اما گاهی گم میشدند، به سمت اشتباهی میرفتند و بارها با دیوار بر میخوردند، و پس از مدتی مجدداً راهشان را پیدا میکردند.
آدم کوچولوها، مثل موشها، از قدرت تفکر و استفاده از تجربیات گذشته برخوردار بودند و با اتکا به مغزهای پیچیدهی خود، روشهای پیشرفتهتری را برای پیدا کردن پنیر اتخاذ میکردند.
گاهی اوقات موفق میشدند و گاه هم احساسات و اعتقادات قوی انسانی بر آنها چیره میشد و نگرششان را نسبت به همه چیز تغییر میداد.
همین، زندگی در هزارتو را بغرنجتر میکرد. با وجود این، اسنیف، اسکری، « هم » و « ها »، همگی به سبک خودشان، آنچه را که در جستجویش بودند مییافتند.
یک روز آنها همگی در انتهای یکی از راهروها در ایستگاه پنیر “پ” پنیر مورد نظرشان را پیدا کردند. پس از آن، هر روز صبح موشها و آدم کوچولوها لباسهای ورزشیشان را میپوشیدند و به طرف ایستگاه پنیر حرکت میکردند.
طولی نکشید که آنها هر یک روش هر روزهای را پیش گرفتند.
اسنیف و اسکری، هر روز صبح زود بیدار میشدند و به سرعت مسیر همیشگیشان را در داخل هزار تو طی میکردند.
آنها به محض رسیدن به مقصد، کفشهای کتانیشان را درمیآوردند، به هم گره میزدند و به دور گردنشان میانداختند تا در صورت نیاز به سرعت به آنها دسترسی داشته باشند. سپس با لذت مشغول خوردن پنیر میشدند.
در آغاز، « هم » و « ها » نیز تقریباً هر روز صبح با سرعت به ایستگاه پنیر “پ” میرفتند تا از طعم تکههای جدید پنیری که در انتظارشان بود لذت ببرند.
اما، بعد از مدتی آدم کوچولوها برنامهی روزانهی متفاوتی را در پیش گرفتند. « هم » و « ها » هر روز کمی دیرتر بلند میشدند، کمی آهستهتر لباس میپوشیدند، و به طرف ایستگاه پنیر قدم میزدند. چرا که از محل پنیر آگاه بودند و راه رسیدن به آن را میشناختند.
آنها به این فکر نمیکردند که پنیر از کجا آمده، یا چه کسی آن را آنجا گذاشته است. فرض را بر این گذاشته بودند که پنیر همیشه آنجا خواهد بود.
هر روز صبح به محض آنکه « هم » و « ها » به ایستگاه پنیر میرسیدند بساطشان را پهن میکردند، انگار که درخانهی خود هستند لباسهای ورزشیشان را آویزان میکردند، کفشهای کتانیشان را به کناری میگذاشتند و دمپاییهایشان را به پا میکردند.
آنها از اینکه دیگر پنیرشان را پیدا کرده بودند احساس رضایت میکردند.
« هم » گفت:
چقدر عالی است! این جا آنقدر پنیر هست که برای همهی عمرمان کفایت میکند.
آدم کوچولوها احسـاس رضایت و خوشـحالی میکردند و فکـر میکردند دیگر تأمین هسـتند. طولی نکشـید کــه « هم » و « ها » پنیری را که در ایستگاه پنیر پیدا کرده بودند از آنِ خود فرض میکردند.
چنان ذخیرهی بزرگی از پنیر آنجا وجود داشت که آنها سرانجام از خانهی خود نقل مکان کردند تا به پنیر نزدیکتر باشند، و زندگی راحتی را برای خود در اطراف پنیر بنا کنند.
« هم » و « ها »، با تزیین دیوارها با عکسهای پنیر و شعارهایی که داشتند، سعی کردند به آنجا گرمی بخشند.
یک شعار این بود:
خوردن پنیر شما را راحت میکند
بعضی وقتها، « هم » و « ها » دوستانشان را به ایستگاه پنیر “پ” دعوت میکردند تا تودهی بزرگ پنیرشان را بینند، و با غرور به آن اشاره میکردند و میگفتند:
- پنیر خوبیه مگه نه؟
بعضی وقتها آنها پنیرها را با دوستانشان تقسیم میکردند ولی برخی مواقع نیز از این کار صرفنظر مینمودند.
« هم » گفت:
- این پنیر حق ماست، « مسلماً برای بدست آوردن آن خیلی تلاش کردهایم. »
او تکهای پنیر لذیذ برداشت و خورد. سپس، طبق معمول همیشه خواب بر او غلبه کرد.
هر شب آدم کوچولوها سیر از خوردن پنیر، تلو تلو خوران، به طرف خانه میرفتند و هر روز صبح با اطمینان برای خوردن پنیر بیشتری برمیگشتند.
این وضع مدتی نسبتاً طولانی ادامه داشت.
بعد از مدتی، اطمینان « هم » و « ها »، به تکبر ناشی از موفقیت تبدیل شد. بهزودی آنقدر احساس رضایت کردند که نسبت به اتفاقات اطرافشان بیتوجه شدند.
اسنیف و اسکری نیز همانطور به زندگی عادی خود ادامه میدادند. آنها هر روز صبح زود میرسیدند، بو میکشیدند و زمین را میکندند و دور ایستگاه پنیر میدویدند، محیط را بازرسی میکردند، تا ببینند آیا از روز قبل تغییراتی پیدا شده است یا خیر؟
سپس برای ناخنک زدن روی پنیر مینشستند.
یک روز صبح، پس از رسیدن به ایستگاه پنیر “پ”، متوجه شدند که در آنجا دیگر پنیری وجود ندارد. اسنیف و اسکری از آنجایی از پیش متوجه شده بودند ذخیرهی پنیر هر روز کوچکتر میشود تعجبی نکردند. آنها برای این موضوع اجتنابناپذیر آماده بودند و بهطور غریزی میدانستند که چه باید کرد. به یکدیگر نگاه کردند، کفشهای کتانی را که دور گردنشان آویزان کرده بودند، پوشیدند و بند کفشهایشان را بستند.
موشها اوضاع را زیاد تجزیه و تحلیل نکردند.
برای موشها، مسئله و جواب هر دو ساده بود. وضعیت در ایستگاه پنیر تغییر کرده بود. بنابراین، اسنیف و اسکری هم تصمیم گرفتند تغییر کنند.
آنها هر دو به هزارتو نگاه کردند سپس اسنیف دماغش را بالا گرفت، بوکشید، و با حرکت سر به اسکری علامت داد تا بلافاصله در پی او شروع به دویدن کند.
آنها بهسرعت به جستجوی پنیر جدید رفتند.
در همان روز، « هم » و « ها » کمی دیرتر به ایستگاه پنیر رسیدند. از آنجایی که آنها به تغییرات کوچک هر روزه توجه نکرده بودند، برایشان مسلم بود که پنیر هنوز آنجاست، و آمادگی قبول آنچه را که با آن روبهرو بودند نداشتند. « هم » فریاد زد:
- چی! پنیر نیست؟!
او به فریاد کشیدن ادامه داد:
- پنیر نیست؟!
انگار که قرار بود با فریادهای او پنیر را جای اولش بازگردانند. فریاد زد:
- چه کسی پنیر مرا برداشت؟!
سرانجام، دستهایش را به کمر زد و با صورت برافروخته و صدای بسیار بلند جیغ کشید:
- این عادلانه نیست.
« ها » در کمال ناباوری سرش را تکان داد. او نیز انتظار داشت پنیر را در ایستگاه “پ” بیابد، و روی این موضوع حساب کرده بود. به این دلیل برای مدتی خشکش زد. او اصلاً آمادگی چنین چیزی را نداشت. « هم » هنوز داشت با فریادهایش چیزی میگفت اما « ها » نمیخواست بشنود. او نمیخواست آنچه را که با آن مواجه شده بود بپذیرد.
بنابراین، همه چیز را به فراموشی سپرد.
رفتار آدم کوچولوها خیلی جالب و مؤثر نبود، اما قابل درک بود. پیداکردن پنیر برای آدم کوچولوها خیلی بیشتر از یک غذای شکم پرکن هر روزه بود، و آنها هر کدام بنا به سلیقهی خود در مورد مفهوم پنیر نظر خاصی داشتند.
برای بعضیها، پنیر پیداکردن، حکم مادیات را داشت، برای برخی دیگر لذت بردن ار سلامت جسمانی و برای عدهای به معنی رسیدن به معنویات بود. برای « ها »، پنیر فقط به معنای امنیت، داشتن یک خانوادهی مهربان در آینده و زندگی در کلبهای دنج در خیابانی از جنس پنیر چدار بود.
برای « هم »، پنیر عبارت بود از آدم مهمی با زیردستانی رو به ازدیاد و مالک خانهای بزرگ روی تپهای از جنس پنیر کَمبرت. بهخاطر اهمیتی که پنیر برای آنها داشت، آدم کوچولوها زمان زیادی را صرف تصمیمگیری کردند. تنها چیزی که به ذهنشان می سید این بود که در ایستگاه پنیر از دست رفته جستجو کنند تا ببینند آیا واقعاً پنیر ناپدید شده است یا نه.
در حالی که اسنیف و اسکری بهسرعت حرکت کرده بودند، « هم » و « ها » به مِن مِن کردن ادامه دادند و از این همه بیعدالتی جار و جنجال به راه انداختند.
« ها »، رفته رفته افسرده شد. اگر فردا هم پنیر آنجا نباشد، چه؟ او تمام نقشههای آیندهاش را براساس این پنیر پیریزی کرده بود.
آنها به ایستگاه پنیر قبلی میرفتند و پنیری پیدا نکرده، نگران و مأیوس به خانه باز میگشتند. آنها سعی میکردند انچه را که داشت اتفاق میافتاد انکار کنند. از طرف دیگر، هر روز خوابیدن برایشان مشکلتر میشد، انرژیشان کاهش مییافت، و رفته رفته عصبیتر میشدند.
خانههایشان مثل گذشته دیگر جای پربرکت همیشگی نبود.
آدم کوچولوها به سختی به خواب میرفتند و از وحشت اینکه پنیری پیدا نکنند کابوس میدیدند، اما هر روز همچنان به ایستگاه پنیر قبلی بر میگشتند و آنجا منتظر میشدند.
« هم » گفت:
- میدانی! اگر تلاش کنیم میفهمیم که هیچچیز واقعاً تغییری نکرده و پنیر احتمالاً در همین نزدیکیهاست. شاید فقط آن را پشت دیواری مخفی کرده باشند.
روز بعد، « هم » و « ها » با ابزارهایی برگشتند. « هم » قلمی نگه میداشت و « ها » به روی آن ضربه میزد، تا اینکه سوراخی در دیوار ایستگاه پنیر “پ” ایجاد کردند و از آنجا با دقت داخل را نگاه کردند اما پنیری در کار نبود.
آنها ناامید شدند، اما معتقد بودند که میتوانند این مشکل را حل کنند.
بنابراین هر روز کار را زودتر شروع میکردند، بیشتر میماندند و سختتر کار میکردند، اما بعد از مدتی تنها چیزی که داشتند یک سوراخ بزرگ در دیوار بود.
« ها »، رفته رفته به تفاوت بین تلاش و حصول نتیجه پی میبرد.
« هم » گفت:
- شاید ما فقط باید اینجا بنشینیم و ببینیم که چه پیش میآید. دیر یا زود آنها مجبورند که پنیر را برگردانند.
« ها » میخواست که این موضوع را باور کند، بنابراین هر روز برای استراحت به خانه میرفت و با بیمیلی همراه « هم » به ایستگاه پنیر قبلی بر میگشت، اما پنیر هرگز دوباره ظاهر نشد.
آدم کوچولوها همینطور از گرسنگی و فشار عصبی ضعیفتر میشدند. « ها »، رفته رفته از انتظار برای بهتر شدن موقعیتشان خسته شده بود. او متوجه شد که هر چه آنها بیشتر در این حالت بیپنیری بمانند، بیشتر به ضررشان خواهد بود. « ها »، متوجه شده بود که به تدریج اشتیاقشان را از دست میدهند.
سرانجام یک روز « ها » شروع به خندیدن کرد و گفت:
- هه هه، ما رو نگاه کن! ما دائماً همان کارهای همیشگی را انجام میدهیم و تعجب میکنیم چرا وضعیت بهتر نمیشود.
اگر این مسئله آنقدر احمقانه نبود حتی خندهدارتر هم میشد.
« ها »، از تصور این که دوباره مجبور به دویدن درون هزارتو بشود اصلاً خوشش نیامد، چرا که میدانست گم خواهد شد و عقیده داشت آنجا پنیری هم پیدا نمیکنند. وقتی که متوجه شد ترس بر او غلبه کرده مجبور شد به حماقت خود بخندد. او از « هم » سؤال کرد:
- کفشهای کتانیمان را کجا گذاشتهایم؟
مدتی طول کشید تا آنها را پیدا کردند. چرا که به هنگام پیدا کردن پنیر در ایستگاه قبلی، با این تصور که دیگر به آنها نیازی نخواهند داشت، همهچیز را به کناری گذاشته بودند.
وقتی که « هم » دید دوستش لباسهای ورزشیاش را میپوشد، گفت:
- تو که واقعاً قصد نداری به درون هزارتو بروی؟ مگه نه؟ چرا با من اینجا منتظر نمیمانی تا این که آنها پنیر را برگردانند؟
« ها » گفت:
- مثل این که اصلاً نمیخواهی بفهمی، من هم نمیخواستم بفهمم. اما، حالا پیبردم که آنها هرگزقصد ندارند پنیر را برگردانند، وقت آن رسیده که ما پنیر جدیدی پیدا کنیم.
« هم » با اعتراض گفت:
- اما اگر بیرون از اینجا اصلاً پنیری نباشد چه؟ یا اگر باشد و تو آن را پیدا نکنی چه خواهد شد؟
« ها » گفت:
- من نمی دانم.
او بارها این سوال را از خود کرده بود، و دوباره همان وحشتی را حس کرد که او را سر جای اول نگه داشته بود. از خود پرسید:
- کجا بیشتر احتمال دارد بتوانم پنیر پیدا کنم، این جا یا در هزار تو؟
او صحنه را در ذهنش مجسم کرد، خودش را درون هزارتو در حال ماجراجویی دید. در همان حال که این تصویر غیرمنتظره را در سر داشت، هم متعجب شد و هم احساس خوبی به او دست داد.
خودش را دید که گاهی در هزارتو گم میشود، اما مطمئن بود که سرانجام خارج از این جا پنیری جدید و چیزهای خوب دیگری همراه با آن برایش مهیا میشود.
جرأتش را جمع کرد. سپس از قوهی تخیل خود استفاده کرد تا تصویر قابل باورتری از خودش، با جزئیاتی واقعیتر، در حال پیدا کردن و لذت بردن از پنیر جدید ترسیم کند.
خودش را در حال خوردن چنیر سوئیسی سوراخدار، پنیر نارنجی چدار، پنیرهای آمریکایی، ایتالیایی و پنیرهای نرم و عالی فرانسوی و نظایر آن را دید.
سپس با شنیدن صدای « هم » به خود آمد و پیبرد که آنها هنوز در همان ایستگاه پنیر قبلی “پ” هستند.
« ها » گفت:
- « هم »، بعضی اوقات اوضاع تغییر میکند و مثل اول نمیماند، به نظر میرسد این یکی از این مواقع است، زندگی این است، زندگی حرکت میکند و ما هم باید حرکت کنیم.
« ها »، به رفیق نحیفش نگاه کرد و سعی کرد او را قانع کند.
اما ترس « هم » به عصبانیت تبدیل شد. او نمیخواست گوش کند.
« ها »، قصد بیادبی نسبت به دوستش را نداشت اما مجبور بود به عمل احمقانهی خودشان بخندد.
همانطور که « ها » برای رفتن آماده میشد از درک این موضوع که بالاخره توانست به خود بخندد، رها شود و حرکت کند، بیشتر احساس سرزندهگی کرد.
« ها » خندهکنان اعلام کرد:
زمان، زمان رفتن به هزارتوست.
« هم » نه خندید و نه جوابی داد.
« ها »،سنگی کوچک برداشت، روی دیوار شعار مهمی برای « هم » نوشت تا دربارهی آن فکر کند. همانطور که عادتش بود، تصویر یک پنیر را هم در پس زمینهی آن کشید، به امید آنکه این تصویر، « هم » را تشویق کند و روحیهی تازهای به او بدهد تا به دنبال پنیر جدید برود. اما « هم » نمیخواست آن را ببیند.
نوشته این بود:
اگر تغییر نکنی از بین میروی!
سپس « ها » به درون هزارتو سرک کشید و با نگرانی آنجا را نگاه کرد. فکر کرد که چگونه گرفتار این بیپنیری شده بود.
اعتقاد داشت که ممکن است درون هزارتو پنیری نباشد و یا او قادر به یافتن آن نباشد. چنین اعتقادات ترسناکی او را فلج میکرد و زجرش میداد.
« ها » لبخند زد. میدانست که تعجب « هم » از این بود که “چه کسی پنیرش را جابجا کرده؟” در حالی که تعجب « ها » از این بود که “چرا نتوانستم با جابجایی پنیر، من هم جابجا شوم؟” در حین ورود به هزارتو، به پشت سر خود نگاه کرد و از دیدن محل قبلی خود احساس آرامشی به او دست داد. احساس میکرد که به سوی محل زندگی قدیمی و آشنای خود کشیده میشود، اگر چه دیگر در آنجا پنیری یافت نمیشد.
« ها » بیشتر مضطرب شد و با خود اندیشید: آیا واقعاً میخواهد به داخل هزارتو برود.
او روی دیوار روبرویش شعاری نوشت و برای مدتی به آن خیره شد.
شعار این بود:
اگر نمیترسیدی چه میکردی؟
« ها » دربارهی این جمله فکر کرد؛ میدانست بعضی اوقات کمی ترس، میتواند خوب باشد. وقتی شما از بدتر شدن اوضاع وحشت دارید، اگر کاری نکنید، ترس، شما را وادار به انجام کاری میکند.
اما خوب نیست که ترس به حدی برسد که شما را از انجام کار باز دارد.
او به طرف راست نگاه کرد، به قسمتی از هزارتو، جایی که قبلاً هرگز ندیده بود، و احساس ترس کرد. سپس نفسی عمیق کشید، به راست چرخید و با قدمهایی آهسته وارد جایی ناشناخته شد. در آغاز، در حالی که سعی میکرد راه خود را پیدا کند، نگران بود که شاید بیش از حد در ایستگاه پنیر قبلی منتظر مانده؛ و چون برای مدت طولانی پنیری نخورده بود، احساس ضعف میکرد و عبور از درون هزارتو طولانیتر و دردناکتر از حد معمول به نظرش میرسید.
تصمیم گرفت اگر دوباره با چنین وضعیتی روبرو شود، محل راحت قبلی خود را ترک کرده، زودتر تغییر کند.
به این ترتیب همهچیز آسان میشد.
سپس در حالیکه میاندیشید، لبخندی زد.
« ها » در خلال چند روز بعد، اینجا و آنجا تکههای کوچکی از پنیر پیدا کرد. اما، مقدار آن قابل توجه نبود. او امید داشت که به مقدار کافی پنیر پیدا کند و مقداری از آن را برای « هم » ببرد تا او هم تشویق شود و به درون هزارتو بیاید. اما، « ها » هنوز به اندازهی کافی احساس اطمینان نمیکرد. او مجبور بود بپذیرد که همهچیز در هزارتو گیجکننده است، و به نظر میآمد اوضاع نسبت به آخرین باری که او در هزارتو بوده تغییر کرده است.
دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است
هر زمان که احساس پیشرفت میکرد در هزارتو گم میشد. به نظر میرسید که پیشرفتش دو قدم به جلو و یک قدم به عقب است.
این جستجو برایش حکم یک مبارزه را داشت. اما باید اقرار میکرد که برگشتنش به داخل هزارتو و به دنبال پنیر گشتن، به آن سختی نبود که تصور میکرد.
با گذشت زمان، دائم به این مسئله فکر میکرد که آیا انتظار پیدا کردن پنیر جدید کاری واقعبینانه است؟
شک میکرد که آیا لقمهای بزرگتر از دهانش برنداشته است؟
سپس خندید، زیرا به یادآورد که تا آن لحظه لقمهای در کار نبوده است.
هرگاه که مأیوس میشد، به خود نهیب میزد. کاری که در حال انجام آن بود، با تمام دشواریها، از ماندن در وضعیت بیپنیری خیلی بهتر میباشد.
تصمیم گرفت به جای اینکه اجازه دهد شرایط بر او چیره شود، خود شرایط را کنترل کند. سپس با خود گفت:
- اگر اسنیف و اسکری میتوانند ادامه دهند، پس من هم میتوانم.
بعداً، وقتی به آن چیزهایی که اتفاق افتاده بود فکر کرد، پیبرد برخلاف اعتقاد قبلیاش، پنیر در ایستگاه قبلی، شبانه ناپدید نشده بود؛ مقدار پنیری که آنجا بوده به تدریج کمتر میشده، و آنچه که باقیمانده بود، کهنه و بد مزه شده بود.
حتی شاید کپک هم زده بود، هر چند که در آن موقع به این موضوع توجهی نداشته است. در هر حال مجبور بود بپذیرد که اگر میخواست، احتمالاً میتوانست آنچه را که در حال وقوع بود حس کند؛ اما در واقع نخواسته بود.
« ها » اکنون پیبرده بود اگر از آغاز به آنچه که در حال وقوع بود توجه، و تغییر را پیشبینی کرده بود، احتمالاً غافلگیر نمیشد.
شاید این همان کاری است که اسنیف و اسکری کرده بودند.
او تصمیم گرفت که از آن به بعد گوش به زنگ باشد، در انتظار تغییر باشد، و خودش آن را پیشبینی کند.
امیدوار بود که قبل از وقوع، غرایز ذاتیاش تغییر را حس کند تا بتواند خود را برای سازگار کردن با آن آماده نماید.
او برای کمی استراحت ایستاد. روی دیوار هزارتو نوشت:
پنیر را بو کنید تا از زمان کهنه شدن آن آگاه شوید
چندی بعد، پس از زمانی طولانی که پنیری پیدا نکرده بود، بالاخره یک ایستگاه پنیر بزرگ یافت که به نظر امیدبخش میآمد.
اگر چه پس از ورود، با مشاهدهی جای خالی پنیر، بسیار مأیوس شد و احساس کرد دیگر نمیخواهد ادامه دهد.
رفته رفته توان خود را از دست میداد. میدانست که گم شده، و میترسید که زنده نماند. به بازگشت به دایستگاه پنیر قبلی فکر کرد. حداقل، اگر موفق به بازگشت میشد و « هم » هنوز آنجا بود، « ها » دیگر تنها نمیماند. سپس دوباره همان سؤال همیشگی را مطرح کرد:
“اگر نمیترسیدم، چه میکردم؟”
« ها » فکر کرد دیگر بر ترسش غلبه کرده، اما بیش از آنچه تصور میکرد ترسیده بود و خود نمیخواست قبول کند. مطمئن نبود که از چه چیزی میترسد، اما در وضعیتی که از جهت جسمانی ضعیف شده بود؛ فهمید که بیشتر از هر چیز از تنها ادامه دادن وحشت دارد؛ و این وحشت بود که باعث عقب ماندنش میشد. اما او قبلاً از این موضوع آگاهی نداشت.
کنجکاو بود بداند آیا « هم » نیز حرکت را آغاز کرده یا هنوز به علت ترسش فلج مانده است. سپس، بهترین اوقاتش را در هزارتو به خاطر آورد، و آن زمانی بود که در حال حرکت بود. او برای اینکه به خودش یادآوری کند و همینطور نشانهای برای دوستش « هم » بگذارد تا او امیدوارانه هدف را دنبال کند، شعاری روی دیوار نوشت:
حرکت در مسیری جدید به تو کمک خواهد کرد تا پنیر جدیدی پیدا کنی
« ها » به آن گذرگاه تاریک نگریست؛ او از ترسش آگاه بود.چه در پیش است آیا خالی است؟ یا بدتر از آن، خطراتی در کمین است؟
همهی چیزهای ترسناکی را که احتمال وقوع آن میرفت در ذهن خود تصور کرد.
او تا سرحد مرگ، خودش را ترسانده بود.
سپس به خود خندید و فهمید که ترس اوضاع را بدتر میکند.
بنابراین کاری را انجام داد که اگر نمیترسید میکرد. یعنی حرکت در مسیری جدید. در حالیکه شروع به دویدن در راهروهای تاریک کرد لبخند میزد. « ها » هنوز نفهمیده بود، اما در حال کشف آن چیزی بود که به او روحیه میداد.
با اعتماد خود را رها کرد. اگرچه که به درستی نمیدانست چه در پیش رو دارد.
اما، با کمال تعجب همینطور بیشتر و بیشتر لذت میبرد و از خود میپرسید: « چرا این قدر حالم خوب است، من که نه پنیری دارم و نه میدانم کجا میروم؟ »
طولی نکشید که فهمید چرا احساس خوبی دارد.
ایستاد تا دوباره روی دیوار بنویسد:
غلبه بر ترس، یعنی آزادی
« ها » پیبرد که او تا به حال اسیر ترسش بوده و حرکت کردن در مسیری جدید، سبب آزادی او شده است. حالا احساس میکرد که نسیم خنک و فرحبخشی از این قسمت هزارتو میوزد.
چند نفس عمیق کشید و حس کرد که از حرکت، نیرو گرفته است.
حال که بر ترسش غلبه کرده بود، اوضاع از آنچه که قبلاً تصور میکرد لذتبخشتر شده بود. مدتها بود که چنین احساسی به او دست نداده بود و تقریباً فراموش کرده بود که این جستجوها چقدر نشاطآور است.
« ها » برای اینکه اوضاع را حتی بهتر کند، شروع کرد به ترسیم دوبارهی یک تصویر در ذهنش. او به وضوح خود را دید که در وسط انبوهی از پنیرهای مورد علاقهاش، از چدار تا بری، نشسته است. خودش را در حال خوردن تمام پنیرهایی دید که دوست داشت، و از آنچه که میدید لذت میبرد. سپس اندیشید که چقدر از خوردن تمام آن پنیرهای عالی لذت خواهد برد.
هر چه واضحتر خودش را در حال لذت بردن از پنیر جدید تصور میکرد، موقعیت برایش واقعیتر و قابل باورتر میشد.
احساس میکرد که بالاخره آن را پیدا خواهد کرد.
او روی دیوار نوشت:
تصور کردن خودم در حال لذت بردن از پنیر جدید، حتی قبل از اینکه آن را پیدا کنم، مرا به طرف آن رهنمون میشود
« ها» دائماً به جای اینکه به شکستهایش فکر کند، به موفقیتهایش فکر میکرد. او تعجب میکرد که چرا همیشه فکر میکرده که تغییر موجب بدتر شدن اوضاع میشود. اکنون پیبرده بود که تغییر میتواند او را به جهت بهتر هدایت کند. از خودش پرسید:
چرا من این موضوع را قبلاً نفهمیدم؟
و سپس با نیرو و سرعت و چابکی بیشتری به درون هزارتو رفت. طولی نکشید که مرکز پنیری را دید و وقتی متوجه تکههای کوچک پنیر جدیدی شد که نزدیک در ورودی آن بود، هیجانزده شد. آنها انواع پنیرهایی بودند که « ها » قبلاً هرگز ندیده بود، اما به نظر عالی میآمدند.
آنها را امتحان کرد و فهمید که خوشمزهاند.
او بیشترین تکههای پنیری که در دسترس بود را خورد و چند تکه در جیبش گذاشت تا بعداً بخورد و شاید هم با « هم » قسمت کند.
دوباره نیرویش را بدست آورد و با هیجان زیادی داخل ایستگاه پنیر شد. اما در کمال ناراحتی دید که آنجا خالی است. کسی قبلاً آنجا بوده و فقط چند تکه از پنیر جدید باقی گذاشته. او فهمید که اگر زودتر حرکت کرده بود، احتمال داشت سهم بیشتری از پنیر در آنجا پیدا کند.
« ها » تصمیم گرفت که برگردد و ببیند آیا « هم » آماده است به او ملحق شود یا نه.
در بازگشت از همان راه، توقف کرد و روی دیوار نوشت:
هر چه سریعتر پنیر کهنه را رها کنی، زودتر پنیر تازه پیدا خواهی کرد
بعد ا زمدتی « ها » به ایستگاه پنیر قبلی برگشت و « هم » را هم پیدا کرد. او تکههای پنیر جدیدی را که در جیبش بود به « هم » تعارف کرد، ولی « هم » تعارف او را رد کرد.
« هم » از محبت دوستش سپاسگزار بود، اما گفت:
- فکر نمیکنم پنیر جدیدی بخواهم. این آن چیزی نیست که من به آن عادت دارم. من پنیر خودم را میخواهم. من قصد ندارم تغییر کنم، تا آنچه را که میخواهم بدست آورم.
« ها » فقط سرش با ناامیدی تکان داد، و با بیمیلی به درون هزارتو بازگشت. وقتی به دورترین نقطهای که قبلاً در آن بود، رسید دلش برای دوستش تنگ شد، اما فهمید که به جستجو علاقهمند شده است.
او حتی پیش از آنکه به ذخیرهی بزرگی از پنیر برسد که انتظار یافتنش را داشت، از این موضوع آگاه بود که تنها به سبب داشتن پنیر خرسند نشده بلکه غلبه بر ترس سبب خوشحالی او بوده است. با فهمیدن این موضوع دیگر خود را به اندازهی زمانی که در ایستگاه قبلی بدون پنیر مانده بود ضعیف احساس نمیکرد.
در واقع اطلاع از غلبه بر وحشت، او را تقویت میکرد. اکنون احساس میکرد قبل از هر چیز، زمان برایش اهمیت دارد. در واقع احساس میکرد آن چه را که به دنبال آن بوده به دست آورده است.
لبخند زد و گفت: جستجو در هزار تو، ایمنتر از ماندن در وضعیت بیپنیری است.
« هم » دیگر باره پیبرد: آنچه که انسان از آن میترسد هرگز به آن بدی نیست که تصور میکند. ترسی که انسان در سر میپروراند بسیار هولناکتر از چیزی است که در واقعیت اتفاق میافتد.
ترس از نیافتن پنیر جدید، آنچنان سبب وحشت او شده بود که حتی نمیخواست جستجو را آغاز کند. اما زمانی که سفر خود را آغاز کرد، آنقدر در راهروها پنیر وجود داشت که امکان ادامه مسیر را برای او فراهم کند.
حال، بیصبرانه منتظر پیدا کردن پنیر بیشتری بود و امید به آینده، کم کم برایش هیجانانگیز میشد.
افکار قدیمیاش سرشار از نگرانی و وحشت بود. او قبلاً همیشه به نداشتن پنیر کافی فکر میکرد، و عادت داشت بیشتر به نکات منفی بیندیشد تا نکات مثبت. اما، از وقتی که ایستگاه پنیر قبلی را ترک کرده بود افکارش متحول شده بود. قبلاً معتقد بود که پنیر هرگز نباید جابجا شود، و تغییر درست نیست.
اما اکنون پیبرده بود که تغییرات به طور طبیعی همواره وجود دارند، خواه انتظار آن را داشته باشید خواه نداشته باشید. اگر انتظار تغیر را نداشته باشید و خود در پی آن برنیایید، تغییر میتواند شما را غافلگیر کند.
وقتی پیبرد عقایدش تغییر کرده، مکث کرد تا روی دیوار بنویسد:
افکار قدیمی، تو را به سمت پنیر جدید هدایت نمیکند
« ها » هنوز پنیر جدیدی پیدا نکرده بود، اما همینطور که درون هزارتو میدوید، به آن چه که یاد گرفته بود میاندیشید.
حال فهمیده بود که افکار جدید، او را به رفتارهای جدید سوق میدهد.
رفتار او از زمانیکه دائماً به همان ایستگاه بدون پنیر سر میکشید تغییر کرده بود.
میدانست وقتی انسان عقاید خود را تغییر میدهد، اعمالش نیز دگرگون میشود. شما، هم میتوانید باور کنید که یک تغییر به شما آسیب میرساند و در برابرش ایستادگی کنید، هم میتوانید باور کنید که پیدا کردن پنیر جدید به شما کمک میکند، و این تغییر را با رضایت بپذیرید. اینها همه بستگی به آن دارد که فرد چه باوری را انتخاب کند. روی دیوار نوشت:
وقتی میبینی میتوانی پنیر جدیدی را پیدا کنی و از آن لذت ببری، مسیر خود را تغییر بده
« ها » فهمید که اگر با آن تغییر زودتر کنار آمده بود و ایستگاه پنیر قبلی را زودتر ترک کرده بود، حالا در وضعیت بهتری میتوانست باشد، و با قدرت بیشتری که در جسم و روحش احساس میکرد میتوانست بهتر از عهدهی مبارزه برای پیدا کردن پنیر جدید برآید. در واقع، اگر او انتظار تغییر را داشت و به جای تلف کردن وقت و انکار تغییری که رخ داده بود، حرکت میکرد، احتمالاً دیگر پنیر را پیدا کرده بود. دوباره از قوهی تخیلش استفاده کرد و خود را در حال پیدا کردن و لذت بردن از پنیر جدید دید، و تصمیم گرفت به قسمتهای ناشناختهتری از هزارتو برود. او تک و توک تکههای کوچک پنیر را پیدا کرد، و دوباره قدرت و اطمینانش را به دست آورد.
وقتی دربارهی گذشته و جایی که از آن آمده بود فکر میکرد، خوشحال بود که خیلی جاها روی دیوار شعارهایی به جا گذاشته است، و مطمئن بود که آن شعارها به عنوان نشانه، برای « هم » سودمند خواهد بود تا در صورت ترک ایستگاه پنیر قبلی، بتواند او را تعقیب کند.
« ها » فقط امیدوار بود که جهتش را درست انتخاب کرده باشد.
او دربارهی این احتمال که « هم »، دست خط او را روی دیوار بخواند و راهش را پیدا کند، فکر کرد. روی دیوار آنچه را که فکر کرده بود نوشت:
توجه به موقع به تغییرات کوچک به تو کمک میکند که خود را برای تغییرات بزرگتری که در راه است آماده کنی.
« ها » دیگر گذشته را رها کرده بود و خود را با زمان حال وفق میداد. او با نیرو و سرعت بیشتری در هزارتو پیش میرفت. پس از مدتی که به نظر خیلی هم طولانی میآمد، بالاخره آن اتفاق افتاد. سفرش یا حداقل این قسمت از سفرش به سرعت و با خوشحالی پایان یافت. « ها » به راهرویی رسید که برای او جدید بود، گوشهای را دور زد و پنیر جدیدی را در ایستگاه “ن” پیدا کرد. وقتی داخل شد، از آنچه که دید یکه خورد.
همهجا از بزرگترین ذخیرهی پنیری که دیده بود پر بود. او بسیاری از پنیرها را نمیشناخت چون بعضی از آنها برایش جدید بودند. پس برای لحظهای شک کرد که آیا آنها واقعیاند یا فقط زاییدهی خیال اویند. تا اینکه دوستان قدیمیاش اسنیف و اسکری را دید.
اسنیف با تکان دادن سر به او خوش آمد گفت، و اسکری پنجهاش را تکان داد. شکمهای کوچک چاق آنها نشان میداد که از مدتی پیش آنجا بودهاند. با عجله سلام کرد و بلافاصله تکههایی از پنیرهای مورد علاقهاش را گاز زد. کفشهایش را از پا درآورد، بندهایش را به هم گره زد و دور گردنش انداخت تا چنانچه دوباره به آنها احتیاج داشت در دسترس باشد. اسنیف و اسکری خندیدند و با تحسین سرشان را تکان دادند. سپس « ها » روی پنیر جدید پرید؛ وقتی که به حد دلخواه خورد، تکهای پنیر تازه برداشت و به افتخارش گفت:
- درود بر تغییر!
همانطور که « ها » پنیر جدید را با لذت میخورد، به آنچه که یاد گرفته بود اندیشید. او پی برد، وحشت گذشتهاش تنها به خاطر اعتقاد به چیزی بود که دیگر حقیقت نداشت.
پس چه چیزی اورا وادار به تغییر کرد؟ آیا وحشت مرگ از گرسنگی نبود؟ « ها » لبخند زد، چون فکر کرد آن هم حتماً بیتأثیر نبوده است.
دوباره خندید و پیبرد که تغییر از زمانی شروع شده است که او یاد گرفته بود به اشتباهاتش بخندد.
فهمید، سریعترین راه برای تغییر این است که انسان بتواند به افکار احمقانهی خود بخندد و بعد آزادانه و به سرعت پیش رود.
همینطور فهمید که چیزهای مفیدی دربارهی حرکت کردن از دوستانش اسنیف و اسکری یادگرفته. آنها زندگی را ساده میگرفتند و اوضاع و احوال را بیش از حد تجزیه و تحلیل نمیکردند. وقتی که موقعیت تغییر کرد و پنیر جابجا شده بود، آنها هم تغییر کرده و حرکت کرده بودند. « این در خاطرش خواهد ماند. »
« ها » همچنین از مغز شگفتانگیزش برای انجام کاری که آدم کوچولوها در آن بیشتر از موشها تبحر داشتند استفاده کرده بود. او خیلی بهتر و با جزئیات تمام، خودش را در حال پیدا کردن چیزی بهتر، مجسم کرده بود، و به اشتباهاتی که در گذشته مرتکب شده بود فکر کرد تا از آنها برای برنامهریزی آیندهاش استفاده کند.
او میدانست که نتیجهی یاد گرفتن چگونه برخورد کردن با تغییر، این است که میتوانید اوضاع را سادهتر بررسی کنید، انعطافپذیر باشید و فوراً حرکت کنید. نیازی نیست که مسائل را بیش از حد پیچیده کنید، یا خود را با فکرهای ترسناک گیج نمایید. شما میتوانید با توجه کردن به تغییرات کوچک، خود را به نحو بهتری برای تغییر بزرگی که در راه است آماده کنید.
فهمید که باید خودش را زودتر با تغییر امور تطبیق بدهد زیرا، اگر به موقع این کار را نکند ممکن است دیگر خیلی دیر شود. او مجبور بود که بپذیرد بزرگترین عامل بازدارندهی تغییر، در باطن خود او قرار دارد، و تا انسان تغییر نکند هیچچیز بهتر نمیشود. شاید مهمترین چیزی که او دریافت، این بود که همیشه پنیر جدید در جای دیگری وجود دارد.
چه شما به موقع آن را تشخیص بدهید چه ندهید.
انسان وقتی پاداش میگیرد که بر ترسش غلبه کند و از ماجراجویی لذت ببرد. او میدانست که به بعضی از ترسها باید احترام گذاشت چرا که میتواند شخص را از خطر واقعی دور نگه دارد، و متوجه شود که اکثر وحشتهایش منطقی نبودهاند و او را از تغییر به موقع بازداشته بودند. اما در آن لحظه این مسئله را حس نمیکرده است، ولی حالا متوجه میشود که عدو سبب خیر شده و تغییر به موهبتی از غیب انجامیده است.
اکنون او حتی بعد بهتری از وجودش را شناخته بود. همانطور که « ها » آنچه را که یاد گرفته بود به خاطر میآورد، دوستش « هم » را نیز به یاد آورد.
کنجکاو بود بداند که آیا « هم » هیچ یک از شعارهایی را که او روی دیوار، در ایستگاه پنیر قبلی و در سراسر هزارتو، نوشته بود خوانده است یا نه؟ آیا هنوز تصمیم به رها کردن و حرکت گرفته بود؟ آیا تا کنون وارد هزار تو شده و آنچه زندگیاش را میتوانست بهتر کند کشف کرده، یا چون نمیخواست تغییر کند هنوز خودش را حبس کرده است؟
« ها » میخواست مجدداً برای پیدا کردن دوستش « هم » به مرکز پنیر قبلی بازگردد، اما از گم شدن وحشت داشت.
با خود اندیشید اگر « هم » را پیدا کند شاید قادر باشد که راه خلاص شدن از گرفتاریش را به او نشان دهد، ولی یادش آمد که قبلاًَ هم سعی کرده بود دوستش را وادار به تغییر کند.
« هم » باید راهش را خودش با غلبه بر وحشتهایش و گذشتن از آسایش پیدا کند. هیچ کس دیگری نمیتوانست این کار را برای او انجام دهد یا او را راضی کند. او باید خودش فایدهی تغییر کردن را ببیند.
« ها » میدانست که برای « هم » ردی گذاشته که با خواندن آنها میتوانست راهش را پیدا کند. او دوباره خلاصهای از آنچه را که یاد گرفته بود روی بزرگترین ایستگاه پنیر “ن” نوشت.
او دریافت خود را روی تصویر بزرگی از پنیر نوشت، و همانطور که به آموختههایش نگاه میکرد لبخند زد. شعارهای روی دیوار عبارت بودند از:
تغییر اتفاق میافتد.
آنها دائماً پنیر را جابجا میکنند.
انتظار تغییر را داشته باشید.
آمادهی جابجا شدن پنیر باشید.
تغییر را کنترل کنید.
پنیر را دائماً بو کنید، آن قدر که بفهمید چه وقت دارد کهنه میشود.
خودتان را به سرعت با تغییر تطبیق بدهید.
هر چه سریعتر پنیر کهنه را رها کنید، زودتر میتوانید از پنیر تازه لذت ببرید.
تغییر کنید.
با پنیر حرکت کنید.
از تغییر لذت ببرید.
از ماجراجویی لذت ببرید و لذت ببرید از مزهی پنیر تازه.
همیشه آمادهی تغییر سریع باشید و هر بار از آن لذت ببرید.
آنها دائماً پنیر را جابجا میکنند.
« ها » پیبرد از زمانی که با « هم » در ایستگاه پنیر قبلی بوده است، افکارش تغییر کرده، اما میدانست که اگر همهچیز را همیشگی ببیند ممکن است به راحتی به همان آدم قبلی تبدیل گردد.
بنابراین هر روز ایستگاه پنیر “ن” را بررسی میکرد که ببیند پنیرش در چه وضعیتی است. او تصمیم گرفته بود نگذارد هیچ تغییر غیر منتظرهای غافلگیرش کند.
با این که هنوز ذخیرهی بزرگی از پنیر داشت، دائماً داخل هزار تو میرفت و فضاهای جدیدی را کشف میکرد تا بتواند با تغییرات جدید اطرافش، در تماس باشد.
او میدانست که امنیت، آگاهی داشتن نسبت به محیط اطراف است، نه حبس کردن خود در شرایط راحت.
سپس « ها » چیزی شنید که فکر کرد صدای حرکتی در هزارتو است.همانطور که صدا بلندتر میشد متوجه شد کسی دارد میآید. آیا ممکن بود « هم » همین پشت باشد؟ آیا واقعاً تغییر کرده بود؟ « ها » امیدوارانه آرزو کرد همانطور که قبلاً بارها این کار را کرده بود که سرانجام دوستش این توانایی را یافته باشد.