شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘احمد’

خواستم شعری بنویسم (احمد مطر_شاعر عراقی)

بدون نظر

 خواستم شعری بنویسم (احمد مطر شاعر عراقی)

خواستم شعری بنویسم
که نگیرد وقت رقبا را
و نلرزاند قلب حاکمان را

و هیچ خبرگزاری
… از نشر آن نترسد
و همه خوانندگان
بگیرند و بخوانند

پس خودکارهایم را جمع کردم
کاغذها را جلویم گذاشتم
همه فکرهایم را متمرکز کردم

آن گاه با جدیت تمام
کاغذ را امضا کردم
و گذاشتم صفحه سفید بماند

دوباره به سراغ صفحه برگشتم
تا ویرایشش کنم
فهمیدم که چند تا اشتباه داشته‌ام
کاغذ را تراشیدم
و از امضای خویش نیز گذشتم!


رستاخیز (احمد شاملو)

بدون نظر

من تمامی ی مرده گان بودم:
مرده ی پرنده گانی که می خوانند
و خاموش اند،
مرده ی زیباترین جانوران
برخاک و در آب،
مرده ی آدمیان همه
از بد و خوب.

من آن جا بودم
در گذشته
بی سرود.
با من رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی.

به مهر
مرا
بی گاه
در خواب دیدی
و با تو
بیدارشدم.


سروده احمد شاملو در مورد فروغ

بدون نظر

سروده احمد شاملو در مورد فروغ 

به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم
در آستانه دریا و علف

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟

***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است

و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد

پس به هیئت گنجی در آمدی
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است

!
***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را


عشق عمومی – احمد شاملو

بدون نظر
14000 عشق عمومی   احمد شاملو

عشق عمومی - احمد شاملو

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگوئی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی …

من درد مشترکممرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحراستاره با کهکشانو من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده،

من ریشه های ترا دریافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیبا ترین سرودها رازیرا که مردگان این سا ل

عاشق ترین زندگان بودند.

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته! با تو سخن می گویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من ریشه های ترا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست


مجموعه عکس احمد شاملو ۱

بدون نظر

attachment 14154d1175664932 00011 مجموعه عکس احمد شاملو 1 attachment 14155d1175664939 00021 مجموعه عکس احمد شاملو 1 attachment 14156d1175664946 00031 مجموعه عکس احمد شاملو 1 attachment 14157d1175664952 00041 مجموعه عکس احمد شاملو 1 attachment 14158d1175664959 00051 مجموعه عکس احمد شاملو 1


شعر و صدای : احمد شاملو – سکوت

بدون نظر

دلتنگی ها ی آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایت را آسمان پر ستاره نا دیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
و حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی ها ی بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

شعر و صدای : احمد شاملو

سکوت

ahmad-shamlo(sokot)

روحش شاد و راهش پر رهرو


مزار احمد شاملو تخریب شد

بدون نظر

دوست عزیز قیژ تو گفتگوی آزاد موضوعی باز کرده بود که بهتر دیدم اینجا هم باشه :

مزار احمد شاملو تخریب شد


احمد شاملو

بدون نظر

 

front احمد شاملو

احمد شاملو


احمد شاملو

بدون نظر
shamloo احمد شاملو

احمد شاملو


مصاحبه با احمد شاملو در مورد سهراب سپهری و اشعارش

بدون نظر

- در باب سهراب سپهری نظرتان چیست ؟
- باید فرصتی پیدا کنم یک بار دیگر شعرهایش را بخوانم ……
متاسفانه در حال حاضر تصویر گنگی از آن ها در ذهن دارم. میدانید؟ زورم می آید آن عرفان نا بهنگام را باور کنم. سر آدم های بیگناه را لب جوب می برند و من دو قدم پایین تر بایستم و توصیه کنم که “آب را گل نکنید”! تصور می کنم یکی مان از مرحله پرت بودیم ، یا من یا او. شاید با دوباره خواندنش به کلی مجاب بشوم و دستهای بیگناهش را در عالم خیال و خاطره غرق در بوسه کنم . آن شعرها گاهی بسیار زیباست ، فوق العاده است ، اما گمان نمی کنم آبمان به یک جو برود . دست کم برای من “فقط زیبایی ” کافی نیست ، چه کنم.

- آقای شاملو ، از فروغ و سهراب شعر کدام یکی بیشتر به دلتان می نشیند ؟
- فروغ . چون عرفان سهراب را باور نمی کنم .
گفتم : – زبان سپهری برای مردم دلپذیر تر است . اما مثل اینکه شما با زبان سهراب زیاد موافق نیستید و حتا یک جایی گفته اید آبتان با هم به یک جو نمی رود.
- ولی من با “زبان” سهراب اشکالی ندارم. چون او و فروغ را از این لحاظ در عرض هم می گذارم. مشکل من و سهراب دنیایی است که او از آن صحبت می کند . من دنیای او را درک نمی کنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نیست. ببین : تو حتا وقتی که تا خرخره لمبانده باشی هم می توانی معنی حرف مرا که می گویم “گرسنه ام ” بفهمی. چون سیری تو و گرسنگی من از یک جنس است منتها در دو جهت . من اگر غذای کافی بخورم حالت الان تو را درک می کنم و تو اگر تا چند ساعت دیگر چیزی نخوری معنی حرف مرا. اما من اگر خودم را تکه پاره هم بکنم نمی فهمم جغرافیای شعر سپهری کجا است. چاپلین در “لایم لایت” نقش گرسنه بیخانمانی را بازی میکند که در وصف بهار ترانه یی می خواند . بهاری که او وصف می کند بهار دلنشین همه مردم روی زمین است فقط
نا گهان یک جا به یک دوراهی می رسد که مخاطبان ترانه بی اختیار به دو دسته تقسیم می شوند :
گروهی که از فرط خنده پس می افتد و گروهی که دل و چشم شان پر از اشک می شود . و این ، سطر پایانی ترانه است. آن جا که ولگرد گرسنه خم می شود گل خودرویی را می چیند و می گوید:
” بهار برای این زیبا است که اگر از گشنگی در حال مرگ باشی می توانی با چیدن گل ها دلی از عزا در آری !”.- پاره آستر آویزان پشت کتش را جلو سینه وصل می کند و گل به آن زیبایی را با تشریفات کامل و اشرافی صرف یک غذای رسمی، با لذت و اشتهای تمام می خورد ! – بهار ما و گل زیبای صحرایی گرسنگان از جنس واحدی نیست. مثل دنیای پر اضظراب من و دنیای عرفانی سهراب … اما البته این دو موضوع هیچ ربطی به مساله سوم ندارد. سپهری انسانی بود بسیار شریف و عمیقا و قلبا شاعر. مشکل من و او این بود و هست که جهان را از دو مزغل (۱) مختلف
نگاه می کردیم بی اینکه شیله پیله ای در کارمان باشد.
- از سهراب سپهری هم تا این جا که من دیده ام خیلی حرف زده اند .
شاملو به سرعت گفت : — زبان سهراب در تراز فروغ قرار می گیرد اما شعر او را من نمی پسندم . زبان و شعرش گاهی بسیار زیبا است اما باب دندان من نیست.
قیافه خبر نگار پر از حیرت شد و شاملو به شتاب حیرتش را بر طرف کرد:

- ببینید خانم : شعر سهراب می کوشد عارفانه باشد . من از عرفان سر در نمی آورم اما تا آن جا که دیده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمی دانند منظور عرضشان چیست . من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط می کنیم که ظاهرا کلماتش یکی است.
سپهری هم از لحاظ وزن مثل فروغ است گیرم حرف سپهری حرف دیگری است. انگار صدایش از دنیایی می آید که در آن پل پوت و مارکوس و آپارتاید وجود ندارد و گرفتاریها فقط در حول و حوش این دغدغه است که برگ درخت سبز هست یا نه . من دست کم حالا دیگر فرمان صادر نمی کنم که ” آن که می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است ” (۲) ، چون به این حقیقت واقف شده ام که تنها انسان است که می تواند بخندد : و دیگر به آن خشکی معتقد نیستم که ” در روزگار ما سخن از درختان به میان آوردن جنایت است ” (۳) ، چون به این اعتقاد رسیده ام که جنایتکاران و خونخواران تنها از میان کسانی بیرون می آیند که از نعمت خندیدن بی بهره اند و با یاس ها به داس سخن می گویند . (۴) قیافه عبوس آقا محمد خان قجر و ریخت منحوس نادر شاه افشار را جلو نظرت مجسم کن تا به عرضم برسی. آن که خنده و یاس را
می شناسد چه طور ممکن است به سخافت فرمان برکندن اهالی شهر پی نبرد یا از بر پا کردن کله منار بر سر راهی که از آن گذشته شرم نکند ؟
این شعر را یک دختر بچه کودکستانی سروده :
این گل رنگ است
شکفته تا جهان را بیاراید
قانونی هست که چیدن آن را منع می کند
ورنه دیگر جهان سحر انگیز نخواهد بود
و دوباره سپید و سیاه خواهد شد.
من یقین دارم دستهای این کودک در هیچ شرایطی به خون آغشته نخواهد شد ، چون حرمت و فضیلت زیبایی را درک کرده است. من شعر این دخترک پنج شش ساله را درک می کنم و شعر سپهری را نه


صفحه 1 از 212
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes