شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای دسته "آنتون چخوف"

وانکا Vanka داستان کوتاه زیبایی از آنتون چخوف

بدون نظر

 VanMeetin AntonChekhov5 217x300 وانکا Vanka داستان کوتاه زیبایی از آنتون چخوف

وانکا

پسربچه‌ای نه ساله به نام وانکا ژوکوف که او را سه ماه پیش برای شاگردی به کفشدوزی آلیاخین سپرده بودند شب جشن تولد عیسی مسیح خوابش نمی برد. او صبر کرد تا صاحب دکان همراه زن و کارگرانش برای دعای شب عید به کلیسا بروند. آنوقت از گنجه صاحب دکان شیشه مرکب، قلم و سرقلمی زنگ‌زده برداشت و صفحه‌ای کاغذ مچاله را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.

- “ بابا بزرگ عزیز، کنستانتین ماکاریچ، من به تو کاغذ می نویسم. عید شما مبارک. خدا همه چیز به شما بده! من که ننه بابا ندارم، تنها تو برام باقی موندی

پدر بزرگ وانکا پیرمردی شصت و پنج ساله ، کوتاه و لاغر اما فوق‌العاده چابک و فرز بود. صورتی همیشه خندان و چشمانی مست داشت. او به عنوان نگهبان شبانه در خانواده ژیوارف خدمت می‌کرد. روزها را یا در اتاق خدمتکاران می خوابید و یا به شوخی و خوشمزگی با کلفت‌ها می‌گذراند. شب‌ها پوستین گشادی می‌پوشید، دور خانه و باغ ارباب می‌گشت و قاشق‌های چوبیش را بصدا درمی‌آورد. دو سگ یکی پیر بنام “کاشتانکا” (بلوطی) و دیگری بواسطه رنگ سیاهش “مشکی” همیشه با او بودند.

 

(ادامه…)


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes