وانکا
پسربچهای نه ساله به نام وانکا ژوکوف که او را سه ماه پیش برای شاگردی به کفشدوزی آلیاخین سپرده بودند شب جشن تولد عیسی مسیح خوابش نمی برد. او صبر کرد تا صاحب دکان همراه زن و کارگرانش برای دعای شب عید به کلیسا بروند. آنوقت از گنجه صاحب دکان شیشه مرکب، قلم و سرقلمی زنگزده برداشت و صفحهای کاغذ مچاله را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.
- “ بابا بزرگ عزیز، کنستانتین ماکاریچ، من به تو کاغذ می نویسم. عید شما مبارک. خدا همه چیز به شما بده! من که ننه بابا ندارم، تنها تو برام باقی موندی
پدر بزرگ وانکا پیرمردی شصت و پنج ساله ، کوتاه و لاغر اما فوقالعاده چابک و فرز بود. صورتی همیشه خندان و چشمانی مست داشت. او به عنوان نگهبان شبانه در خانواده ژیوارف خدمت میکرد. روزها را یا در اتاق خدمتکاران می خوابید و یا به شوخی و خوشمزگی با کلفتها میگذراند. شبها پوستین گشادی میپوشید، دور خانه و باغ ارباب میگشت و قاشقهای چوبیش را بصدا درمیآورد. دو سگ یکی پیر بنام “کاشتانکا” (بلوطی) و دیگری بواسطه رنگ سیاهش “مشکی” همیشه با او بودند.
