شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘در’

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بدون نظر

Natural Wallpaperwww.downloadha.com 16 282x300 مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی در عرصه خیال که آمد کدام رفت

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم

عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی

در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد

در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید

تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد

قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود

می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت

گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت


در کودکی (حسین پناهی)

بدون نظر

pcb9aa044a8253c7bf46424f1f6b3c9ee8 L127992057558 در کودکی (حسین پناهی)

در کودکی نمی دانستم
که باید از زنده بودنم خوشحال باشم
یا نباشم!
…چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!

فارق از قضاوت های آرتیستیک
در رنگین کمان حیات
ذره ای بودم که می درخشیدم!

آن روزها میلیون ها مشغله ی دلگرم کننده
در پس انداز ذهن داشتم!
از هیأت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،
از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابرها،
از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار،
همه و همه
دل مشغولی های شیرین ساعات بیداری ام بودند!
به سماجت گاوها برای معاش،
زمین و زمان را می کاویدم
و به سادگی بلدرچین
سیر می شدم.

گذشت ناگزیر روزها
و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس،
توقعم را بالا برد!
توقعات بالا و ایده های محال
مرا دچار کسالت روحی کرد
و این در دوران نوجوانیم بود!

مشکلات راه مدرسه،
در روزهای بارانی مجبورم کرد
به خاطر پاها و کفش هایم
به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم
و حفظ کردن فرمول مساحت ها،
اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد!

هر چه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی
و قراردادهای اجتماعی
از فراقت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم!

این روزها و احتمالا تا همیشه،
مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند!

تلاش می کنم به کمک تکنیک بیان
و با علم به عوارض مسموم زبان،
آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم
و بعضاً نیز ضمن تشکر و سپاس از همه ی هم نوعان زحمت کشم
که برایم تاریخ ها و تمدن ها را ساخته اند
گلایه کنم
که مثلاً چرا باید برای یک گذران سالم و ساده،
خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم!

چرا باید زیبایی های زندگی را
فقط در دوران کودکیمان تجربه کنیم
حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم!
در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم نبودن،
بودن نعمتی است
که با هر کیفیتی جذاب و شیرین است!

بدبینی های ما
عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!
فقر بیماری و تنهایی مرگ ما،
هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!

منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند!

ما، در هیٲت پروانه های هستی!
با همه ی توانایی ها و تمدن هامان
شاخکی بیش نیستیم!

برای زمین هفتاد کیلو گوشت
با هفتاد کیلو سنگ
تفاوتی ندارد!

یادمان باشد
کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست!

اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید
که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم
و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم!

به نظر می رسد، انسان آسانسورچی فقیری است
که چرخ تراکتور می دزدد!
البته به نظر می رسد!
تا نظر شما چه باشد؟


سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان

۱ نظر
www Parsa co 292  سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان

سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان

سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان
خم و مینا و جام باده بشکستند حافظ جان

به مستان می انگور حدها می زنند آنان که از کبر و غرور و مکر سرمستند ، حافظ جان

خدا گویند و می گیرند جان و مال مردم را خدا داند که بس نا مردم و پستند حافظ جان

خدا کی نان جان با شرط ایمان میدهد کس را چرا الهیان این را ندانستند حافظ جان

خدا ما را از این الله اهریمن رها سازد یقین اهریمن و الله همدستند حافظ جان

همان اهریمن است الله و در این شک ندارم من گواهم ایزدی ایرانیان هستند حافظ جان

ببین شبها چه تاریک است زیر پرچم الله ببین مردم چه بدبخت و تهیدستند حافظ جان

سلامی کن به خیام آن ابرمرد از من مسکین بگو پَستان در میخانه ها بستند حافظ جان

 

استاد اخوان ثالث


در غروبی ابدی

بدون نظر

در غروبی ابدی
روز یا شب ؟
نه ای دوست غروبی ابدیست
با عبور دو کبوتر در باد
چون دو تابوت سپید
و صداهایی از دور از آن دشت غریب
بی ثبات و سرگردان همچون حرکت باد
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
دل من می خواهد با ظلمت جفت شود
سخنی باید گفت
چه فراموشی سنگینی
سیبی از شاخه فرو می افتد
دانه های زرد تخم کتان
زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند
گل باقالا اعصاب کبودش را در سکر نسیم
می سپارد به رها گشتن از دلهره گنگ دگرگونی
و در اینجا در من ‚ در سر من ؟
آه …
در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ
و نگاهم مثل یک حرف دروغ
شرمگینست و فرو افتاده
من به یک ماه می اندیشم
من به حرفی در شعر
من به یک چشمه میاندیشم
من به وهمی در خاک
من به بوی غنی گندمزار
من به افسانه نان
من به معصومیت بازی ها
و به آن کوچه باریک دراز
که پر از عطر درختان اقاقی بود
من به بیداری تلخی که پس از بازی
و به بهتی که پس از کوچه
و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها
قهرمانیها ؟
آه
اسبها پیرند
عشق ؟
تنهاست و از پنجره ای کوتاه
به بیابان های بی مجنون می نگرد
به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش
از خرامیدن ساقی نازک در خلخال
آرزوها ؟
خود را می بازند
در هماهنگی بی رحم هزاران در
بسته ؟
آری پیوسته بسته بسته
خسته خواهی شد
من به یک خانه می اندیشم
با نفس های پیچک هایش رخوتناک
با چراغانش روشن همچون نی نی چشم
با شبانش متفکر تنبل بی تشویش
و به نوزادی با لبخندی نامحدود
مثل یک دایره پی در پی بر آب
و تنی پر خون چون خوشه ای از انگور
من به آوار می اندیشم
و به تاراج وزش های سیاه
و به نوری مشکوک
که شبانگاهان در پنجره می کاود
و به گوری کوچک ‚ کوچک چون پیکر یک نوزاد
کار …کار؟
آری اما در ‌آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا میجود آرام ارام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و سر انجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایقی در گرداب
و در اعماق افق چیزی جز دود غلیظ سیگار
و خطوط نامفهوم نخواهی دید
یک ستاره ؟
آری صدها ‚ صدها اماا
همه در آن سوی شبهای محصور
یک پرنده ؟
آری صدها ‚ صدها اما
همه در خاطره های دور
با غرور عبث بال زدنهاشان
من به فریادی در کوچه می اندیشم
من به موشی بی ازار که در دیوار
گاهگاهی گذری دارد !
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
در سحرگاهان در لحظه ی لرزانی
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد
من دلم می خواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
من دلم میخواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم می خواهد
که بگویم نه نه نه نه
برویم
سخنی باید گفت
جام یا بستر ‚ یا تنهایی ‚ یا خواب ؟
برویم …


در غروبی ابدی

بدون نظر

در غروبی ابدی 

روز یا شب ؟
نه ای دوست غروبی ابدیست
با عبور دو کبوتر در باد
چون دو تابوت سپید
و صداهایی از دور از آن دشت غریب
بی ثبات و سرگردان همچون حرکت باد
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
دل من می خواهد با ظلمت جفت شود
سخنی باید گفت
چه فراموشی سنگینی
سیبی از شاخه فرو می افتد
دانه های زرد تخم کتان
زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند
گل باقالا اعصاب کبودش را در سکر نسیم
می سپارد به رها گشتن از دلهره گنگ دگرگونی
و در اینجا در من ‚ در سر من ؟
آه …
در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ
و نگاهم مثل یک حرف دروغ
شرمگینست و فرو افتاده
من به یک ماه می اندیشم
من به حرفی در شعر
من به یک چشمه میاندیشم
من به وهمی در خاک
من به بوی غنی گندمزار
من به افسانه نان
من به معصومیت بازی ها
و به آن کوچه باریک دراز
که پر از عطر درختان اقاقی بود
من به بیداری تلخی که پس از بازی
و به بهتی که پس از کوچه
و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها
قهرمانیها ؟
آه
اسبها پیرند
عشق ؟
تنهاست و از پنجره ای کوتاه
به بیابان های بی مجنون می نگرد
به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش
از خرامیدن ساقی نازک در خلخال
آرزوها ؟
خود را می بازند
در هماهنگی بی رحم هزاران در
بسته ؟
آری پیوسته بسته بسته
خسته خواهی شد
من به یک خانه می اندیشم
با نفس های پیچک هایش رخوتناک
با چراغانش روشن همچون نی نی چشم
با شبانش متفکر تنبل بی تشویش
و به نوزادی با لبخندی نامحدود
مثل یک دایره پی در پی بر آب
و تنی پر خون چون خوشه ای از انگور
من به آوار می اندیشم
و به تاراج وزش های سیاه
و به نوری مشکوک
که شبانگاهان در پنجره می کاود
و به گوری کوچک ‚ کوچک چون پیکر یک نوزاد
کار …کار؟
آری اما در ‌آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا میجود آرام ارام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و سر انجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایقی در گرداب
و در اعماق افق چیزی جز دود غلیظ سیگار
و خطوط نامفهوم نخواهی دید
یک ستاره ؟
آری صدها ‚ صدها اماا
همه در آن سوی شبهای محصور
یک پرنده ؟
آری صدها ‚ صدها اما
همه در خاطره های دور
با غرور عبث بال زدنهاشان
من به فریادی در کوچه می اندیشم
من به موشی بی ازار که در دیوار
گاهگاهی گذری دارد !
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
در سحرگاهان در لحظه ی لرزانی
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد
من دلم می خواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
من دلم میخواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم می خواهد
که بگویم نه نه نه نه
برویم
سخنی باید گفت
جام یا بستر ‚ یا تنهایی ‚ یا خواب ؟
برویم …


باز در چهره خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت

بدون نظر

F.Ahovan1 باز در چهره خاموش خيال خنده زد چشم گناه آموزت

باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش توفان بود

یاد آنشب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند بجای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آئی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند برجانت


شهریست در کنار آن شط پرخروش

بدون نظر

شهریست در کنار آن شط پرخروش
با نخل های درهم و شب های پرز نور
شهریست در کناره آن شط و قلب من
آنجا اسیرپنجه مرد پرغرور

شهریست در کناره آن شط که سال هاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
برماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها زچشم و لب من ربوده است

آن ماه دیده است که من نرم کرده ام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او

ما رفته ایم در دل شب های ماهتاب
با قایقی به سینه امواج بیکران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بربزم ما نگاه سپید ستارگان

بر دامنم غنوده چو طفلی و من زمهر
بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را

اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پرخروش ، ترا یاد میکنم
دل بسته ام به او و تو اورا عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد می کنم


گمشده در آفریقا | حمیدرضا نجفی

بدون نظر

گمشده در آفریقا | حمیدرضا نجفی

بیافتد آفتاب به ردیف سوم سیم خاردار سر دیوار، نزدیک آمار است و حکومت شام. نیم‌ساعت جلوتر از وقت هواخوری زدم و ملت را ریختم بیرون. گفتم خیر سرم دو تا بزنم تو سر خودم چهار تا توی سر این دندانه‌های سین و شین. اسب- سوار، بنشان، بنشین. همیشه یکی اضاف یا یکی کم. می‌نویسم- اسب، سوار.

هوار هوار از توی هواخوری می‌آید. لابد دو سه‌تایی باز پریده‌اند به هم. سر بالا می‌کنم، هیچ! کرم می‌ریزند. حواس‌ام دوباره می‌رود پی‌دندانه‌های اسب و سوار.

آفتاب به لب دیوار زیر سیمها برسد سیخ می‌افتد روی تخت «دولت» حمامی. دوباره هوار صلوات هوا می‌رود. لابد دو تا را آشتی داده‌اند. مخ‌شان چت شده از بس این تو مانده‌اند. یا دعوا یا آشتی. می‌نویسم آشتی. در هشتی کلید می‌افتد و تلقی می‌کند. حکومت‌ شام است و بعد هم آمار. بر این شانس، مهلت نمی‌دهند. اما چرا حالا؟ کوتا افتادن آفتاب به تخت دولت! نکند!؟

نه جارچی خبر کرد، نه بلندگو چیزی گفت. شاکی بلند شدم زدم بیرون. کاغذ و مداد به دست. دیدم یا اخی! یک قبیله جدید زیر هشت ریختند و التفات دارد می‌شماردشان. قرار جدید نبود به این زودی. از شر و پر و تشکیلاتشان هم پیدا بود یک شاهی صنارند. همه هم تابلو تابلو! سوغات التفات دم غروبی. بندگان خدا کاغذ مدادم را دیدند جمع و جور شدند فهمیدند خری، کاره‌ای‌ام. می‌دانستم التفات رُسّ‌شان را توی قرنطینه کشیده، منهم محض کوبیدن میخ، به‌ التفات که مثل یابوی برق گرفته با نیش باز «دست خوش» می‌خواست غُر زدم:

- دم غروبی سوغاتی آوردی؟

التفات با کلیدهای تو جیبش بازی می‌کرد. گفت:

- این نمونه‌اس، سر بزرگش زیر لحافه!

راست می‌گفت پاییز توی راه بود. خدا بخیر بگذراند! مثل پارسال قیامت می‌شود. هوا سرد می‌شد، دسته دسته می‌آمدند.

التفات بی‌التفات کلید انداخت به در هشت و زد بیرون. داد زدم: عوض شام تُحفه آورد! سالن تا مسترا بشم پره، اینهارو کُجام کُنم!

التفات پشت توری داشت با قفل ور می‌رفت.

- تو وکیل‌بندی، بده خالی کنن گفتم:

- چاه حموم که پُر نشده، خالی بشه! سوسک بدشانسی از زیر چهارچوب در دوید تو. اگر وقت دیگری بود کارش نداشتم. اما حالا نه! شلپی با دمپایی کوبیدم رویش. التفات گفت: «من کاره‌ای نیستم! گفتم:

- از اولش هم نبودی! پس کی کاره‌ایه؟ دور شد و گفت: «آبجی‌ات» بی‌پدر بعد از بیست و هفت سال تو این سرزمین هنوز لهجه داشت و کتابی حرف می‌زد. خدا شانس بدهد. سروکیل‌بند.

منهم از دق دل، ریختم روی بدبخت جدید‌ها. هاج و واج بودند، پتو بدست، گوشة هشت سالن، کلید نقاشی در و دیوار و تلویزیون چسبیده به زیر تاق، خاموش.

این هم از شانس من. فردا امتحان بود. هنوز «سین» را چهار دندان می‌گذاشتم و شین که واویلا بود. همین دو حرف پدرم را در آورده.

اینها چند تا بودند.

« نُه تاییم، رئیس!» پر روشان را شناختم. چلغوز مفنگی که دست‌هایش عین زیلو پُر گل و بتة با یک « به یادتِ» دسته‌دار به گردنش.

هنوز از کوک نوشته جات دست و بال‌اش در نیامده بودم. زرزد.

- تُقس مون کن! زودتر بریم سر زندگی ! با!

اسلامی گفته از « استاد مراد» ۲ رد بشوی دیگر می‌توانی خودت برای عیالت نامه‌ بنویسی. اما من هنوز توی تمرین اسب و سوار مانده بودم. چاخان پاخان زیاد می‌گوید این اسلامی. اما من « طوطی و بازرگان» هم روان بشوم باز نامه برایش نمی‌نویسم، ابداً. ضعیفه الان سه ماه است یک تک پا نیامده. اسمش هم پر دندانه است. سوسن بَر! توپیدم:

- سالن تمیزه عین گُل، به نوبت، اول حموم. شِر و پر عزیز قاسم هاتون هم فردا آفتاب بدید، تو هوا خوری. بعد بتپید تو اتاقای مردم، حوصلة شیپیش ندارم.

راستی شیپیش چندتا دندانه دارد؟ خیلی!

یارو گل بته‌ای بی‌بته قارقار کرد: «جوجو نُقل زندانه»

قیافه‌اش داد می‌زد چهل سابقه رو یک شاخ‌اش است. گفتم:

- لابد تو هم نباتشی نسناس! سابقة چندمته؟

انگار باید دست‌اش می‌گرفت، دو کف‌اش را رو کرد:

- آها! جُفت پوچ! سابقه ماکو؟ دفعه اولمه.

خالکوبی‌هاش را سیاحت کردم، کوسه‌ی جزیره‌اش کفری‌ام کرد.

- بگو تو بمیری!

سنده نه گذاشت نه برداشت، گفت:

- جون هر چی مرده!

شاکی شدم، گفتم: یکی شونو زنده بذار، کار کِس و کارت راه بیفته، شیردون! و زدم تخت سینه‌اش. دلم سوخت. عین تاپاله افتاد روی پیر مردی که پشت سرش روی اثاث‌اش نشسته و با خیال راحت سیگار می‌کشید.

گوشی آمد دست‌شان که مسجد جای این کارها نیست. جارچی کاغذشان را داد لای در و کوبید به توری:

- به سینی کش بگو شام آبکی!

یکی از نه تا گفت: «آی زکی»

پیر مرد سیگاری بود و داشت دوباره روشنش می‌کرد.

پیراهن سفیدش چرک و چیل و روی ریش‌اش پوست تخمه‌ای چیزی چسبیده بود.

کاغذشان را ورانداختم. انداختم روی میز گوشه هشت.

روبه راهرو داد زدم: « دولت! جدید آوردن، حموم رو بازکن».

جواب نیامد. سالن خالی صدای آدم را با عشق می‌کند. خوشم آمد. دوباره عربده کشیدم. خدا بیامرز عموحسن شب قبل از رفتن یک دهن حسن خشتک خواند، اسمی. همین طوری صدا می‌پیچید:

- دولت‌، های!

توی هوا خوری بود حتمی. چند نفر مزه ریختند: « سرنگون شد!»

از پنجرة روبروی اتاق کله کشیدم. از وسط یک بُر افغانی کنج باغچه سربالا کرد. «ها!؟»

لابد قمار به راه بود: « زهرمار! تو حیاط چه می‌کنی؟» بلند شد و چیزی به دور و بری‌ها گفت و دوید ته حیاط طرف در هوا خوری.

ملت همه گُله به گلُه جمع بودند و چندتایی بیخ دیواری می‌زدند. حتمی تیغی. شاکی شدم. پُست ناجور بود امروز. پست مَمسنی. چند تا دندانه دارد محمدحسین حسن‌پور، تازه سروانش هیچ؟ عربده کشیدم توی توری پنجره « جمع‌اش کنین!»

یکی از توشان گفت: جَمعه!

نفهمیدم کی گفت، «آی بیگیرینش!» و چندتایی هرهر خندیدند.

نگاهم افتاد توی اتاق به دفتر کتابم، باز کفری شدم. بغل میز زیر هشت جدیدها دور یارو چلغوز گل‌بته‌ای جمع بودند و پیرمرد سیگاری نشسته بود کنار شر و پراش خودش را می‌خاراند. آنها داشتند پچ‌پچ می‌کردند.

پشت سر من بود حتمی حرفهایشان.

ناحق زدم؟ آخر چُسو نیامده تکه می‌اندازد. بعد هم تو بمیری ناحق می‌زند.

نباید زدش؟

حساب دستم نیست. تو این سه سری آخری واسه چند نفر ترش کردم و بالا آوردم. «دولت» رسید. اصرار دارد که افغانی نیست. تاجیک است.

انگار فرقی دارد. من هم حرصی‌اش کنم می‌پرسم: از طالبان چه خبر؟

انگار نشادُرش مالیده‌اند گم و گور می‌شود. تازگی‌ها یاد گرفته جواب بدهد. می‌گوید:

- به دُنبالی تو می‌گردند! گفتم:

سه تا سه تا بفرستشون زیر دوش. حواست جمع باشد، یک شاهی صنارند. اینم کاغذشون بنویس تو دفتر.

در عشق آباد به قول خودش دیپلم شده بود. دهانش قرص بود. قربان هفت پشت غریبه! می‌شد جلوش سر برید. ابد، اینقدر زبر و زرنگ!

ارث عمو حسن بود. سَرَک نصیحت و دلالتهایش وکیل‌بند بایست تودار باشه. پا داد ندید بگیره. لوطی باشه، چهارتایی نخوره، می‌گفت این دولت دستت سپرده هواشو داشته باش، بیشتر هم هوای اداره‌رو – خدا بیامرز می‌بردن زمین‌اش بزنن باز پشت اداره بود، الله اکبر.

سروصدای جدیدها با دولت از توی حمام می‌آمد. آمار سالن با این ۹ تا چهار صدتا یکی کم بود۳۹۹ تا. گمانم دولت خیال گوش‌بُری داشت. صداشان درآمده. تا می‌آیم بفهمم چی به چی است و تکلیفم را با دندانه‌ها روشن کنم، باز تلقی از زیر هشت می‌آید. بشکة آبجوش است. داد می‌زنم:

- دولت بچه‌های خدمات‌رو بگو آبجوش اومده.

بی‌خیال سین و شین. بعد خاموشی، پست که آمد دورش را زد می‌نشینم پای پرونده‌اش. تقصیر این دولت بداجنبی شد قضیه سواد خواندن ما. والا آزار که نداشتم، بیکار هم نبودم با این قوم یاجوج و ماجوج. دست به جیب که نبودند هیچ، پا می‌داد جیب مامورها را هم می‌زدند. ناصر اهوازی هم خوب می‌خواند:

- در آن شهری که رندانش عصا از کور می‌دزدند.

من از خوش باوری …

های دولت، چی شد پس این خدمات چی‌ها؟

دیدم جلوی در سبز شد،‌ « هان؟»

- کوفت! چه خبرته حمومو گذاشتی سرت؟ آبجوشی رفت؟

- ها!

- پیرمرده رو اول بفرست زیر دوش!

- پیرمرده خود جلدتر از همه رفت زیر دوش، از آن زرنگهاست!

- چقدری پیاده‌شون کردی؟

- هیچ دو نخ هم سیگار مهمان شدند. شاخهاشان خیلی تیز است!

- هر چی باشه از تو تیزتر نیست. ببین وضع ملاقاتشون چه طوریه یه درشتشو سوا کن. واسه اتاق خودمون.

نخودی خندید و جیم شد.

از آن وقتی که خاطر جمع شده بود پانزده سال بکشد اسمش می‌رود قاطی عفو و بخشودگی عین تریلی حبس می‌کشید. یازده تا دیگ آش مانده بود.

من که زیر همین سه سالش زاییده بودم. برعکس جاده‌های بیابانی هر چه می‌رفتی طرف آخرش سنگین‌تر می‌شد. دوسری ضعیفه را با خودم بردم جاده. دنده چاق می‌کردم عشق می‌کرد. توی نامه آخری همین یک ماه پیش برایش نوشتم- یعنی این دولتشاه بی‌همه چیز نوشت. بعد هم نیش حرامزادگی اش باز شد دیگر نگفتم. یعنی درز گرفتم والا می‌خواستم اول کفی جاده شیراز را یادش بیاورم. که گیر سه پیچه داد بنشیند پشت‌اش. و نشست و لاکردار چقدر خوشگل پشت سر هم گاز و دنده چاق می‌کرد. یک تریلی از روبرو آمد. پشت فرمان دیدش یک طوری میخ شد که نزدیک بود قیچی کند. زدیم بغل و مردیم از خنده. خدا رحم کرد. حالا بعد از این همه روزگار، سه ماه برود حاجی حاجی مکه نگاه پشت‌اش را هم نکند. دریغ از یک خطً کاغذ. من که غیر از او کسی را نداشتم. سوسن بَر! هر چی هم می‌کردم بخاطر گل رویش بود.

نه که حالا خبرش را باید از زن بچه محلمان توی سالن ملاقات بشنوم و نشنوم و یک هفته روزگارم بشود آخرت یزید. چطور می‌شود اینها را به این دولت بگویم. حالا هر چی هم کارش درست و دهانش قرص. چشمهاش که ۴ سال آزگار است زن معنا ندیده و می‌خواهد پیرزن اخبارگو را بخورد چه؟ این چیزها آدم را دل چرکین می‌کند. این چیزها را به کی می‌شود گفت تا بنویسد؟

این شد آن شد جِد کردم سواد بخوانم. اول خواستم زیرجلکی و کس‌مدان. بعد دیدم شترسواری دولا، دولا نمی‌شود. یعنی می‌شود اما که چه؟ الان یک ماه است یک روز در میان می‌روم پای درس این اسلامی، بی‌پیرهمان غروبی که دم کله‌پزی گفتم، گفت: «وکیل بند بی‌سواد»!

پیر مرد زبلی است. دو وجب قدش است. حرف می‌زند سوت می‌زند. خودش می‌گوید فی‌سبیل‌الله می‌آد آنجا درس می‌دهد، بازنشست است. اما کی باور می‌کند، ننه به بابا مُفتی …! استغفرالله.

پرسید:‌«نماز چی؟» اذان هم می‌گفت. همه سین‌ها را شین می‌گفت از پشت بلندگو. پست شعبان‌نژاد بود. کاغذ آمار را گرفتم. پرسیدم: « چی نماز چی؟»

شوتی کرد و ملچی کرد: « خوردنی نیست پسرجان، خواندنی است!»

گفتم: ها! زیاد بلد نیستم، دست و پا شکسته!

شلپی کوبید پشت دستش : «گردن شکسته! بلد نیستی؟»

جا خوردم. ترش کردم.

- بایست باشم؟

- کله تاس‌اش را تکانی داد:

- وکیل بند! بی‌سواد! بی‌نماز! آدم‌تر از تو نبود؟

حرمت یک قبضه ریش سفیدش نبود به یک چک نسخه عینک مینک ته استکانی‌اش را می‌پیچیدم. دادم لاسبیل و گفتم: « حسابی شون داداشته، مخلص کلوم!»

ترسید از دستش بپرم کوتاه آمد. خبرش را داشتم بازارش کساد است. گفت:

- معلومه، می‌بینم. اسمت‌رو بگو دم کله‌پزی بنویسند. بده دست پُست فردا، نُه صبح مسجد باش. مرخصی!و پیچید پشت مرمر پیشخوان و رفت تو اتاق صوت و غیب شد.

حلال‌زاده است صدای اذانش از بلندگو در آمد. هنوز آمار نزده‌اند. نه خیر این کتاب دفتر شده آینه دق با این دندانه‌ها و نقطه‌ها. همه‌اش قاطی هم می‌شود. کم و زیاد می‌شود. می‌زنم از اتاق بیرون. دو تا بچه‌های خدمات مشغول خالی کردن آبجوش توی منبع هستند و از توی حمام گرمبة آبگرمکن می‌آید. دولت پشت میز زیر تلویزیون نشسته و کاغذ جدیدها را می‌نویسد. پیرمرد سیگاری ترگل ورگل عرق کرده هنوز پیراهن چرک‌اش را به بر دارد. خدا بداد برسد. اینها نوبر این فصل‌اند. می‌پرسم: «چقدر بریدن پدر!» لبهاش را غنچه می‌کند:

- بگو خواهر بی‌پدر!

کله‌ کچلش با آن لب و دهان عین کون قاطر چروکیده عشوه هم می‌آمد! تو خودم پکیدم از خنده. اما به رو نیاوردم. دولت فهمید زیر جُلی خندید. مارمولک می‌دانست طرف اوست. میمون هرچی … اما این یکی نوبر بود. گفتم: «اسمت چیه مادر؟» پشت چشمی نازک کرد گور پدر سوفیا لره پیره سگ! این ریختی‌اش را ندیده بودم. سُلی جمیله! جوش آوردم:

دولت اسم این عتیقه چیه؟

دولت خنده‌اش را خورد. « سلیمان عمرانی» تک پا به شر پرش زدم. ماندم این را به کدام اتاق بتپانم. راه نمی‌دادند به این طور اشخاص. سر و وضع‌اش هم اوراق بود. شلوار چهارخانه درشت سفیدسیاه بیرون پای بچه قرتی‌ها دیده بودم چند سال پیش. زیرپیرهن چرک و چیل! گمانم فهمید. همچنین با ناز دست کرد از تو کیسه‌ای یک پیراهن گل منگل درآورد که حالم بد شد. چشمکی به دولت پراندم و کاغذشان را گرفتم کوبیدم به توری در. جدیدها سه‌تاشان آمدند بیرون. بخار از سر و کله‌شان هوا می‌رفت. اما هنوز چرک می‌زدند. معلوم نبود عرب‌اند یا کُرد! هر سه تایی هم با هم حرف می‌زدند بلند بلند!‌داد زدم « هو چه خبره سالن و گذاشتید رو سرتون؟» ساکت شدند یکی‌شان با همان زبان عجیب غریب غری زد. سه تایی خندیدند. ندید گرفتم. کلید در را باز کرد. کریدور بزرگ را چهارنفر بغل به بغل تی می‌کشیدند. بوی کُلر خفه می‌کرد آدم را. عموحسن می‌گفت: « از شهر ما بزرگتره این کریدور» دروغ نمی‌گفت. دم سالن ۹ می‌ایستادی اتاق صوت و پیشخوان کلًه‌پزی معلوم نبود. پارسال آوردنم حیران شدم. رسیدم دم سالن جوانان. بقول بعضی‌ها مرغ‌دانی. بقول خدا بیامرز ناصر اهوازی «دبیرستان ملی شهناز» همیشه هم بعد گفتن دماغ‌اش را می‌کشید بالا. پارسال که بعد از پانزده سال رفت بیرون دو ماه بعد مرد. تزریق کرده بود. ریش سفیدها می‌گفتند: « اول اومده سیگاری هم نبوده» امًا گمان نکنم، چاخان زیاد می‌کنند این پیرمردها.

دیدم تا از آقایان لاتهای سالن خودمان دور درَش طواف می‌کنند و تسبیح می‌چرخانند. توپیدم:

- اینجا چه غلطی می‌کنید؟

جفت‌شان شیک و پیک کرده بودند. عین روزهای ملاقات شرعی متأهلها. که هر کاری کردم، ضعیفه نیامد. می‌گفت: « شرمم می شه بهم نمی چسبه.» شاید هم راست می گفت. یکی از آقایون گفت: « ملاقات سالن به سالن داریم!» من ساده باور کردم. گفتم:

- کو برگه‌ات؟

دست کرد این جیب آن جیب. دیدم آن ته دم هشت اول بقول اینجا کله‌پزی، پُست انگار بو برده‌ ما را می‌سکید. آن یکی گفت: بی‌خیال شو،

پرونده‌اش مفصله، گیر نده!

صدا بلند کردم: من عشق پرونده‌ام، هر چی مفصل‌تر بهتر!

آن یکی حرف حساب زد: دو طلبت، بی‌‌خیال شو!

این شد! پرسیدم: کی؟

این یکی گفت: پولمان را که انگشت زدیم.

گفتم: اوه بُزک نمیر! انگشتی ده روز دیگه است! کار داره، راه بیفت دم کلًه‌پزی وایسا! اومدم!

رفیق‌اش گفت: حواله قباله، قبوله؟

گفتم: تا کی باشه!

گفت: دولت شاه! کُمکی‌ات؟

جا خوردم، اما رو نکردم. شنیده بودم پول نزول می‌دهد، مارمولک!‌اما تو این سرزمین حرف بسیار است. عموحسن می‌گفت: این تو گوش‌ات باشه، شنونده باید عاقل باشه!» شبهای آخر، چیزی که بو کشیده باشد، یک سر نصیحت می‌کرد و شر و وِر می‌بافت. خودش بنده خدا سر حرف، یک‌کاره سر زن و بچه‌اش را بُریده بوده بعدها که فهمیده بود حرف مفت بوده رفته مامورها را آورده تو آشپزخانه‌اش بالا سر قبر زبان بسته‌ها. می‌گفت بوی گند کوچه را برداشته بود. دو سه ماهی طول کشیده بود خب. خدا بیامرز می‌گفت: « یعنی می شه ‌آدم اینقدر خر؟ تو دلم می‌گفتم فعلاً که شده!

به دو تا آقایون لاتها گفتم: « تا ببینیم الان هم ختم‌ش کنید. پست امروز گیریه. امشب ان بازی موقوف اگر می‌خواین تلویزیون‌ها رو از زیر هشت خاموش نکنن».

امشب فیلم سینمایی‌اش با عشق بود. نمی‌شد ندید. اگر پست حال‌گیری نمی‌کرد البت.

جُفتی گفتند: کارت درست.

پرسیدم: حواله‌ت نام و نشون نداره؟

یکی‌شان گفت: « نه، به دولت بگو به نشونی ساعت سیتی‌زن. دوزاری‌ش می‌افته. آی مارمولک! می‌گفت – از جدیدها خریده‌ام مفت- عجب! حاکم بی‌خودی ابدش نداده بود. هوا داشت تگری می‌شد، توی کریدور محض آب‌پاشی و تی. حالا کوتا سرما. خدا بدهد برکت دو اینجا کاسب شدیم. اگر نظافت‌چی‌ها زاغ نمی‌زدند بدم نمی‌آمد خودم هم سر و گوشی تو این مرغ‌دانی آب بدهم. حکایت‌ها شنیده بودم از این مکان. بچه‌هایش را بعد از آمار دور از چشم بقیه سینما می‌بردند. باز هم رندان کمین می‌کشیدند. پشت یک کف دست توری در سالن‌ها و با داد و هوار پیغام پسغام و قربان صدقه می‌پراندند. جوانان هم کم نمی‌آوردند و کرم‌شان را می‌ریختند و می‌رفتند سینما. نمی‌شد. دیدم پست راه افتاده سلانه سلانه از آن ته می‌آید جلو. کلید را صدا کرد که از بغلم عین تیر رد شد. به آقایون لاتها گفتم:

- گمونم آمار زدن، ما رفتیم، اگر سه شد پای خودتونه، زت زیاد!

و گازش را گرفتم طرف کله‌پزی. پُست و کلید وسط کریدور غیبشان زده بود. حتمی پیچیده بودند تو یکی از سالن‌ها. پشت میز مرمر کله‌پزی یک وظیفه جای پست نشسته. غریب بود و داشت تماشای تلویزیون می‌کرد. مرا که پشت میله‌ها دید با دست پرسید: ها؟ گفتم: « کاغذ تحویل این جدیدهاست». فیشی کرد و با گشادی هر چه تمامتر آقادایی را از پشت پیشخوان بلند کرد آمد جلو. دمپایی ابری پایش بود. اتیکت هم نداشت. گفتم شاید بتوانم اسمش را بخوانم. گفتم: « جناب سروان کو؟» گفت:

- رفت سالن یک

آدامس دهانش بود. برگه را نگاه کرد و سر تکان داد. گفت:

- هر ده تارو تحویل گرفتی؟ برق‌م پرید. «نُه تا، سرکار!» نگاه برگه کرد و سرتکان داد و خندید

- آهان این اعزامی به دادسرا جزو اینها نیست.

خندید. از من می‌پرسید: « پس چرا قاطی‌ این‌ها نوشتند؟» تو دلم گفتم:

از خر ساعت می‌پرسه! نزدیک بود زهره‌ترک بشوم. کسری می‌آمد از کجام یک نفر در می‌آوردم. محکمش کنم گفتم:‌« سرکار جون! سیصد و نود و نه تا مُک درسته؟»

هوم، هوم کرد. دوباره برگشت پشت پیشخوان مرمری ول شد روی صندلی. جیر و ویرش در آمد.یَلی بود. جان می‌داد برای شاگردی شوفر سنگین. ولی یک خورده شُل بود. باید دو تا دسته جک می‌خورد تا راه می‌افتاد. اَی روزگار! سر و ته کردم. نم‌نمک کریدور را دادم دمش و می‌آمدم. درسالن یک باز شد. ممسنی آمد بیرون، شاخ به شاخ شدیم. سردماغ بود. چاق سلامتی کرد. چه می‌دانستم که او می‌داند. ته لهجه‌ای داشت اما ندیدم هیچ وقت حرف بزند به ترکی.

- چطوری جناب وکیل بند؟

- به لطف خدا، می‌گذره.

- سالن در چه حاله؟

گوشه زدم: « توپِ توپ، کیپ تا کیپ. اتاقها هشت نفر، نه نفر!»

انگار نگرفت، خندید:‌ «کو حالا تا راهروها پُر بشه. پارسال یادت نیست؟ امسال بدتر!

الکی گفتم: « یا قمر بنی‌هاشم!»

اما پارسال یادم بود. راست راستی آدم از در و دیوار بالا می‌رفت. بعد از عید یک دفعه کلی را بردند. یکی می‌گفت:«جزیره دوباره راه افتاده می‌برند اون‌جا». یکی می‌گفت: « می‌برن بر و بیابان، کوه بکنند».

ننه مرده‌هایی که می‌رفتند هاج و واج بودند. فقط هم یک شاهی صنارها را می‌بردند. سه و شیش ماه خانه پُرش. بعداً شنیدم بردند یک اردوگاهی دور و بر همدان. شنیدم.

جناب سروان گفت:‌ « جمعیت باشه به صرفه توست که؟»

گفتم: اَی داد جناب سروان آواز دهله.

با پشت دست زد روی شکمم: « دُهل اینجاست، خودت نمی دونی! خبرش می‌رسه کاسبی‌ت براهه.»

دلم درد گرفت به رو نیاوردم: « خلاف به عرض رسوندن».

برگشت تو رویم، عدل دم سالن جوانان رسیده بودیم. سبیلهایش را عین میخ آورد جلو صورتم. دهانش بوی سیگار می‌داد. می‌دانستم فقط پاشنه طلا می‌کشد، آنهم چهار خط.

- میخواهی همین الان برم تو این سالن دو تا نره خر سالن شما رو بیارم بیرون جناب وکیل‌بند!

بابا دستخوش به این مخبر ولگرد! از بی‌بی‌سی کارش درست‌تر بود.

عمو حسن روحت شاد می‌گفت: « بچُسی، خبردار می‌شن! حواست هست؟»

کم نیاوردم، سفت گفتم: « یعنی من فرستادمشون؟»

گفت: نه خیر! فقط نشون بدم نگی یارولُر بود! بعد هوار کشید:

- کلید سالن جوانان!

بفرما دوتومان شد وبال گردن. کلید نسناس هم عین برق آمد. قوزی بدکردار عین فرفره تو کریدور می‌چرخید. اسمش را کسی نمی‌دانست. کلید سر و تهش بود.

توپ آمدم: اگر نبود چی سرکار؟

گفت: اگر بود چی؟ در بدرت کنم؟

رفت تو. دیدم قوزی نرفت تو. سرک کشیدم دیدم عجب سالن ترتمیزی است. پر بچه سال. چند تا زیر هشت‌شان گُل یا پوچ می‌کردند، دو تا پینگ پونگ. وضع‌شان روبراه بود. اما قیافه‌ها همه خطری. شنیده بودم کلی‌شان قتلی و سارق مسلح و چاقو‌کش‌اند. دعواهای ناجوری هم تویشان راه می‌افتاد. ناصر اهوازی یادش بخیر می‌گفت: «آخ اگر تیغُم کشد، دستش نگیرم!» اما من دل تو دلم نبود. دیدم کلید نیش‌اش باز شد و تو را سُک زد. به من گفت:

- نیستند ردشان کردم تو سالن خودتان آن دوتا را.

روحم شاد شد. یک صدی سراندم تو جیبش، نگرفت. گفت: «لازم نیست».

هیچی، هیچی رفتیم زیر منت کلید بندِ قوزی بخاطر دو تا نسناس. اما دماغ پست سوخت. آمد بیرون یک نگاه چپ انداخت به کلید و گردکرد طرف کلًه‌پزی.

بخاطر مرمر پیشخوان و موزائیک در و دیوار می‌گفتند‌ش کله‌پزی. دو تا ملاقه و یک چندتایی شیشه‌ترشی کم داشت، فقط!

قوزی دم دستم ورجه ورجه می‌کرد. رفتم تو سالن خودمان. صدای بلند گو در آمد. ممسنی شاکی هوار می‌کشید:

- کلیه آقایون! اعلام آمار شده. برن تو هواخوری. آقایون وکیل بندها، هدایت کنن برادرارو. کسی توسالن‌ها نباشه والا برخورد می‌شه!‌

تو دلم گفتم، برادرهای سالن ما که یک خواهر قاطی داره و خندیدم.

دولت خندید:

- قاطی کرده‌ای؟

زیر تلویزیون پشت میز نشسته بود. جدول حًل می‌کرد.

گفتم: عوض جدول حل کردن، دفتر آمار و حساب کتاب خدمات‌رو درست کن.

زیر لب غر زد و روزنامه را جمع کرد. عزیز روزنامه‌ای از آن سر راهرو پیدایش شد: چاکر آقا!

گفتم‌:ها، شبنامه آوردی؟

نشست روی میز و پول خردهایش را شمرد:

- بگو نصف شب‌نامه!

نپرسیده چطور، گفت:‌« از فردا روزنومه دیروز باید بخونید تازه جدولش هم تعطیل».

دولت حیران پرسید: از برای چی؟

گفت: از برای اینکه روزنامه از شهر شب می‌رسه اینجا آدم ندارن تُقس کنند. جدولشم سوسه اومدن، قمار بازی می‌شه!

دروغ نمی‌گفتند. با کلاغ آسمان و مگس مستراح تاق یاجفت بازی می‌کردند. با مشت اول و دوم دعوا قمار می‌کردند. این که دیگر جدول بود. گفتم: الله اکبر!

باز صدای شاکی ممسنی درآمد:

آقایون در تمام سالن‌ها اعلام آمار شده هر چه سریع‌تر …

***

عموحسن همیشه می گفت:‌«وقت سر و گوش آب دادن یا بعد ازشامه یا بعد از خاموشی» بخشکی! فیلم‌اش هم که تکراری بود. شصت دفعه داده بود. اسم خر رنگ کنی هم داشت. گمشده در آفریقا چهار دفعه دیدم سر و تهش را سر در نیاوردم. نه آدم سیاه دارد. نه شیر و پلنگ و جک و جانور. یک گربه فقط بغل یک ضعیفه است که شوهرش را کشته ویک یارومامور دنبال قاتل است. همه‌اش هم بریده، بریده. ماموره با ضعیفه تو اتاق است یک دفعه وسط خیابان راه می‌رود. بعد یک هو تو آسانسور است. ضعیفه هم یک دقیقه گربه زبان بسته را زمین نمی‌گذارد. همین عین گوشتکوب حیوان دستش است. فیلم سینمایی به مدًت ۶۲ دقیقه.

پست هم فهمید فیلم‌اش آشغال است اِف افِ زد: « بی‌سر وصدا فیلم نگاه کنید بعد هم خاموشی.» امشب همه چیز آشغال است.سُلی جمیله با آن سرکچل تپاندش. رفت تو نمازخانه جا پهن کرد. دو تا از آشیخ‌ها سالن اعتراض کردند. گفتم: « ببرید اتاق خودتان اگر راست می‌گویید؟» بریدند، لال شدند. سه تا کردِ عرب‌ها را دادم اتاق لُرها. اول شب بعد آمار با هم جنگشان شد. سر یکی‌شان شکست. الان که رد شدم از جلوی اتاق دیدم رفیق شده‌اند و نشسته‌اند با سینی رِنگ کردی می‌زنند. یکی داد زد:

- سیگار دستت نباشه!

فهمیدم پست آمده تو سالن. همه ساکت شدند و زل زدند به تلوزیون زیر سقف، ضعیفه داشت توی فیلم الکی برای مامور آبغوره می‌گرفت، که داداشش چند سال است توی نقطه‌ای از آفریقای سیاه گُم شده. عکس برادرش بور بود و زاغ. زنک مشکی و سبزه بود. بعد هم آگهی جایی را نشان می‌داد که کارشان پیدا کردن گمشده‌ها تو آفریقا بود از توی روزنامه. خارجی نوشته بود و یک قلب تیر خورده بالای آگهی بود. دری وری بی‌سرو ته. نفهمیدم هنوز چه دخلی به مردن شوهره داشت این قضیه‌ها. بعد ماموره رفت دم شرکتی که گمشده تو آفریقاها را می‌جُست. یک یارو مردنی دراز باکت شلوار چسب تن‌پاچه گشاد که چوب سیگار نیم متری داشت صاحب شرکت بود. عکس ضعیفه را دید به مامور گفت: برای گمشده خانوم سه دفعه رفته آفریقا. هر دفعه هم چهار صد دلار گرفته بی‌انصاف! بعد هم ماموره دست‌بندش می‌زنه با ضعیفه که توی ماشین پلیس هم گربه بغلش بود می‌روند زندان و پایان. هزار دفعه دیگر هم ببینم نمی‌فهمم چی به چیه! فکر امتحان فردا، ملاقاتی پس فردا. یعنی زنیکه از خر شیطون پیاده می‌شه! بهانه می‌گرفت این آخری‌ها. دو سری پشت سر هم اومد. گفتم وکیل‌بند شدم بعد هم خریت کردم، گفتم عموحسن وکیل بندقبلی رو زدن زمین. دهن پاره گفت:

کله‌پز که بره‌ سگ‌ جاش می‌شینه! این مزد دستم بود؟ دار و ندارم سه دنگ اسکانیای نازنین به نامش نکردم؟ چی می‌خواست؟ دولت زد رو شانه‌ام پُست را نشان داد. ممسنی چشمکم زد که دنبالش بروم! حتمی قضیه غروبی را می‌خواست پیش بکشد. می‌دانستم دل چرکین شده. عمو حسن خدا بیامرز می‌گفت:« هر کاری می‌کنی اداره‌رو داشته باش». منهم خداوکیلی داشتم. نداشتم پانصد از دو تومان بی‌زبان بر نمی‌داشتم بدهم به « زرین افعانی» بابت یک بسته پاشنه طلای چهار خط! جُرم قاچاق فروش که مناط نیست. آنهم منی که میل و دَمبل‌ام ترک نمی‌شد، چه بیرون‌اش چه این تو. عموحسن محض دودی نبودن خیلی خاطرام را می‌خواست حالا نباشد. چرا نباشد؟ باشد. ته راهرو دم پیچ آشتی‌کنان رسیدم به ممسنی. نم‌نم می‌رفت تا برسم. کلاهش را دست گرفته به میله اتاقها می‌کشید. جواب سلام هیچ اتاقی را نداد. از پشت معلوم بود شاکی است. بسته سیگار را گرفتم کفم. اصلاً نگاهش هم نکرد. لابد نرخ بالا رفته. انگار به خودش گفت:«که این طور.»

وسط کوچه آشتی‌کنان ترمز کرد. منهم گرفتم بغل. تکیه درد به سیمان سرد و پرسید:

- کجای کاری عمو رجب؟ سنگین حرف می‌زد.

دلم شور می‌زد؟ اما به رونیاوردم. گفتم:

- اولهاشم جناب سروان! توی سین و شین موندم!

نفهمیده باشد گفت: چی و چی؟

گفتم: کم و زیاد می‌آرم.

پوزخند زد زیر سبیلی:

- کم نیاری، زیاد پیشکش.

دوباره سیگار را رو کردم. گرفت انگار تا حال ندیده باشد وراندازش کرد. یک دم تو دلم گفتم کله‌اش گرم است. چشمهاش سرخ که بود. دولت عین گربه از آن سر آشتی‌کنان سرک کشید. خواست سر و گوش آب بدهد. با یک چپ چپ ردش کردم. قیل و قال جماعت توی صف مستراح، مثل هر شب، تا این ته می‌آمد. ممسنی شاکی عربده کشید:

لال شین! چه خبره؟

عجب تشری! گوشم سوت کشید. راست راستی هم لال شدند. حالا اگر من بودم یکی دو تا شیشکی و متلک رو شاخش بود. روحت شاد عمو حسن می‌گفت: « فقط اداره!» سیگار را باز کرد و تقه زد گرفت طرفم. گفتم:

- من که نیستم.

زیر لبی گفت: اِ چرا؟

همچنین با حوصله و سر صبر سیگاری آتش زد که دیگر داشت کفرم بالا می‌آمد. هنوز داشت با بسته سیگار ور می‌رفت. گفت:‌ « پس چرا می‌خری؟»

از زور پَسی خنده‌ام گرفت گفتم:

- گرفتی مارو آخر شبی جناب سروان؟

پوزخند زد: سیگار چیز خوبی نیست، پول بالاش حروم نکن! گفتی تو چی موندی؟

و بالاخره بسته را گذاشت جیبش.

گفتم: سین و شین جناب سروان. فردا هم امتحانه.

تکًه پراند. تو هم لابد لاشو واز نکردی هنوز؟

و راه افتاد. حالا که آشتی کرده بود متلکش را گرفتم:

- چرا اتقافاً واز کردم و توش موندم.

سر نبش دم نمازخانه ترمز زد. سُلی جمیله انگشت بدهن، کاسه چای بدست چندک زده بود پای در. کچلی‌اش از حمام غروب برق می‌زد.

ممسنی توپید:

اینجا چی‌کار می‌کنی؟ برو تو جات.

با چشم اشاره‌اش کردم خزند تو.

گفتم: « جدیده جناب سروان».

- مبارکه! گفتی فردا امتحان داری؟

گفتم: « هیچی هم بلد نیستم.»

دست کرد تو جیب‌اش. یک برگه سفید چهارتا شده در آورد داد دستم.

بازش کردم. یک کاغذ چاپی پر از نوشته‌های جوهری کاغذ‌ کپی. می‌شناختمش، خدا نصیب نکند. دو سه باری برای این و آن آمد. اما جارچی می‌آورد، نه افسر نگهبان. ورقة احضار دادسرای خانواده بود. بقول عمو حسن ورقة «زن طلاق- بچه گداخونه» خلاص! خوش نداشتم از این برگه‌ها به کسی بدهم. از آن سه تا که آمد. یکی‌شان دارو خورد مرد. دوتا هم قاطی کردند. با شیشه خودزنی. همین صبح اسمت را می‌خواندند. لباس دولتی بَرت می‌کردند با دو تا مامور، دست‌بند به دست می‌بردند. غروب فردا می‌آوردند تحویل می‌دادن. درب و داغان و از هفت دولت آزاد! گفت:

مشتلق یادت نره، امتحان فردا مالیده. یا حق!

و گازش را گرفت رفت. منِ خر هنوز نفهمیدم چی گفت. خیال کردم توی ورقه نوشته فردا تعطیل است! دولت سر رسید. گفتم:

- هان، فرمایش؟

نگاه ورقه کرد پرسید: خودش آورد؟

بازنفهمیدم دولت می‌داند گفتم:«چی خودش آورد؟»

نگاه کاغذ کردم. دیدم با جوهر خرچنگ قوربارغه اسم خودم را، دَمش گرم وسط کاغذ هیچ دندانه نداشت. رجب حصارکی اصل. بالایش سوسن‌اش را بزور خواندم و بانویش را بانو سوسن‌بر.

قبلاًها خیال می‌کردم اگر هم‌چنین روزی را ببینم می‌میرم. اما هیچ این حرفها نبود. فقط دلم ضعف رفت. دولت نفهمی کرد خواست دستم را بگیرد. کوبیدم وسط دو گرده‌اش پنج قدم سکندی رفت. تا حال دست رویش بلند نکرده بودم. حتی دلخور نبودم. اصلاً عین خیالم نبود به جدم. کاغذ را تپاندم تو جیبم. انگار دمبل پنج کیلویی بود، از زور سنگینی. خیال کردم شلوارم را بیاورد پایین. توی اتاق هنوز کتاب و دفتر ولو بود. دولت وسط اتاق گرده‌اش را می‌مالید. نفس‌اش هنوز جا نیامده بود. با پا کتاب دفتر را سراندم پای درگاه. پرسیدم:

بشکه‌رو که هنوز خالی نکردن؟

گفت: « کُجا به نیمه پُر نرسیده.»

گفتم:

جمعش کن این آشغالارو ببر بریز تو بشکه.

نه آره گفت نه، جمعشان کرد رفت پی‌کارش. نشستم لب تخت دولت، یک چیزی تو گلویم گیر کرده بود پایین نمی‌رفت. اما خیالی نبود. سُلی جمیله کاسه به دست آن پیراهن گُل منگلی با غمزه از جلوی در رد شد. به پشت افتادم روی تختِ دولت. حالش را نداشتم بروم بالا سر جای خودم. امًا عیب نداشت. خیالی نبود. هیچ خیالی نبود!

صدای بلندگو در آمد. جناب سروان هنوز شاکی بود:

کلیًه آقایون توجًه کنند. از این لحظه اعلام خاموشی می‌شه …


در آستانه

بدون نظر
www Parsa co 80 در آستانه

در آستانه

 .:: در آستانه ::.

باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُنبنده‌یی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف
نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر به مشت
نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاهِ بوقیِ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ
تنها تو
آنجا موجودیتِ مطلقی،
موجودیتِ محض،
چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزیر
فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ست در نامتناهی‌ ظلمات:
«ــ دریغا
ای‌کاش ای‌کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
می‌بود!» ــ
شاید اگرت توانِ شنفتن بود
پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــ
چون هُرَّستِ آوارِ دریغ
می‌شنیدی:
«ــ کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار…»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیأتش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.

بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)
رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.

از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــ
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از این‌دست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.

انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.

دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.

رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم
و منظرِ جهان را
تنها
از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ

دالانِ تنگی را که درنوشته‌ام
به وداع
فراپُشت می‌نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته.)


در منی و این همه ز من جدا با منی ور دیده ات بسوی غیر

بدون نظر

در منی و این همه ز من جدا
با منی ور دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بی خبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه تو ام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو ، در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ، دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ، مگر به خوابها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند، بلکه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو


صفحه 1 از 71234567
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes