردد و نیابد ما را .
(۱۱۳)
این قابله ی عمر عجب میگذرد !
دریاب دمی که با طرب میگذرد ؛
ساقی ، غم فردای حریفان چه خوری ؟
پیش آر پیاله را ، که شب میگذرد .
(۱۱۴)
هنگام سپیده دم خروس سحری ،
دانی که چرا همی کند نوحه گری ؟
یعنی که : نمودند در آئینه ی صبح
کز عمر شبی گذشت تو بیخبری !
(۱۱۵)
وقت سحر است ، خیز ای مایه ی ناز ،
نرمک نرمک باده خور چنگ نواز ،
کانها که بجایند نپایند کسی ،
و آنها که شدند کس نمیآید باز !
(۱۱۶)
هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
بر ساز ترانه ای و پیش آور می ؛
کافکند بخاک صد هزاران جم و کی
این آمدن تیر مه و رفتن دی .
(۱۱۷)
صبح است ، دمی بر می گلرنگ زنیم ،
وین شیشع ی نام و ننگ برسنگ زنیم ،
دست از امل دراز خود باز کشیم ،
در زلف دراز و دامن چنگ زنیم .
(۱۱۸)
روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد ،
ابر از رخ گزار همی شوید گرد ،
بلبل بزبان پهلوی با گل زرد ،
فریاد همی زند گه : می باید خورد !
(۱۱۹)
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت ،
با یک دو سه تازه دلبری حور سرشت ؛
پیش آر قدح که باده نوشان صبوح ،
آسوده ز مسجد و فارغ ز بهشت .
(۱۲۰)
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است ،
در صحن چمن روی دلفروز خوش است ؛
از دی که گذشت هرچه گوئی خوش است ؛
خوش باش وز دی مگو ، که امروز خوش است .
(۱۲۱)
ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است ،
دریاب که هفته ی دگر خاک شده است ؛
می نوش و گلی بچین ، که تا در نگری
گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است .
(۱۲۲)
چون لاله به نوروز قدح گیر بدست ،
با لاله رخی اگر ترا فرصت هست ؛
می نوش به خرمی ، که این چرخ کبود
ناگاه ترا چو خاک گرداند پست .
(۱۲۳)
٭ هر گه که بنفشه جامه در رنگ زند ،
در دامن گل باد صبا چنگ زند ،
هشیار کسی بود که ، با سیمبری
می نوشد و جام باده بر سنگ زند .
(۱۲۴)
برخیز و مخور غم جهان گذران ،
خوش باش و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفائی بودی ،
نوبت بتو خود نیامدی از دگران .
(۱۲۵)
در دایره ی سپهر نا پیدا غور ،
می نوش به خوشدلی که دور است بجور ؛
نوبت چو بدور تو رسد آه مکن ،
جامی است که جمله را چشانند بدور !
(۱۲۶)
از درس علوم جمله بگریزی به ،
و اندر سر زلف دلبر آویزی به ،
ز آن پیش که روزگار خونت ریزد ،
تو خون قنینه در قدح ریزی به .
(۱۲۷)
ایام زمانه از کسی دارد ننگ ،
کو در غم ایام نشیند دلتنگ ؛
می خور تو در آبگینه با ناله ی چنگ ،
ز آن پیش که آبگینه آید بر سنگ !
(۱۲۸)
- از آمدن بهار و از رفتن دی ،
اوراق وجود ما همی گردد طی ؛
می خور، مخور اندوه، که گفته است حکیم :
غمهای جهان چو زهر و تریاقش می .
(۱۲۹)
زان پیش که نام تو ز عالم برود
می خور، که چو می بدل رسد غم برود ؛
بگشای سر زلف بتی بند ز بند ،
زان پیش که بند بندت از هم برود !
(۱۳۰)
- ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم ،
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم ؛
فردا که ازین دیر کهن در گذریم ؛
با هفت هزار سالگان سر بسریم .
(۱۳۱)
- تن زن چو بزیر فلک بی باکی ،
می نوش چو در جهان آفت ناکی ؛
چون اول و آخرت بجز خاکی نیست ،
انگار که بر خاک نه ای در خاکی .
(۱۳۲)
- می بر کف من نه که دلم تابست ،
وین عمر گریز پای چون سیما بست ،
دریاب که، آتش جوانی آبست ،
هش دار، که بیداری دولت خواب است ،
(۱۳۳)
می نوش که عمر جاودانی اینست ،
خود حاصلت از دور جوانی اینست .
هنگام گل و مل است و یاران سر مست ،
خوش باش دمی، که زندگانی اینست .
(۱۳۴)
با باده نشین، که ملک محمود اینست ؛
وز چنگ شنو، که لحن داود اینست ؛
از آمده و رفته دگر یاد مکن ،
حالی خوش باش، زانکه مقصود اینست .
(۱۳۵)
امروز ترا دسترس فردا نیست ،
و اندیشه فردات بجز سودا نیست ،
ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است ،
کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست !
(۱۳۶)
- دوران جهان بی می و ساقی هیچ است ،
بی زمزمه ی نای عراقی هیچ است ؛
هر چند در احوال جهان مینگرم ،
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است .
(۱۳۷)
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه ،
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه ،
پر کن قدح باده، که معلوم نیست
کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه .
(۱۳۸)
تا دست به اتفاق بر هم نزنیم ،
پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم ،
خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح ،
کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم !
(۱۳۹)
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز ،
تا زو طلبم واسطه ی عمر دراز ،
لب بر لب من نهاد و میگفت براز :
می خور، که بدین جهان نمی آیی باز !
(۱۴۰)
خیام، اگر ز باده مستی، خوش باش ؛
با لاله رخی اگر نشستی، خوش باش ؛
چون عاقبت کار جهان نیستی است ،
انگار که نیستی، چو هستی خوش باش .
(۱۴۱)
فردا علم نفاق طی خواهم کرد ،
با موی سپید قصد می خواهم کرد ،
پیمانه ی عمر به هفتاد رسید ،
این دم نکنم نشاط، کی خواهم کرد ؟
(۱۴۲)
گردون نگری ز قد فرسوده ی ماست ،
جیحون اثری ز اشک پالوده ی ماست ،
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست .
فردوس دمی ز وقت آسوده ی ماست .
(۱۴۳)
عمرت تا کی بخود پرستی گذرد ،
یا در پی نیستی و هستی گذرد ؛
می خور که چنین عمر که غم در پی اوست
آن به که بخواب یا بمستی گذرد .
هیچ است:
(۱۰۱)
ای بیخبران شکل مجسم هیچ است ،
وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است ،
خوش باش که در نشیمن کون ، فساد .
وابسته ی یک دمیم و آنهم هیچ است !
(۱۰۲)
دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است ،
و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است ،
سر تا سر آفاق دویدی هیچ است ،
و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است .
(۱۰۳)
دنیا بمراد رانده گیر ، آخر چه ؟
وین نامه ی عمر خوانده گیر ، آخر چه ؟
گیرم که بکام دل بماندی صد سال ،
صد سال دگر بمانده گیر ، آخر چه ؟
(۱۰۴)
- رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین ،
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین ،
نی حق ، نه حقیقت ، نه شریعت نه یقین ،
اندر دو جهان کرا بود زهره ی این ؟
(۱۰۵)
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم ،
فانوس خیال از او مثالی دانیم :
خورشید چراغ دان و عالم فانوس ،
ما چون صوریم کاندر او گردانیم .
(۱۰۶)
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست ،
چون هست زهرچه هست نقصان و شکست ،
انگار که هست ، هرچه در عالم نیست ،
پندار که نیست ، هرچه در عالم هست .
(۱۰۷)
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ ،
وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ ،
شمع طربم ، ولی چو بنشستم ، هیچ ،
من جام جمم ، ولی چو بشکستم ، هیچ .
هرچه بادا باد:
(۷۴)
گر من ز می مغانه مستم، هستم ،
گر کافر و گبر و بت پرستم، هستم ،
هر طایفه ای بمن گمانی دارد ،
من زان خودم، چنانکه هستم هستم .
(۷۵)
می خوردن و شاد بودن آئین منست ،
فارغ بودن ز کفر و دین ؛ دین منست ،
گفتم بعروس دهر : کابین تو چیست ؟
گفتا : – دل خرم تو کابین منست .
(۷۶)
من بی می ناب زیستن نتوانم ،
بی باده ، کشید بار تن نتوانم ،
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید :
“ یک جام دگر بگیر “ و من نتوانم .
(۷۷)
امشب می جام یکمنی خواهم کرد ،
خودرا به دو جام می غنی خواهم کرد ؛
اول سه طلاق عقل و دین خواهم داد ،
پس دختر رز را بزنی خواهم کرد .
(۷۸)
٭ چون مرده شوم ، خاک مرا گم سازید ،
احوال مرا عبرت مردم سازید ،
خاک تن من به باده آعشته کنید ،
وز کالبدم خشت سر خم سازید .
(۷۹)
٭ چون در گذرم به باده شوئید مرا ،
تلقین ز شراب ناب گوئید مرا ؛
خواهید بروز حشر یابید مرا ؟
از خاک در میکده جوئید مرا .
(۸۰)
٭ چندان بخورم شراب، کاین بوی شراب
آید ز تراب ، چون روم زیر آب ،
گر بر سر خاک من رسد مخموری ،
از بوی شراب من شود مست و خراب .
(۸۱)
روزی که نهال عمر من کنده شود ،
و اجزام ز یکد گر پراکنده شود ؛
گر زانکه صراحئی کنند از گل من ،
حالی که ز باده پر کنی زنده شود .
(۸۲)
٭ در پای اجل چو من سر افکنده شوم ،
وز بیخ امید عمر بر کنده شوم ،
زینها ، گلم بجز صراحی نکنید ،
باشد که ز بوی می دمی زنده شوم .
(۸۳)
٭ یاران بموافقت چو دیدار کنید ،
باید که ز دوست یاد بسیار کنید ؛
چون باده ی خوشگوار نوشید بهم ،
نوبت چو بما رسد نگونسار کنید .
(۸۴)
٭ آنانکه اسیر عقل و تمیز شدند ،
در حسرت هست و نیست ناچیز شدند ؛
رو با خبرا ، تو آب انگور گزین ،
کان بی خبران بغوره میویز شدند !
(۸۵)
٭ ای صاحب فتوی ، ز تو پر کار تریم ،
با اینهمه مستی ، از تو هشیار تریم ؛
تو خون کسان خوری و ما خون رزان ،
انصاف بده ؛ کدام خونخوار تریم ؟
(۸۶)
شیخی بزنی فاحشه گفتا : مستی .
هر لحظه بدام دگری پا بستی .
گفتا ؛ شیخا، هر آنچه گوئی هستم ،
آیا تو چنانکه مینمائی هستی ؟
(۸۷)
٭ گویند که دوزخی بود عاشق و مست ،
قولی است خلاف ، دل در آن نتوان بست ،
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود ،
فردا باشد بهشت همچون کف دست !
(۸۸)
گویند : بهشت و حور عین خواهد بود ،
و آنجا می ناب و انگبین خواهد بود ؛
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک ؟
آخر نه بعاقبت همین خواهد بود ؟
(۸۹)
٭ گویند : بهشت و حور و کوثر باشد ،
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد ؛
پر کن قدح باده و بر دستم نه ،
نقدی ز هزار نسیه بهتر باشد .
(۹۰)
گویند بهشت عدن با حور خوش است ،
من میگویم که : آب انگور خوش ؛
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار ،
کاواز دهل برادر از دور خوش است .
(۹۱)
کس خلد و جحیم را ندیده است ای دل ،
گوئی که از آن جهان رسیده است ای دل ؛
امید و هراس ما بچیزی است کزان ،
جز نام و نشان نه پدیده است ای دل !
(۹۲)
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت ،
از اهل بهشت کرد ، یا دوزخ زشت ؛
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت .
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت .
(۹۳)
چون نبست مقام ما درین دهر مقیم ،
پس بی می و معشوق خطائی است عظیم .
تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم ؟
چون من رفتم ، جهان چه محدث چه قدیم .
(۹۴)
چون آمدنم بمن نبد روز نخست ،
وین رفتن بی مراد عزمیست درست ،
بر خیز و میان ببند ای ساقی چست ،
کاندو جهان بمی فرو خواهم شست .
(۹۵)
چون عمر بسر رسد ، چه بغداد چه بلخ ،
پیمانه چو پر شود ، چه شیرین و چه تلخ ؛
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی ،
از سلخ بغره آید ، از غره بسلخ !
(۹۶)
- جز راه قلندران میخانه مپوی ،
جز باده و جز سماع و جز یار مجوی ؛
برا کف قدح باده و بر دوش سبو ،
می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی .
(۹۷)
- ساقی غم من بلند آوازه شده است ،
سرمستی من برون ز اندازه شده است ؛
با موی سپید سر خوشم کز می تو ؛
پیرانه سرم بهار دل تازه شده است .
(۹۸)
- تنگی می لعل خواهم و دیوانی ،
سد رمقی باید و نصف نانی ،
وانگه من و تو نشسته در ویرانی ،
خوشتر بود آن ز ملکت سلطانی .
(۹۹)
- من ظاهر نیستی و هستی دانم ،
من باطن هر فراز و پستی دانم ؛
با اینهمه از دانش خود شرمم باد ،
گر مرتبه ای ورای مستی دانم .
(۱۰۰)
از من رمقی بسعی ساقی مانده است ،
وز صحبت خلق ، بی وفائی مانده است ،
از باده ی دوشین قدحی بیش نماند .
از عمر ندانم که چه باقی مانده است !
ذرات گردانده:
(۵۷)
از تن چو برفت جان پاک من و تو ،
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو ؛
و آنگه ز برای خشت گور دگران ،
در کالبد کشند خاک من و تو ،
(۵۸)
٭ هر ذره که بر روی زمینی بوده است ،
خورشید رخی، زهره جبینی بوده است ،
گرد از رخ آستین به آذرم فشان ،
کان هم رخ خوب نازنینی بوده است .
(۵۹)
ای پیر خردمند پگه تر بر خیز ،
وان کودک خاک بیز را بنگر تیز ،
پندش ده و گو که، نرم نرمک می بیز ،
مغز سر کیقباد و چشم پرویز !
(۶۰)
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده ،
بلبل ز جمال گل طربناک شده ؛
در سایه ی گل نشین که بسیار این گل ،
از خاک بر آمده است و در خاک شده !
(۶۱)
ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست ،
بی باده ی گلرنگ نمیشاید زیست ؛
این سبزه که امروز تماشا گه ماست ،
تا سبزه ی خاک ما تماشا گه کیست !
(۶۲)
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست ،
بر خیز و بجام باده کن عزم درست ،
کاین سبزه که امروز تماشاگه تست ،
فردا همه از خاک تو بر خواهد رست !
(۶۳)
هر سبزه که بر کنار جوئی رسته است ،
گوئی ز لب فرشته خوئی رسته است ؛
پا بر سر هر سبزه به خواری ننهی ،
کان سبزه ز خاک لاله روئی رسته است .
(۶۴)
می خور که فلک بهر هلاک من و تو ،
قصدی دارد بجان پاک من و تو ؛
در سبزه نشین و می روشن میخور ؛
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو ؟
(۶۵)
دیدم بسر عمارتی مردی فرد ،
کو گل بلگد میزد و خوارش میکرد ،
وان گل بزبان حال با او میگفت :
ساکن، که چو من بسی لگد خواهی خورد !
(۶۶)
بردار پیاله و سبو ای دلجو ؛
بر گرد بگرد سبزه زار و لب جو ؛
کاین چرخ بسی قد بتان مهرو ،
صد بار پیاله کرد و صد بار سبو !
(۶۷)
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی ،
سرمست بدم چو کردم این اوباشی ؛
با من بزبان حال میگفت سبو :
من چون تو بدم، تو نیز چون من باشی !
(۶۸)
زان کوزه ی می که نیست در وی ضرری ،
پر کن قدحی بخور، بمن ده دگری ،
زان پیشتر ای پسر که در رهگذری ،
خاک من و تو کوزه کند کوزه گری .
(۶۹)
٭ بر کوزه گری پریر کردم گذری ،
از خاک همی نمود هردم هنری ؛
من دیدم اگر ندید هر بی بصری ،
خاک پدرم در کف هر کوزه گری .
(۷۰)
٭ هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری ،
تا چند کنی بر گل مردم خواری ؟
انگشت فریدون و کف کیخسرو ،
برچرخ نهاده ای، چه می پنداری ؟
(۷۱)
در کار گه کوزه گری کردم رای ،
بر پله ی چرخ دیدم استاد بپای ،
میکرد دلیر کوزه را دسته و سر ،
از کله پادشاه و از دست گدای !
(۷۲)
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است ،
این دسته که بر گردن او می بینی :
دستی است که بر گردن یاری بوده است !
(۷۳)
در کارگه کوزه گری بودم دوش ؛
دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش ،
هر یک بزبان حال با من میگفتند :
“کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش ؟“
گردش دوران
(۳۵)
افسوس که نامه جوانی طی شد ،
وان تازه بهار زندگانی دی شد ؛
حالی که ورا نام جوانی گفتند ،
معلم نشد گه او کی آمد، کی شد !
(۳۶)
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد ،
در پای اجل بسی جگرها خون شد !
کس نامد از آنجهان که پرسم از وی :
کاحوال مسافران دنیا چون شد .
(۳۷)
یکچند به کودکی به استاد شدیم ؛
یکچند ز استادی خود شاد شدیم ؛
پایان سخن شنو که مارا چه رسید :
چو آب بر آمدیم و چون باد شدیم !
(۳۸)
یاران موافق همه از دست شدند ،
در پای اجل یکان یکان پست شدند ،
بودیم بیک شراب در مجلس عمر ،
یکدور زما پیشترک مست شدند !
(۳۹)
ای چرخ فلک خرابی از کینه ی تست ،
بیداد گری پیشه ی دیرینه ی تست ،
وی خاک اگر سینه ی تو بشکافند ،
بس گوهر قیمتی که در سینه ی تست.
(۴۰)
چون چرخ بکام یک خردمند نگشت ،
خواهی تو فلک هفت شمر، خواهی هشت،
چون باید مرد و آرزوها همه هشت ،
چه مور خورد به گور و چه گرگ بدشت.
(۴۱)
یک قطره آب بود و با دریا شد ،
یک ذره ی خاک و با زمین یکتا شد ،
آمد شدن تو اندرین عالم چیست ؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد .
(۴۲)
٭ میپرسیدی که چیست این نقش مجاز ،
گر بر گویم حقیقتش هست دراز ،
نقشی است پدید آمده از دریائی ،
و آنگاه شده بقعر آن دریا باز .
(۴۳)
جامی است که عقل آفرین میزندش ،
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش ؛
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش !
(۴۴)
اجزای پیاله ای که درهم پیوست ،
بشکستن آن روا نمیدارد مست ،
چندین سر و ساق نازنین و کف دست،
از مهر که پیوست و به کین که شکست ؟
(۴۵)
عالم اگر از بهر تو می آرایند ،
مگر ای بدان که عاقلان نگرایند ؛
بسیار چو تو روند و بسیار آیند .
بربای نصیب خویش کت بربایند .
(۴۶)
از جمله ی رفتگان این راه دراز ،
باز آمده ای کو بما گوید راز ؟
هان بر سر این دو راهه از روی نیاز ،
چیزی نگذاری که نمی آیی باز !
(۴۷)
می خور که بزیر گل بسی خواهی خفت ،
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت ؛
زنهار بکس مگو تو این راز نهفت :
هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت .
(۴۸)
٭ پیری دیدم بخانه ی خماری ،
گفتم: نکنی ز رفتگان اخباری ؟
گفتا، می خور که همچو ما بسیاری ،
رفتند و کسی باز نیامد باری !
(۴۹)
بسیار بگشتیم بگرد در و دشت ،
اندر همه آفاق بگشتیم بگشت ؛
کس را نشنیدیم که آمد زین راه
راهی که برفت، راهرو باز نگشت !
(۵۰)
ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز ،
از روی حقیقتی نه از روی مجاز ؛
یکچند درین بساط بازی کردیم ،
رفتیم بصندوق عدم یک یک باز !
(۵۱)
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود ،
نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود ؛
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل ،
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود .
(۵۲)
بر مفرش خاک خفتگان می بینم ،
در زیر زمین نهفتگان می بینم ؛
چندانکه بصحرای عدم مینگرم ،
نا آمدگان و رفتگان می بینم !
(۵۳)
این کهنه رباط را که عالم نام است
آرامگه ابلق صبح و شام است ،
بزمی است که وامانده ی صد جمشید است ،
گوریست که خوابگاه صد بهرام است !
(۵۴)
آن قصر که بهرام درو جام گرفت ،
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت ؛
بهرام که گور میگرفتی همه عمر ،
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت ؟
(۵۵)
مرغی دیدم نشسته بر باره ی توس ،
در چنگ گرفته کله ی کیکاوس ،
با کله همی گفت که: افسوس، افسوس !
کو بانک جرسها و کجا ناله ی کوس ؟
(۵۶)
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو ،
بر در گه او شهان نهادندی رو ،
دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای
بنشسته همی گفت که: “کوکو، کو کو؟“