شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘تا’

فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو میماندم

بدون نظر

فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم
در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گویی به عمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مه اینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقه گندم بود
موهای من خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینه من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه بوته هیچ نمیروید
ز آنجا نگاه خسته من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلایی رنگ
چشم مسیح بر غم من خندید
دیدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاقهای گیسوی من آنجا
بر روی تختخواب تو افتاده
از خانه بلوری ماهیها
دیگر صدای آب نمی آمد
فکر چه بود ؟ گربه پیر تو
کاو را به دیده خواب نمی آمد
بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
میخواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند بروی تو
آنگاه ستارگان سپید اشک
سو سو زدند در شب مژگانم
دیدم که دستهای تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم
دیدم که بال گرم نفسهایت
ساییده شده به گردن سرد من
گویی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من
دستی درون سینه من می ریخت
سرب سکوت و دانه خاموشی
من خسته زین کشکش درد آلود
رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم ز یاد انده فردا را
گفتم سفر فسانه تلخی بود
نا گه بروی زندگیم گسترد
آن لحظه طلایی عطر آلود
آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آنشب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطره ابدیت را


تا شکوفه‌یِ سرخِ یک پیراهن سنگ می‌کشم بر دوش، سنگِ الفاظ

بدون نظر

تا شکوفه‌یِ سرخِ یک پیراهن
سنگ می‌کشم بر دوش،
سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی را.
و از عرق‌ریزانِ غروب، که شب را

در گودِ تاریک‌اش
می‌کند بیدار،

و قیراندود می‌شود رنگ
در نابینایی‌یِ تابوت،
و بی‌نفس‌می‌ماند آهنگ
از هراسِ انفجارِ سکوت،

من کارمی‌کنم
کارمی‌کنم
کار
و از سنگِ الفاظ
برمی‌افرازم
استوار
دیوار،

تا بامِ شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشینم
در آن زندانی شوم…

من چنین‌ام، احمق‌ام شاید!

که می‌داند
که من باید

سنگ‌هایِ زندان‌ام را به‌دوش‌کشم
به‌سانِ فرزندِ مریم که صلیب‌اش را،

و نه به‌سانِ شما

که دسته‌یِ شلاقِ دژخیم‌ِتان را می‌تراشید
از استخوانِ برادرِتان
و رشته‌یِ تازیانه‌یِ جلادِتان را می‌بافید
از گیسوانِ خواهرِتان

و نگین به دسته‌یِ شلاقِ خودکامه‌گان می‌نشانید
از دندان‌هایِ شکسته‌یِ پدرِتان!

و من سنگ‌هایِ گرانِ قوافی را بردوش‌می‌برم

و در زندانِ شعر
محبوس‌می‌کنم خود را
به‌سانِ تصویری که در چارچوب‌اش
در زندانِ قاب‌اش.

و ای بسا
که تصویری کودن
از انسانی ناپخته
از منِ سالیانِ گذشته
گم‌گشته
که نگاهِ خُردسالِ مرا دارد
در چشمان‌اش،

و منِ کهنه‌تر به‌جانهاده‌است

تبسمِ خود را
بر لبان‌اش،

و نگاهِ امروزِ من بر آن چنان است
که پشیمانی
به گناهان‌اش!

تصویری بی‌شباهت
که اگر فراموش‌می‌کرد لب‌خندش را

و اگر کاویده‌می‌شد گونه‌های‌اش
به جست‌وجویِ زنده‌گی

و اگر شیار برمی‌داشت پیشانی‌اش
از عبورِ زمان‌هایِ زنجیرشده با زنجیرِ برده‌گی
می‌شد من!

می‌شد من
عیناً!

می‌شد من که سنگ‌هایِ زندان‌ام را بردوش
می‌کشم خاموش،
و محبوس‌می‌کنم تلاشِ روح‌ام را
در چاردیوارِ الفاظی که

می‌ترکد سکوت‌ِشان
در خلاءِ آهنگ‌ها
که می‌کاود بی‌نگاهِ چشم‌ِشان
در کویرِ رنگ‌ها…

می‌شد من
عیناً!

می‌شد من که لب‌خنده‌ام را ازیادبرده‌ام،
و اینک گونه‌ام…
و اینک پیشانی‌ام…

چنین‌ام من
ــزندانی‌یِ دیوارهایِ خوش‌آهنگِ الفاظِ بی‌زبان‌ــ
چنین‌ام من!
تصویرم را در قاب‌اش محبوس‌کرده‌ام
و نام‌ام را در شعرم
و پای‌ام را در زنجیرِ زن‌ام
و فردای‌ام را در خویشتنِ فرزندم
و دل‌ام را در چنگِ شما…

در چنگِ هم‌تلاشیِ با شما
که خونِ گرم‌ِتان را
به سربازانِ جوخه‌یِ اعدام
می‌نوشانید

که از سرما می‌لرزند
و نگاه‌ِشان
انجمادِ یک حماقت است.

شما
که در تلاشِ شکستنِ دیوارهایِ دخمه‌یِ اکنونِ خویش‌اید

و تکیه‌می‌دهید از سرِ اطمینان
بر آرنج

مِجری‌یِ عاجِ جمجمه‌تان را
و از دریچه‌یِ رنج
چشم‌اندازِ طعمِ کاخِ روشنِ فرداتان را
در مذاقِ حماسه‌یِ تلاش‌ِتان مزمزه‌می‌کنید.

شما…

و من…

شما و من
و نه آن دیگران که می‌سازند

دشنه
برایِ جگرِشان
زندان
برایِ پیکرِشان
رشته
برایِ گردن‌ِشان.

و نه آن دیگرتران
که کوره‌یِ دژخیمِ شما را می‌تابانند
با هیمه‌یِ باغِ من
و نانِ جلادِ مرا برشته‌می‌کنند
در خاکسترِ زادورودِ شما.

و فردا که فروشدم در خاکِ خون‌آلودِ تب‌دار،
تصویرِ مرا به‌زیرآرید از دیوار
از دیوارِ خانه‌ام.

تصویری کودن را که می‌خندد
در تاریکی‌ها و در شکست‌ها
به زنجیرها و به دست‌ها.

و بگوییدش:
« تصویرِ بی‌شباهت!
به چه خندیده‌ای؟»
و بیاویزیدش
دیگر بار

واژگونه
رو به دیوار!

و من هم‌چنان می‌روم
با شما و برایِ شما
ــبرایِ شما که این‌گونه دوستارِتان هستم.ــ
و آینده‌ام را چون گذشته می‌روم سنگ‌بردوش:
سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی،
تا زندانی بسازم و در آن محبوس‌بمانم:
زندانِ دوست‌داشتن.

دوست‌داشتنِ مردان
و زنان

دوست داشتنِ نی‌لبک‌ها
سگ‌ها
و چوپانان

دوست‌داشتنِ چشم‌به‌راهی،

و ضرب‌انگشتِ بلورِ باران
بر شیشه‌یِ پنجره

دوست‌داشتنِ کارخانه‌ها
مشت‌ها
تفنگ‌ها

دوست‌داشتنِ نقشه‌یِ یابو
با مدارِ دنده‌های‌اش
با کوه‌هایِ خاصره‌اش،
و شطِّ تازیانه
با آبِ سرخ‌اش

دوست‌داشتنِ اشکِ تو
برگونه‌یِ من
و سُرورِ من
بر لب‌خندِ تو

دوست‌داشتنِ شوکه‌ها
گزنه‌ها و آویشنِ وحشی،
و خونِ سبزِ کلروفیل
بر زخمِ برگِ لگدشده

دوست‌داشتنِ بلوغِ شهر
و عشق‌اش

دوست‌داشتنِ سایه‌یِ دیوارِ تابستان

و زانوهایِ بیکاری
در بغل

دوست‌داشتنِ جِقّه
وقتی که با آن غبار از کفش بسترند
و کلاه‌خود
وقتی که در آن دستمال بشویند

دوست‌داشتنِ شالی‌زارها
پاها و
زالوها

دوست‌داشتنِ پیری‌یِ سگ‌ها
و التماسِ نگاه‌ِشان
و درگاهِ دکّه‌یِ قصابان،
تیپاخوردن
و بر ساحلِ دور افتاده‌یِ استخوان

از عطشِ گرسنه‌گی
مردن

دوست‌داشتنِ غروب
با شنگرفِ ابرهای‌اش،
و بویِ رمه در کوچه‌هایِ بید

دوست‌داشتنِ کارگاهِ قالی‌بافی
زمزمه‌یِ خاموشِ رنگ‌ها
تپشِ خونِ پشم در رگ‌هایِ گِرِه
و جان‌هایِ نازنینِ انگشت
که پامال‌می‌شوند

دوست‌داشتنِ پاییز
با سرب‌رنگی‌یِ آسمان‌اش

دوست‌داشتنِ زنانِ پیاده‌رو
خانه‌شان
عشق‌ِشان
شرم‌ِشان

دوست‌داشتنِ کینه‌ها
دشنه‌ها
و فرداها

دوست‌داشتنِ شتابِ بشکه‌هایِ خالی‌یِ تُندر
بر شیبِ سنگ‌فرشِ آسمان

دوست‌داشتنِ بویِ شورِ آسمانِ بندر
پروازِ اردک‌ها
فانوسِ قایق‌ها
و بلورِ سبزرنگِ موج
با چشمانِ شب‌چراغ‌اش

دوست‌داشتنِ درو
و داس‌هایِ زمزمه

دوست‌داشتنِ فریادهایِ دیگر

دوست‌داشتنِ لاشه‌یِ گوسفند
بر چنگکِ مردکِ گوشت‌فروش

که بی‌خریدار می‌ماند
می‌گندد
می‌پوسد

دوست‌داشتن قرمزی‌یِ ماهی‌ها
در حوضِ کاشی

دوست‌داشتنِ شتاب
و تامل

دوست‌داشتنِ مردم

که می‌میرند
آب‌می‌شوند

و در خاکِ خشکِ بی‌روح

دسته دسته
گروه گروه
انبوه انبوه
فرومی‌روند
فرومی‌روند
و فرو
می‌روند

دوست‌داشتنِ سکوت و زمزمه و فریاد

دوست‌داشتنِ زندانِ شعر

با زنجیرهایِ گران‌اش:
ــ زنجیرِ الفاظ
زنجیرِ قوافی…

و من هم‌چنان می‌روم:
در زندانی که با خویش
در زنجیری که با پای
در شتابی که با چشم
در یقینی که با فتحِ من می‌رود دوش‌بادوش
از غنچه‌یِ لب‌خندِ تصویرِ کودنی که بر دیوارِ دیروز

تا شکوفه‌یِ سرخِ یک پیراهن
بر بوته‌یِ یک اعدام:

تا فردا!

چنین‌ام من:
قلعه‌نشینِ حماسه‌هایِ پر از تکبر

سُم‌ضربه‌یِ پرغرورِ اسبِ وحشی‌یِ خشم
بر سنگ‌فرشِ کوچه‌یِ تقدیر

کلمه‌یِ وزشی
در توفانِ سرودِ بزرگِ یک تاریخ
محبوسی
در زندانِ یک کینه
برقی
در دشنه‌یِ یک انتقام

و شکوفه‌یِ سرخِ پیراهنی
در کنارِ راهِ فردایِ برده‌گانِ امروز.

مهرماهِ ۱۳۲۹


با تو دیشب تا کجا رفتم.

بدون نظر

با تو دیشب تا کجا رفتم.

تا خدا و آن سوىِ صحراىِ خدا رفتم.

من نمى‏گویم ملایک بال در بالم شنا کردند،

من نمى‏گویم که بارانِ طلا آمد،

با تو لیک اى عطرِ سبزِ سایه‏پرورده،

اى پرى که باد مى‏بردت‏

از چمنزارِ حریرِ پر گلِ پرده،

تا حریم سایه‏هاى سبز

تا بهارِ سبزه‏هاىِ عطر

تا دیارى که غریبیهاش مى‏آمد بچشمم آشنا، رفتم.

پا به‏پاىِ تو که مى‏بردى مرا با خویش،

ـ همچنان کز خویش و بى‏خویشى ـ

در رکابِ تو که مى‏رفتى،

همعنان با نور،

در مجلّل هودَج سرّ و سرود و هوش و حیرانى،

سوىِ اقصا مرزهاى دور؛

ـ تو قَصیلِ اسبِ بى‏آرامِ من، تو چترِ طاووسِ نرِ مستم‏

تو گرامى‏تر تعلّق، زُمْرُدین زنجیرِ زهرِ مهربانِ من ـ

پا به‏پاىِ تو

تا تجرّد تا رها رفتم.

غرفه‏هاىِ خاطرم پرچشمکِ نور و نوازشها

موجساران زیرِ پایم رامتر پل بود.

شُکرها بود و شکایتها،

رازها بود و تأمل بود.

با همه سنگینىِ بودن،

و سبکبالىِّ بخشودن،

تا ترازوئى که یکسان بود در آفاقِ عدلِ او

عزّت و عزل و عزا رفتم.

که به سوىِ بى‏چرا رفتم‏

چند و چونها در دلم مردند،

که بسوى بى‏چرا رفتم.

شُکرِ پراشکم نثارت باد.

خانه‏ات آباد اى ویرانىِ سبزِ عزیزِ من،

اى زبَرجَدگون نگینِ خاتمت بازیچه هر باد

تا کجا بردى مرا دیشب،

با تو دیشب تا کجا رفتم


تا صبح تابناک اهورایی

بدون نظر

تا صبح تابناک اهورایی

چاپ اول ۱۳۷۹، چاپ سوم ۱۳۸۲ نشر چشمه

اشعار :
نوروز می رسد :
آن انتظار شیرین
در میدان زندگی
مهربان ، زیبا ، دوست
با آسمان
حیران
باغ در پنجره
بوی ”محبوبه شب “
بهار ، روح هستی
دوباره عشق
ستون سهند
روح باران را بگو
رگبار بی امان
راهیان مهر
خبر
با من چکار داری
خورشید ، با دو سرخی
غروب
گرداب
بیشه ؟ کندو ؟
اندوه بانوی بید
شهنامه چه می گفت
دو برگ سبز
افسون
خانه بر امواج
پیام آور مهر
چقدر …؟
افسونگر
یادها
همچنین باد
دنیا به هم نمی خورد
شهر
مادران
گرمای عشق
گلبانگ جهانتاب
ایران و جوانان
یغماگران دریا
با کاروان صبح
ستاره و …
از قفس
تنها به این امید
سر می کشید یاد …
پرواز اولین
یک آسمان پرنده
پرواز لحظه ها
چشم در راه
آن سوی نیمه شب
گوشه دل تنگی
روی لحظه های زمان
نشانه ای ز رهایی
تاراج آشیانه نیلوفر
آوازهای شاد
در دشت آسمان
خط آتش
باد در قفس
گر تو آزاد نباشی
شرم
با شباهنگ
همزاد
به سوی جان
در چشم ستاره

fmpcbk141 تا صبح تابناک اهورايی


دو کودک در قم از زمان طفلی تا به وقت پیری

بدون نظر

دو کودک در قم از زمان طفلی تا به وقت پیری با هم مبادله کردندی.
روزی بر سر منار های به همین معامله مشغول بودند. چون فارغ شدندیکی با
دیگری گفت: این شهرما سخت خرابست. دیگری گفت: شهری که پیران با
برکتش من و تو باشیم، آبادانی در او بیش از این توقع نتوان داشت.


دیری ست تا سوز غریب مهاجم پا سست کرده است، و اکنون

بدون نظر

دیری ست تا سوز غریب مهاجم
پا سست کرده است،
و اکنون
یال بلند یابوای تنها
که در خنلنگزار تیره
به فریاد مرغی تنها
گوش می جنباند
جز از نسیم مهربان ولایت
آشفته نمی شود.
من این را نمی دانم، برادران!
من این را نمی بینم
هر چند
میان من و خلنگزاران خاموش
اکنون
بناهای آسمان سای است و
درّه های غریو
که گیاه و پرنده
در آن
رویش و پرواز حسرت است.

بر آسمان
اما
سرودی بلند می گذرد
با دنباله ی طنینش، برادران!
من اینجا پا سفت کرده ام که همین را بگویم
اگر چند
دور از آن جای که می باید باشم
زندانی سرکش جان خویشم و
بی من
آفتاب
بر شالیزاران دره ی زیراب
غریب و دلشکسته می گذرد.

بر آسمان سرودی بلند می گذرد
با دنباله ی طنینش، برادران !
من این جا مانده ام از اصل خود به دور
که همین را بگویم؛
و بدین رسالت
دیری ست
تا مرگ را
فریفته ام.

بر آسمان
سرودی بلند میگذرد.


یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

بدون نظر

شعر پریا شاملو یکی بهترین نمونه شعر فولکوریک در زبان فارسی است . زیبایی شعر به حدی زیاد بود که چند تن از خوانندگان مانند داریوش و حبیب اقدام به خواندن این شعر در قالب ترانه نمودند .
این شعر با صدای خود استاد هم خوانده شده است که همراه با موسیقی استاد حسین علیزاده توسط نشر ماهور منتشر شده است . دوستانی که علاقه مند باشند میتوانند تهیه کنند . البته باید بگم که موسیقی طراحی شده برای این تثر از نظر شخصی من اصلا زیبا نیست و برای همچنین اثری خیلی خشن به نظر میرسد . 

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد…

« – پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« – پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟

شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!

گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« – شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » …
***
پریا!
دیگه توک روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن

عوضش تو شهر ما… [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!

آتیش! آتیش! – چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن

پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! » …

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا …
***
« – پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.

دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:

دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!

دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

دنیای ما – هی هی هی !
عقب آتیش – لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک …

دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!

خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن …

وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد …

شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

« – دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم … »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!


قیلوله ناگزیر در طاق طاقی ِ حوضخانه، تا سالها بعد …

بدون نظر

قیلوله ناگزیر
در طاق طاقی ِ حوضخانه،
تا سالها بعد
آبی را
مفهومی از وطن دهد.

امیر زاده ای تنها
با تکرار ِ چشمهای بادام ِ تلخش
در هزار آئینه شش گوش ِ کاشی.
لالای نجوا وار ِ فـّواره ای خرد
که بروقفه خواب آلوده اطلسی ها
می گذشت
تا سالها بعد
آبی را
مفهومی
ناآگاه
از وطن دهد.

امیر زاده ای تنها
با تکرار چشمهای بادام تلخش
در هزار آئینه شش گوش کاشی.

روز
بر نوک پنجه می گذشت
از نیزه های سوزان نقره
به کج ترین سایه،
تا سالها بعد
تکـّرر آبی را
عاشقانه
مفهومی از وطن دهد
طاق طاقی های قیلوله
و نجوای خواب آلوده فــّواره ئی مردد
بر سکوت اطلسی های تشنه،
و تکرار ِ نا باورِ هزاران بادام ِتلخ
در هزار آئینه شش گوش کاشی
سالها بعد
سالها بعد
به نیمروزی گرم
ناگاه
خاطره دور دست ِ حوضخانه.
آه امیر زاده کاشی ها
با اشکهای آبیت


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes