
راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم
امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
اخم بر چهره نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.
برتولت برشت

راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم
امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
اخم بر چهره نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.
برتولت برشت

مفت ، ما مفت زندگی می کنیم
هوا مفت است ، ابرها مفت اند
رودها و کوه ها مفت اند
و وقتی آدم پشت ماشین ننشیند
باران و گل و لای مفت است
وقتی از کنار سینما می گذریم
تماشای عکس های روی تابلو مفت است
نان و پنیر نه !
بلکه آب تلخ مفت است
بهای آزادی سر آدمی است
ولی بردگی مفت است
مفت ،
ما مفت زندگی می کنیم

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم
پیش از آن که پرده فرو آفتد
پیش از
پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم.
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از
کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش
انگیزنند،
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم
باشم
که می خواهم باشم،
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه
ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی ست ناشناخته
پُر
خار
ناهموار،
راهی که، باری
در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده
ام
و سرِ بازگشت ندارم
بی آن که دیده باشم شکوفاییِ گل ها را
بی آن که شنیده باشم خروش رود ها
را
بی آن که به شگفت در آیم از زیباییِ حیات.ـ
اکنون مرگ می تواند
فراز
آید.
اکنون می توانم به راه افتم.
اکنون می توانم بگویم
که زنده گی کرده
ام.
سرانجام، از پس سالها آوارگی در دیاران و اقالیمِ دوردست، خسته شده بود و آخرش هم ـ چنان که خواسته بود پا در گِل کند ـ هرگز هیچ جایی را در پشت دنیا به نواخت نیافته بود که در آن بود و باش کند تا وقتِ مرگ و حتی پس از آن، دیگر به این نتیجه ناگزیر رسیده بود که علیرغم تمایلش برگردد و در ده زاد بومیاش بمیرد تا کنار مردگانش در همان یک وجب جایی که همیشه انتظارش را میکشیده، دفن شود. در همان سهمِ خاک گوری که پیشتر در یک لحظه خشم و خروش، مفت به دیگران بخشیده بود.
پنجاه و سه سال پیش ملکمیان را ترک گفته و چنان میانهاش را با محل بر هم زده بود که اگر روزی نظرش برگشت، عملاً نتواند تصمیمی را که گرفته بود، زیر پا بگذارد.
و البته در این مدت دیگر هرگز بازنگشته بود. نه حتی وقتی که کسانش، پیش به دنبال هم مرده بودند و او هر با حیناحینِ پرسهزنیهای بینتیجهاش در آن سوی دنیا، همزمان خواب دیده بود و به بیداری، دل محزونش مرگ عزیزی را گواهی داده بود. هرچند که البته هرگز مطمئن نبود کدام یک؛ اما تردیدی نداشت که یکیشان یقین از دنیا رفته بود.
با جنگ و دعوا گذاشته بود رفته بود. همه ماجرا شاید به یک ساعت هم نکشیده بود؛ اما بیش از نیم قرن حسرت خورده بود که چطور شده بود یک آن دیوانه شده در برابر همه، علناً تصمیم به ترکِ دیدار ابدی گرفته بود. آن هم برای خاطر چیزی که هرگز هیچ ارزشش را نداشت؛ برای خاطرِ مادینهای! اما گفته بود و تقدیری ناگزیر از برای خود رقم زده بود.
پنجاه و سه سال طول کشیده بود تا خود را از بُنِ چنگالِ آن بختکواره بختی رها کند که پیوسته نیشتر بر غیرتش زده بود. برایش همیشه انگار همین دیروز بود که سینه به سینه مُلْک میانیهای خشماگین که بس بسیار نگرانِ ناموسِ روستا مینمودند، تا بدان حدّ که میخواستند او گورش را از آنجا گم کند، جوانانه فریاد زده بود: «باشد، حالا که این طور با من بیگانه رفتار میکنید، از اینجا میروم. برای همیشه میروم. اما آن یک وجب جای خاکِ من هم گورِ شما باشد!» و اینچنین دیگر آنچه را که نباید، باخته بود.
پیش از آن، از خیلِ مُلْک میانیها، بَلقَز گفته بود: «اَخ اَخ اَخ… قحطِ مرد است مگر؟! من مانندِ تو را روزی صد تا با گِل درست میکنم!» که یا طاقت نیاورده و چنان قصدی کرده بود. آن همه مشت و لگد و چوب و چماق از مُلک میانیها خورده بود، اما بر او تأثیر نکرده بود آن قدر که گپ بَلقَز کرده بود: «من مانند تو را روزی صد تا با گِل درست میکنم!» در مُلک میان از این بدتر چه میتوانست بگوید مادینهای تا مردانهایرا بشکند؟ آن هم نه در نادیده جایی، گوشه و کناری، که در میان جمع، در چشمْ حضورِ مُلک میانیها، از کوچک و بزرگ، زن و مرد، همه! این را دیگر یایا هرگز نتوانسته بود فراموش کند. همچون داغ ننگی بر پیشانی، همیشه با خود داشته و از آن عذاب کشیده بود.
«اما آخر این مادینهها چه دارند که برای خاطر آن، کوه مَثَل مردانهای بخواهد بشکند؟!» خود هم مادینهای این را گفته بود به سرزنش یایا، مادرش. پدر تأکید کرده بود: «این را یک بار دیگر بگو، مادرِ اُمانی!» جفت خواهرانش افسوس خورده بودند: «ما که یک دانه برادر بیشتر نداریم، شکستن کدام است؟» آن هم برای این بیحیا بَلقَزِ کونْ چُسان؟» یایا گفته بود: «گفتم که، حالا هر چه بود من شکسته شدم. توی مُلْک میان دیگر نه قادرم سر بالا بگیرم، نه اینجا بود کنم؛ به شما گفتم، تا فردا سیاهْ سحر هم که بگویید من باید از این چول شده خود را آواره کنم.» مادر درآمده بود دوباره: «پسرم، این خانه زندگانی همه از آن توست. خواهرانت که فردا روزی بالاخره به خانه بختشان میروند. آن وقت چه کسی حامی من و پدر پیرت باشد.»
یایا انگار عقلِ خود را خورده باشد، جواب داده بود: «لازم نیست نگران باشید. میتوانید خانه داماد بگیرید. چون من سهمِ خودم را دارم به خواهرانم میبخشم.» و در آن دم بود که پدر به طعنه خندیده بود: «هه هه هه… اما آخر با کدام خط؟ کدام نشان؟ همین طور حد کفلیزی؟ سرِ باد که نمیشود چیزی بخشید!» مادر از پدر گله کرده بود: «پدر یایا تو را چه میشود؟ بچهام از دست رفت!» پدر مستأصل اما در ظاهر مطمئن گفته بود: «کجا دارد که برود؟ یک چند گاه گرسنگی که بکشد، با پای خودش باز برمیگردد سر سفره تو. اگر برنگشت، پس از این پس دیگر مرا هیچ چیز حالی نیست.» یایا پدر را آزار داده بود: «حالا میبینیم!» پدر زیرِ آزارِ پسر بیشتر نگفته بود: «میبینیم!»
برمیگشت. اما نه یک چند گاه دیگر. وقتی برمیگشت که دیگر نه پدر بود، نه مادر، نه اُمانی و نه بمانی. حتی ملکمیان هم نبود. تو گویی این همه هیچگاه نبوده بود. گویی بیگانهای به بیگانه جایی بازگشته بود.
«پس این روستا چه شد؟» یایا از رهگذری که از زیر کلاه حصیریاش او را چون ناآشنا آدمی سردرگم مینگریست، پرسیده بود. مرد روی دوشش بیلی بود و پابرهنه پاچه پیجامهاش را تا پشت زانو بالا کشیده بود: «مقصد تو کجاست خالوجان؟» یایا به این سوی و آن سوی سر میگرداند: «ملکمیان.» مرد گفته بود: «خوب، تو اکنون در ملکمیان هستی، بنده خدا!»
کمکَمَک مسیرِ آبِ چشمه قدیمی را پیدا کرده بود که میزان در راستای
کوهِ سُماموس به دریا میریخت. سمتِ آفتابْ غروبِ چشمه، جای روستای پیشین، خانههای بسیاری ساخته شده بود. دیگر حتی یک خانه لتپوش کاهگلی از گذشته بر جای نمانده بود. حتی در آن سوی آب، رو به آفتاب درآمد، که تا یایا یادش بود دشتی پوشیده از درختانِ للیکی و کئول بود که گاوها زیر آنها چرا میکردند، سراسر خانه شده بود. خانههایی که با آجر و سیمان بالا رفته بودند و سقفِ همهشان شیروانی بود. دیگر آن روستایی نبود که یایا میشناخت و از هر طرف بین دار و درختان جنگلی محصور بود. اینک درختها را به کلی انداخته بودند و به جایش بوتههای چای و نهال مرکبات کاشته شدند. به خلافِ گذشتهها که چند خانه دورِ هم بود و آدم از هر طرف به هرجا میتوانست برود. بر سر جای خانه قدیمیشان هم اینکه مدرسهای ساخته بودند.
پیش از آنکه خود را به کسی آشنایی دهد، سراغِ معتمدِ محل را گرفته بود. کدخدا ذیبولا، خیلِ بچههایی را که این ناشناس را دوره کرده بودند، تشر زد و به داخل خانه دعوتش کرد.
«ذی بولا مرا نمیشناسی، نه؟»
«آشنا نظر می آیی. اما یادم نمیآید کدامی؟»
«من یایا هستم.»
«یایا؟»
«برادر امانی و بمانی، همبازی قدیم تو»
کدخدا ذی بولا شبانه سر روزی را در سالها پیش به یاد آورد که خانه یایا اینها را سنگباران کرده بودند و مادرِ یایا بی آنکه هیچ از خانه پا بیرون بگذارد، همه ملک میانیها را نفرین میکرد. پدر یایا او را گفته بود: »هی ذیبولا، تو قاعده است که با رفیقت بد بایستی؟» و او جواب داده بود: «پس چی؟ پسرت بد کرده. سرِ چشمه به دخترِ خاله جانم دستدرازی کرده.» و یایا بالاخره از قایمْ جایش در کاهْ بامِ خانهشان پایین پریده بود: «دروغ است. من به کسی دست درازی نکردهام. من فقط از او خواستم که زن من بشود. همین. گناه کردم؟!» اما بَلقَز گفته بود: «نخیر، بُنِ مه، سرِ چشمه ناخبر از پشت مرا گرفتی میخواستی به زور به من درآویزی. اما تا دیدی قیل و قالِ زنها میآید که میآمدند آب ببرند، دُمت را گذاشتی روی کولت، توی مه در رفتی.» پس مُلکمیانیها دیگر ایست نکرده بود؛ غیظ کرده بودند؛ ریخته بودند سر یایا و تا خورده بود زده بودندش. و در آن میان، چماقی بر سرِ یایا فرود آمده فرقش را شکافته بود. در آن لحظه هیچکس هوش نبود. اما ذیبولا و یایا خود میدانستند کی زده بود و کی خورده بود.
«بعد از این همه سال، آمدهای تقاصت را بگیری؟»
یایا گویی از سالها پیش جوابش را آماده کرده بود. بیدرنگ به ذیبولا گفت:
«خیر. آمدهام که اینجا بمیرم.»
«اما تو دیگر اینجا نه کسی داری نه چیزی!»
«مردگانم را که دارم.»
«البته؛ اما مردگانت مثلِ مردگانِ ما اسیرِ خاک هستند!»
«وقت ورود دیدم که مقر خانه پدریام مدرسه شده . با این حساب من اینجا دیگر کاری ندارم…»
درباره کسان در گذشتهاش هر آنچه را باید از ذیبولا شنید. اُمانی در خانسر به خانه مرد رفته بود؛ اما سرِ همان شکمِ اولش سرِ زا رفته، خود و بچهاش تلف شده بودند. بمانی هم در جوانی داءالخنزیر گرفته، ناکام از دارِ دنیا رفته بود. پدر و مادرشان از آن پس تنها افتاده بودند؛ چشم انتظارِ یکتا پسرشان، همیشه آرزو به دلِ نوه و نتیجهای بودند که هرگز نداشتند. چندین سال بعد هم پدر از پَلَتْ دار افتاده بود؛ رفته بود برای گاواشان برگ بتراشد. پدر که مرده بود، مادر دیگر خیلی دوام نیاورده بود؛ حتی به دو سه سال هم نکشیده بود؛ او هم از پی پدر رفته بود.
«ذیبولا، یک زحمت بکش همراه من بیا خاک آدمهایم را نشانم بده!»
از گورستان که برگشته بودند، یایا شب رادر خانه ذیبولا مانده بود. کهن مردان دوباره همچون گذشتهها با هم رج شده بودند. یایا به همبازی قدیمش گفت که در فکر سرپناهی از برای خود است. گفت که مقداری پول هم همراه خودش دارد. پولی که گهگاه با مزدوری در اینجا و آنجا برای خود اندوخته است. ذیبولا پیشنهادی کرد که نشان داد به راستی کدورتِ دعوای دیرینه را از خاطر زدوده است؛ گفت: «خانه من خانه توست. همین جا با هم سر میکنیم.» یایا قدرشناسی کرد. اما از پذیرفتن پیشنهادش سر باز رد. ذیبولا چون چنین دید اظهار داشت که در هرحال تا پیدا شدن سرپناه وظیفه خود میداند از او در خانهاش میزبانی کند. یایا از این نظر حرفی نداشت. اما نمیدانست که ذیبولا ضربه نامردانه چماقی را که به خاطر دخترخاله جانش از روی غیرت فامیلی به سر دوستش کوبیده بود، هرگز از یاد نبرده بود و گذشت زمان بیهودگی آن خشونت بیبدیل را بر وجدانش روز به روز سنگینتر کرده بود؛ تا مگر که زمانی یایا دوباره پیدایش میشد، میتوانست به هر طریق ممکن به جبرانش برمیخاست که اینک به واقع پیدایش شده بود. ذی بولا با دیدار دوباره او ـ به خود یا نا به خود ـ بَنِ فکر رفته بود. هرچند البته با نیتی خیر؛ اما یایا نمیدانست که او میخواهد پیرانه سر برایش معرکه بگیرد.
بَلقَز دختر خاله جان ذیبولا، در طی سالیان بیثمر، اگرچه هر روز یکصد مرد از گِل سرشته بود، اما هرگز به هیچکدامشان شوهر نکرده بود و در همان خانه پدریاش پیر شده بود. حتی برادران کوجکتر از خودش هرکدام سرِ خانه و زندگی خویش رفته بودند؛ اما او با ایراد گرفتنهای بیجا، بیشمار و وسواسیاش، همچنان روی دست پدر و مادرش مانده بود. تا اینکه والدینش هم از دنیا رفته بودند و او دیگر به کلی تنها شده بود.
اهل و عیال ذیبولا در روستا پنهان نکردند که چه کسی میهمان کدخداست. بدینترتیب سرانجام به گوش بلقز هم رسید که یایا برگشته است: بیزن، بیولد.
اما سپیدهدم فردا یایا حتی تأسف خورد که کاش پایش میشکست تا بار دیگر از ملکمیان سر درمیآورد. در زیر مه صبحگاهی، ابریقی را که از آبْ تختِ خانه ذی بولا برداشت و به طرف چشمه به راه افتاد تا دست و دیمش را آب زند، نخست متوجه چیزی نشد. همهجا مهآلود بود، از بُنِ گِل. ولیکن به چشمه که نزدیک میشد، اندک اندک چشمش سفیدی پایین تنه پر هیب زنانهای را تشخیص داد که صاحبش بر کناره پایین چشمه چمباتمه زده بود و به صدای سرفه یایا به نشانه اعلام حضور ناگزیرش که دیگر فرصت برگشت نکرده بود، ناگهان شلیتهای که دور کمر جمع شده بود، روی سرین پایین کشیده شده بود و زن هیچ هم به روی خود نیاورده بود: «اوی، پس تویی یایا. باز هم اینجا دست به آب نشستم تو پیدایت شد!» بدینسان یایا توانست او را به جا بیاورد. درست همچون آن شبانه سر هوسانگیز و آتشانداز گذشته در پنجاه و سه سال پیش، بدعادتش را حفظ کرده بود و هنوز از خیر سرش لب آب خرابی میکرد. اما یایا باورش نیامد که بَلقَز آشتیجویان گفت: «شنیدم که آمدهای. آی… پس بالاخره برگشتی ملک میان پیش هم محلیهایت…» یایا تردید نداشت که در پشت دنیا، این یک نفر را با وجودی که هنوز دیدارش دلش را تکان میداد، هرگز نمیتواند ببخشد؛ مصمم گفت: «اما من اینجا نیامدهام که با زندهها زندگی کنم، دیگر آمدهام که نزد مردگانم باشم» بیآنکه خود هرگز بداند که دارد مانع از آن میشود که ذیبولا کدخدامنشانه بخواهد او را در خانه خلوت دختر خاله جانش منزل دهد تا لااقل این آخر عمری یایا و بَلقَز در کنار هم بمیرند. شاید بَلقَز حرفی نداشت؛ آن قدر تنهایی کشیده بود که حرف پسرخاله کدخدایش را زمین نزند. ولیکن برای یایایی که گویی به دلش افتاده بود مرگ تا آن بُن دنیا دنبالش کرده، یقین دیگر فرصتی دوباره برای عاشقی باقی نمانده بود. زیراکه بی آنکه دیگر نگاهش کند، همین قدر فرصت کرد آبی به سرو رویش زد، ابریقش را پر کرد، در بُن مه راه افتاد، از چشمْ زار بلقز دور شد، تا دم در خانه ذیبولا خود را رساند و همانجا، انگار که دود و درد دیرین دلش را ناگهان به تمامی در کرده بود، دراز به دراز بر زمین افتاد.
زندگی است
که دشوار است
بیدار شدن، خوابیدن، خوردن
عشق ورزیدن، کار کردن و مردن
آسان نیست
خود زندگی است که ناگهان
پر می کند هر دو گوش را از
صدای آن سمفونی
که نبضت رامجبور می کند
به طپش
و قلبت را که
متورم می شود
تا مرز انفجار
خود زندگی است
که گوشش به تو نیست
که گردنت را می پیچاند
و چشمانت را باز می کند
و تو را میسپارد به بد ترین هوای زمستان
که یکبار دیگر وارد خانه شوی
جایی که بنظر می آید
عشق در هوا معلق است
و آن خود زندگی است
فقط زندگی
که سبب می شود
استنشاق کنی هوایی را که
پر شده از دوده های چوب و غبارکارخانه
و چون تو عجله کردی
اینک ریه های تو تلاش می کنند
و با یک هیجان عصبی و
همراه برگی در نسیم بهار
به زمین می افتند
هرچند زمستان است و تو
می بلعی خاک شهر را
آن مرگ نیست وقتی تو رنج می بری
ان مرگ نیست
وقتی شما برای یکدگر دلتنگید
و ازآن آزرده خاطر
وقتی شکوه می کنید ، آن مرگ نیست
وقتی شما با کسانی که دوستشان دارید در ستیزید
وقتی سوء تفاهم است
وقتی یک خط در نامه ای
یا اشاره ای در فردی
یکی از شما را اسیر می کند
وقتی انتها بنظر نزدیک می رسد
وقتی تو فکر می کنی خواهی مرد
وقتی آرزو می کنی کاش مرده بودی
هیچکدام از اینها مرگ نیست
آن زندگی است
که در نهایت
برای تو درد می آورد
در دستهایت، در پاهایت
در بغض گلویت، در قلب شکسته
و کمر خرد شده
و زخم معده ، و غدد متورم شده
در تب، سرفه، عطسه و
پاره شدن رگهای خون در شقیقه هاتان
آن زندگی است، نه عصب ها
آن خود زندگی است
و تو نمی توانی از آن بگریزی
خود زندگی است
وتوآنرا طلبیدی
خود زندگی است
و تو با عاطفه صرف نخواهی شد
و باخود ویرانی، ویران نخواهی شد
تو از آن اجتناب نمی کنی
و با خود داری از آن
به آن نظم خواهی داد
با اعتدال
زیرا که،
آن زندگی است
زندگی همه جا
زندگی در تمام لحظه ها
بنابر این تو با عاطفه صرف نخواهی شد
تو توسط زندگی
صرف خواهی شد
آن زندگی است
که تو را زنده خواهد خورد
ولی برای هم اکنون
آن زندگی است که تو را صدا خواهد کرد
به خیابانی که دوده های چوب معلق اند
و نشانه های ضعیفی از زمزمه ی نام تو
اما ، قبل از انکه بروی
خیلی دیر است
زندگی پنجه هایش را در تو پیچیده
و قلابش را در قلب تو
و ناگهان تو بیدار می شوی
مثل اینکه برای اولین بار
و تو ایستاده ای در قسمتی از شهر
جایی که هوا شیرین است
و گونه هایت گل انداخته
و سینه ات می طپد
و شکمت سیاره ای، تمام اعضای تو سیاره ای جداگانه
که همه ی آن از یک تکه هرچند
تکه های جداگانه می چرخند
و سکوت نشان دهنده ی ناگزیری
مثل بودن در میان
محدودیت های طبیعی زمستان
و احساس خوب
زیرا، زندگی تو را در بازوانش
به قطعاتی پرتاب خواهد کرد
دیروز غروب حوصله ام سر رفت
دو بسته سیگار هم افاقه نکرد
خواستم بنویسم ، نشد
برای اولین بار پس از سال ها
ویولن زدم .
گشتی زدم
ایستادم و به بازی تخته نرد دیگران خیره شدم
ترانه ای خواندم خارج و ناشیانه .
مگس شکار کردم ، یک جعبه پر
آخر سر ، استغفرالله
آمدم تو را ببینم
شبانگاهست و با دستان بسته
همه ، پلهای پشت سر شکسته
سرم رامی کشم تا چوبه دار
یکی در سوگ آیینه نشسته
شبانگاهی که سربازان درگاه
به جرم یک خودی کشتن خودآگاه
مرا با دست بسته می کشیدند
برای حاظران تا پای جاگاه
گناهان مرا از سر نوشتند
گلی ازمن به دست خود سرشتند
به من حتی ندادند سهمی از من
برای خود درو کردند و کشتند
یکی که شکل من بود از در آمد
نه از در ، شایدم از من برآمد
فقط از لابه لای برگه هایش
مصیبت های نسل من در آمد
یکی دیگر شکایت از دلم کرد
شکایت از هزاران مشکلم کرد
نه از دیروز وامروز ونه ازما
حکایت از خیال باطلم کرد
همه دیدند و گفتند و شنیدند
در آخر هم به رأی خود رسیدند
به جرم قتل یک کودک ، خودآگاه
برایم حکم اعدامی بریدند
من و آیینه ها در ماتم شب
همه، جانها گذشته از سر لب
زبان وا کردم و از درد گفتم
ازآن جانها که می سوزاند این تب
گنه کردم گناه بی گناهی
گناه ساختن روی تباهی
مرا جنگ فلک از پا درآورد
فلک دریا و من هم مثل ماهی
نه امشب،حبس من پیوسته بوده
تمام عمر دستم بسته بوده
نبوده راهی هرگز تا به مقصد
اگر هم بوده مرکب خسته بوده
دل سرخم سر سبزم فنا کرد
سرم از تن حسابش را جدا کرد
نباشد پای چوبه زیر آب است
سری که هی دو دوتا چهار تا کرد
همان ها که مرا سرباز کردند
سر از درمان زخمم باز کردند
هرآن زخمی که مانده گشت طومار
همان ها وقت غم سر، باز کردند
اگر مرده درونم روح کودک
فراوان ست از این مقتول کوچک
میان سینه های مردم شهر
مزارانی ست قد یک عروسک
همه،آیینه ها در هم شکستنتد
نخ ناگفته ها از هم گسستند
نگفتم آنچه که باید بگویم
به دستم باز هم زنجیر بستند …
شبانگاهست و با دستان بسته
همه، پلهای پشت سر شکسته
سرم را می کشم تا چوبه دار
یکی در سوگ آیینه نشسته
شب که جوی نقره ای مهتاب
بیکران دشت را دریاچه میی سازد
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در
مسیر باد
شب که آوایی نمی آید،
ازدرون خامش نیزارهای آگیری ژرف،
من امید روشنم را همچو تیغ آفتابی
می سرایم شـــــاد.
شب که می خواند کسی نومید،
من زراه دور دارم چشم،
بالب سوزان خورشیدی که بامی خانه ای
همسایه ام را گرم می بوسد
شب که می ماسد غمی در باغ،
من زراه گوش می پایم،
سرفه های مرگ را درناله ای زنجیر دستانم
کـــــــــه می پــــوسد.
If one is walking along the street at night and a man who can be seen a long way off – for the street slopes uphill ahead of us and the moon is full – comes running towards us, then we shan’t lay hands on him, even if he’s feeble and ragged, even if someone else is running after him and shouting, but we’ll let him run on.
For it is nighttime, and we can’t help if the street does slope uphill ahead of us in the full moon, and besides, perhaps these two have organized the chase for their own amusement, perhaps they are both of them pursuing a third man, perhaps the first man is being unjustly pursued, perhaps the second man intends to kill him and we would be implicated in the murder, perhaps the two know nothing of each other and each is simply running home to bed on his own initiative, perhaps they are sleepwalkers, perhaps the first man is armed.
And after all, haven’t we a right to be tired, haven’t we drunk so much wine? We’re glad that we can’t see the second man anymore either.