شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘این’

آسمان گو مفروش این عظمت، کاندر عشق – حافظ

بدون نظر

KISS ON THE BRIDGE   AFREMOV by Leonidafremov 239x300 آسمان گو مفروش این عظمت، کاندر عشق	   حافظ

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کِشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم: «ای بخت! بِخُسبیدی و خورشید دمید» گفت: «با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش دورِ خوبی، گذران است؛ نصیحت بشنو!»
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حُسن بیدقی راند که بُرد از مَه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت، کاندر عشق خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ! این خرقه پشمینه بینداز و برو!


در منی و این همه ز من جدا با منی ور دیده ات بسوی غیر

بدون نظر

در منی و این همه ز من جدا
با منی ور دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بی خبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه تو ام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو ، در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ، دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ، مگر به خوابها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند، بلکه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو


ا.ن: این یازده سپتامبر چی بود آخه! کی درستش کرد!!!

بدون نظر

 احمدی نژاد: خیال نکنید از ۱۱ سپتامبر دست بر می‌داریم / عاملینش باید پیدا بشوند و اعدام شوند


اعتماد به نفس یعنی این! یکم یاد بگیرید!!!

بدون نظر

 اعتماد به نفس یعنی این! یکم یاد بگیرید!!!

www Parsa co 374  اعتماد به نفس یعنی این! یکم یاد بگیرید!!!

اعتماد به نفس یعنی این! یکم یاد بگیرید!!!


بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بدون نظر

بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.
در این «سرزمین آزاده گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه “آزادی”

 لینک دانلود: بگذارید این وطن دوباره وطن شود


شین به این جایم رسیده

بدون نظر

شین
به این جایم رسیده
از قول و قاعده بیزارم
از نام و از نوشتن بیزارم
از ترس دلهره دانایی
بیزارم از چه رفته به باد و
از چه خواهد شد این همه که خواب
هی سیب رسیده
طعم ناتمام به یک بارگی
مرا طواف همان ملائکم بس بود
سجده ی نور و سکوت ستاره ام بس بود
این چه رنج و راز بی آغازی ست
که هی نرفته باز
دامن دریا را به تحفه ی تشنه اش تر کنم ؟
مرا به خانه ی خودم
به خواب همان هزاره ی رویا ریز اینه برگردانید
به طعم ناتمام و نه برکت بوسه
تنها باد است که از فراز خکستر ما می گذرد
بگذارید به خانه ام برگردم
مرا جز آن آرامش تا ابد عجیب
دیگر هیچ آرزویی از ازل نبوده است


این جا همه چیز درست

بدون نظر

این جا همه چیز درست
همه چیز عالی بی نظیر درست
همان کلمه ی درست درست است
در شرف وقوع عمین واژه ها بود
که دیگر هیچ اتفاقی از کتاب کهنه رخ نداد
به قول قدیمی ها
آه … مغان عالی مقام
تمام زمستان امسال
من یک درختچه ندیدم
که پتوپیچ کوچه ی باد نباشد
شما خبر ندارید
ورنه صغیر و کبیر
سرگرم خوابی خوش از گلستان و گهواره اند
حتی حقوق پشه و
سهم پروانه هم محفوظ است
حالا باد هم فهمیده که پشت هر چینه ای
چراغی هست
آه … ستمدیدگان نمک نشناس
کفران کلمه که دشوار نیست
حاشا چه می کنید
شب دارد از ظلمت یلدا یاد می گیرد
نور … فقط یک هجای روشن دارد
دیگر چه مرگتان است
که این همه هی
از چیزی به نام زندگی سخن می گویید ؟
این جا همه چیز درست
همه چیز عالی بی نظیر درست
همان کلمه درست درست است
تنها این ما شاعران بی طناب و ترانه ایم
که دروغ می گوییم


مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

بدون نظر

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید،
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود…
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم …!


با چشم ها، ز حیرت این صبح نابه‌جای خشکیده بر دریچه‌ی خورشید چارتاق

بدون نظر

با چشم ها، ز حیرت این صبح نابه‌جای
خشکیده بر دریچه‌ی خورشید چارتاق
بر تارک سپیده‌ی این روز پابه‌زای،
دستان بسته‌ام را، آزاد کردم از زنجیره‌های خواب.

فریاد برکشیدم:
«- اینک
چراغ معجزه
مردم!
تشخیص نیم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر مانده‌ست آن‌قدر،
تا از کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب، پرواز آفتاب را!
با گوش‌های ناشنوایی‌تان
این طرفه بشنوید:
در نیم‌پرده‌ی شب، آواز آفتاب را!»

«- دیدیم (گفتند خلق نیمی)
پرواز روشنش را، آری»

نیمی به شادی از دل فریاد برکشیدند:
«- با گوش جان شنیدیم
آواز روشنش را!»

باری، من با دهان حیرت گفتم:
«- ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟ یا به تظاهر تزویر می‌کنید؟
از شب هنوز مانده دودانگی.
ور تایبید و پاک و مسلمان، نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»

افسوس!
آفتاب، مفهوم بی‌دریغ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون، با آفتاب‌گونه‌ای، آنان را
این‌گونه دل فریفته بودند!

ای کاش می‌توانستم، خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم، تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم – یک لحظه می‌توانستم ای کاش -
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلق بی‌شمار را،
گرد حباب خاک بگردان
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

ای کاش
می‌توانستم!


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes