شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘از’

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

بدون نظر

53FEBE88 BACC 466E 88FA E056E3366322 mw800 s 231x300 نام خدا نبردن از آن به كه زير لب بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

 

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

 

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

 

توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم

 

مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم
مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!

 

آن آتشی که در دل ما شعله می کشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا! نداده بود

 

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام! ما
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما»

 

 

” فروغ فرخزاد “


تن جامه از کتاب قصیده ی لبخند چاک چاک – شمس لنگرودی

بدون نظر

20111123003927 0006627 300x204 تن جامه از کتاب قصیده ی لبخند چاک چاک   شمس لنگرودی

تن جامه ات سفید است
پیکره ات سفید است
خاطره ات سفید است
منزلگاهت سیاه.
تن پوش هامان سیاه
پنجره هامان سیاه
خاطره هامان سیاه
نی نی چشمان سفید.
چشم ها
خیره به درها
سفید می شود،
طره و گیسو
سفید می شود
پیکره هامان سفید
خاطره هامان سفید
منزلگاهان سیاه.

 

“شمس لنگرودی”


اثرى بی نظیر از برتولت برشت ” تبعیدیان “

بدون نظر

BertoltBrecht5 211x300 اثرى بی نظیر از برتولت برشت ” تبعيديان “

همواره نامی را که بر ما نهاده اند ناروا یافته ام
مهاجران !!
آخر این به معنای ترک دیار گفتگان است
ما به میل خود ، اما به شوق دیاری دیگر، ترک دیار نگفته ایم
و نیز به دیاری نیامده ایم تا ماندگار شویم برای همیشه
گرییزندگانیم ما تبعیدیان ، و نه وطن که تبعیدگاه ماست
این دیاری که مرا در خود پناه داده است
نگران مینشینیم آنچنان نزدیک به مرزهای کشورمان
در انتظار روز بازگشت
کنجکاو کوچک ترین تغییرات آن سوی مرز
بی تاب خبرهای تازه ، بی آنکه چیزی را فراموش کنیم
و یا از نکته ای درگذریم
و نیز هیچ چیز از آنچه روی داده را ، نخواهیم بخشید
هرگز ! هرگز !
آه گذر سکوت فریبمان نمیدهد ، فریادها را از زندانهای دور میشنویم
مگر این نیست که ما خود شاهدانی هستیم که شرح تبهکاری هارا ، با خود به اینسوی مرز آورده ایم ؟
هر یک از ما که با کفشهای پاره ، از میان جمعیت میگذرد
افشاگر ننگییست که دیارمان را آلوده کرده است
آه ، هیچ یک از ما اینجا نخواهد ماند
آخرین کلام همچنان ، ناگفته مانده است …
——-
برتولت برشت ، نمایشنامه نویس و شاعر برجسته آلمانی به سال ۱۸۹۸ میلادی در اوگسبورگ آلمان متولد شد . بعد از خوابیدن آتش جنگ جهانی اول به سال ۱۹۱۹ میلادی ، با انتشار اشعار و نمایشنامه هایش به شهرت رسید . او را بنیانگزار مکتب ” اپیک ” در تآتر میدانند . با بقدرت رسیدن رژیم نازی مجبور به ترک آلمان شد ، و به ترتیب در کشورهای دانمارک ، سوئد ، فنلاند و در نهایت آمریکا ساکن شد . بعد از جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد ، به علت فشاری که علیه دگر اندیشان اعمال می شد در سال ۱۹۴۷ میلادی مجبور بترک آمریکا شد و بعد از اقامتی تقریبا ۱ ساله در سویس در سال ۱۹۴۸ به زادگاهش آلمان بازگشت . در این مدت ۱۵ سال تبعید زیباترین اثرهایش را خلق کرد ، که میتوان به شاهکار ( با آنان که بعد از ما به دنیا می آیند ) که بنوعی وصیتنامه او هم هست و ( تبعیدیان ) اشاره کرد . قلم او همواره در خدمت عدالت و آزادی بود و به این تعهد اجتماعی تا پایان عمرش پایبند بود . برشت در ۱۴ اوت ۱۹۵۶ میلادی بدرود حیات گفت . امروز که قریب به ۵۵ سال از مرگ او میگذرد ، همچنان اشعارش بوی طراوت و تازگی میدهد ، پنداری همین دیروز برای شرح حال امروز ما سروده شده است .


شاهکاری از خورخه لوئیس بورخس

بدون نظر

 شاهکاری از خورخه لوئیس بورخس

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان‌خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
… و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم‌کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی…
که محکم هستی…
که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی
با هر خداحافظی


نامسلمان، شعری از مهدی اخوان ثالث

بدون نظر

کفر گیسوی جانان چیره شد به ایمانم
تر شد ای مسلمانان، تر ز باده دامانم
ساقیا دگر ساغر لب نما نمی نوشم
ارمنی تَرَک پر کن، تازه نامسلمانم
شیشه پر کنید از نو، زآن کهن شراب امشب
خندد این تهی ساغر بر لبان ِ عطشانم
زآن سپید و سرخ ای گل، هر دو ریز و گبری کُن
ارمنی مسلمانی، تا ترا بفهمانم
تا شدم ارادتمند این شرابِ گلگون را
هم مرادِ جبریلم، هم مریدِ شیطانم
می به من شبی می گفت: ای « امید » شیدادل
من بهارِ تابستان، آتش ِ زمستانم
چون خوری ز من جامی، بشکفد به رویت گل
پرزنان ترا خوش خوش در جنان بگردانم


گریز از ماهی | آرش توکلی

بدون نظر

گریز از ماهی | آرش توکلی

زیر نور تیر برق در سیاهی بی کران آسمان که به درونِ چاه عمیقی می مانست ، باران از هم باز می شد و با شتاب از آسمان می گریخت و سراسیمه و پراکنده به زمین می خورد انگار قطرات آب از ماهی معلق در آسمان پیشی گرفته باشند و روی پالتوی مشکی که همین زمستان پارسال خریده بودم و مرد برتن داشت،با رد خیسی گم شوند، مردی با لبهای کلفت و گوشتالویی که در همان نظر اول می شد فهمید تنها برای فحش دادن بازو بسته می شوند، نا آرام،زیر پنجره اتاقم پشت در آهنی خانه ام ایستاده است و چنانکه یکسره زنگ را فشار می دهد وگاهی به در می کوبد هراسان به این سوی و آن سوی خیابان می نگرد ، شب زیر باران وهمناک تر از همیشه است،نه غافلگیرکردن باران بهاری و نه صدای شلیکی که در شهر پیچیده بود نتوانسته بود که شلوغی سیزده بدر را به خانه هایشان باز گرداند همین هم شاید بر ترسم می افزود،نمی خواستم در راباز کنم،چرا باید دررا باز می کردم، اگر کسی او را دیده بود چه می کردم،به پسرم که آرام در آغوش مادرش به خواب رفته است، نگاه می کنم، باید به او رحم کنم ،دلیلی نمی بینم که در راباز کنم،من از همان اول هم به او گفته بودم ،گفته بودم که با تصمیمش مخالفم.حالا تنها پشت پرده این پنجره -رو به این خیابانهای خاموش- که انگار آن را بردیواره چاهی کنده اند.پنهان شده ام ،او مرا نمی بیند،خیلی چشمش کار کند، پشت پنجره ،این تنگ ماهی را ببیند که ماهی امسال عید، درآن با چشمهای بازش به ما خیره شده و یا شاید خواب مارا می بیندو لبهایش برای تنفسی ناگزیر بازو بسته می شوند.
می گفت:
- فقط امشب رو خونت می مونم.
میدانستم اصلش هم همین امشب است،مطمئنا امشب تمام شهر را دنبالش می گشتندو اگرکسی را که پناهش داده بود می یافتند، اعدامش می کردند،به او گفته بودم من با کشتن هر کسی مخالفم ،حالا طرف هرچقدر هم که جلاد بوده باشد،اما طاقت دیدن این حالش را هم نداشتم،اینگونه که زیر باران خیس شده بود کسی شجاعتش را نمی دیدونمی فهمید که این همان دلاوری است که بردیوارهای عمودی می راند، عین پرنده کوچک آب کشیده ای شده بود که دل هر رهگذری را می سوزاند،
- یادت نیس چه کسایی رو از ملت گرفت،هرکدومشون یه دنیا بودن، همه اشون مخ!
یادت نیس کفن می پوشیدند و توی خیابون با چند تا چماقدار راه می افتادن و همه دکه های روزنامه فروشی رو می سوزوندن یادت نیست کتاب فروشی رضارو آتیش زد و ده سال خونه نشین اش کرد!؟از سر این خیابون تا ته اش جهنمی درست می کرد که تمام اعضای بدن آدم مثل بید می لرزید.فریاد می زدن و شعار می دادن و تمام خیابونو به آتیش می کشیدن،ما ترسو نبودیم ، بودیم!؟ اینو باید بفهمه!کی جرات داشت با ما اینکارو کنه؟سزای کله شقی اش رو باید ببینه!چرا نمی خوای بفهمی که اونا به ما نارو زدن!تو همه چیزرو فراموش کردی!
گفتم:
-نه ،خوب یادمه،فراموش نکردم!هیچ چیزرو! همه چیز خوب یادمه، اون بامن همکلاس بود،ریاضی اش خیلی خوب بود،زبانش هم عالی بود اصلا کله اش کار می کرد،تو راه مدرسه یه مغازه بود که از این صفحه های گرامافون می فروخت همه اش از اون تو صدای مرضیه می اومد سنگ خارا توی صداش زنگ می زد!از اونجا که می گذشتیم گوشهایش رو می گرفت حرومزاده می گفت صدای زن حرومه! ما بهش می خندیدیم، تا ازاونجا رد شیم،گوشهاشو نگه می داشت!می خوام بگم خریتش هیچ ربطی به انقلاب نداشت! وقت می گذاشت و میومد خونه امون و به من فیزیک یاد می داد!مفت و مجانی!می بینی ؟می بینی همه چیز خوب یادمه!
-می دونی چه حکم اعدامهایی صادر کرد؟چه شکنجه هایی کرد؟خواهر رضارو یادته …سپیده رو می گم،.حیف نبود!؟ حالا از اون چی مونده؟شبی هزار تا قرص و زهروماردیگه می خوره تا خوابش ببره تازه یه دلیلی داشته که نکشتدش یه دلیل کثیف!،مگه چند تادختر عین اون تو شهر بودن؟…حالا شعورش هیچی زیباییشو بگو؟…. اما خوشم اومد ازش… میگن تو بازجویی اش یه کشیده آبدار خوابونده زیر گوشش!میگن با صندلی توی صورتش کوبیده بود میگن هنوزم رد زخمی که پایه صندلی روی دماغ کج اون عوضی انداخته رو توی صورتش می شه دید.
–آره میگن،میگن!اما اینا دیگه گذشته!حالا دیگه نمی خوام به چیزی فکر کنم دیگه همونقدر از لنین بدم می یاد که از شریعتی!اصلن کاری به کارشون ندارم!بدون همه ی اینا بهتر می شه نفس کشید!
-دروغ میگی! تو از بچگی ات هم همینطور بودی،واسه ترست همه چیزو توجیه می کردی!همیشه وسطش جا می زدی!سیزده روز عید که تموم می شد حوصله ات از ماهی توی تنگ هم سر می رفت و می انداختی اش توی چاه!

این یکی را راست می گفتی،سیزده بدر که می رسید تنگ ماهی را برمی داشتم و می رفتم سرچاه خانه امان!دیگر عین آن روزهای آخر زمستان که با اشتیاق خریده بودمش،دوستش نداشتم،ماهی کاهلی که با صدای توپ-برخلاف افسانه هایی که مادرم تعریف می کرد- هیچ عیدی از آب بیرون نمی پرید و همیشه با آرامشش در انتظارم می گذاشت،طوریکه ثانیه های آخر و اول هرسال را در انتظار بیرون پریدنش حرام می کردم،آنوقت ماهی را با همه آب اطرافش در چاه می ریختم،دوست داشتم ماهی از آب پیشی بگیرد در سقوط و رسیدن به آب و چرخ زدنهای پیاپی در حلقه چاه، اماچاه تاریک بود و هیچوقت نمی شد ببینی که کدام یکی اشان اول می رسند،نمی شد بفهمی که در سقوطِ این بار، ماهی سنگین تر است یا مایه حیاتش که تمام زندگیش را در برگرفته است و حال درپراکندگی قطراتش به سقوطی ناچار تن داده است! می خواستم بدانم که آیا این سقوط را به پای عمر ماهی می نویسند یا عمرمن!؟زندگی در پرت شدنی که به یک خواب کوتاه می ماند! راستی چه بر ماهی می گذشت در آن ثانیه ها که تنها وزن سبک درونش فرمان می داد!چه می فهمید وقتی که جان ظریفش را در ناخودآگاهی سقوط،پیچ و تاب می داد؟می دانم که تو هم از همان موقع بود که طراوت سرعت را در مقابل آرامش ذاتی ماهی دوست داشتی و آنرا می پرستیدی ،اصلا مگر می شد به این سرعت ناچار دل نداد و خیره نشد؟احساس می کردم حتی خدا هم خوشش می آید، آرامش ماهی را در موقعیتی مغایر با آهستگی ذاتی اش قرار دهم وآنوقت تماشا کنم جدال ناگریزش را،

به او گفتم:
-همه چیز تغییر می کنه ،حتی همین چاه خونه که ماهی عید هر سال رو از ما می گرفت و یکسال بزرگترمون می کرد!اونموقع،دو سه سال بیشتر نداشتم ،سالهای فیروزه ای رنگ هرآدم همون سالهاست،همون سالها که نمی گفتم نمیشه فهمید! خوب می پاییدم ببینم ماهی از آب جلو میزنه یا قطره های پرخروش آب از ماهی،اینا مال قبل از اونه که تو بری و توی اون چاه فریاد بکشی،اون دختره همسایه امون یادته؟ همیشه لباس عروس کوتاهی می پوشید عین فرشته هایی بود که توی کتاب مقدس با رنگ و روغن کار شده باشن اما اسمش فریماه بود….خدای من! یعنی اون الان کجاست؟ یادته ،یکروز تو عالم کودکی بین همه بچه های هم محل، آروم بهش نزدیک شدم ودامن کوتاهش رو بالا زدم،خم شدم و خوب نگاه کردم، فقط می خواستم بدونم اون پایین چه خبره؟ نمی دونم حالا فکر می کنم اینم از اون هوش ذاتی آدمه که خوب بو می کشه ،یا شایدهم عین بی اختیاری ماهی توی سقوطه،بچه ها همه به من خندیدن!اما دختره نخندید،همونطور ایستاد و تکان نخورد، می خواستم بدونم اون پایین چه خبره!ای کاش همونقدر احمق باقی می موندیم،همونقدر باهوش!اما واسه تو معنی ها تفاوت داشت حتی همین چاه هم یه معنی دیگه می داد برای تو !تو اصلن چند سال بعد چاه رو توی خونه امون دیدی،وقتی که تازه صدات دورگه شده بود و مامان بهت گفت که واسه اینکه صدات مردونه بشه باید توی چاه فریاد بکشی!می بینی همه چیز واسه تو فرق داشت!همه چیز!
با لبهای کلفتت خندیدی و گفتی:
-مطمئنم که ماهی ات رو ترسوندم ،صدام خروسک گرفته بود و همه مسخره ا م می کردن !از تو چه پنهون که اون سالها فریماهِ تو هم لخت و عور به خوابم می اومد،صبحها حلوای کاچی وعسل می خوردم که کمرم سفت بشه اونوقت سرم رو توی چاه می کردم و از ته دل فریاد می کشیدم:
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآ….
حق با مادر بود یه چیز ترد و فیروزه ای رنگ عین کودکی همیشگی تو،توی صدام می شکست،ماهی توی اون حلقه تندتر چرخ می زد و همه همسایه ها صدای مرد شدنم رو می شنیدن!
-اما من! من در همون روزهای پرغوغا و پرفریادت تو فکر یکی بودم که توی سالهای فیروزه ای رنگم گم شده بود،شبا می رفتم و کنار اون چاه می نشستم و به عکس ماه خیره می شدم که می افتاد توی چاه لابد در راه یکی از چرخ زدنهای ماهی سالهای پیش،که دیگه در اون سیاهی نمی دیدمش اما حتما توی اون سیاهی بود!نبود!؟می بینی ما زمین تا آسمون باهم تفاوت داریم ،زمین تا آسمون باهم فاصله داریم عین اون ماه و ماهی کنارهم بودیم اما خیلی فاصله داشتیم باهم!تو حتی نمی دونی که من تو فکر کی بودم!؟ می دونی؟
یادته مدرسه امون از خونمون خیلی فاصله داشت، یکی از رعیتهای پدرم هر روز می اومد دنبالم!منو می انداخت توی یه زنبیل و روی کولش می گذاشت تا به خونه برسونه ،اونروزا کولیهای زیادی به شهرمون می اومدن با لباسهای رنگارنگ!یکی اشون خرس سبزِ مریضی رو-اصلش سیاه بود اما رنگش کرده بودند- می آورد و نمایش می داد ،یکی اشون کمانچه می زد و میمونِ قرمزرنگ رو می رقصوند جوونتر که شدیم کتاب میاوردن!کتابهای جلد سفید! مادرِماکسیم گورکی رو یادته که چند دور با هم خوندیم وچقدر دیدیم که مادرمون شبیه اش نبود!
اما اون روزکه میگم یه پهلوون اومده بود همه اشون هم بساطشونرو کنار مدرسه پهن می کردن آخه از ماها کنجکاوتر کسی توی شهر نبود ا ماها خیلی چیزارو ندیده بودیم،دنیامون کوچیک بود شاید، دوس داشتیم حیرت کنیم یعنی همینو می خواستیم که یکی حیرونمون کنه!بچه ها و بزرگترها دورش جمع شده بودن عین آدمهایی که الان دور تو جمع می شن و از بالا به شجاعتت نگاه می کنن!به سختی حلقه رو کنار زدم و تو رفتم ،پهلوون هیکل اونچنانی نداشت،اما دستاشو بازمی کردو توی حلقه جمعیت چرخ میزد و نعره میکشید صداشم کلفت نبود اما سبیلای کلفتی داشت، روی بازوهاش خالکوبی فیروزه ای رنگ مرده ای بود،اژدهای پوسیده ای رو به یاد آدم می انداخت، زنجیرو دور بازوش می بست و رجز می خوند،وردستش هم هفت دور پیاله رابین جمعیت می چرخوند وپول جمع می کردآن وقت پهلوون،تازه، زور آخرو می زد،صورتش سرخ می شد و نفس کشدارش سبیلهاشو هوا می داد،ملت صلوات می فرستادن ،عین کاری بود که الان تو می کنی، بساطی که تو پهن می کنی روی اوون دیوارهای چوبی!معرکه ای که تو بپا می کنی!
همه آدمها از پهلوونی اش کیف می کردن!اما خب چن نفرهم دورو ورم بودن که می گفتن زنجیرش قلابیه، یه خال جوش زده رو هر کدومشون،همیشه این آدما پیدا می شن!اما من با چشمای خودم دیدم که زنجیرش سالم بود،خلاصه اونقدر سرگرمش شدم که نفهمیدم کی معرکه تموم شد اومدم دم در مدرسه اما کسی دنبالم نیومده بود،لابد وقتی سرم گرم معرکه بود فرستاده پدرم دنبالم اومده بود و توی شلوغی آدما، نتونسته بود منو پیداکنه و به خونه برگشته بود،خیلی ترسیده بودم حتی خیلی بیشتر از همین الان که تو داری مدام به در خونه ام می کوبی!اونروز با خودم فکر کردم که دیگه هیچکس منو پیدا نمی کنه؟دیگه کسی منو نمی شناخت،من هرروز توی زنبیل، خوابم می برد و راه خونه رو نمی دیدم ،حواسم به راه خونه نبود!
کنار در مدرسه وایسادم و گریه کردم اونقدر شدید که گریه نمی ذاشت حتی نفسم بالا بیاد،همه می گذشتن و انگار هیچکس منو نمی دیدتو هرگز اینقدر تنها نشدی…آدم با دشمنش باشه و تنها نباشه.فقط یکی باشه که بشناسدش دلم مادرمو می خواست…کم آدم توی این موقعیت قرار میگیره ،شاید فقط در بچگی! اونم وقتی که گم می شه،اونموقع تازه می فهمه حقیقت چیه،سخته آدم گم شدنشو بفهمه ،تنهاییشو!اونهم اونقدر زلال! فهمیدنای اون موقع زلال بود!انگار یکی هست که تا بچه ای هواتو داره و زندگیتو جمع و جورمی کنه بعد که ولت کرد یکدفعه پخش و پلا می شی بین آدمها!اونوقت می شنوی صدای زِرِ اونهاییرو که میگن زنجیرش قلابیه!یکی میشه من، یکی میشه تو، یکی میشه دشمنت!
اما اون موقع من فقط ترسیده بودم! از زلالیِ سرد اون تنهایی که باراولم بود تجربه می کردم می ترسیدم،یکدفعه بین اون همه ناشناس، یه دستی آروم سرمو نوازش کرد،یه دستِ سفید که ردخون رو توی رگهاش،می تونستی ببینی،جوشش رودخونه آبی رو برسینه بلور،نگاه کردم یه زن جوون بود،اون منو نمی شناخت اما مهربون بود!دستاش عطر می داد،عطر نمی دونم چی…ولی عطرِ عطر بود دیگه هیچی ازش یادم نیست،فقط می تونم بگم زیبا بود چه جوری زیبا بود؟ نمی دونم!نشونی خونم رو پرسید سفید بود مثلِ ماه بود! عین اون دیگه من زن ندیدم،انگار فریماه بزرگ شده باشه!زنم وقتی که باهم آشنا شدیم شبیه اون بود اما از وقتی با همیم، میبینم که اون نیست!یعنی گاهی وقتها هست بیشتر وقتها نیست!اسممو پرسید و فامیلیمو!
دستش داغ بود دستمو گرفت و منو و به خونه رسوند، اونروز من عین کورها شده بودم،اگه دستمو ول می کرد می خوردم زمین!اما عجیبه! اون دم در منو بوسید وگفت:
- چشات عینه آینه است پسر کوچولو و چقدر هم غمزده است
بعد هم خداحافظی کرد و رفت! از اونموقع ولم نکرده اون زن!توی اون چاهی که تو فریاد می کشیدی من اونو می دیدم هر شب!اونی که به چشای کورم می گفت عین آینه است!عینه آینه پسرکوچولو!خیلی حیف شد خیلی حیف شد،خیلی ، خیلی!باید دستاشو همونموقع می بوسیدم!
-می دونم!می دونم کیو می گی!،عینه سپیده بود، فرزبود و پرنشاط، ملت که جمع می شدن جلدی توی شلوغی کاغذا رو پخش می کرد،من که وارد گود می شدم اول موتورو روشن می کردم و کمی گاز می دادم جمعیت بالای سرم از غریدن موتور کیف می کردن،معرکه هام از معرکه پهلوونی که میگی شلوغتر بود،بالارو که نگاه می کردم، ملت که صورتمو می دیدن کلی کف می زدن واسم!موتورو روشن می ذاشتم و خودم می رفتم بیرون یه نخ سیگار می کشیدم تا جمعیت زیادتر بشه و سپیده کارشو تموم کنه!بیرون از گود اون چاه، موقع سیگارکشیدن هیچکس منو نمی شناخت و برام کف نمی زد اما توی گود..اول مثل اون پهلووون توی گود روی زمین صاف چرخ می زدم وگاز می دادم و سرعت می گرفتم ،موتور و من نعره می کشیدیم ،بعد فرمون می دادم و از سطح شیبدار تا دیوارهای چوبی عمودی اون چاه بالا می اومدم هر از گاهی هم اوج می گرفتم تا اون بالا،تا نوری که از لای سقف حصیری استوانه می اومد! صورتمو بالا می آوردم و اشتیاق آدمارو می دیدم،دیگه بالا و پایین فرقی نمی کرد،همه چیز تبدیل می شد به یک سیاهی که عین سرمه روی چشمات کشیده می شد،رنگها باهم قاطی می شدند و می شد تنها یه رنگِ پرسرعت! گاهی هم باد حصیری رو که بالای اون استوانه چوبی بسته بودیم کنار میزدو نور توی چشمم می خورد،اونموقع باید حواسمو جمع می کردم که با یه فرمون الکی نیفتم وسط گود! نگاه می کردم ودستهای بچه هایی رو که پول می دادن نشونه می گرفتم و میرفتم بالا و با جیغشون پول رو از دستشون می قاپیدم!نمی دونم از چی کیف می کردن ، از ترس،از غرش غیر طبیعی موتور یا از لرزوندن دیوارها زیر پاهاشون،می ترسیدند و کیف می کردن! سرعت که می گرفتم یه چیزی منو محکم می چسبوند به اون دیوارهای عمودی،دیوارهای عمودی اون استوانه چوبی بی احساس ،اون چاه!نیرویی نامرئی که نمی ذاشت بیفتم از اون دیوار مرگ آور!همون خال جوشهایی که روی زنجیر پهلوون بود و تو نمی دیدی!می ذاشت که من اوج بگیرم و شجاع بمونم!فرق کنم با آدمهایی که دورم وایسادنو واسم کف میزنن شبیه یکی بشم که اغلب نیستم! اینو به اون کثافت هم گفتم سرعت و شجاعت باهم رابطه دارن!
اولین باری که رفتم بازجویی گفتن آقای حقیقت توی اتاق منتظرتونه! چشامو باز کردن دیدم خود نامردش بود لعنتیها هزار تا اسم دارن یه عینک مشکی زده بود و لاغر تر از گذشته بودبا ااون دماغِ کجش!عین مرتاضا شده بود، انگار هرگز منو نمی شناخت خشک و رسمی با من حرف زد هر چه خواستم اون دورانو یادش بندازم اصلن راه نمی داد!می خواس خردم کنه!یه لبخندِ موذی روی لبش بود:
می گفت شنیدم مست می کنی و سوار موتور می شی!؟
گفتم :واسه همین منو آوردی اینجا؟!مست می کنم تا سبک بشم و گریز از مرکزم کمتر بشه بلکه از شرم راحت شی!این که ساده اس وتازه هم به نفعتونه! عجیبه اینو نفهمی!فیزیک رو که شمایادم دادی حاجی!
به من گفت سبکم نشی،مرکز تفت می کنه بیرون!
عینِ سگ دروغ می گفت!گاز که می دادم روی دیوارها،همه ته دلشون خالی می شد ،تمام استوانه می لرزید!من دیوارا رو هل می دادم کنار،اصلن مرکز هم همدستم بود وزن من و مرکز و سرعت با هم دیوارارو هل می دادیم ،مگه نه؟!همون وزنی که اگه گاز نمی دادم با سر منو می کوبوند وسط گود،همون وزنِ سقوط آور! اما حالا دیگه دلم نمی خواد تنها، بکشمش، حیفه اگه همینجوری بمیره دلم می خواد هرجوری هست اینو تو کله اش فرو کنم،می خوام بفهمه که دروغ میگه!دلم میخواد بدزدمشو و اونوقت یه بطر عرقو به زور توی حلقش خالی کنم ،اصلا تو مزه ی عرقو چشیدی که اینطوری حرف میزنی نامرد؟ این همه یقینو از کجا می آری بزدل؟
نچشیده! دروغ میگه! می دونم اگه بچشه مست میشه، خوبم مست میشه! دروغ میگه!اگه دروغ نمی گفت سپیده رو می کشت!؟اصلن چرا سپیده رو نکشت ؟!مگه حکمش اعدام نبود چرا به سپیده اون پیشنهاد بی شرمانه رو داد!
ماهی در تنگ شیشه ای تکان نمی خورد ،اما ما ناآرام بودیم،ناآرامتر ازهمه آن سالها،نباید می گذاشتم ماهی امسال در این غوغای شبانه امان خوابش ببرد،باید پسرم و سپیده را که با هزار قرص و زهرمار دیگر خوابش برده بیدار کنم و با هم برویم پای چاه،پسرم آرام در آغوش سپیده خوابیده است و دستهای شفاف سپیده که رد خون را می توانی زیر سفیدی پوستش ببینی به نوازش روی صورتش مانده است ،صورتی با چشمهای غمزدهِ آینه ایش و دماغ کج اش و لبهایی کلفت و گوشتالو،دیگر سیزده روز،تمام است، باید بیدارشان کنم و باهم برویم سرچاه باید باهم ماهی را بیندازیم توی چاه و خوب نگاه کنیم که ماهی از آب زودتر می رسد یانه!می خواهم امشب باز به چرخهای نادیدنی ماهی در چاه خیره شویم!
-حتم دارم که ماهی هنوزم عاشقه اینه که باباله های رویایی اش چرخ بزنه و چرخ بزنه و گازبده و از دیوارای سنگی چاه بیاد بالا!بیاد بالا تا خودخود ماه!تا خود خود ماهی که افتاده توی چاه!
پنجره را باز می کنم ،سپیده کنارم است،کنار ماهی،پسرم تنگ ماهی را دستش می گیرد و همانطور که سرش را از پنجره ای که گویی بر دیواره چاهی کنده اند، بیرون می برد، به تو که بی تاب آن پایین ایستاده ای، نهیب می زند:
-بابا،ما داریم ماهی رو می اندازیمش توی چاه، خوب نیگاه کن ،
خوب نگاه کن و بگو اون پایین چه خبره!؟


شعر ناآشنا – از کتاب اسیر

بدون نظر

شعر ناآشنا

از کتاب اسیر

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

بازهم درگیرودار یک نبرد

عشق من برقلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لب های من

تشنه ای سیراب شد، سیراب شد

باز هم دربستر آغوش من

رهروی در خواب شد، در خواب شد

بردو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم دراو

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه می خواهد زمن

من چه گویم قلب پرامید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن جاوید لذت را

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

اوتنی می خواد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای ناآشنا

بگذر از من ، من ترا بیگانه ام

آه ای دل،آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هربیگانه ای

ای دریغا کس به آوازش نخواند


یادی از گذشته از کتاب اسیر

بدون نظر

یادی از گذشته
از کتاب اسیر

شهریست در کنار آن شط پرخروش
با نخل های درهم و شب های پرز نور
شهریست در کناره آن شط و قلب من
آنجا اسیرپنجه مرد پرغرور

شهریست در کناره آن شط که سال هاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
برماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها زچشم و لب من ربوده است

آن ماه دیده است که من نرم کرده ام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او

ما رفته ایم در دل شب های ماهتاب
با قایقی به سینه امواج بیکران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بربزم ما نگاه سپید ستارگان

بر دامنم غنوده چو طفلی و من زمهر
بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را

اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پرخروش ، ترا یاد میکنم
دل بسته ام به او و تو اورا عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد می کنم


ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تو ام سنگین شده

بدون نظر

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی


دو نامه از مارینا تسوِتایوا به آنّا آخماتووا

بدون نظر

دو نامه از مارینا تسوِتایوا به آنّا آخماتووا

مترجم: نسترن زندی

  دو نامه از مارینا تسوِتایوا به آنّا آخماتووا

به آ. آ. آخماتووا

مسکو، ۲۶ آوریل ۱۹۲۱

آنّا آندری‌­یِونای عزیز:

چه بسیار است سخن برای گفتن و چه ناچیز است زمان! به خاطر سهم خوشبختی­‌ام از زندگی – کتابِ  بارهنگِ شما – متشکرم. از خودم جدایش نمی­‌کنم، آلیا هم آن را از خودش جدا نمی‌­کند. دو کتابِ قبلی‌­تان­ «دسته سفید و تسبیح‌» را می­‌فرستم که برایم بنویسید.

فکر نکنید پیِ جمع‌­آوری دست­‌خط نویسندگان هستم، کتاب‌­های بسیاری با دست­‌خط مؤلف داشته­‌ام که به این و آن بخشیده‌­ام! به چیزی دل نمی‌­بندم و چیزی را نگه نمی‌­دارم، اما کتاب­‌های شما را با خودم به تابوت هم می‌­­برم – زیر بالشم!

خواهش دیگری هم دارم: اگر آلکوناست [ نام انتشاراتی که در سال ۱۹۱۸ در پترزبورگ تاسیس شد] اسب سرخ  مرا (که به شما تقدیم کرده‌­ام)، می‌پذیرد، لطفاً این کار را برای من انجام بدهید و ضروری هم نمی‌­بینم که حتماً خودم متن را بازبینی کنم، به دقّتِ شما ایمان دارم.

چیز کوچکی است، وقت شما را نمی­‌گیرد. در حال آماده­‌کردنِ کتاب دیگری هستم: به معاصران[این مجموعه به چاپ نرسیده است و فقط به صورت نسخه دستنویس موجود است] ، فقط ۲۴ قطعه شعر برای شما، بلوک و والکونسکی است. در میان این سروده‌­ها، شعرهایی برای شما هست که هنوز نخوانده‌­اید.

آه، که چه‌­قدر دوستتان دارم و چه‌­قدر برایتان خوش­‌حالم و چه­‌قدر برایتان غمگینم و چه­‌قدر برایم باارزشید. کاش مجله­‌ای بود که می‌­توانستم آن‌­جا درباره­‌ی­ شما بنویسم! مجله، مقاله، چه جرأتی!- حریقِ آسمانی!

شما شاعرِ محبوبِ من هستید، من یک‌­بار– خیلی وقت پیش- شاید شش سالِ پیش بود که خوابِ شما را دیدم، کتاب آینده‌­ی شما را دیدم: سبزِ تیره، تیماجی، نقره­‌کوب - گفتارِ زرّین – نوعی افسونگریِ باستانی، شبیه نیایش (یا دقیق­‌تر بگویم برعکس!). بیدار که شدم ، فهمیدم شما آن را می‌­نویسید.

افسوس که این‌­ها همه حرف است و واژه­‌ی عشق، من این‌­طوری نمی­‌توانم، دلم یک خرمن واقعی آتش می­‌خواهد که در آن بسوزم.

من تک تک کلمات شما را می­‌فهمم: تمام اوج و تمام سنگینی‌­شان را. ” و مهمیز صدای سبکبال تو” [از شعر "بر قله سرسخت برفی ..." آخماتووا، (۱۹۱۷) ] ، این لطیف­‌ترین کلامی است که درباره‌­ی عشق گفته شده‌­است.

و این چهره ناگهان برآمده – صورت تماشاگر- «یاروسلاوِتس» [پادشاه کی­‌یف] چه روسیه­‌ای! [خطی از شعر آخماتووا با عنوان «تو- عدول کردی به جزیره­‌ی سبز...» ۱۹۱۷].

باز هم راجع به کتاب:

چه‌­قدر به خاطر این سه کتاب شما شاد هستم- این‌­گونه بی‌­دفاع و کوچک!- تسبیح، دسته سفیدو بارهنگ. چه بار سبکی باخود دارند! مثل مشتی خاکستر.

اگر بلوک نسخه­‌ی دستنویسِ اسب سرخ (سرخ، مثل شمایل) را بیاورد آن را به شما خواهدداد. حتماً برایم بنویسید، بیش از آن‌­چه پیش از این  می‌نوشتید! من از روح و کلام شما سیر نمی‌­شوم.

بامهر می‌­بوسمتان. آرزوی عمیقِ من آمدن به پتربورگ است. برایم از اتفاقات جدید زندگی­‌تان بنویسید. درباره­‌ی این­‌که تابستان کجا بودید و درباره‌­ی همه­‌چیز.

دو نامه‌­ی قبلیِ شما پیش من و آلیا است – همیشه همراهمان خواهدبود.

م. تس.

 ———————

به آ. آ. آخماتووا

۳۱ آگوست ۱۹۲۱

 altman akhmatova دو نامه از مارینا تسوِتایوا به آنّا آخماتووا    آخماتووا

آنّا آندری‌­یِونای عزیز! این روزها شایعات ملال­‌انگیزی درباره‌­ی شما هست که هرساعت تکذیب­‌ناپذیرتر می­‌­نمایند [شایعاتی درباره­‌ی خودکشیِ آنّا آخماتووا پس از تیربارانِ گومیلوف]. در این‌­باره برایتان می‌­نویسم چون می­‌دانم که برای شما اهمیتی ندارد. می‌­خواهم تا آن‌­جا که ممکن است صادقانه بنویسم. به شما می‌­گویم که تنها دوستِ شما (دوست – عمل!) در میان شاعران – به نظر من – مایاکوفسکی است، گاوِ کشته‌­شده­‌ای که روی کارتون‌­های «کافه­ شاعران» پرسه می­‌زند [این کافه را کامینسکی و گالدشمیت در پاییز ۱۹۱۷ در گذر ناستاسینسکی تقاطع خیابان توِرسکایا راه انداخته‌­بودند].

کشته­‌شده‌­ی رنج – او واقعاً چنین چهره­‌ای داشت. مدام از طریق آشنایانش تلگرام می‌­زد تا خبری از شما بگیرد و من دومین شادیِ تحمل­‌ناپذیر زندگی‌­ام را به او مدیونم (اولین شادیِ این­‌گونه‌­ام خبری بود از سریوژا [همسرِ تسوتایوا]  که دو سال تمام از او هیچ اطلاعی نداشتم). درباره­‌ی بقیه (شاعران) چیزی نمی‌­گویم – نه به خاطر این‌­که شما را غمگین می‌کند: چه کسی آن‌­قدر اهمیت دارد که بتواند شما را آزار بدهد؟ نمی‌­گویم چون دلم نمی‌­خواهد قلم‌­فرسایی کنم.

این روزها – به امید یافتن خبری از شما – به کافه شاعران می‌­رفتم – چه موجودات علیلی و چه حقارتی! چه کراهتی! همه­‌چیزی آن­‌جا بود: کوتوله‌ها، تپانچه­‌ها، اسب­‌های شیهه­‌کش و راهنمایانِ بی‌­بار با لب‌های ماتیک‌­زده.

دیروز مسابقه بود: درختِ غار- عنوان شرکت‌کنندگان اعضای واقعی اتحادیه بود. نادسون و مایاکوفسکی انصراف دادند. آن‌­جا غم و شادی با هم بود. پیانیست‌­ها روی چهارپایه‌­هایی در سنگفرش خیابان می­‌نواختند… و صدای یکنواختِ فاخته (طوری که یک شعر شروع می­‌شود!)، و منظومه­‌ی دختر ژاپنی که من دوست داشتم (ایده‌­ی بالمونت، سروده­‌ی سیوِریانین)

این کنار دریا بود

جایی که شقایق‌­ها می‌­شکفند…

و همه­‌ی سالن یک‌­صدا می­‌خواند:

آن­‌جا که کمترش می­‌بینند

سرنشینان شهری…

[خطوطی از شعر «این کنار دریا بود» ای. سیوِریانین ]

اما تحمل­‌ناپذیرترین و ناامیدکننده‌­ترین مسأله این بود که خود اعضای مسابقه­‌ی شبانه بیش­‌تر از بقیه شیهه می‌­کشیدند و هِی می‌­کردند.

همه­‌چیز متفاوت بود. آن‌­ها وقتی که متوجه از مدافتادگیِ سیوِریانین شدند، آن را با (بدترش!) شِرشِنِویچ [شاعرِ ایماژینیست] عوض کردند.

بابروف، آکسینوف، آرگو [م.آ.گولدنِبِرگ،  شاعر- طنزپرداز و مترجم ] و گروزینوف [ای.و.گروزینوف- شاعر ایماژینیست] شاعرانِ رویِ صحنه بودند.

 نمایشِ هزلی بود…

من در بالکن به آکسینوف گفتم: «آقای آکسینوف، شما را به خدا من را از بابت آخماتووا مطمئن کنید.» (شایعه بود که او مایاکوفسکی را دیده است.) «می‌­ترسم که تا پایان مسابقه دوام نیاورم».

آکسینوف سرتکان داد. یعنی او زنده است.

آنّا آندرِی‌­یونای عزیز، جشن دیروز برای من همان تکانِ سرِ آکسینوف بود. دلم می‌­خواهد بدانید که سه روز پیش از آن چه احوالی داشتم – قابل بیان نیست. خواب وحشتناکی دیدم: می‌خواستم بیدار شوم و نمی‌­توانستم. به هرکسی برای زندگیِ شما التماس می­‌کردم. انگار می­‌گفتم: «کاری کنید که او زنده بماند!». . . آلیا مرا از خواب بیدار کرد و گفت: «او پسری هم دارد!»

دیروز بعد از پایان جشن از بابروف خواستم که به افتخار شما بگذارد که من ده روزِ پی‌­درپی در برنامه‌­های شبانه شعرخوانی­ کنم بی‌آن‌که پولی بگیرم – و همیشه در شعرخوانی­‌هایم سالن پُر می‌­شود.

در آن سه روز (بدون شما) پتربورگ دیگر برای من وجود نداشت، بله کدام پتربورگ! … اما برنامه‌­ی دیشب معجزه بود: «ابر شدم در کلامِ انوار» [خطی از شعر «نیایش» آنا آخماتووا]

آن ده روز درباره‌­ی شما خواهم‌­خواند – برای اولین‌­بار در زندگی‌­ام. از سخنرانی نفرت دارم، اما نمی‌­توانم این افتخار را به دیگران واگذار کنم! ضمناً همه‌­ی آن‌­چه که من برای گفتن دارم،  فقط ستایش است!

نامه را به پایان می‌­برم، آن‌­گونه که آلیا برای پدرش می­‌نویسد:

می­‌بوسمت و در برابرت تعظیم می‌­کنم.

م. تس.


صفحه 1 از 6123456
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes