شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘به’

هرگز نگار طره به هنجار نشکند – نسفی

بدون نظر

407328 280390818688777 100001535844023 791613 1238896536 n2 هرگز نگار طره به هنجار نشکند   نسفی

هرگز نگار طره به هنجار نشکند
تا بار عشق پشت خرد زار نشکند
پروین فشان نگردد چشم جهان‌فروز
تا نوش خنده مُهر لب یار نشکند
تا تار زلف او ندهد مایه دورِ چرخ
بر روی روز زلف شب تار نشکند
یک تار نیست در همه‌ زلفش که بوی او
قدر هزار نافه‌ی تاتار نشکند
بیمارِ نارِ سینه‌ی یارم ولی به عمر
یک آرزوی این دلِ بیمار نشکند
دل‌خون ناردان وی‌ام گرچه آبِ او
هرگز حرارت دل پر نار نشکند
آهو نگاه چشم وی آن مست شیرگیر
جز جان عاقل و دل هشیار نشکند
خون دل من است شرابی که جز بدو
چشمش خمار غمزه‌ی خون‌خوار نشکند
ای نوبهار حُسن بهاران مشو به باغ
تا چند روز رونق گلزار نشکند
در جلوه‌گاه روی مکن زلفِ بی‌قرار
تا پشت صبر این دل افگار نشکند
بر گل کلاله مشکن تا صد هزار دل
با زلف مشکبار به یک بار نشکند
جان ده مرا به بوسه نه از بهر من ولیک
تا چشم جان ستان تو را کار نشکند
از زینهار خواری جزع تو باک نیست
گر لعل آب‌دار تو زنهار نشکند
یاقوت آب‌دار تو لعلی‌ست کــ آرزوش
جز خاک ِ پای شاه جهان‌دار نشکند

.

شرف‌الدین حسام‌الائمه محمد بن ابوبکر نسفی
معروف به شرف‌الدین حسام، سده‌ی ششم هجری


مادر ! گناه زندگیم را به من ببخش – نادر نادرپور

بدون نظر

مادر ! گناه زندگیم را به من ببخش
زیرا اگر گناه من این بود ، از تو بود
هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم
اما ترا به راستی از زادن چه سود ؟
در دل مگو که از تو و رنج تو آگهم
هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار
هرگز فریب چهره ی آرام من مخور
هرگز سر از سکوت مدامم گران مدار
من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ
من آتشم که در تو نگیرد شرار من
دردم یکی نبود که زودش دوا کنی
آن به که دل نبندی ازین پس به کار من
مادر !‌ من آن امید ز کف رفته ی توام
کز هر چه بگذری ، نتوانی بدو رسید
زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه
مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید
هر شب که در به روی من آهسته وکنی
در چشم خوابنک تو خوانم ملامتت
گویی به من که باز چه دیر آمدی ، چه دیر
بس کن خدای را که تبه شد سلامتت
از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم
می خندمت به روی و نمی گویمت جواب
مادر! چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت ؟
مادر !‌ چه سود از این که براندازم این نقاب ؟
تا کی بدین امید که ره در دلم بری
بندی نگاه خود به نگاه خموش من ؟
تا کی همین که حلقه ب در آشنا کنم
آهنگ گامهای تو اید به گوش من ؟
مادر !‌ من آن امید ز کف رفته ی توام
درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش
دانی ، خطای بخت من است آنچه می کنم
پس این خطای بخت سیاه مرا ببخش
مادر !‌ تو بی گناهی و من نیز بی گناه
اما سزای هستی ما ، در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم
وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست

 

” نادر نادرپور “


نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

بدون نظر

53FEBE88 BACC 466E 88FA E056E3366322 mw800 s 231x300 نام خدا نبردن از آن به كه زير لب بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

 

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

 

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

 

توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم

 

مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم
مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!

 

آن آتشی که در دل ما شعله می کشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا! نداده بود

 

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام! ما
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما»

 

 

” فروغ فرخزاد “


خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره

بدون نظر

خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره
خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره
خوشا به حال لک لکا که خوابشون واو نداره
خوشا به حال لک لکا که لک لکن که لک لکن
با بالای سپیدشون تو آسمون پر میزنن
رها و شاد بی دغدغه هر جا بخوان سر میزنن
اوج میگیرن تو آسمون تو آسمون بی نشون
سر به هوای عشقشون از عشق پرپر میزنن
خوشا به حال لک لکا

لینک دانلود: خوشا به حال لک لکا

138115441634371472541961052551511552297 خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره

خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره


به علی گفت مادرش روزی …

بدون نظر

به علی گفت مادرش روزی …
علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پا شد نشس
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیه منجوق کاری
انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
دو تا نگین گرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می کرد
که بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز می کرد
بوی تنش بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشک بوی شوکولات
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه شاپریون
تو یه کجاوه بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه
شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیه
هر چی که بود
هر کی که بود
علی کوچیکه
محو تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود
همچی که دس برد که به اون
رنگ روون
نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
دسه گلا دور شدن و دود شدن
شمشای نور سوختن و نابود شدن
باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه
دسمال آسمون پر از گلابی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
با د توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفای بید و میکشید
از روی لنگای دراز گل آغا
چادر نماز کودریشو پس می زد
رو بندرخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
میکشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن
انگار که از فکرای بد
هی پر و خالی میشدن
سیرسیرکا
سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
همچی که باد آروم می شد
قورباغه ها ز ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
آمو علی
تو نخ یه دنیای دیگه
علی کوچیکه
سحر شده بود
نقره نابش رو میخواس
ماهی خواابش رو می خواس
راه آب بود و قر قر آب
علی کوچیکه و حوض پر آب
علی کوچیکه
علی کوچیکه
نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم
یادت بره گول بخوری
تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا
کاری نکنی که اسمتو
توی کتابا بنویسن
سیا کنن طلسمتو
آب مث خواب نیس که آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
تو چار راهاش وقت خطر
صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
شکر خدا پات رو زمین محکمه
کور و کچل نیسی علی سلامتی چی چیت کمه؟
می تونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
قد بکشی خال بکوبی
جاهل پامنار بشی
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا کلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
چن روز دیگه تو تکیه سینه زنیس
ای علی ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حل مسائل نکنی
سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت
حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت
انگار می خواس تو تاریکی
داد بکشه آهای زکی !
این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
ماهی که سهله سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشوی می برتش
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
آه میکشید
دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت یک دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
حرفمو باور کن علی
ماهی خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
پرده های مرواری رو
این رو و آن رو بکنن
به نوکران با وفام سپردم
کجاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قل دو قل بازی کنیم
ای علی من بچه دریام نفسم پاکه علی
دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه علی
هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشاله کردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریکی چن تا حباب
علی کجاس ؟
تو باغچه
چی میچینه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله 

این سبک شعر از فروغ شاید یکی از نادر ترین شعرهای فروغ است که پس از خواندن آن نزدیکی این شعر به سبک اشعار شاملو برایم تداعی میشود و همیشه آنرا با شعرپریا از شاملو مقایسه میکنم. و به نظر خود من سادگی و گیرایی عجیبی در پس این اشعار ساده نهفته است.


دو نامه از مارینا تسوِتایوا به آنّا آخماتووا

بدون نظر

دو نامه از مارینا تسوِتایوا به آنّا آخماتووا

مترجم: نسترن زندی

  دو نامه از مارینا تسوِتایوا به آنّا آخماتووا

به آ. آ. آخماتووا

مسکو، ۲۶ آوریل ۱۹۲۱

آنّا آندری‌­یِونای عزیز:

چه بسیار است سخن برای گفتن و چه ناچیز است زمان! به خاطر سهم خوشبختی­‌ام از زندگی – کتابِ  بارهنگِ شما – متشکرم. از خودم جدایش نمی­‌کنم، آلیا هم آن را از خودش جدا نمی‌­کند. دو کتابِ قبلی‌­تان­ «دسته سفید و تسبیح‌» را می­‌فرستم که برایم بنویسید.

فکر نکنید پیِ جمع‌­آوری دست­‌خط نویسندگان هستم، کتاب‌­های بسیاری با دست­‌خط مؤلف داشته­‌ام که به این و آن بخشیده‌­ام! به چیزی دل نمی‌­بندم و چیزی را نگه نمی‌­دارم، اما کتاب­‌های شما را با خودم به تابوت هم می‌­­برم – زیر بالشم!

خواهش دیگری هم دارم: اگر آلکوناست [ نام انتشاراتی که در سال ۱۹۱۸ در پترزبورگ تاسیس شد] اسب سرخ  مرا (که به شما تقدیم کرده‌­ام)، می‌پذیرد، لطفاً این کار را برای من انجام بدهید و ضروری هم نمی‌­بینم که حتماً خودم متن را بازبینی کنم، به دقّتِ شما ایمان دارم.

چیز کوچکی است، وقت شما را نمی­‌گیرد. در حال آماده­‌کردنِ کتاب دیگری هستم: به معاصران[این مجموعه به چاپ نرسیده است و فقط به صورت نسخه دستنویس موجود است] ، فقط ۲۴ قطعه شعر برای شما، بلوک و والکونسکی است. در میان این سروده‌­ها، شعرهایی برای شما هست که هنوز نخوانده‌­اید.

آه، که چه‌­قدر دوستتان دارم و چه‌­قدر برایتان خوش­‌حالم و چه­‌قدر برایتان غمگینم و چه­‌قدر برایم باارزشید. کاش مجله­‌ای بود که می‌­توانستم آن‌­جا درباره­‌ی­ شما بنویسم! مجله، مقاله، چه جرأتی!- حریقِ آسمانی!

شما شاعرِ محبوبِ من هستید، من یک‌­بار– خیلی وقت پیش- شاید شش سالِ پیش بود که خوابِ شما را دیدم، کتاب آینده‌­ی شما را دیدم: سبزِ تیره، تیماجی، نقره­‌کوب - گفتارِ زرّین – نوعی افسونگریِ باستانی، شبیه نیایش (یا دقیق­‌تر بگویم برعکس!). بیدار که شدم ، فهمیدم شما آن را می‌­نویسید.

افسوس که این‌­ها همه حرف است و واژه­‌ی عشق، من این‌­طوری نمی­‌توانم، دلم یک خرمن واقعی آتش می­‌خواهد که در آن بسوزم.

من تک تک کلمات شما را می­‌فهمم: تمام اوج و تمام سنگینی‌­شان را. ” و مهمیز صدای سبکبال تو” [از شعر "بر قله سرسخت برفی ..." آخماتووا، (۱۹۱۷) ] ، این لطیف­‌ترین کلامی است که درباره‌­ی عشق گفته شده‌­است.

و این چهره ناگهان برآمده – صورت تماشاگر- «یاروسلاوِتس» [پادشاه کی­‌یف] چه روسیه­‌ای! [خطی از شعر آخماتووا با عنوان «تو- عدول کردی به جزیره­‌ی سبز...» ۱۹۱۷].

باز هم راجع به کتاب:

چه‌­قدر به خاطر این سه کتاب شما شاد هستم- این‌­گونه بی‌­دفاع و کوچک!- تسبیح، دسته سفیدو بارهنگ. چه بار سبکی باخود دارند! مثل مشتی خاکستر.

اگر بلوک نسخه­‌ی دستنویسِ اسب سرخ (سرخ، مثل شمایل) را بیاورد آن را به شما خواهدداد. حتماً برایم بنویسید، بیش از آن‌­چه پیش از این  می‌نوشتید! من از روح و کلام شما سیر نمی‌­شوم.

بامهر می‌­بوسمتان. آرزوی عمیقِ من آمدن به پتربورگ است. برایم از اتفاقات جدید زندگی­‌تان بنویسید. درباره­‌ی این­‌که تابستان کجا بودید و درباره‌­ی همه­‌چیز.

دو نامه‌­ی قبلیِ شما پیش من و آلیا است – همیشه همراهمان خواهدبود.

م. تس.

 ———————

به آ. آ. آخماتووا

۳۱ آگوست ۱۹۲۱

 altman akhmatova دو نامه از مارینا تسوِتایوا به آنّا آخماتووا    آخماتووا

آنّا آندری‌­یِونای عزیز! این روزها شایعات ملال­‌انگیزی درباره‌­ی شما هست که هرساعت تکذیب­‌ناپذیرتر می­‌­نمایند [شایعاتی درباره­‌ی خودکشیِ آنّا آخماتووا پس از تیربارانِ گومیلوف]. در این‌­باره برایتان می‌­نویسم چون می­‌دانم که برای شما اهمیتی ندارد. می‌­خواهم تا آن‌­جا که ممکن است صادقانه بنویسم. به شما می‌­گویم که تنها دوستِ شما (دوست – عمل!) در میان شاعران – به نظر من – مایاکوفسکی است، گاوِ کشته‌­شده­‌ای که روی کارتون‌­های «کافه­ شاعران» پرسه می­‌زند [این کافه را کامینسکی و گالدشمیت در پاییز ۱۹۱۷ در گذر ناستاسینسکی تقاطع خیابان توِرسکایا راه انداخته‌­بودند].

کشته­‌شده‌­ی رنج – او واقعاً چنین چهره­‌ای داشت. مدام از طریق آشنایانش تلگرام می‌­زد تا خبری از شما بگیرد و من دومین شادیِ تحمل­‌ناپذیر زندگی‌­ام را به او مدیونم (اولین شادیِ این­‌گونه‌­ام خبری بود از سریوژا [همسرِ تسوتایوا]  که دو سال تمام از او هیچ اطلاعی نداشتم). درباره­‌ی بقیه (شاعران) چیزی نمی‌­گویم – نه به خاطر این‌­که شما را غمگین می‌کند: چه کسی آن‌­قدر اهمیت دارد که بتواند شما را آزار بدهد؟ نمی‌­گویم چون دلم نمی‌­خواهد قلم‌­فرسایی کنم.

این روزها – به امید یافتن خبری از شما – به کافه شاعران می‌­رفتم – چه موجودات علیلی و چه حقارتی! چه کراهتی! همه­‌چیزی آن­‌جا بود: کوتوله‌ها، تپانچه­‌ها، اسب­‌های شیهه­‌کش و راهنمایانِ بی‌­بار با لب‌های ماتیک‌­زده.

دیروز مسابقه بود: درختِ غار- عنوان شرکت‌کنندگان اعضای واقعی اتحادیه بود. نادسون و مایاکوفسکی انصراف دادند. آن‌­جا غم و شادی با هم بود. پیانیست‌­ها روی چهارپایه‌­هایی در سنگفرش خیابان می­‌نواختند… و صدای یکنواختِ فاخته (طوری که یک شعر شروع می­‌شود!)، و منظومه­‌ی دختر ژاپنی که من دوست داشتم (ایده‌­ی بالمونت، سروده­‌ی سیوِریانین)

این کنار دریا بود

جایی که شقایق‌­ها می‌­شکفند…

و همه­‌ی سالن یک‌­صدا می­‌خواند:

آن­‌جا که کمترش می­‌بینند

سرنشینان شهری…

[خطوطی از شعر «این کنار دریا بود» ای. سیوِریانین ]

اما تحمل­‌ناپذیرترین و ناامیدکننده‌­ترین مسأله این بود که خود اعضای مسابقه­‌ی شبانه بیش­‌تر از بقیه شیهه می‌­کشیدند و هِی می‌­کردند.

همه­‌چیز متفاوت بود. آن‌­ها وقتی که متوجه از مدافتادگیِ سیوِریانین شدند، آن را با (بدترش!) شِرشِنِویچ [شاعرِ ایماژینیست] عوض کردند.

بابروف، آکسینوف، آرگو [م.آ.گولدنِبِرگ،  شاعر- طنزپرداز و مترجم ] و گروزینوف [ای.و.گروزینوف- شاعر ایماژینیست] شاعرانِ رویِ صحنه بودند.

 نمایشِ هزلی بود…

من در بالکن به آکسینوف گفتم: «آقای آکسینوف، شما را به خدا من را از بابت آخماتووا مطمئن کنید.» (شایعه بود که او مایاکوفسکی را دیده است.) «می‌­ترسم که تا پایان مسابقه دوام نیاورم».

آکسینوف سرتکان داد. یعنی او زنده است.

آنّا آندرِی‌­یونای عزیز، جشن دیروز برای من همان تکانِ سرِ آکسینوف بود. دلم می‌­خواهد بدانید که سه روز پیش از آن چه احوالی داشتم – قابل بیان نیست. خواب وحشتناکی دیدم: می‌خواستم بیدار شوم و نمی‌­توانستم. به هرکسی برای زندگیِ شما التماس می­‌کردم. انگار می­‌گفتم: «کاری کنید که او زنده بماند!». . . آلیا مرا از خواب بیدار کرد و گفت: «او پسری هم دارد!»

دیروز بعد از پایان جشن از بابروف خواستم که به افتخار شما بگذارد که من ده روزِ پی‌­درپی در برنامه‌­های شبانه شعرخوانی­ کنم بی‌آن‌که پولی بگیرم – و همیشه در شعرخوانی­‌هایم سالن پُر می‌­شود.

در آن سه روز (بدون شما) پتربورگ دیگر برای من وجود نداشت، بله کدام پتربورگ! … اما برنامه‌­ی دیشب معجزه بود: «ابر شدم در کلامِ انوار» [خطی از شعر «نیایش» آنا آخماتووا]

آن ده روز درباره‌­ی شما خواهم‌­خواند – برای اولین‌­بار در زندگی‌­ام. از سخنرانی نفرت دارم، اما نمی‌­توانم این افتخار را به دیگران واگذار کنم! ضمناً همه‌­ی آن‌­چه که من برای گفتن دارم،  فقط ستایش است!

نامه را به پایان می‌­برم، آن‌­گونه که آلیا برای پدرش می­‌نویسد:

می­‌بوسمت و در برابرت تعظیم می‌­کنم.

م. تس.


به یاد آر باربارا (ژک پرور Jacques Prévert)

بدون نظر

Jacques Prevert به یاد آر باربارا (ژک پرور Jacques Prévert)

به یاد آر باربارا

روزی که باران بی وقفه روی برست  می بارید

و تو راه می رفتی و می خندیدی

شکوفان و با طراوت

زیر باران

 

به یاد آر باربارا

روی برست  بی وقفه  می بارید

و من ترا در خیابان سیام دیدم

تو  خندیدی

و من نیز خندیدم

 

به یاد آر  باربارا

تویی که هنوز  نمی شناختمت

و تویی که هنوز مرا نمی شناختی

به یاد آر

با این همه آن روز را به یادآر

فراموش نکن

مردی زیر سقفی پناه گرفته بود

و نام ترا فریاد کرد

باربارا

 

و زیر باران تو به سوی او دویدی

شاد و شکوفان و مرطوب

 

و خودت را در آغوش او پرتاب کردی

این را به یادآر باربارا

و دلگیر نشو اگر ترا تو خطاب می کنم

من آنهایی را که دوست دارم تو خطالب می کنم

حتی اگر آنها را تنها یک بار دیده باشم

حتی اگر آنها را نشناسم

 

به یاد آر باربارا

فراموش نکن

این باران حکیمانه و خوشبخت را

روی صورت خوشبخت تو

روی شهر خوشبخت برست

این بارانی را که روی دریا می بارد

روی زرادخانه

روی اوسه آن

 

آه  باربارا

جنگ چه حماقت بزرگی ست

حالا زیر باران آهنی،

بین این همه آهن و فولاد و خون

چه بر تو می گذرد

و آن که تو را عاشقانه  در آغوش می فشرد

آیا مرده و یا  که هنوز زنده است

 

آه باربارا

بی وقفه روی برست می بارد

همان طور که پیش از این ها می بارید

ولی دیگرهیچ چیزی  مثل گذشته نیست، همه چیز به هم ریخته است

باران سوگی عظیم و افسرده می بارد

بی آن که غرشی از آهن و پولاد و خون  در آسمان شنیده شود

تنها ابر

که مثل سگ از پا می افتند

سگ هایی که می میرند

و در آب های برست

در دور دست ها ناپدید می شوند

بی آنکه هیچ اثری از آثارشان بر جا مانده باشد


نامه به مادر (سرگئی الکساندرویچ یسنین)

بدون نظر

زنده‌ای مادر

زنده‌ای هنوز؟

سلام بانوی پیرسال

سلام!

 من نیز زنده‌ام. 

ای کاش جاری باشند

هماره

بر کلبه‌ی کوچکت

پَرتـُوانِ ناگفتنیِ آن غروب.

برایم نوشته‌اند

چه بسیار

زیر همان بارانیِ کهنه‌ات

بر سرِ راه ایستاده‌ای

چشم‌انتظارِ من.

 برایم نوشته‌اند

چونان همیشه

در شب‌های تاریک

تنها یک تصویر

 پیش رویت هویدا می‌شود:

 انگار به نزاعی در میخانه‌ای

 خنجری فنلاندی به زیرِ قلبم فروکرده‌اند.

 مهم نیست

 نازنینم!

آرام باش!

این فقط هذیانی است

پسرت هنوز چندان پیمانه نمی‌زند

تا فراموش‌اش شود

که پیش از مرگ

باید به دیدارت بیاید.

مادر!

فرزندت هم‌چون گذشته آرام است

و همه‌ی آرزویش       

جان‌دربردن از کولاکِ غم است و

راه‌یافتن به خانه‌ی محقرش.

 

آن‌گاه که شاخه‌های درختان

باغمان را به سپیدیِ بهار آذین کنند

باز خواهم­گشت

تنها، تو

سَحَرگاه

بیدارم نکنی از خواب       

چنان که هشت‌سالِ پیش.

بیدار نکنی مادر

آرزوهای ازدست‌رفته را

و آن­چه به گذارِ زمان

جان داده‌است در من

دریغا!

چه پیش‌هنگام از سَر گذرانده‌ام

در زندگی

رنج را و درد را. 

به دعا پندم مده مادر!

به گذشته هیچ راهِ بازگشتی نیست

تو مرا

تنها تکیه‌گاه و شادی

تنها نورِ ناگفتنی هستی

پس اندوهت را به نِسیان بسپار

و چنین غصه‌دارِ من منشین

و زیر بارانیِ کهنه‌ات 

این‌سان فراوان

بر سرِ راه

چشم‌انتظارم نایست.


به خاطر تو (پابلو نرودا)

بدون نظر

 به خاطر تو (پابلو نرودا)

به خاطر تو
در باغهای سرشار از گلهای شکوفنده
من
از رایحه ی بهار زجر می کشم !
چهره ات را از یاد برده ام
دیگر دستانت را به خاطر ندارم
راستی ! چگونه لبانت مرا می نواخت ؟!
به خاطر تو
پیکره های سپید پارک را دوست دارم
پیکره های سپیدی که
نه صدایی دارند
نه چیزی می بیننند !
صدایت را فراموش کرده ام
صدای شادت را !
چشمانت را از یاد برده ام .
با خاطرات مبهمم از تو
چنان آمیخته ام
که گلی با عطرش !
می زیم
با دردی چونان زخم !
اگر بر من دست کشی
بی شک آسیبی ترمیم ناپذیر خواهیم زد !
نوازشهایت مرا در بر می گیرد
چونان چون پیچکهای بالارونده بر دیوارهای افسردگی !
من عشقت را فراموش کرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره ای
چون تصویری گذرا
می بینمت !
به خاطر تو
عطر سنگین تابستان
عذابم می دهد !
به خاطر تو
دیگر بار
به جستجوی آرزوهای خفته بر می آیم :
شهابها !
سنگهای آسمانی !!


گل سرخ او مرا برد به باغ گل سرخ

بدون نظر

گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
و سرانجام
روی برگ گل سرخی با من خوابید
ای کبوترهای مفلوج
ای درختان بی تجربه یائسه . ای پنجره های کور
زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم اکنون
گل سرخی دارد می روید
گل سرخی
سرخ
مثل یک پرچم در
رستاخیز
آه من آبستن هستم آبستن آبستن


صفحه 1 از 6123456
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes