دو نامه از مارینا تسوِتایوا به آنّا آخماتووا
مترجم: نسترن زندی

به آ. آ. آخماتووا
مسکو، ۲۶ آوریل ۱۹۲۱
آنّا آندرییِونای عزیز:
چه بسیار است سخن برای گفتن و چه ناچیز است زمان! به خاطر سهم خوشبختیام از زندگی – کتابِ بارهنگِ شما – متشکرم. از خودم جدایش نمیکنم، آلیا هم آن را از خودش جدا نمیکند. دو کتابِ قبلیتان «دسته سفید و تسبیح» را میفرستم که برایم بنویسید.
فکر نکنید پیِ جمعآوری دستخط نویسندگان هستم، کتابهای بسیاری با دستخط مؤلف داشتهام که به این و آن بخشیدهام! به چیزی دل نمیبندم و چیزی را نگه نمیدارم، اما کتابهای شما را با خودم به تابوت هم میبرم – زیر بالشم!
خواهش دیگری هم دارم: اگر آلکوناست [ نام انتشاراتی که در سال ۱۹۱۸ در پترزبورگ تاسیس شد] اسب سرخ مرا (که به شما تقدیم کردهام)، میپذیرد، لطفاً این کار را برای من انجام بدهید و ضروری هم نمیبینم که حتماً خودم متن را بازبینی کنم، به دقّتِ شما ایمان دارم.
چیز کوچکی است، وقت شما را نمیگیرد. در حال آمادهکردنِ کتاب دیگری هستم: به معاصران[این مجموعه به چاپ نرسیده است و فقط به صورت نسخه دستنویس موجود است] ، فقط ۲۴ قطعه شعر برای شما، بلوک و والکونسکی است. در میان این سرودهها، شعرهایی برای شما هست که هنوز نخواندهاید.
آه، که چهقدر دوستتان دارم و چهقدر برایتان خوشحالم و چهقدر برایتان غمگینم و چهقدر برایم باارزشید. کاش مجلهای بود که میتوانستم آنجا دربارهی شما بنویسم! مجله، مقاله، چه جرأتی!- حریقِ آسمانی!
شما شاعرِ محبوبِ من هستید، من یکبار– خیلی وقت پیش- شاید شش سالِ پیش بود که خوابِ شما را دیدم، کتاب آیندهی شما را دیدم: سبزِ تیره، تیماجی، نقرهکوب - گفتارِ زرّین – نوعی افسونگریِ باستانی، شبیه نیایش (یا دقیقتر بگویم برعکس!). بیدار که شدم ، فهمیدم شما آن را مینویسید.
افسوس که اینها همه حرف است و واژهی عشق، من اینطوری نمیتوانم، دلم یک خرمن واقعی آتش میخواهد که در آن بسوزم.
من تک تک کلمات شما را میفهمم: تمام اوج و تمام سنگینیشان را. ” و مهمیز صدای سبکبال تو” [از شعر "بر قله سرسخت برفی ..." آخماتووا، (۱۹۱۷) ] ، این لطیفترین کلامی است که دربارهی عشق گفته شدهاست.
و این چهره ناگهان برآمده – صورت تماشاگر- «یاروسلاوِتس» [پادشاه کییف] چه روسیهای! [خطی از شعر آخماتووا با عنوان «تو- عدول کردی به جزیرهی سبز...» ۱۹۱۷].
باز هم راجع به کتاب:
چهقدر به خاطر این سه کتاب شما شاد هستم- اینگونه بیدفاع و کوچک!- تسبیح، دسته سفیدو بارهنگ. چه بار سبکی باخود دارند! مثل مشتی خاکستر.
اگر بلوک نسخهی دستنویسِ اسب سرخ (سرخ، مثل شمایل) را بیاورد آن را به شما خواهدداد. حتماً برایم بنویسید، بیش از آنچه پیش از این مینوشتید! من از روح و کلام شما سیر نمیشوم.
بامهر میبوسمتان. آرزوی عمیقِ من آمدن به پتربورگ است. برایم از اتفاقات جدید زندگیتان بنویسید. دربارهی اینکه تابستان کجا بودید و دربارهی همهچیز.
دو نامهی قبلیِ شما پیش من و آلیا است – همیشه همراهمان خواهدبود.
م. تس.
———————
به آ. آ. آخماتووا
۳۱ آگوست ۱۹۲۱
آخماتووا
آنّا آندرییِونای عزیز! این روزها شایعات ملالانگیزی دربارهی شما هست که هرساعت تکذیبناپذیرتر مینمایند [شایعاتی دربارهی خودکشیِ آنّا آخماتووا پس از تیربارانِ گومیلوف]. در اینباره برایتان مینویسم چون میدانم که برای شما اهمیتی ندارد. میخواهم تا آنجا که ممکن است صادقانه بنویسم. به شما میگویم که تنها دوستِ شما (دوست – عمل!) در میان شاعران – به نظر من – مایاکوفسکی است، گاوِ کشتهشدهای که روی کارتونهای «کافه شاعران» پرسه میزند [این کافه را کامینسکی و گالدشمیت در پاییز ۱۹۱۷ در گذر ناستاسینسکی تقاطع خیابان توِرسکایا راه انداختهبودند].
کشتهشدهی رنج – او واقعاً چنین چهرهای داشت. مدام از طریق آشنایانش تلگرام میزد تا خبری از شما بگیرد و من دومین شادیِ تحملناپذیر زندگیام را به او مدیونم (اولین شادیِ اینگونهام خبری بود از سریوژا [همسرِ تسوتایوا] که دو سال تمام از او هیچ اطلاعی نداشتم). دربارهی بقیه (شاعران) چیزی نمیگویم – نه به خاطر اینکه شما را غمگین میکند: چه کسی آنقدر اهمیت دارد که بتواند شما را آزار بدهد؟ نمیگویم چون دلم نمیخواهد قلمفرسایی کنم.
این روزها – به امید یافتن خبری از شما – به کافه شاعران میرفتم – چه موجودات علیلی و چه حقارتی! چه کراهتی! همهچیزی آنجا بود: کوتولهها، تپانچهها، اسبهای شیههکش و راهنمایانِ بیبار با لبهای ماتیکزده.
دیروز مسابقه بود: درختِ غار- عنوان شرکتکنندگان اعضای واقعی اتحادیه بود. نادسون و مایاکوفسکی انصراف دادند. آنجا غم و شادی با هم بود. پیانیستها روی چهارپایههایی در سنگفرش خیابان مینواختند… و صدای یکنواختِ فاخته (طوری که یک شعر شروع میشود!)، و منظومهی دختر ژاپنی که من دوست داشتم (ایدهی بالمونت، سرودهی سیوِریانین)
این کنار دریا بود
جایی که شقایقها میشکفند…
و همهی سالن یکصدا میخواند:
آنجا که کمترش میبینند
سرنشینان شهری…
[خطوطی از شعر «این کنار دریا بود» ای. سیوِریانین ]
اما تحملناپذیرترین و ناامیدکنندهترین مسأله این بود که خود اعضای مسابقهی شبانه بیشتر از بقیه شیهه میکشیدند و هِی میکردند.
همهچیز متفاوت بود. آنها وقتی که متوجه از مدافتادگیِ سیوِریانین شدند، آن را با (بدترش!) شِرشِنِویچ [شاعرِ ایماژینیست] عوض کردند.
بابروف، آکسینوف، آرگو [م.آ.گولدنِبِرگ، شاعر- طنزپرداز و مترجم ] و گروزینوف [ای.و.گروزینوف- شاعر ایماژینیست] شاعرانِ رویِ صحنه بودند.
نمایشِ هزلی بود…
من در بالکن به آکسینوف گفتم: «آقای آکسینوف، شما را به خدا من را از بابت آخماتووا مطمئن کنید.» (شایعه بود که او مایاکوفسکی را دیده است.) «میترسم که تا پایان مسابقه دوام نیاورم».
آکسینوف سرتکان داد. یعنی او زنده است.
آنّا آندرِییونای عزیز، جشن دیروز برای من همان تکانِ سرِ آکسینوف بود. دلم میخواهد بدانید که سه روز پیش از آن چه احوالی داشتم – قابل بیان نیست. خواب وحشتناکی دیدم: میخواستم بیدار شوم و نمیتوانستم. به هرکسی برای زندگیِ شما التماس میکردم. انگار میگفتم: «کاری کنید که او زنده بماند!». . . آلیا مرا از خواب بیدار کرد و گفت: «او پسری هم دارد!»
دیروز بعد از پایان جشن از بابروف خواستم که به افتخار شما بگذارد که من ده روزِ پیدرپی در برنامههای شبانه شعرخوانی کنم بیآنکه پولی بگیرم – و همیشه در شعرخوانیهایم سالن پُر میشود.
در آن سه روز (بدون شما) پتربورگ دیگر برای من وجود نداشت، بله کدام پتربورگ! … اما برنامهی دیشب معجزه بود: «ابر شدم در کلامِ انوار» [خطی از شعر «نیایش» آنا آخماتووا]
آن ده روز دربارهی شما خواهمخواند – برای اولینبار در زندگیام. از سخنرانی نفرت دارم، اما نمیتوانم این افتخار را به دیگران واگذار کنم! ضمناً همهی آنچه که من برای گفتن دارم، فقط ستایش است!
نامه را به پایان میبرم، آنگونه که آلیا برای پدرش مینویسد:
میبوسمت و در برابرت تعظیم میکنم.
م. تس.