شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘بود’

گور من کجا خواهد بود (فدریکو گارسیا لورکا)

بدون نظر

 گور من کجا خواهد بود (فدریکو گارسیا لورکا)

بر شاخه های درخت غار
دو کبوتر
تاریک دید م
یکی خورشید بود وآن دیگری ماه

همسایه های کوچک
با آنان چنین گفتم
گور من کجا خواهد بود

در دنباله دامن من
چنین گفت خورشید

در گلوگاه من
چنین گفت ماه

ومن که زمین را بر گرده خویش
داشتم و پیش می رفتم
دو عقاب دیدم همه از برف
و دختری سراپا عریان
که یکی دیگری بود و دختر هیچکس نبود

عقابان کوچک
به آنان چنین گفتم
گور من کجا خواهد بود
در دنباله دامن من
چنین گفت خورشید

در گلوگاه من
چنین گفت ماه

بر شاخساران
درخت غار دو کبوتر عریان دیدم
یکی دیگری بود و هردو هیچ نبودند


گنه کردم گناهی پر ز لذت درآغوشی که گرم و آتشین بود

بدون نظر

گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش


ا.ن: این یازده سپتامبر چی بود آخه! کی درستش کرد!!!

بدون نظر

 احمدی نژاد: خیال نکنید از ۱۱ سپتامبر دست بر می‌داریم / عاملینش باید پیدا بشوند و اعدام شوند


زنی که دو نیم شده بود، دوباره زنده شد!

بدون نظر

زنی که دو نیم شده بود، دوباره زنده شد!

55856361 زني كه دو نيم شده بود، دوباره زنده شد!

خانواده سبز: در یک عملیات نادر جراحی، پزشکان ، بدن یک زن مبتلا به سرطان را بطور کامل از ناحیه کمر به دو نیم کرده، یکی از پاها و بخشی از لگن خاصره او را جدا کردند و سپس دو بخش مذکور را به هم پیوند دادند.
7341291 زني كه دو نيم شده بود، دوباره زنده شد!به گزارش ایرانتو “جنیس اولسون” که ساکن شهر وینی پگ در استان منیتوباست، هم اکنون پس از بهبودی ، بر روی ویلچر به زندگی خود ادامه می دهد.

اولسون دلیل تن دادن به چنین عمل خطرناکی را ، عشق به همسر و دو فرزند خود اعلام کرد.

وی افزود من شنیده بودم از هر ۴ نفر، یک نفر مبتلا به سرطان می شود و تعداد خانواده ما هم ۴ نفر بود! … اگر یک نفر از بهشت می آمد و از من می پرسید:” یکی از شما چهار نفر باید به سرطان مبتلا شوید، قطعا من خودم را انتخاب می کردم، چون حاضر به دیدن درد و رنج همسر و فرزندانم نیستم.”

ماجرای خانم السون که از برنامه پربیننده “Today’s Show” شبکه NBC آمریکا پخش شد، الهام بخش بسیاری از بیماران سرطانی گشته است.

وی در سن ۲۸ سالگی که دخترش متولد شده و باردار پسرش بود، احساس درد شدیدی در ناحیه کمر داشت که تصور می کرد ناشی از حاملگی باشد، اما کم کم دردها بقدری شدید شد که شب ها نمی توانست بخوابد.

پزشک او پس از آزمایش، خبر شوک آوری را به او داد. السون یک تومور سرطانی بزرگ در استخوان لگن خاصره خود داشت.

60854941 زني كه دو نيم شده بود، دوباره زنده شد!

مدتی پس از وضع حمل، السون به مدت ۲۰ ساعت، در کلینیک مایو در آمریکا، تحت عمل جراحی قرار گرفت و مدت یک سال نیز طول کشید تا به کمک همسر و فرزندانش، زندگی روزمره خود را با وضعیت جدید هماهنگ سازد.

اضافه می شود، خبرنگاران رسانه های مختلف، برای مدت ها در انتظار انجام مصاحبه با او بودند ، اما سرانجام وی امروز راضی شد، درباره تجربه عجیب زندگی خود، با رسانه ها سخن بگوید.


در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود

بدون نظر

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
دمادم تق و تق منقار می زد باز
و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم
شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
شلوغ است
دروغ است و غریب است
و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
و نرم
و بسیاری که بی شرم
در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست
در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
که نامش عمر و دنیاست
اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست


چشم صنوبران سحر خیز بر شعله بلند افق خیره مانده بود .

بدون نظر

چشم صنوبران سحر خیز

بر شعله بلند افق خیره مانده بود .

دریا، بر گوهر نیامده ! آغوش می گشود .

سر می کشید کوه،

آیا در آن کرانه چه می دید ؟

پر می کشید باد،

آیا چه می شنید، که سرشار از امید،

با کوله بار شادی،

از دره می گذشت ،

در دشت می دوید !

***

هنگامه ای شگفت ،

یکباره آسمان و زمین را فرا گرفت !

نبض زمان و قلب جهان، تند می تپید

دنیا،

در انتظارمعجزه … :

خورشید می دمید


دزدی در خانة ابوبکر ربانی رفت. اوبیدار بود

بدون نظر

دزدی در خانة ابوبکر ربانی رفت. اوبیدار بود. خود را پیش در کشید. دزد در
!« شادی » پس خانه بماند راه بیرون رفتن نداشت. ابوبکر بانگ زد که هی
دزد ناچار جواب داد. گفت: بیا پایم بمال. دزد پایش مالید کیرش برخاست.
پیش آی جماعی بده. مسکین تن در داد یکبارش بگائید. بعد « شادی » : گفت
پیش آی. یکبار دیگرش بگائید. باری چهار و پنج بار « شادی » : از زمانی گفت
« شادی » : دزد را بگاد. همسایگان را اسبی لاغر در خانة او بسته بود. گفت
اسب را آب ده. دزد پیش چاه رفت دلو دریده بود چندانکه دلو بالا میکشید
اسب سیر نمیشد. بعد از تعذیب بسیار ابوبکر خود را در خواب ساخت. دزد
فرصت یافت و به در جست. دزدان دیگر را دید که بر دیوارهمین خانه
نقب میزنند. گفت: ای یاران زحمت مکشید که در این خانه هیچ متاعی
نیست خلاف از مردکی که سقنقور خورده است واز جماع سیر نمیشود و اسبی
که استقساء دارد از آب سیری نمیداند.


سلطان محمود در مجلس وعظ حاضر بود

بدون نظر

سلطان محمود در مجلس وعظ حاضر بود، طلحک از عقب او آنجا رفت چون
او برسید واعظ میگفت که هرکس پسرکی را گائیده باشد، روز قیامت پسرک
را برگردن غلامبار های نشانند تا او را از صراط بگذراند. سلطان محمود
میگریست طلحک گفت ای سلطان مگری و دل خوش دار که تو نیز آنروز
پیاده نمانی.


چرا به یاد نمی‌آورم!؟ هنوز تَنگِ غروب دریا بود،

بدون نظر

چرا به یاد نمی‌آورم!؟ هنوز تَنگِ غروب دریا بود،
که فانوس کومه‌ی مرا تو روشن کردی.
پیاله‌ی باژگون ستاره در مصیبت شامگاه
هم از آن تفأل تاریک شکست،
ورنه من این همه تردیدِ رفتنم نبود.

چرا به یاد نمی‌آورم؟ پیراهنم از خواب میخک و
تبسم سایه،‌ غلغلْ نیلوفر از هجوم هماغوشی،
و دهانم پُر از بوی واژه بود. بوته‌ی گل سرخی بر شانه‌ی چپم،
هزار نام آسیمه از نشانیِ ماه،
و دری بی‌کلید، مشرف به کوچه‌ی بی‌نام.

چرا به یاد نمی‌آورم؟ گلدانی تشنه بر ایوان آذرماه،
بارش غبار ستارگان دنباله‌دار، پاکتی بر از بوسه و کمپوت،
عیادت و سیگار، و پَریْ‌دختری مغموم
در زمهریرِ دریچه و خشت. دیوار و چکمه و پسین،
راه شمال و بچه آهویِ تشنه‌ای در نشیب.

کتاب : عاشق شدن در دی ماه ، مردن به وقت شهریور


خودش آمده بود که بمیرد

بدون نظر

خودش آمده بود که بمیرد
زندگی همیشه منتظر است
که ما نیز زندگانی باشیم
نه خیلی هم
همین سهم تنفسی کافی ست
قدر ترانه ای تمام
طعم تکلمی خلاص
عصر پانزدهمین روز
از تیر ماه تشنه بود
پنجره باز بود
خودش آمده بود که بمیرد
بی پر و بال از آب مانده ای
که انگار می دانست
میان این همه بی راه رهگذر
تنها مرا
برای تحمل آخرین عذاب آدمی آفریده اند
خودش آمده بود که بمیرد
نه سر انگشتان پیر من و نه دعای آب
هیچ انتظاری از علاقه به زندگی نبود
هی تو تنفس بی
ترانه ی ناتمام
تکلم آخرین از خلاص
میان این همه پنجره که باز است به روی باد
پس من چرا
که پیاله ی آبم هنوز در دست گریه می لرزد ؟
خودش آمده بود که پر … که پرنده
که پنجره باز بود و
دنیا … دور


صفحه 1 از 212
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes