شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘دريا’

دریاب مرا، دریا

بدون نظر

دریاب مرا، دریا

ای بر سر بالینم، افسانه سرا دریا !

افسانه عمری تو، باری به سرآ دریا .

ای اشک شبانگاهت، آئینه صد اندوه،

وی ناله شبگیرت، آهنگ عزا دریا .

با کوکبه خورشید، در پای تو می میرم

بردار به بالینم ، دستی به دعا دریا !

امواج تو، نعشم را افکنده درین ساحل،

دریاب مرا، دریا؛ دریاب مرا، دریا .

ز آن گمشدگان آخر با من سخنی سر کن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دریا .

چون من همه آشوبی، در فتنه این توفان،

ای هستی ما یکسر آشوب و بلا دریا !

با زمزمه باران در پیش تو می گریم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دریا !

تنهائی و تاریکی آغاز کدورت هاست،

خوش وقت سحر خیزان و آن صبح و صفا دریا .

بردار و ببر دریا، این پیکر بی جان را

بر سینه گردابی بسپار و بیا دریا .

تو، مادر بی خوابی. من کودک بی آرام

لالائی خود سر کن از بهر خدا دریا .

دور از خس وخاکم کن، موجی زن و پاکم کن

وین قصه مگو با کس، کی بود و کجا ؟ دریا !


شب ها که دریا، می کوفت سر را بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

بدون نظر

شب ها که دریا، می کوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها که می ریخت، خون شقایق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها که می سوخت، چون اخگر سرخ

در پای آتش، دل های یاران؛

***

شب ها که بودیم، در غربت دشت

بوی سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها که غمناک، با آتش دل،

ره می سپردیم، در زیر باران؛

غمگین تر از ما، هرگز نمی دید

چشم ستاره، در روزگاران !

***

ای صبح روشن ! چشم و دل من

روی خوشت را آئینه داران !

بازآ که پر کرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران


سر گشته ای به ساحل دریا، نزدیک یک صدف،

بدون نظر

سر گشته ای به ساحل دریا،

نزدیک یک صدف،

سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است !

***

گوهر نبود – اگر چه – ولی در نهاد او،

چیزی نهفته بود، که می گفت ،

از سنگ بهتر است !

***

جان مایه ای به روشنی نور، عشق، شعر،

از سنگ می دمید !

انگار

دل بود ! می تپید !

اما چراغ آینه اش در غبار بود !

***

دستی بر او گشود و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئینه نیز روی خوش آشنا بدید

با صدا امید، دیده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفرید،

در سینه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگین دل، از صداقت آئینه یکه خورد !

آئینه را شکست


دریا

بدون نظر

دریا

آهی کشید غمزده پیری سپید موی

افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه

در لا به لای موی چو کافور خویش دید

یک تار مو سیاه!

در دیگاه مضطربش اشک حلقه زد

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید

سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود

یک تار مو سپید!

در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش

دستی به موی خویش فرو برد و گفت “وای!”

اشکی به روی آینه افتاد و ناگهان

بگریست های های!

دریای خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید

در کام موج، ضجه ی مرگ غریق را

از دور می شنید

طوفان فرو نشست، ولی دیدگان پیر

می رفت باز در دل دریا به جستجو

در آب های تیره ی اغماق خفته بود

یک مشت آرزو


ای بر سر بالینم، افسانه سرا دریا ! افسانه عمری تو، باری به سرآ دریا .

بدون نظر

ای بر سر بالینم، افسانه سرا دریا !

افسانه عمری تو، باری به سرآ دریا .

***

ای اشک شبانگاهت، آئینه صد اندوه،

وی ناله شبگیرت، آهنگ عزا دریا .

***

با کوکبه خورشید، در پای تو می میرم

بردار به بالینم ، دستی به دعا دریا !

***

امواج تو، نعشم را افکنده درین ساحل،

دریاب مرا، دریا؛ دریاب مرا، دریا .

***

ز آن گمشدگان آخر با من سخنی سر کن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دریا .

***

چون من همه آشوبی، در فتنه این توفان،

ای هستی ما یکسر آشوب و بلا دریا !

***

با زمزمه باران در پیش تو می گریم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دریا !

***

تنهائی و تاریکی آغاز کدورت هاست،

خوش وقت سحر خیزان و آن صبح و صفا دریا .

***

بردار و ببر دریا، این پیکر بی جان را

بر سینه گردابی بسپار و بیا دریا .

***

تو، مادر بی خوابی. من کودک بی آرام

لالائی خود سر کن از بهر خدا دریا .

***

دور از خس وخاکم کن، موجی زن و پاکم کن

وین قصه مگو با کس، کی بود و کجا ؟ دریا


آب از دیارِ دریا ،

بدون نظر

آب از دیارِ دریا ،
با مهرِ مادرانه ،
آهنگِ خاک می کرد !

بر گِرد خاک می گشت
گردِ ملال او را
از چهره پاک می کرد ،

از خاکیان ، ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد ،
سر را به سنگ میزد
خود را هلاک می کرد


گناه دریا

بدون نظر

گناه دریا

چاپ اول ۱۳۳۵، چاپ جدید ۱۳۸۲ نشر چشمه

اشعار :
گناه دریا
نغمه ها
آتش پنهان
سرگذشت گل غم
اسیر
شباهنگ
گل خشکیده
بعد از من
پرستش
شمع نیم مرده
پرستو
آفتاب پرست
سکوت
معراج
غروب پاییز
بازگشت
آن روز شاعرم
شب های شاعر
آسمان کبود
دیوانه
چشم من روشن
دوست
ای امید ناامیدی های من
دروازه طلایی
برای آخرین رنج
گل امید
خاکستر
درد
تنها
گرفتار
پشیمان
عشق بی سامان
آرزو
آغوش
رقص
مکتب عشق
شراب
غروب نابهنگام

fmpcbk02b1 گناه دريا


سلام دریا، سلام دریا، فشانده گیسو! گشوده سیما ! همیشه روشن، همیشه پویا، همیشه مادر، همیشه زیبا !

بدون نظر

سلام دریا، سلام دریا، فشانده گیسو! گشوده سیما !

همیشه روشن، همیشه پویا، همیشه مادر، همیشه زیبا !

سلام مادر، که می تراود، نسیم هستی، زتار و پودت .

همیشه بخشش، همیشه جوشش، همیشه والا، همیشه دریا !

سلام دریا، سلام مادر، چه می سرائی؟ چه می نوازی ؟

بلور شعرت، همیشه تابان، زبان سازت، همیشه شیوا .

چه تازه داری؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !

که از سرودم رمیده شادی، که در گلویم شکسته آوا !

چه پرسی ازمن: – « چرا خموشی؟ هجوم غم را نمی خروشی !

جدار شب را نمی خراشی، چرا بدی را شدی پذیرا ؟ »

- شکسته بازو گسسته نیرو، جدار شب را چگونه ریزم ؟

سپاه غم را چگونه رانم، به پای بسته، به دست تنها ؟

خروش گفتی ؟ چه چاره سازد، صدای یک تن، درین بیابان ؟

خراش گفتی ؟ که ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟

بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته !

درین سیاهی، از آن افق ها، شبی زند سر، سپیده آیا ؟


ماه، دریا را به خود می خواند و، آب،

بدون نظر

ماه، دریا را به خود می خواند و،

آب،

با کمندی، در فضاها ناپدید؛

دم به دم خود را به بالا می کشید .

جا به جا در راه این دلدادگان

اختران آویخته فانوس ها .

***

گفتم این دریا و این یک ذره راه !

می رساند عاقبت خود را به ماه !

من، چه می گویم، جدا از ماه خویش

بین ما،

افسوس،

اقیانوسها


لب دریا، جدال تور و ماهی،

بدون نظر

لب دریا، جدال تور و ماهی،

ز وحشت می رود چشمم سیاهی،

تپیدن های جان ها بود بر خاک،

کنار هم، گناه و بیگناهی


صفحه 1 از 212
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes