شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای دسته "شعر و ادبیات جهان"

آیینه ی نارسیس

بدون نظر

روایتهای متفاوتی از نارسیس در اساطیر یونانی نقل شده. در روایت اوید اینچنین آمده:

اکو الهه ی زیبارویی که شیفته ی صدای دلنشین خود بود دل در گرو نارسیس می نهد اما این جوان مغرور توجهی به او ندارد.یک روز که نارسیس برای شکار گوزن عازم جنگل می شود اکو او را مخفیانه دنبال می کند.اکو می خواهد نام نارسیس را فریاد بزند اما قادر به این کار نمی شود تا اینکه نارسیس متوجه صدای پایی شده و فریاد می زند: “چه کسی آنجاست؟” اکو در جواب فریاد او را تکرار می کند: “چه کسی آنجاست؟” و این ادامه می یابد تا سرانجام اکو خود را به نارسیس نمایانده و به سمت او می شتابد اما نارسیس خود را کنار کشیده و از اکو می خواهد تا او را به حال خود رها نماید. اکو تا پایان عمر دلشکسته و اندوهگین از عشق ناکام خود ذره ذره تحلیل می رود تا اینکه از او چیزی جز صدایش باقی نمی ماند.

نارسیس تشنه می شود و برای نوشیدن آب به کنار رود می رود. تصویر خود را در آب می بیند و از ترس اینکه مبادا خدشه ای به صورت انعکاس یافته ی او در آب ایجاد شود دست خود را درون آب نمی برد و سرانجام همانگونه که شیفته وار به تصویر خود می نگرد به تدریج از شدت تشنگی جان می سپرد و از محل مرگ او گل نرگس سر بر می آورد.

 

narcisse paintingd9941 آیینه ی نارسیس

 

هنرمند و طراح فرانسوی٬ ماتیو لوهانور٬ با الهام از این اسطوره ی باستان آیینه ای طراحی کرده که آنرا آیینه ی نارسیس نامیده. این آیینه از یک کاسه ی بزرگ حاوی آب ساخته شده است.به محض اینکه فردی برای دیدن تصویر خود به این آیینه نزدیک می شود یک سنسور با تحریک کاسه ی داخلی باعث می شود قسمت داخلی آن شروع به چرخش نموده و تصویر انعکاسی را به لرزش و اعوجاج در می آورد.

 

narcisse1 آیینه ی نارسیس

 

سایر طرحهای این هنرمند را می توانید در اینجا ببینید.

منابع: ویکی پدیا و Neatorama آیینه ی نارسیس


سه شعر از چارلز بوکووسکی

بدون نظر

 

bukowski 300x172 سه شعر از چارلز بوکووسکی

او یکی از محبوب ترین و جنجالی ترین شاعران معاصر امریکاست که در ۱۹۲۰در آلمان از پدری لهستانی –آمریکایی و مادری آلمانی به دنیا آمد.

بحران پس از جنگ جهانی اول خانواده اش را به امریکا کشاند که پس از دو سه بار تغییر مکان سر انجام در لوس آنجلس آرام کرفت.

پدر چارلز دائم الخمر بود و بارها اورا زیر ضربات کتک می گرفت. وحشت از پدر و صورت پر از جوش های درشت و چرکی او را جوانی کمرو و منزوی ساخت.

به علت افراط در خوردن مشروبات الکلی به زخم معده دجار شد که که سر انجام در ۱۹۵۲ بستری شد و تا آستانه مرگ رفت.

پس از ترخیص از بیمارستان بود که به نوشتن رو آورد و تا آخر عمر ۷۴ ساله اش از آن دست نکشید. او بالغ بر۵۰ کتاب شعر و داستان کوتاه و رمان از خود به جا گذاشت.

آن چه آثار چارلز بوکووسکی را ممتاز می کند صمیمیت بیش از اندازه اش و طنز گزنده و غافلگیر کننده اش است.

چند ماه پس از مرگش فیلمی از زندگی او ساختند که در ۱۹۹۵ در لوس آنجلس و بعد در سراسر آمریکا به نمایش درآمد.

 

 

 

۱-

زکام و ولگردی

 

کتابی خواندم در باره جان دوس پاسوس

که زمانی کمونیستی دو آتشه بود

اما آخر کار سر در آورد از تپه های هالیوود

با کلی مال و منال و روزنامه وال استریت جورنال به دست.

این خیلی اتفاق می افتد

اما آن چه کم پیش می آید محافظه کار جوانی است که

تبدیل شود به کونیست پیر و سفت وسخت.

محافظه کارهای جوان همیشه

تبدیل به محافظه کارهای پیر می شوند.

محافظه کاری باشیر در جانشان شده با خون بدر می آید.

اما وقتی رادیکالی جوان

کمونیستی پیر می شود

منتقدین و محافظه کاران

با او کنار می آیند

مثل کنار آمدن با دیوانه ای

که از تیمارستان فرار کرده است.

 

 

۲-

گاو در کلاس هنر

 

هوای خوب

مثل

زن خوب است

همیشه نیست

زمانی که هم است

دیرپا نیست.

مرد اما

پایدار تر است.

اگر بد باشد

می تواند مدت ها بد بماند

و اگر خوب باشد

به این زودی بد نمی شود.

اما زن عوض می شود

با

بچه

سن

رژیم

سکس

حرف

ماه

بود و نبود آفتاب

وقت خوش.

زن را باید پرستاری کرد

با عشق.

حال آن که مرد

می تواند نیرومند تر شود

اگر به او نفرت بورزند.

 

 

۳-

انتظار

 

در انتظار مرگ هستم

چون گربه ای که

در کمین است

بپرد روی تخت.

دلم به حال زنم می سوزد

خواهد دید

این تن خشک شده را

این پوست رنگ پریده را.

یک بار تکانش خواهد داد

شاید هم برای بار دوم.

“هنک!؟”

هنک جوابی نخواهد داد.

مرگ نیست که نگرانم می کند

زنم است

که خواهد ماند با

تلی از هیچ.

دلم می خواهد او بداند.

 

“چارلز بوکووسکی”


چهار شعر زیبا از اکتاویوپاز

بدون نظر

paz12 چهار شعر زیبا از اکتاویوپاز

پگاه

بر شن

پرنده می نویسد

خاطرات باد را.

نوشتن

رسم می کند این حروف را

مثل روز

که تصاویرش را می کشد

و می دمد و جاروشان می کند

بی ان که دوباره برگردد

خورشید

خورشید کوچک

آرام، روی میز-

ظهر همیشگی.

بی بهره ی چیزی است:

شب.

باران باریده است

باران باریده است

ساعت، چشمانی عظیم است

و ما

همچون بازتاب هایی

به درون آن

در آمدن و

رفتنیم.

رودخانه ای از موسیقی

در خونم جاری است

اگر از ” جسم ” بگویم، می گوید ” باد “

اگر از” زمین ” بگویم، می گوید ” کجا “

دوگانه شکوفه، جهان، باز می شود

غمگنانه از آمدن

سرخوشانه از این جا بودن

سرگشته، در مرکزیت کور خویش.

“چهار شعر از اکتاویوپاز

ترجمه ی مهستی پاشاپور”

 


ماه در غروب – دو شعر از فدریکو گارسیا لورکا

بدون نظر

images ماه در غروب   دو شعر از فدریکو گارسیا لورکا

۱ -
ماه در غروب

ماه مرده است، مرده است
ولی به وقت بهار، حیات دوباره یی خواهد یافت.

وقتی که در میان چهره های صنوبرها
باد جنوبی موج می زند.

وقتی که قلب مان
خرمن آه هایش را به زمین می گذارد.

وقتی که بام های سفالینه پوش
کلاه خرد علف بر سر می گذارند.

ماه مرده است، مرده است
ولی به وقت بهار، حیات دوباره یی خواهد یافت.

۲ –
غروب به ترانه خوانی مشغول است.
” برسیوز ” ی روی درختان پرتقال.

خواهر کوچکم آواز می خواند:
” زمین یک پرتقال است “.

و در اشک ها، ماه می گوید:
” می خواهم پرتقال باشم “.

راهی نیست، کودکم!
حتا اگر گلگونه شوی
و نه لیمویی زیبا.

آه که چه حیف شد!


خون لورکا – شمس لنگرودی

بدون نظر

federico garcia lorca sketch خون لورکا   شمس لنگرودی

بگذار سنگی را ببوسم
که دیگر سنگ‌ها را سوئی زد
تا خون لورکا
بر سینه‌ی او بریزد.

بگذار لیموئی را ببوسم
که رفت و در ترانه‌ی لورکا نامش را نوشت.

بگذار جلیقه‌ی نازکی را ببوسم
که گمان می‌کرد
بر سینه‌ی گرمش ضد گلوله‌ئی خواهد شد.

اما ماه ماه
تو چرا خیره خیره نگاه کردی و چیزی نگفتی
آسمان را برای چه روشنی بخشیدی
تا گلوله سربازها سینه‌ی او را بهتر ببیند
و حالا آمدی
در آسمان گل آلوده‌ی تهران و چه را می‌جوئی!

برو ماه ماه
برو که پشیمانی سودی ندارد
برو، بر دو زانو بنشین، زاری کن
برو، تاریکی بهتر
از نوری که اتاق فرانکو را روشن می‌کند.
شمس لنگرودی


اثرى بی نظیر از برتولت برشت ” تبعیدیان “

بدون نظر

BertoltBrecht5 211x300 اثرى بی نظیر از برتولت برشت ” تبعيديان “

همواره نامی را که بر ما نهاده اند ناروا یافته ام
مهاجران !!
آخر این به معنای ترک دیار گفتگان است
ما به میل خود ، اما به شوق دیاری دیگر، ترک دیار نگفته ایم
و نیز به دیاری نیامده ایم تا ماندگار شویم برای همیشه
گرییزندگانیم ما تبعیدیان ، و نه وطن که تبعیدگاه ماست
این دیاری که مرا در خود پناه داده است
نگران مینشینیم آنچنان نزدیک به مرزهای کشورمان
در انتظار روز بازگشت
کنجکاو کوچک ترین تغییرات آن سوی مرز
بی تاب خبرهای تازه ، بی آنکه چیزی را فراموش کنیم
و یا از نکته ای درگذریم
و نیز هیچ چیز از آنچه روی داده را ، نخواهیم بخشید
هرگز ! هرگز !
آه گذر سکوت فریبمان نمیدهد ، فریادها را از زندانهای دور میشنویم
مگر این نیست که ما خود شاهدانی هستیم که شرح تبهکاری هارا ، با خود به اینسوی مرز آورده ایم ؟
هر یک از ما که با کفشهای پاره ، از میان جمعیت میگذرد
افشاگر ننگییست که دیارمان را آلوده کرده است
آه ، هیچ یک از ما اینجا نخواهد ماند
آخرین کلام همچنان ، ناگفته مانده است …
——-
برتولت برشت ، نمایشنامه نویس و شاعر برجسته آلمانی به سال ۱۸۹۸ میلادی در اوگسبورگ آلمان متولد شد . بعد از خوابیدن آتش جنگ جهانی اول به سال ۱۹۱۹ میلادی ، با انتشار اشعار و نمایشنامه هایش به شهرت رسید . او را بنیانگزار مکتب ” اپیک ” در تآتر میدانند . با بقدرت رسیدن رژیم نازی مجبور به ترک آلمان شد ، و به ترتیب در کشورهای دانمارک ، سوئد ، فنلاند و در نهایت آمریکا ساکن شد . بعد از جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد ، به علت فشاری که علیه دگر اندیشان اعمال می شد در سال ۱۹۴۷ میلادی مجبور بترک آمریکا شد و بعد از اقامتی تقریبا ۱ ساله در سویس در سال ۱۹۴۸ به زادگاهش آلمان بازگشت . در این مدت ۱۵ سال تبعید زیباترین اثرهایش را خلق کرد ، که میتوان به شاهکار ( با آنان که بعد از ما به دنیا می آیند ) که بنوعی وصیتنامه او هم هست و ( تبعیدیان ) اشاره کرد . قلم او همواره در خدمت عدالت و آزادی بود و به این تعهد اجتماعی تا پایان عمرش پایبند بود . برشت در ۱۴ اوت ۱۹۵۶ میلادی بدرود حیات گفت . امروز که قریب به ۵۵ سال از مرگ او میگذرد ، همچنان اشعارش بوی طراوت و تازگی میدهد ، پنداری همین دیروز برای شرح حال امروز ما سروده شده است .


اینگونه به سر شد – برتولت برشت

بدون نظر

bertolt brecht 300x259 اینگونه به سر شد   برتولت برشت

غذایم را بین کشتارها می خوردم
و هنگام خواب کنار قاتلان دراز می کشیدم
بی رقتی از عشق پرستاری می کردم
و بی صبرانه طبیعت را می پاییدم
فرصت من در این جهان خاکی
اینگونه به سر شد.

 

برتولت برشت


وانکا Vanka داستان کوتاه زیبایی از آنتون چخوف

بدون نظر

 VanMeetin AntonChekhov5 217x300 وانکا Vanka داستان کوتاه زیبایی از آنتون چخوف

وانکا

پسربچه‌ای نه ساله به نام وانکا ژوکوف که او را سه ماه پیش برای شاگردی به کفشدوزی آلیاخین سپرده بودند شب جشن تولد عیسی مسیح خوابش نمی برد. او صبر کرد تا صاحب دکان همراه زن و کارگرانش برای دعای شب عید به کلیسا بروند. آنوقت از گنجه صاحب دکان شیشه مرکب، قلم و سرقلمی زنگ‌زده برداشت و صفحه‌ای کاغذ مچاله را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.

- “ بابا بزرگ عزیز، کنستانتین ماکاریچ، من به تو کاغذ می نویسم. عید شما مبارک. خدا همه چیز به شما بده! من که ننه بابا ندارم، تنها تو برام باقی موندی

پدر بزرگ وانکا پیرمردی شصت و پنج ساله ، کوتاه و لاغر اما فوق‌العاده چابک و فرز بود. صورتی همیشه خندان و چشمانی مست داشت. او به عنوان نگهبان شبانه در خانواده ژیوارف خدمت می‌کرد. روزها را یا در اتاق خدمتکاران می خوابید و یا به شوخی و خوشمزگی با کلفت‌ها می‌گذراند. شب‌ها پوستین گشادی می‌پوشید، دور خانه و باغ ارباب می‌گشت و قاشق‌های چوبیش را بصدا درمی‌آورد. دو سگ یکی پیر بنام “کاشتانکا” (بلوطی) و دیگری بواسطه رنگ سیاهش “مشکی” همیشه با او بودند.

 

(ادامه…)


برتولت برشت

بدون نظر

4936bfdfdc0ccc2c5a76bef49c646592 برتولت برشت

راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم
امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
اخم بر چهره نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.

برتولت برشت


شاهکاری از خورخه لوئیس بورخس

بدون نظر

 شاهکاری از خورخه لوئیس بورخس

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان‌خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
… و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم‌کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی…
که محکم هستی…
که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی
با هر خداحافظی


صفحه 1 از 6123456
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes