شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘با’

باد ما را با خود خواهد برد (فروغ فرخزاد)

بدون نظر

 باد ما را با خود خواهد برد (فروغ فرخزاد)

در شب کوچک من افسوس

باد با یرگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ویرانی ست

گوش کن…

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن…

وزش باد را میشنوی؟

در شب اکنون چیزی می کذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من

بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد


با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رؤیائی

بدون نظر

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رؤیائی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهائی:

بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور بادپیمای

می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هائی از در و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سوئی
باد … پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را

مردمان در گوش هم آهسته می گویند،
«آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو»
«در جهان یکتاست»
«بی گمان شهزاده ای والاست»

دختران سر می کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پرغوغا
در طپش از شوق یک پندار

«شاید او خواهان من باشد.»

لیک گوئی دیده شهزاده زیبا
دیده مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطرآگین
برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان براه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور بادپیمایش

مقصد او خانه دلدار زیبایش
مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
«کیست پس این دختر خوشبخت؟»

ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گوئی ز شادی می گشایم پر
اوست . . . آری . . . اوست

«آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی
نیمه شب ها خواب می دیدم که می آئی.»

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد

«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی
ای نگاهت باده ئی در جام مینائی
آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.»

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش.

باز هم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور بادپیمایش
می درخشد شعله خورشید
برفراز تاج زیبایش.

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت.
مردمان با دیده حیران
زیر لب آهسته می گویند
«دختر خوشبخت! . . .»


با رویاها مان چه میکنند ؟

بدون نظر

اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند
فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید
فرض که بعضی از اینجا دور
نان از سفره و کلمه از کتاب
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند
با رویاها مان چه میکنند ؟


در منی و این همه ز من جدا با منی ور دیده ات بسوی غیر

بدون نظر

در منی و این همه ز من جدا
با منی ور دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بی خبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه تو ام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو ، در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ، دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ، مگر به خوابها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند، بلکه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو


گفتگوی اختصاصی جمانه حداد با ماریو بارگاس یوسا

بدون نظر
36149 160091540675728 124406950910854 414059 4341796 n گفتگوی اختصاصی جمانه حداد با  ماریو بارگاس یوسا

گفتگوی اختصاصی جمانه حداد با ماریو بارگاس یوسا

به بهانه ی دریافت جایزه نوبل ادبی امسال برای ماریو بارگاس یوسا این نویسنده ی پر آوازه ی پرویی گفتگوی اختصاصی با او را می خوانیم از نشریه ی ادبی جن و پری .

******قسمتی از
گفتگوی اختصاصی جمانه حداد با «ماریو بارگاس یوسا»/ ترجمه ی سید احسان موسوی
«داستان حریم دروغ»
در نوامبر سال گذشته، نخستین نامه‌ را از ماریو بارگاس یوسا دریافت کردم. نوشته بود «خوشحال می‌شوم که مصاحبه‌ای داشته باشیم اما کجا و کی؟» ده ماه تلاش کردیم که بتوانیم معضل کجا و کی را حل کنیم اما بی‌فایده بود. ده ماه به صورت مداوم نامه‌نگاری و مذاکره‌ی الکترونیکی با منشی‌اش روزاریو ادامه داشت. او می‌نوشت و برنامه‌های سفرش را می‌گفت و من هم هر گاه سفر جدیدی رخ می‌داد برایش می‌نوشتم تا این که این دو خط موازی، پرویی و لبنانی، بالاخره در دایره‌ی تابستان لندن با هم برخورد کردند.وقتی از پله‌های آن خانه‌ی دوبلکس مجللش در آن محله‌ی آرام و اعیان‌نشین پایین می‌آمد گفت: «بالاخره» من هم که حواسم به او بود، که با لذت صیاد به طعمه‌ای که سال‌ها انتظارش را کشیده بود به من نگاه می‌کرد، گفتم: «بالاخره.»یوسا در ۲۸ مارس ۱۹۳۶ در شهر اریکیبا در پرو به دنیا آمد اما ده سال نخست زندگی‌اش را در بولیوی گذرانید و در سال ۱۹۴۶ با خانواده به سرزمینش بازگشت. در دانشگاه رشته‌های ادبیات و حقوق را پی گرفت و در نوزده سالگی با خولیا اورکیدی، که یکی از نزدیکانش و هیجده سال از او بزرگ‌تر بود، ازدواج کرد. در رمان برجسته‌ی عمه خولیا و میرزابنویس (۱۹۷۷) از شخصیت این زن الهام گرفته است. اما این ازدواج دیری نپایید و در ۱۹۶۴ به طلاق انجامید و در سال بعد با پاتریسیا، “بانوی زندگی‌اش” دیدار کرد که تا امروز همسر اوست و از او سه فرزند دارد: آلفارو، گونزالو، مورگانا. سال‌ها در اروپا، به ویژه در پاریس و لندن و مادرید زیست و به کارهای گوناگون پرداخت. مترجمی، روزنامه‌نگاری و استادی زبان. در سال ۱۹۹۴، بعد از آن که برنده‌ی جایزه‌ی ادبی سروانتس شد به تابعیت اسپانیا درآمد.از رمان‌های اوست: بهشت، آن‌جا (۲۰۰۳)؛ سور بز (۲۰۰۰)؛ جنگ آخر‌الزمان (۱۹۸۱)؛ گفت و گو در کاتدرال (۱۹۶۹)؛ خانه‌ی سبز (۱۹۶۵)؛ شهر و سگ‌ها (۱۹۶۳). آثار پژوهشی او عبارت‌اند از زبان هیجان (۲۰۰۱)؛ نامه‌هایی به رمان‌نویس جوان (۱۹۹۷)؛ ماهی در دریا (۱۹۹۳)؛ واقعیت پوشیده (۱۹۹۰)؛ میان سارتر و کامو (۱۹۸۱). و از نمایش‌نامه‌های اوست: دیوانه‌ی ایوان‌ها (۱۹۹۳)؛ شوخی (۱۹۸۶). اکثر این آثار به ده‌ها زبان، از جمله فرانسوی و ایتالیایی و پرتقالی و انگلیسی و آلمانی و روسی و فنلاندی و ترکی و ژاپنی و چینی و چکی و البته عربی [و فارسی] ترجمه شده است. و جایزه‌های فراوانی برده است و او را یکی از نامزدهای دایمی نوبل ساخته است. گابریل گارسیا مارکز، رمان‌نویس بزرگ کلمبیایی از دوستان نزدیک و صمیمی یوسا بوده اما در سال ۲۰۰۳، در نمایش‌گاه کتاب بوگوتا، در تهاجم یوسا به مارکز و “چاپلوس کوبا” خواندن او این دوستی به تیرگی گرایید. این تهاجم زبانی به علت دوستی نزدیک مارکز با فیدل کاسترو، دیکتاتور کوبا بود. آن روز یوسا، به علت عکس‌العمل شدید دوست‌داران مارکز، که به “قهرمان” محبوبشان اهانت شده بود، ناگزیر شد از در پشتی سالن نمایشگاه خارج شود.شهرت یوسا با نخستین رمانش، شهر و سگ‌ها آغاز شد. رمانی که در آن به تجربه‌های سختش در خدمت نظامی می‌پردازد. بدین ترتیب جهان خیلی زود با دوره‌ی طلایی ادبیات امریکای لاتین، که Boom نام دارد آشنا شد. این دوره از دهه‌ی پنجاه و شصت قرن پیش آغاز شد و توجه جهانیان را به این قاره و ادبیاتش جلب کرد و در این دوره نویسندگان بزرگی از قبیل مارکز و فوئنتس و کورتاسار در کنار یوسا به چشم می‌خوردند. اما با وجود نقاط اشتراک میان نویسندگان “بوم”، که با محور قرار دادن حال و روز ساکنان اصلی قاره و پرتو افکنی بر ظلم‌هایی که به آنان شده شناخته می‌شود، (کاری که یوسا مثلاً در جنگ آخرالزمان کرده است) اما نوشته‌های یوسا تابع سبک رئالیسم جادویی نیست. سبکی که بسیاری از مردم آن را با “بوم” یکی می‌دانند و آن را به همه‌ی نویسندگان برجسته‌ی این دوره تعمیم می‌دهند. چه، یوسا، برخلاف مارکز، واقعیت را با جادو ترکیب نمی‌کند. البته او نیز تخیل دارد اما، آن طور که خود می‌گوید، تخیل او واقعی است. بلکه حتا برای نوشتن یک داستان از شخصیت‌های واقعی کمک می‌گیرد به گونه‌ای که نبوغ داستان‌نویس با دقت زندگی‌نامه‌نویس مخلوط می‌شود. و به همان اندازه که تخیل بارور خود را به کار می‌گیرد، از دقت‌های مدرکی و تفصیلی نیز استفاده می‌کند. پس واقعیت را با ابداع درمی‌آمیزد و گذشته را به شیوه‌ی خود بازمی‌سازد و با خلاقیت عجیبی زمان را به کار می‌گیرد و خاطره را به آشوب و فساد می‌کشاند. زیرا، آن‌گونه که خود می‌گوید، نوشتن “رذالت” است و نویسنده “جادوگر”. رمان نزد یوسا از پژوهش جدا نیست بل‌که یک نوع پژوهش است و حوادث آن با گذر از تأملات ناشی از ناخودآگاه روایت می‌شود و برای همین سبک توصیفی پژوهش نیازمند سبک روایی می‌شود یا با آن تلاقی می‌کند. برای همین است که به نظر منتقدان او یکی از معدود نویسندگانی است که مسائل فکری و تاریخی و سیاسی و ادبی را به یک اندازه برمی‌انگیزد. اما او بکارت پژوهش را با هنر “دروغ” زایل می‌کند. هنری که به نظرش بهترین دلیل پیروزی تخیل داستان‌نویس است. برای همین در آثار او تاریخ و تخیل کنار هم‌اند و گاه حتا با سبکی “هزار و یک شبی” چنان در هم می‌آمیزند که مرزی میان آن دو باقی نمی‌ماند. بدین ترتیب پژوهش از عقلانیت خود تهی و به پدیده‌ای شخصی تبدیل می‌شود.اوتوپیا یوسا را، که آن را بزرگ‌ترین آرمان انسان در طول تاریخ می‌داند، بسیار به خود جلب کرده است. و نیز بارها از ادبیات متعهد دفاع و بارها بر نقش افشاگر روشن‌فکر تأکید کرده است. کتاب سور بز جنجال بزرگی به پا کرد زیرا در آن به زندگی رافایل لیونیداس تروخیو، دیکتاتور دومینیکن، پرداخته بود. در زندگی این موجود “وحشی” فساد و خون‌خواری و جنون همه‌ی رهبران دیکتاتور و چگونگی تبدیل انسان به اهریمن را نشان می‌دهد. این جنجال‌آفرینی از دنیای یوسا دور نیست که او کلمات را مین‌های کاشته‌شده‌ای می‌داند که باید در ذهن یا اخلاق یا حافظه‌ی خواننده منفجر شود. ادبیات بازتاب ارزش‌های سیاسی و اجتماعی قاره‌ی لاتین پاره‌پاره و پیچیده‌ای است که از آن‌جا می‌آید.در سخن از ارزش‌های سیاسی سخت می‌توان باور کرد که یوسا در سال‌های نخستین جوانی مجذوب شخصیت فیدل کاسترو، رهبر انقلاب کوبا، شده است. اما این توهم‌های او خیلی زود نقش بر آب شد و مدتی بعد بی هیچ تردیدی جدایی کامل خود از جنبش‌های تندرو چپ را اعلام کرد و به حمله‌های شدیدی ضد کاسترو پرداخت. در سال ۱۹۸۸ در کنار تعدادی از احزاب راست‌گرا در تشکیل “جنبش آزادی‌ها” شرکت کرد. در سال ۱۹۹۰ نامزد ریاست‌جمهوری پرو شد اما از رقیبش آلبرتو فوخیموری شکست خورد و بعد از آن همه‌ی برنامه‌های سیاسی خود را کنار گذاشت هر چند به گفته‌ی خود از فعالیت‌های سیاسی خویش “فساد حکومت و تحریک مردم به فدا کردن همه چیز در راهش” را به خوبی درک کرده بود. به علت حمایت از ایالات متحده و انتشار مقالاتی در تأیید سیاست‌های امریکا مورد انتقاد قرار گرفته بود. این مقالات در دوران جنگ عراق نوشته شده بود آن‌گاه که یوسا با دختر عکاسش مورگانا به صحنه‌ی جنگ رفت و کار مشترکی با عنوان “روزنگار عراق” تهیه کردند. البته در سال ۲۰۰۴ در این موضع‌گیری بازبینی کرد و حمله‌ی امریکا به عراق را “نقض قوانین بین‌المللی” خواند و گفت که حمایت اثنار از آن جنگ را درک نمی‌کند. اما خیلی زود در این بازبینی، بازبینی کرد و عقب‌نشینی نیروهای اسپانیایی از عراق را محکوم و به معنای پیروزی تروریست‌ها دانست. یوسا بسیار نزدیک، دوست‌داشتنی و مهربان است. آن‌قدر خون‌گرم و ساده است که خیال می‌کنی همان عمویت است که سال‌ها پیش وقتی بچه بودی به امریکای لاتین رفته و حالا بازگشته است. حس طنز جالبی دارد و وقتی نوار را پیاده می‌کردم صدای قهقهه‌هایمان را می‌شنیدم که هر پنج دقیقه بلند می‌شد. هم‌چون دیگر نویسندگان بزرگی که با آنان مصاحبه کردم نگران درست کار کردن ضبط صوت بود.‌ “قبل از آن که شروع کنیم امتحانش کن. این دستگاه‌ها خیلی دوست دارند آدم را سر کار بگذارند.” کارهایی از نجیب محفوظ و امین معلوف خوانده و اپرای “عشق از دور” امین معلوف را دیده و مسحور آن شده است. از نویسندگان جوان لبنان پرسید و از حضور فرانکوفونی در ادبیاتمان. و نیز از چگونگی کار با کامپیوتر در زبان عربی.یوسا خیلی بلند صحبت می‌کند مثل سخن‌رانی پشت تریبون. و مثل همان‌ سخن‌رانان از رموز ادبیات می‌گوید و از نوع قهوه:”با شکر دوست داری یا با شیر؟” میان صحبت‌هایش در باره‌ی اروتیسم ناگهان این را پرسید بدون آن که لحن صدایش هیچ تغییری کند چنان که چند لحظه خیال کردم این روحیه‌ی مهمان‌دوستی بخشی “سورئال” از نظریه‌اش در باره‌ی اروتیسم و ادبیات است. وقتی به او گفتم که فردا به مدیین خواهم رفت و می‌خواهم نقطه‌ای از قاره‌ای را کشف کنم که به آن احساس تعلق شدیدی دارم، گفت: “باید کلمبیایی‌ها حسابی به‌ات برسند. مردم خوب و شادی هستند و زندگی فرهنگی غنی دارند هر چند مشکلاتشان زیاد است. اما باید حتماً پرو را هم ببینی. کشور ما خیلی زیباست. شاید لیما نه اما جاهای دیگر جادویی است و حتماً ‌خوشت خواهد آمد.”مرکز فرهنگی اسپانیایی سروانتس در بیروت بارها یوسا را به بیروت دعوت کرده و امیدوار است که بتواند به زودی آن دعوت را پاسخ گوید، چه، او پیوند‌های زیادی با لبنان دارد. دخترش مورگانا عاشق جوانی لبنانی تبار بود: “خانوده‌اش غذاهای لذیذ لبنانی برای ما می‌پخت اما متأسفانه از هم جدا شدند.” پسرش گونزالو با دختری لبنانی‌تبار ازدواج کرده که ژوزفینا سعید نام دارد و با یکی از مراکز تابع سازمان ملل در امور پناهندگان کار می‌کند و احتمالاً‌ به زودی برای کار و اقامت به بیروت خواهند آمد.وقت خداحافظی ماریو کنار در آپارتمانش دستم را سخت می‌فشارد و می‌گوید: «گوش کن. همین الآن چیزی به ذهنم رسید. باید یک دوست پرویی برایت پیدا کنم تا کاملاً‌ اهل قاره‌ی ما شوی. موافقی؟»
???
- بیا از اول کار شروع کنیم. آیا ماریوی کوچک آرزو داشت وقتی بزرگ شد نویسنده شود؟
= ماریوی کوچک قبل از هر چیز کتاب‌خوان حریصی بود. به نظرم مثل همه‌ی نویسندگان. زیباترین هدیه‌ای که در طول زندگی‌ام به من هدیه شده توانایی خواندن بوده است. یادم هست که پنج ساله بودم که یاد گرفتم بخوانم و این مسئله همه‌ی دنیای اطرافم را تغییر داد. به حدی که فکر می‌کنم استعداد ادبی‌ام در آن دوره زاده شد. این استعداد از حس خوش‌بختی‌ای که در کودکی‌ام با دیدن کتاب احساس می‌کردم شکل گرفت. و عملاً‌ در دوره‌ی بعد، با آن‌که هنوز نوجوان بودم، به صورت کاملاً‌ غیرارادی شروع به نوشتن کردم. اما انتخاب آگاهانه‌ی ادبیات به عنوان یک حرفه و شغل در دوره‌ی دانشگاه بود. در دوران نوجوانی‌ام در جاهایی مثل کشور ما، پرو، برای انسان ممکن نبود که بخواهد فقط نویسنده باشد، بلکه لازم بود به این هم فکر کند که از کجا می‌خواهد بخورد چرا که نویسندگی «نان و آب نمی شد». برای همین در دانشگاه هم ادبیات خواندم هم حقوق اما در هفده یا هجده سالگی بود که تصمیم گرفتم و دانستم که نویسندگی همه‌ی زندگی‌ام است.
- این خوشبختی که در کودکی با کتاب به دست آوردی، دقیقاً چه نویسندگانی آن را باعث شدند؟ می‌دانم که مهم‌ترین آن‌ها بورخس است چون کتاب زیبایت با عنوان نیم قرن با بورخس، که فقط به فرانسوی منتشر شده را خوانده‌ام…
= بورخس همیشه انتظارم را برآورده کرده است و علاقه‌ام به او عجیب است. وقتی او را کشف کردم، مرا مثل یک سیل از جا کند و با خود برد. اما برخلاف نویسندگان دیگری که به آنان علاقه‌مندم، اعجاب من به آثار بورخس، نقض‌کننده‌ی نظریه‌ای است که می‌گوید ما به نویسندگانی علاقه پیدا می‌کنیم که به خودمان نزدیک و شبیه باشند. یعنی به کسانی که تخیلات و علایق ما را مجسم می‌کنند و به تصویر می‌کشند. چون نوشته‌های بورخس بسیار دور از نوشته‌های من است و “شیطان‌های” او کاملاً‌ با شیطان‌های من غریبه‌اند. چه، من داستان‌نویسی “مسموم شده” به تاریخ و دیوانه‌ی آن‌‌ام. من با وجود تکنیک‌های غریب روایی‌ام و با این‌که گاه تخیل را با واقعیت ترکیب می‌کنم اما این کار من با نویسندگان رئالیسم جادویی متفاوت است. تخیل من واقعی یعنی باورکردنی است و جادویی نیست. برای همین شاید بورخس را با دلتنگی و احساس مالیخولیایی می‌خوانم زیرا آن‌چه او دارد و باعث علاقه‌ام به او شده در من نیست و نمی‌تواند باشد.
- دیگر تفنگداران کیانند؟
= خوب کردی که تفنگدار را به کار بردی چون نخستین نویسنده‌ای که مرا در کودکی به خود جذب کرد الکساندر دوما، نویسنده‌ی سه تفنگدار بود و یادم هست که مدت‌ها در دنیای جذاب او سیر می کردم. بعد از آن در دانشگاه، بسیاری از اروپایی‌ها و امریکایی‌ها را خواندم به خصوص نسل گمشده‌ی نفرین‌شده: همینگ‌وی، فیتزجرالد، فاکنر، که هنوز به علت پیچیدگی روایتش و شیوه‌ی داستان‌سازی‌اش و بازی‌اش با زمان، با علاقه‌ی زیاد به آثارش بازمی‌گردم. او اولین نویسنده‌ای بود که آثارش را قلم به دست خواندم و در حاشیه برای تفکیک بافت‌هایش یادداشت نوشتم… اما یک اسم مهم دیگر هم در این مجموعه بود که نامش “نوک زبانم” است (مدتی سکوت می‌کند) لعنت به روزگار. مثل این‌که پیری واقعاً‌ دارد کار خودش را می‌کند (می‌خندد) … همان که سه‌گانه‌ی مهمی در باره‌ی ایالات متحده نوشته…
- دوس باسوس؟
= دقیقاً. دوس باسوس! نویسنده‌ی بزرگی است که آثارش را خواندم و بسیار دوستش دارم. فکر می‌کنم تأثیر ریشه‌ای در من و نوشته‌هایم داشته است. بعد از آن فرانسوی شدم. به نویسنده‌های قرن نوزدهم فرانسه، به خصوص فلوبر، بسیار علاقه داشتم.
- مقاله‌ای با نام «عربده‌ی مستمر» در باره‌ی مادام بوواری نوشته‌ای…
= بله بله. چه افتضاح، نه؟! (می‌خندد) مادام بوواری یک حالت استثنایی است و به گمانم در تاریخ ادبیات نظیر ندارد. چون می‌توانیم سیر شکل‌گیری آن را روز به روز، در خلال رابطه‌ی عجیب فلوبر و معشوقش پی‌گیریم. او این معشوقش را ماهی یک بار بیش‌تر نمی‌دیده اما فلوبر در نامه‌های روزانه‌ی مفصلی مراحل کار و مشکلات و تجدید نظرها و اضافاتش را به او در میان می‌گذاشته است. این نامه‌ها بیش‌تر از آن‌که نامه‌هایی عاشقانه باشد، روزنگار شکل‌گیری مادام بوواری است و این خیره‌کننده است. به خصوص که رابطه‌شان پنج سال طول کشیده، یعنی همان مقداری که نوشتن رمان وقت برده است… بعد از فلوبر، به سارتر و کامو و مالرو مشغول شدم. کتاب سرنوشت بشر مالرو تأثیری همیشگی در من گذاشت. هم‌چنین سارتر و نظریه‌اش در باره‌ی روشن‌فکر و ادبیات که باید آینه‌ی زمانه‌اش و مشکلات آن زمانه باشد. نخستین کتاب‌هایم، از قبیل شهر و سگ‌ها دقیقاً همین‌گونه است و فکر می‌کنم که اگر تأثیر سارتر نبود آن را این‌گونه نمی‌نوشتم هرچند بعداً از او فاصله گرفتم.
بومی و خارجی
- اما در میان همه‌ی این اسم‌ها که می‌بری غیر از بورخس هیچ نویسنده‌ی امریکای لاتینی دیگری نیست. معمولاً‌ نویسنده‌ها را سرزنش می‌کنند وقتی ببینند که از نویسنده‌ی خارجی تأثیر برده است و حتا او را به چشم یک خائن یا خودفروش می‌بینند. «چی؟ مملکتت هیچ نداشت که همه‌اش اسم این خارجی‌ها بر زبانت است؟» تو هم نویسنده‌ای هستی از قاره‌ای با این فرهنگ ادبی غنی که در همه‌ی نوشته‌ها و زبان‌های جهان راه باز کرده اما فقط “خارجی”ها بر تو تأثیر داشته‌اند؟
=آفرین! اما کسانی که این‌گونه تهمت می‌زنند آدم‌های سطحی‌ای هستند. به نظرم کاملاً طبیعی است که نویسنده‌ از بیگانه تأثیر بگیرد. از کسی که از فرهنگ او نیست. من بعد از آن‌که به اروپا رفتم به خصوص بعد از آن که به پاریس رسیدم، نویسندگان امریکای لاتین را شناختم! آن‌جا بود که خولیو کورتاسار و الیخو کارپنتیه و دیگران را شناختم. در پرو هیچ چیزی از امریکای لاتینیان نخوانده بودم. می‌دانم که عجیب است اما واقعیت است. در اروپا بودم که شروع کردم به خواندن آثارشان و آن‌جا بود که احساس کردم امریکای لاتینی‌ام و فهمیدم که این بخش از جهان، فرهنگ و محیط و آداب و رسوم و هنر خود را دارد که به تکامل رسیده است. پیش از آن این هویت یا سرسپردگی در من قوی نبود. در پرو اصلاً احساس نمی‌کردم که امریکای لاتینی‌ام. فقط یک پرویی بودم. و مثل بسیاری از نویسندگان هم‌نسلم فقط “خارجی”‌ها را می‌خواندم.
- فکر می‌کنم این مسئله برای بیش‌تر نویسندگانی که مملکتشان را ترک می‌کنند اتفاق می‌افتد. وقتی از کشورشان خارج می‌شوند سرزمینشان بیش‌تر جلو چشمشان می‌آید مثل عضوی که از بدن جدا شده است. به هر حال ما فقط یک امریکای لاتین می‌شناسیم و می‌گوییم نویسندگان امریکای لاتین، ملت‌های امریکای لاتین و… همین مسئله در مورد جهان عرب هم هست که معمولاً ‌آن را یک مجموعه می‌گیرند بدون آن‌که به جزئیات هر کشور و ویژگی‌های آن توجه کنند. شاید این «بدبختی» کشورهایی است که از لحاظ جغرافیایی و زبانی و تاریخی با هم مشترک‌اند…
= درست است. در دوران جوانی من، برای ما مردم امریکای لاتین، احساس وابستگی به یک قاره نبود بل که فقط اهل کشورمان بودیم. اما امروز مسئله کاملاً تغییر کرده و تحت تأثیر نگاه فراگیر اروپایی به خودمان قرار گرفته‌ایم. دیگر امروز پسر یا دختر جوان شیلیایی یا آرژانتینی یا مکزیکی یا کوبایی یا کلمبیایی یا ونزوئلایی را پیدا نمی‌کنی که از کودکی احساس نکند که جزئی از جهان امریکای لاتینی است و از اشتراک تمدن و زبان و تاریخ و فرهنگ و جامعه و آداب و رسوم خود با کشورهای همسایه‌اش آگاه نباشد. قبلاً نسبت به کشورهای خارجی نزدیک نوعی ناشفافی وجود داشت تا حدی که اکوادوری نمی‌دانست در پرو چه می‌گذرد و برعکس.
- البته فکر می‌کنم مسئله به حکومت‌های دیکتاتوری هم مربوط می‌شد. بعضی دوستانم از قاچاق کتاب‌های ممنوع در آن روزها می‌گفتند که دست به دست می‌گشت…
= البته. مثلاً‌ نویسنده‌ی آرژانتینی‌ای که در بوینوس‌آیرس کتابش را می‌نوشت به ذهنش هم نمی‌رسید که کتابش خارج آرژانتین پخش شود. کتاب‌های اروپایی و امریکایی خیلی راحت‌تر از کتاب‌های کلمبیایی یا آرژانتینی یا ونزوئلایی به کشور ما وارد می‌شد. اما امروز وضع کاملا فرق کرده نه فقط چون سیاست‌ها فرق کرده و آزادی به دست آمده بل‌که برای وجود ناشران بزرگ که در همه‌ی کشورهای امریکای لاتین و در اسپانیا دفتر و شعبه دارند. این هم نتیجه‌ی ادغام‌های بزرگ با ناشران محلی است که شبکه‌های مخصوص توزیع کتاب دارند. به این ترتیب وقتی کتابی چاپ می‌شود به صورت اتوماتیک در بقیه‌ی کشورها توزیع می‌شود و چون زبان یکی است لازم نیست که منتظر ترجمه بمانیم. باید این را هم بگویم که در جهان اسپانوفونی ما، مرکز نشر اصلی در اسپانیاست که در سال‌های اخیر به یک محور حیاتی تبدیل شده و مراکز انتشاراتی‌اش در همه‌ جای جهان لاتین شعبه دارد. این پیش‌رفت خوبی است که هم به نفع ناشر است هم نویسنده و هم خواننده. ناشر سود بیش‌تری می‌برد، نویسنده‌ رابطه‌ی بیشتری پیدا می‌کند و خواننده اطلاعات بیش‌تری. علاوه بر آن، این گستردگی، آثار مثبتی بر خود زبان و ادبیات دارد. فکر می‌کنم در جهان عرب شما و در زبانتان هم همین‌طور باشد، مگر نه؟
- نه متأسفانه هنوز این مشکل را حل نکرده‌ایم…
= واقعاً؟ عجیب است! واقعاً‌ مشکل بی‌معنا و بل‌که مسخره‌ای است به خصوص در کشورهایی که زبان مشترک دارند. این روزها برقراری رابطه‌ی فرهنگی بسیار آسان است و باید از پیش‌رفت‌هایی که در این زمینه شده استفاده کرد. یعنی می‌خواهی بگویی که مثلاً یک شاعر الجزایری نمی‌تواند کتابی از یک شاعر لبنانی را در کتاب‌فروشی‌های کشورش پیدا کند؟
- تقریباً می‌شود گفت امکان ندارد. البته پیش‌رفت‌هایی پیش آمده که همان نشر الکترونیکی است که تا حدودی موانع توزیع و پخش کتاب را حل کرده است. که البته خوب و بد در آن منتشر می‌شود… برگردیم به موضوع “تفنگداران”. دن‌کیشوت چه‌ طور؟ مدتی پیش هم در بزرگداشت چهارصدمین سال تولد او شرکت کرده‌ بودی.
= ببین، بعضی وقت‌ها آدم نمی‌تواند به طور مشخص بگوید که چگونه و در چه موردی از این یا آن نویسنده تأثیر گرفته است. تأثیر آدم از دیگران غالباً مه‌آلود است. من با دن‌کیشوت داستانی دارم که جالب است: وقتی در دبیرستان بودم سعی کردم آن را بخوانم اما نتوانستم. زبان کهنه و جمله‌های طولانی‌اش خسته‌ام کرد و مرا جذب نکرد و نتوانستم تا آخرش بخوانم و رهایش کردم. اما در دوران دانشگاه، با کمک کتاب مارتینت اتورین، نویسنده‌ی اسپانیایی، که در سال ۱۹۰۵ کتاب کوچک زیبایی با عنوان راه دن‌کیشوت نوشته‌بود، دو باره به آن برگشتم و آن را خواندم. کتاب اتورین گزارشی از جاهایی است که سروانتس از آن گذشته است. این کتاب مرا به امتحانی دوباره تحریک کرد و این بار آن را تا انتها با لذت و توجه و علاقه خواندم. این کتاب رمان و زبان مدرن را ساخته است و این که می‌گویم کاملاً بدیهی است. هر چه به زبان اسپانیایی نوشته شود بوی سروانتس دارد. هم‌چنان که به نظر من هر چه به زبان انگلیسی نوشته شود بوی شکسپیر دارد. آن‌چه مرا عاشق سروانتس کرده طنز اوست. به کار بردن هوشمندانه‌ی طنز علامت داستان‌نویس موفق است زیرا فاصله‌ی لازم او از متن را تأمین می‌کند.
- زبان خودت هم همین طنز را دارد، هر چند به گونه‌ی دیگری است…
= قطعاً از دن‌کیشوت گرفته‌ام! این کتاب را بارها خوانده‌ام و درس داده‌ام. درس‌ دادن کتاب تجربه‌ی خاص و بسیار زیبایی است چون در روح و حافظه و ناخودآگاه و ذهن انسان حک می‌شود. و در عین حال رابطه‌ات را با آن حفظ می‌کند چون اگر بخواهی متنی را شرح بدهی باید حتماً‌ از آن بیرون بیایی و با آن غریبه شوی.
- اما جادوی زبان با شرح از بین نمی‌رود؟ فکر می‌کنم درس دادن یک کتاب مثل بنگاه‌های ازدواج است. همان روابط تشریفاتی نتیجه می‌دهد همان آثار را…
= (می‌خندد) درست است. جادو معمولاً از بین می‌رود. زیاده روی در نقد و تحلیل و تفسیر، باعث می‌شود که آن “تخیلی” که متن به ما “می‌فروشد” از بین برود. چه داستان باشد چه شعر چه رمان. در این صورت همه چیز عقلانی و سرد می‌شود. حتا کشورهای خارجی‌ای که همیشه دوست داریم در آن‌ها بگردیم، به مرور زمان آن جذابیت را از دست می‌دهد.
- در باره‌ی گردش‌گری، گفتی که راه دن‌کیشوت بر تو تأثیر داشته است. یادم هست که تو همین کار را با بهشت، آن‌جا کردی یعنی به نوعی گشت و گذار پرداختی تا اسرار قهرمان‌های آن داستان، پل گوگان و فلورا تریستان، را بهتر نشان دهی.
= درست است. سفرهای آماری زیادی کردم از پاریس تا لندن تا اریکیبا تا جزایر مارکیز تا تاهیتی و آرل و لیما، تا اثری از آن دو پیدا کنم. دختر عکاسم مورگانا هم در این سفر هم‌راهم بود که بعداً نمایشگاه عکسی در این موضوع به راه انداخت. تجربه‌ی ممتازی بود. اما این اولین بار نبود من معمولاً‌ در باره‌ی‌ شخصیت‌هایم تحقیق می‌کنم. دوست دارم تخیل را با حقیقت مخلوط کنم تا بهتر “دروغ” گفته باشم.
- اما چرا فلورا تریستان را انتخاب کردی؟
= چون وقتی از داستانش خبردار شدم از او و از مبارزه‌های شجاعانه‌اش در دورانی که زن فقط برای نقش‌های ثانوی انتخاب می‌شد خیلی خوشم آمد. تریستان، که از مادری فرانسوی و پدری پرویی به دنیا آمده بود و دقیقا از شهر خودم اریکیباست، برای جامعه‌ای عدل‌مدارتر قیام کرد. جامعه‌ای آرمانی که در آن به حقوق زن احترام گذاشته می‌شود. و زندگی او یک سلسله ماجراجویی و سفر و مصیبت و مبارزه و محرومیت است. اما همه‌ی این سال‌های سرشار از سختی و تجربه‌ی دردناک، زنی قدرت‌مند و سرسخت و نوآور ساخت که مبارزه را بر زنجموره ترجیح داد و طغیان را بر تسلیم. و فهمید که چگونه با شخصیتی قوی و تخیلی چشم‌گیر و ایمان به ضرورت رهایی زن از بندهایی که بر او تحمیل شده، نقمت را به نعمت تبدیل کند. این مسئله‌ی اعجاب‌برانگیزی است. فلورا تریستان بدون آن که نیاز به زیباسازی داشته باشد یک چهره‌ی داستانی حقیقی است.
گاهِ تخیل خداست
- در همین کتاب دو نگاه متناقض به سکس هست. یکی نگاه تریستان که آن را صرفاً‌ وسیله‌ای برای تسلط مرد می‌داند. و یکی نگاه گوگان که آن را نیرویی عظیم می‌داند که به کار ابداع می‌آید. تو، که هم‌واره و به شدت از اروتیک در رمان‌هایت استفاده می‌کنی، کجای این دو نگاه افراطی هستی؟
= من هیچ‌ کدام را قبول ندارم. نگاه من طبیعی‌تر و “بهداشتی‌”تر است. به نظر من اروتیک یکی از عناصر ذاتی و حیاتی زندگی و به خصوص زندگی و نوشته‌های من است. اروتیک یعنی جدا کردن حیوانیت از عمل جنسی و تبدیل آن به یک کار هنری که تخیل و حساسیت و فرهنگ در آن جمع شده است. این یک دستاورد متمدنانه و عاملی غنی است. در جوامع ابتدایی اروتیک وجود نداشت و عمل جنسی کاری صرفاً حیوانی بود و بهترین دست‌آوردش تولید مثل. اروتیسم فقط بعد از پیش‌رفت و آزادی و بافرهنگ شدن جامعه پدید آمد. بعد از آن بود که عشق‌ورزی مراسم و جشن و تولید و نمایش پیدا کرد و این‌ها همه با تصورات و استعدادها و غرایز هوش‌مندانه و خواهش‌های پنهانی‌ای هم‌راه شد که رابطه‌ای تنگاتنگ با هنر داشت.
- به هر حال این موضوع کتابت یادداشت‌های دن ریگوبرتو است که در آن اروتیک با حسی فکاهی و در جهان هنر و ادبیات و فلسفه بیان می‌شود. همان کاری که قبلاً در سخن از خاله کرده بودی.
= بله. چون اروتیسم اگر از تخیل و از دیگر عناصر زندگی و جهان خالی شود، تشریفاتی و پوچ می‌شود. در شخصیت دن ریگوبرتو بسیاری از دغدغه‌ها و توهمات شخصی‌ام را به کار گرفته‌ام. دن ریگوبرتو تلاش می‌کند که هم‌واره رابطه‌اش را با زنی که عاشق اوست غنا بخشد. این زن، همسرش و قهرمان و موضوع واقعی همه‌ی آرزوها و تخیلات جنسی و خواسته‌های پنهانی اوست. او مردی نیست که در پی لذتی خارج رابطه‌اش با همسرش باشد بل‌که به نظر او ازدواج دنیایی غنی است که همه‌ی تخیل‌ها در آن جای می‌گیرد و می‌تواند به دور از تشریفات باشد به شرطی که واقعاً‌ تخیلی وجود داشته باشد. نگاه من به رابطه‌ی زناشویی همین است. تخیل سلاح واقعی ما انسان‌هاست.
- برای همین جمله‌ی هولدرین را تکرار می‌کنی که انسان گاهِ تخیل خداست و گاهِ تفکر گدا.
= دقیقاً. چون این تخیل اروتیکی نه فقط سرچشمه‌ی لذتی عظیم است که سرچشمه‌ی ادبیات جذاب و نقاشی جذاب و سینمای جذاب و مجسمه‌سازی جذاب و موسیقی جذاب است و به گونه‌ای استثنایی نیروی خلاقیت نوآور را بیش‌تر کرده است. البته یک وجه تاریک و پوچ و سطحی هم دارد که همان اروتیک “پلی بوی” و “فاشیون تی وی” و مانکن‌هایی با زیبایی مصنوعی و زیبایی‌های برنامه‌ریزی شده‌ای است که آن‌قدر پلاستیکی است که مثل کاریکاتور شده است.
- در همین کتاب گفته بودی که عشق‌ورزی در کشورهای کاتولیک بهتر از کشورهای پروتستان صورت می‌گیرد. این خیلی خنده‌دار است و وقتی آن را خواندم با خودم فکر کردم که لابد آمار مهاجرت در کشورهای کاتولیک بالا خواهد رفت.
= (می‌خندد) این هم شیوه‌ی دیگری است برای آن که بگویم اروتیسم در جامعه‌ی سرکوب شده رشد می‌کند. جایی که تابوها و احکام و قدغن‌ها و پیش‌داوری‌ها در باره‌ی عشق و سکس تأثیر معکوس دارد.
- جورج باتای با این مسئله موافق است و معتقد است که جوامعی که نسبت به سکس تساهل به خرج می‌دهند اروتیسم را خواهند کُشت. اما فکر نمی‌کنی جوامع سرکوب‌گر، با منحصر کردن نقش آن به یک عکس‌العمل و یک تمرد، سکس را سیاسی می‌کنند در حالی که آزادی اروتیسم را بیش‌تر کمک می‌کند چون پیچیدگی‌ها را کم می‌کند؟
= بی‌شک اروتیک برای رشد به آزادی نیاز دارد اما نه آزادی بیش از حد لازم و گر نه در آن صورت یک ورزش خسته‌کننده می‌شود. فکر می‌کنم این حالتی است که در برخی جوامع بیش از حد آزاد، رخ داده است.
فهمیدم که او هموست
- بازگردیم به نگاهت به رابطه‌ی زناشویی. فکر می‌کنم ضرب‌المثل مشهور پشت هر مرد بزرگی زنی بزرگ هست، بر تو و همسرت پاتریسیا منطبق باشد. کمی در باره‌ی این رابطه‌ی زیبا برایمان بگو.
= من و پاتریسیا بیش از چهل سال است که با همیم. از همان بار اول که او را دیدم فهمیدم که بانوی زندگی من است. بعضی وقت‌ها انسان در موارد نادری خود را نبی می‌یابد، دیدار من با پاتریسیا لحظه‌ی نبوت من بود. فوراً و صاعقه‌وار فهمیدم که او هموست و تا آخرین لحظه‌ی زندگی‌ام همو خواهد ماند. او جدا از این که عشق من است شریک مطلق من هم هست. همه‌ی سفرهای بسیار مرا او تنظیم می‌کند.
- البته، همه‌ی دنیا را با هم گشته‌اید و هنوز هم مسافرانی خستگی‌ناپذیرید. چطور وقت پیدا می‌کنی که این همه سفر کنی و این همه بنویسی؟
=من و پاتریسیا عاشق سفر هستیم. همیشه سعی می‌کنم وقتی فصلی را یا رمان را تمام کرده‌ام سفر کنم چون اگر فصلی را نیمه‌کاره رها کنم نمی‌توانم دوباره برگردم و ادامه دهم و رشته‌ی کار کاملاً ‌از دستم خارج می‌شود. همیشه گفته‌ام: من به یک اندازه پرویی‌ام، چون در آن به دنیا آمده‌ام، و اسپانیایی و انگلیسی و فرانسوی. در هر یک از این کشورها، که به ترتیب در آن‌ها سکونت می‌کنم، احساس می‌کنم در خانه‌ی خودم هستم. هم‌چنین خودم را شهروندی از جهان می‌بینم. از خانواده‌ی کسانی که از جست و جو خسته نمی‌شوند. و هرگز زیر بار این که در یک کشور یا یک دوره یا یک زبان یا یک مکان محصورم کنند نرفته‌ام. تصمیم گرفتم که از زندان قبیله خارج شوم؛ از محکومیتی که زمان و مکان به دنیا آمدنمان به ما تحمیل می‌کند. علاوه بر این سفر یک جزء حیاتی در مراحل شکل‌گیری نوشته‌ام است.
- کمی از این مراحل برایمان بگو.
= اجازه می‌دهم که افکار و تصورات در ذهنم تخمیر شود بعد هذیان‌گویی را آغاز می‌کنم یعنی برخی شخصیت‌ها را به آن فکر/ بذر اضافه می‌کنم. تا این که یک روز به صورت شبه عرَضی به این نتیجه می‌رسم که فکرم شکل گرفته‌است. بعد از آن یادداشت‌هایی می‌نویسم و وقتی این برنامه به یکی از دغدغه‌هایم تبدیل شد معنایش آن است که داستان برایم مهم شده است. دوست ندارم احساس کنم که بی‌کارم. بل‌که حتا به نظرم مرگ در زندگی یعنی آن که برنامه‌ای برای نوشتن نداشته باشم. برای همین به محض آن که کتابی را تمام می‌کنم به فکر آغاز بعدی می‌افتم. مقاله‌ها را روی رایانه تایپ می‌کنم اما داستان‌ها یا پژوهش‌ها را نمی‌توانم مستقیماً روی رایانه بیاورم. اول به صورت دستی می‌نویسم بعد دستیارم آن را بر رایانه تایپ می‌کند تا بعد آن را تصحیح کنم. آن‌چه از رایانه برایم جالب است این است که میان نویسنده و متنش فاصله می‌اندازد و این به نویسنده نگاهی گسترده‌تر نسبت به متن ارائه می‌کند و در این صورت راحت‌تر می‌تواند امتحان کند یا تغییر دهد و این خیلی عالی است. پیش از این نویسنده‌ ساعت‌ها و روزها وقت لازم داشت که این کار را بکند اما الآن فقط چند دقیقه یا حتا ثانیه کافی است. به نظر من، این انقلاب واقعی بزرگی در زمانه‌ی ماست. رایانه برای من فقط یک دست‌گاه پیشرفته‌ی تایپ است. اما همان‌طور که گفتم نسخه‌ی اول را همیشه در دفتر می‌نویسم چون به تأثیر دست و رابطه‌ی گرم دستم با متنم عادت کرده‌ام. رابطه‌ای که این روزها در رمان جدیدم با لذت آن را احساس می‌کنم.
- ممکن است کمی در باره‌ی آن برایمان بگویی؟
= باشد. رمان خیلی بزرگی نیست. هنوز در مراحل مقدماتی است. عنوانش شیطنت‌های دختر بد خواهد بود که داستان عشقی رمانتیک است و صحنه‌ی آن شهرهایی که در آن‌ها زندگی کرده‌ام یعنی لیمای دهه‌ی پنجاه و پاریس دهه‌ی شصت و لندن دهه‌ی هفتاد و مادرید دهه‌ی هشتاد. داستان چهل سال زندگی مشترک است. البته این تنها بخش واقعی و اتوبیوگرافیک آن است و بقیه همه اختراعی است.
- با توجه به این که بخش واقعی را از بخش اختراعی داستان‌هایت جدا کردی، یاد این جمله در مقدمه‌ی عمه خولیا و میرزابنویس افتادم که در آن می‌گویی ادبیات یک عملیات دروغ گفتن است. این نظریه در واقعیت پوشیده هم به چشم می‌خورد…
= ببین، من شخصاً نمی‌توانم قصه‌ای بنویسم که از حافظه‌ام آغاز نشود. یعنی افرادی یا تصوراتی یا وضعیت‌های تجربه‌شده در آن نباشد. برای من حافظه نقطه‌ی آغاز تخیل است که روی آن بنا می‌کنم یا دور آن می‌ریسم و “دروغ” آغاز می‌شود. برای همین همیشه بخش‌هایی از زندگی‌ام در آثارم هست و در حقیقت هسته‌ی آن‌هاست هرچند کوچک باشد. انگیزه‌های نوشتن، جادویی و در عین حال مبهم است. هیچ کس نمی‌داند چرا در باره‌ی موضوع معینی می‌نویسد و موضوع‌های دیگر را رها می‌کند.
همان ترس
- غالباً معتقدند تخیل آزادی عمل بیش‌تری نسبت به واقعیت می‌دهد. اما فکر نمی‌کنی یادآوری، آزادی عمل بیش‌تری نسبت به تخیل بدهد؟
= سؤال جالبی است. بی‌شک اختراع و ابداع یک فعالیت مشروط است و انسان، آن‌گاه که چیزی را ابداع می‌کند، این ابداع، بر خلاف آن‌چه بسیاری خیال می‌کنند، نتیجه‌ی آزادی نیست، بل‌که نتیجه‌ی پیش‌آمدهایی است که اتفاق افتاده و ناخودآگاه او را به نوشتن واداشته است. انگیزه‌ی نوشتن در داخل آدم شکل می‌گیرد، از آن فضای تاریک و مبهم. و همان است که ما را به سمت و سویی خاص می‌کشاند. من این را به خصوص وقتی که آثار دیگران را می‌خوانم به خوبی لمس می‌کنم چون می‌بینم که آن دغدغه‌ها، دغدغه‌های نویسنده، در همه‌ی کتاب‌های او تکرار می‌شود اما با نقاب‌های مختلف.
- مثل این که یک نخ نامرئی همه‌ی آثارش را به هم وصل کرده باشد…
= دقیقاً. این شرطی است که تجربه ایجاد کرده است: انتخاب شخصیت‌ها و موضوع. مثل طالعی که گریزی از آن نیست. به هر حال با این‌که ده‌ها سال است می‌نویسم باز هم نوشتن و نویسندگی برایم یک معماست. این نخ نامرئی در یک کتاب هم باید لحاظ شود. من قبل از این که واقعاً دست به کار نوشتن شوم، یک برنامه می‌ریزم یا نقشه می‌کشم. این به آن معنا نیست که من دقیقاً تابع آن برنامه‌ام بل‌که غالباً به مرور زمان آن را تغییر می‌دهم اما برایم لازم و ضروری است تا نگهم دارد و منضبطم کند و گر نه به چاهی عمیق می‌افتم که هرگز نخواهم توانست از آن دربیایم. به این ترتیب آن برنامه نوعی امنیت ابتدایی یا آغازین به من می‌دهد. خوب یادم هست که وقتی در دهه‌ی شصت در پاریس زندگی می‌کردم دوستی بسیار صمیمانه‌ای با خولیو کورتاسار داشتم و در دورانی که رمان مشهور رایویلا (حجله) را می‌نوشت، که رمانی است با ساختار بسیار پیچیده، دیدارهای بسیار زیادی با هم داشتیم. تصور کن این نویسنده هر روز صبح در برابر دست‌گاه تایپش می‌نشست و حتا نمی‌دانست که آن روز چه خواهد نوشت! اما نتیجه کتابی بسیار منظم شد که بافت محکمی دارد. یعنی با این‌که نقشه‌ای تعیین نکرده بود ساختار در ناخودآگاهش شکل گرفته بود.
- این همان ساختار پیچ در پیچ بورخسی بود. البته در داستان‌های او بسیار انبوه‌تر به کار رفته بود.
= بله. این‌که یاد بگیریم چگونه ساخت زبان و جوشش آن را به کار بگیریم به معنای آن است که یاد بگیریم چگونه فکر کنیم و آن وسیله‌ای است که با آن می‌توانیم حساسیت و تخیل و تفکر انتقادی‌مان را تکامل بخشیم. اما می‌دانی، وقتی به گذشته‌ی خودم فکر می‌کنم می‌بینم که تجربه به هیچ دردم نخورده‌ است. تجربه‌ی ما مثل تجربه‌ی مهندسان یا پزشکان یا حقوق‌دانان نیست که به مرور زمان و با ممارست اعتماد به نفسشان نسبت به کار و تخصصشان بیش‌تر می‌شود. کار ابداعی آن احساس امنیت را اصلاً ندارد حتا اگر هفتادمین کتابت باشد. همان دستپاچگی، همان ترس، و حتا می‌توانم بگویم همان ناتوانی در برابر ورق سفید ترسناک و تهدید پوچی و بی‌معنایی.
- اما بعضی ابداع‌کنند‌گان هستند که از اولین کتابشان این آرامش و اعتماد به نفس را دارند.
= (لبخند می‌زند) می‌دانم. این نوع ابداع‌کنندگان را خوب می‌شناسم. اما من از طاووس‌هایی صحبت نمی‌کنم که از شدت غرور مسخره‌شان، از خودشان بت می‌سازند. صحبت من از ابداع‌کنندگان واقعی است. این یکی گریزی ندارد که همیشه نگران باشد بل‌که هر چه بزرگ‌تر و تجربه‌هایش بیش‌تر شود، ترس و احساس مسئولیتش بیش‌تر می‌شود چون هر بار اهدافی دشوارتر برای خود تعیین می‌کند و از حدود و مرزهایش آگاه‌تر می‌شود. آرامش برای ابداع‌کننده احساسی غریب است. ابداع‌کننده همیشه مبتدی است و هر بار به خود می‌گوید که شاید حرفی برای گفتن نداشته باشم. اما می‌کاود و می‌کاود تا این که حرفی برای گفتن پیدا کند. به این ترتیب به مرور زمان بر خود سخت‌تر می‌گیرد، و از نوشته‌اش بیش‌تر انتقاد می‌کند و ناتوانی‌هایش را بیش‌تر درک می‌کند و گر نه زنده نمی‌ماند. من وقتی اولین رمانم را منتشر کردم مثل الآن نمی‌ترسیدم. علاوه بر این، این خطر هست که نویسنده خودش را تکرار کند: این تهدید باید همیشه در ذهنش باشد با وجود تجربه‌های جدید و گوناگونی که همگی ضرورتاً‌ موفق نیستند. ابداع‌کننده به هر جا نگاه کند مین‌گذاری شده، پس چگونه می‌تواند احساس آرامش کند؟
- در باره‌ی نمایش؛ تو هم قصه‌ نوشته‌ای هم پژوهش هم مقاله و… در کدام یک از این‌ها مسلط‌تری؟
= اگر یک تفنگ بالای سرم بگیرند و بگویند فقط یکی را انتخاب کن، حتماً رمان را انتخاب می‌کنم. (می‌خندد) اما هرکدام از این‌ها جادو و لذت خودش را دارد. من از نظریه‌ی “تخصص” خوشم نمی‌آید بل‌که بیش‌تر تنوع‌طلب هستم. انتقال از یک گونه به گونه‌ی دیگر انسان را سر حال می‌آورد. راستش را بخواهید نمایش از همه برایم دوست‌داشتنی‌تر است. شاید اگر وقتی نوشتن را شروع کردم در لیما یک جنبش نمایشی واقعی و مهم و مؤثر بود، فقط نمایش‌نامه‌نویس می‌شدم. یادم هست وقتی دبیرستانی بودم نمایش جالبی از مرگ مسافر آرتور میلر دیدم که یک گروه آرژانتینی که از لیما می‌گذشت، اجرا کرد. این نمایش واقعاً من را مسحور کرد و از آن روز نمایش‌نامه‌نویسی را شروع کردم. اما نمایش‌نامه‌نویسی واقعاً ناامیدکننده بود چون اجرای آن‌‌چه می‌نوشتیم تقریباً ناممکن بود. برای همین تصمیم گرفتم از راه رمان با خواننده ارتباط برقرار کنم.
- این رابطه چه طور رابطه‌ای است؟ = در درجه‌ی اول رابطه‌ی خودم با خودم است. من وقتی می‌نویسم خودم را تکثیر می‌کنم. دو نفر می‌شوم. هم نویسنده هم خواننده. چون همیشه خودم را جای خواننده می‌گذارم تا بفهمم چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. سعی می‌کنم خودم را با دو چشم دیگر بخوانم، و با نگاهی دیگر، طوری که انگار نمی‌دانم قرار است چه اتفاقی بیفتد. هر چند خیلی مشکل است که انسان شخصیت خود را کنار بگذارد و نسبت به متن و تکنیک‌هایش بی‌طرف شود. این تفاوت اصلی رمان با فیلم است. “خواننده”ی فیلم مجبور است که داستان را آن‌گونه که کارگردان بر او تحمیل می‌کند بپذیرد اما خواننده‌ی کتاب یک فضای آزادی دارد که می‌تواند در آن بگردد و جزئیاتی را آن‌طور که خود می‌خواهد اضافه کند و نیز می‌تواند داستان را به صورت صوری ترجمه کند. خواننده‌ یک بیننده‌ی خلاق است چون خودش تصویرها را می‌سازد. حتا اگر توصیف صورتی را در یک داستان بخوانی، هر چه این توصیف دقیق‌ هم باشد، باز هم آن‌چه شما تصور می‌کنی غیر از آن است که خواننده‌ی دیگر. اما در فیلم، صورت همان است که می‌بینی و جایی برای تغییر ندارد. برای همین می‌گویم که ادبیات نسبت به سینما خوانندگان خلاق‌تری برای خود ایجاد می‌کند. “خوانندگان” سینما منفی‌اند و فقط دریافت می‌کنند. چنان غرق عکس‌ها می‌شوند که انگار در حال غواصی‌‌اند. من خیلی به سینما علاقه دارم اما باید بدانیم که تفاوت این دو نه فقط در زبان سناریو و زبان کتاب که در نوع تلقی‌ای است که هر کدام ارائه می‌دهد.
سینماگر ناموفق
- تو در سینما هم کار کرده‌ای و در دهه‌ی هفتاد با اقتباس از یکی از رمان‌هایت سناریویی نوشته‌ای و در کارگردانی‌اش هم هم‌کاری کرده‌ای…
= آه نه. باید حتماً از این رسوایی صحبت کنیم؟ نکند این فیلم را دیده باشی؟
- نه، متأسفانه.
= متأسفانه؟ بگو خوشبختانه! (می‌خندد) نبادا آن را تماشا کنی… یکی از آرزوهای من این است که این فیلم از حافظه‌ام و از حافظه‌ی مردم پاک شود. فقط یک فایده برای من داشت و آن این بود که فهمیدم هیچ‌وقت سینماگر خوبی نخواهم شد. در ذهن دارم که یک روز داستان شرم‌آور تجربه‌ی سینمایی‌ام را بنویسم، چون نشان می‌دهد که چه عالم پوچی است و چقدر با ادبیات مختلف است. بگذار بگویم چگونه شد: یک روز در مکزیک مشغول نوشتن یک رپورتاژ بودم. تلفن زنگ زد و آن طرف خط یکی از مدیران شرکت پارامونت بود. پارامونت یک شرکت فرانسوی است که مسئول خرید حقوق کپی‌رایت در جهان اسپانوفونی است. گفت که پارامونت حق فیلم‌سازی از یکی از کتاب‌هایم، با عنوان پانتالیون و مهمانان را خریده، چون یکی از صاحبان شرکت یک روز در هواپیما داستان آن را از هم‌سفرش شنیده و با خود فکر کرده که ممکن است فیلم جذاب و دیدنی‌ای شود. تا این‌جا مشکلی نیست. اما متأسفانه جمله‌ی بعد را گفت: «فکر می‌کنم که باید فیلم نویسنده باشد یعنی کارگردان آن باید خود نویسنده باشد و باید خودت آن را بر عهده گیری.» و این‌جا بود که فاجعه رخ داد. چون این آقای نویسنده از سینما هیچ نمی‌دانست و تنها رابطه‌اش با تصویر، فعالیت‌های کاملاً پیش پا افتاده‌ای (اگر نگویم فاجعه‌بار) در زمینه‌ی عکاسی بود. آن هم این طور که یک روز مجله‌ای مجموعه‌ای عکس از مسابقه‌ی گاوبازی سفارش داد و من هم انجام دادم اما نتیجه آن بود که همه‌ی عکس‌ها سوخت و فقط یک عکس سالم ماند آن هم عکس گاوباز در حال آب خوردن؛ چه هیجان‌انگیز! (می‌خندد) و این‌ تنها شایستگی‌ من در فیلم‌سازی بود! اما آن‌ها اصرار و تأکید کردند که دستیاران حرفه‌ای خواهم داشت. من هم قبول کردم و حاصل جز آبروریزی چیزی نبود…
- آقای یوسا، مطمئنم که مبالغه می‌کنید…
= نه نه. باور کن. اصلاً مبالغه نیست. اگر یک روز این فیلم سر راهت قرار گرفت حتماً و به سرعت راهت را کج کن از طرف دیگر برو. فرار کن و به پشتت هم نگاه نکن… من در سینما هیچ استعدادی ندارم این یک واقعیت است.
در زیاده‌روی کمبود است
- حال که از استعداد حرف زدی؛ گفتی که از هوادارن فلوبر هستی و می‌دانیم که فلوبر نمونه‌ی یک نویسنده‌ی تلاش‌گر است نه نویسنده‌ی فطری.
= من از فلوبر انضباط را یاد گرفتم. این‌که بنشینم و به صورت روش‌مند و منظم کار کنم. فکر می‌کنم نویسنده‌ای که مادرزاد استعداد نویسندگی نداشته باشد باید بنشیند و با کار و تلاش و انتقاد از خود، استعداد خود را “ایجاد کند”. مثل فلوبر. البته حالت‌های استثنایی‌ هم هست که فطری و نبوغ‌آمیز است مثل نویسنده‌هایی که در دوره‌ی جوانی هم آثار ارزشمندی می‌نویسند. اما این معیار نیست. آدم وقتی کارهای اولیه‌ی فلوبر را می‌خواند اصلاً‌ احتمال نمی‌دهد که این شخص در آینده آثار فوق‌العاده‌ای خواهد نوشت. اما او روحیه‌ی مبارزه‌جویانه و دغدغه‌ی نوشتن داشته و آن‌قدر کار کرده و کرده و کرده تا این که بالاخره نبوغش متولد شده است. بزرگ‌ترین کمکی که در آغاز نویسندگی به من رسید، نامه‌های فلوبر در باره‌ی کار روی مادام بوواری است. کار بسیار دقیقی است و روی هر کلمه و جمله‌اش کار شده تا این که یک رمان کامل شده است و این تأثیر زیادی روی من داشت.
- یاد یکی از شخصیت‌های طاعون، رمان کامو افتادم. ژوزف گران که می‌خواهد نویسنده شود و یک اثر برجسته‌ی ادبی بنویسد اما از یک جمله جلوتر نمی‌رود بس که می‌خواهد کارش کامل باشد. به دنبال کمال بودن بعضی وقت‌ها انسان را از کار می‌اندازد…
= قطعاً، این زیاده‌روی است. جمله‌ی اول را بی‌نهایت بار می‌توان تصحیح کرد. اما این به معنای سهل‌انگاری نیست. نویسنده باید در نوشته دقت کند و تلاش کند و خسته شود تا این‌که نتیجه یک کار بزرگ باشد. نباید قانع باشد. باید همیشه به دنبال بهترین بگردد.

 


با تو دیشب تا کجا رفتم.

بدون نظر

با تو دیشب تا کجا رفتم.

تا خدا و آن سوىِ صحراىِ خدا رفتم.

من نمى‏گویم ملایک بال در بالم شنا کردند،

من نمى‏گویم که بارانِ طلا آمد،

با تو لیک اى عطرِ سبزِ سایه‏پرورده،

اى پرى که باد مى‏بردت‏

از چمنزارِ حریرِ پر گلِ پرده،

تا حریم سایه‏هاى سبز

تا بهارِ سبزه‏هاىِ عطر

تا دیارى که غریبیهاش مى‏آمد بچشمم آشنا، رفتم.

پا به‏پاىِ تو که مى‏بردى مرا با خویش،

ـ همچنان کز خویش و بى‏خویشى ـ

در رکابِ تو که مى‏رفتى،

همعنان با نور،

در مجلّل هودَج سرّ و سرود و هوش و حیرانى،

سوىِ اقصا مرزهاى دور؛

ـ تو قَصیلِ اسبِ بى‏آرامِ من، تو چترِ طاووسِ نرِ مستم‏

تو گرامى‏تر تعلّق، زُمْرُدین زنجیرِ زهرِ مهربانِ من ـ

پا به‏پاىِ تو

تا تجرّد تا رها رفتم.

غرفه‏هاىِ خاطرم پرچشمکِ نور و نوازشها

موجساران زیرِ پایم رامتر پل بود.

شُکرها بود و شکایتها،

رازها بود و تأمل بود.

با همه سنگینىِ بودن،

و سبکبالىِّ بخشودن،

تا ترازوئى که یکسان بود در آفاقِ عدلِ او

عزّت و عزل و عزا رفتم.

که به سوىِ بى‏چرا رفتم‏

چند و چونها در دلم مردند،

که بسوى بى‏چرا رفتم.

شُکرِ پراشکم نثارت باد.

خانه‏ات آباد اى ویرانىِ سبزِ عزیزِ من،

اى زبَرجَدگون نگینِ خاتمت بازیچه هر باد

تا کجا بردى مرا دیشب،

با تو دیشب تا کجا رفتم


جادوی بی اثر که با صدای آسمانی استاد شجران هم جاودانه شد .

بدون نظر

جادوی بی اثر که با صدای آسمانی استاد شجران هم جاودانه شد . 

پر کن پیاله را ،
کاین آبِ آتشین ،
دیری است ره به حالِ خرابم نمی برد

این جام ها که در پی هم می شود تُهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رُباید و آبم نمی برد

من با سمندِ سرکش و جادوئی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام :
تا دشت پُر ستارة اندیشه های گرم
تا مرز ناشناختة مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد !

هان ای عقاب عشق !
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد !
در راه زندگی ،
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی ،
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ! آب !
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پرکن پیاله را ……….


با خون شعرهایم

بدون نظر

با خون شعرهایم

با دیدگان بسته، در تیرگی رهایم

ای همرهان کجایید؟ ای مردمان کجایم؟

پر کرد سینه‌ام را فریاد بی شکیبم

با من سخن بگویید ای خلق، با شمایم

شب را بدین سیاهی، کی دیده مرغ و ماهی

ای بغض بی‌گناهی بشکن به های‌هایم

سرگشته در بیابان، هر سو دوم شتابان

دیو است پیش رویم، غول است در قفایم

بر توده‌های نعش است پایی که می‌گذارم

بر چشمه‌های خون است چشمی که می‌گشایم

در ماتم عزیزان، چون ابر اشک‌ریزان

با برگ همزبانم، با باد هنموایم

آن همرهان کجایند؟ این رهزنان کیانند

تیغ است بر گلویم، حرفی‌ست با خدایم

سیلابه‌های درد است رمزی که می‌نویسم

خونابه‌های رنج است شعری که می‌سرایم

چون نای بینوا، آه، خاموش و خسته گویی

مسعود سعد سلمان، در تنگنای نایم

ای همنشین دیرین، باری بیا و بنشین

تا حال دل بگوید، آوای نارسایم

شب‌ها برای باران گویم حکایت خویش

با برگ‌ها بپیوند تا بشنوی صدایم

دیدم که زردرویی از من نمی‌پسندی

من چهره سرخ کردم با خون شعرهایم

روزی از این ستمگاه خورشیدوار بگذر

تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآیم.


با پنج سخن‌سرا

بدون نظر

با پنج سخن‌سرا

چاپ اول ۱۳۷۲، چاپ دوم ۱۳۸۲ نشر آثار

نگهدار ایران
خروش فردوسی
بیدار
پیام آور بیداری
نظامی
همراه آفتاب
حافظ

fmpcbk111 با پنج سخن‌سرا


ملکا با تو دگر دوستی ما نشود

بدون نظر

ملکا با تو دگر دوستی ما نشود
بعد ارگ شده است ، اما حالا نشود
بنشسته است غباری ز تو در خاطر من
که بدین زودی از خاطر من پا نشود
دلم از طبیعت پر ریبت تو سخت گرفت
تا شکایت نکنم از تو دلم وا نشود
خواهی ار رفع کدورت شود از خاطر من
عذر خواهی بکن البته والا نشود
گر چه در دولت مشروطه زبان آزاد است
لیک راز رفقا باید افشا نشود
غزلی گفتم و کلک تو مرا رسوا کرد
گرچه هرگز هنری مردم رسوا نشود
اسم نان بردم و گفتی تو که نان دگران
همچو نانی که خورد حضرت والا نشود
محرمانه دو سه خطر زیر غزل بنوشتم
گفتم این راز ز کلک تو هویدا نشود
سر من فاش نمودی تو و تقصیر تونیست
شاعری شاعر از این خوب تر اصلا نشود
من جواب تو به آیین ادب خواهم داد
تا میان من و تو معرکه بر پا نشود
تو هنرمندی و من نیز ز اهل هنرم
در میان دو هنرمند معادا نشود
تو کسی هستی کاندر هنر و فضل و کمال
یک نفر چون تو در این دنیا پیدا نشود
شاهد هلم و ادب چون به سرای تو رسید
گفت جایی به جهان خوشتر از اینجا نشود
هر که بیتی دو به هم کرد و کلامی دو نوشت
با تو در عرض ادب همسر و همتا نشود
نه ملک گردد هر کس که به کمف داشت قلم
با یکی جقه ی چوبینه کسی شا نشود
نشود سینه ی تو تنگ ز گفتار عدو
سیل هرگز سبب تنگی دنیا نشود
غم مخور گر نبود کار جهانت به مراد
کار دنیا به مراد دل دانا نشود
رفت مطلبی ز میان صحبت ما از نان بود
همه خواهیم که بهتر شود اما نشود
نان نمی گویم خوبست ولی بد هم نیست
نان نبود آنچه تو می خوردی حاشا نشود
ایکه بودی دو سه مه پیش در این ملک خراب
نان سنگک که دگر پشمک و حلوا نشود
نان از این تردتر و خوب تر و شیرین تر
زحمت خواجه ی ما باید اخفا نشود
این که طیبت بود اما به حقیقت امروز
کرد کاری که برای نان بلوا نشود
باز ما شاکر و ممنونیم از شخص وزیر
کار ارزاق بدین سختی گویا نشود
شاه اگر محتکری چند به دار آویزد
دم نانوایی این شورش و غوغا نشود
ور ز نانواها یک تن به تنور اندازد
به خداوند تبارک و تعالی نشود
تا سیاست نبود در کار ،‌ این کار درست
غافل از گندم تا آخر جوزا نشود
ما همین قدر ز ممتاز تمنا داریم
کار این لک فره یا بشود یا نشود
بس کن ایرج سخن از نان و ز جانان می گوی

این شعر را ایرج میرزا در پاسخ به ملکالشعرای بهار نوشته که دلخوری خویش را از او عیان نموده است.


صفحه 1 از 3123
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes