شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘شاملو’

رستاخیز (احمد شاملو)

بدون نظر

من تمامی ی مرده گان بودم:
مرده ی پرنده گانی که می خوانند
و خاموش اند،
مرده ی زیباترین جانوران
برخاک و در آب،
مرده ی آدمیان همه
از بد و خوب.

من آن جا بودم
در گذشته
بی سرود.
با من رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی.

به مهر
مرا
بی گاه
در خواب دیدی
و با تو
بیدارشدم.


سروده احمد شاملو در مورد فروغ

بدون نظر

سروده احمد شاملو در مورد فروغ 

به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم
در آستانه دریا و علف

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟

***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است

و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد

پس به هیئت گنجی در آمدی
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است

!
***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را


عشق عمومی – احمد شاملو

بدون نظر
14000 عشق عمومی   احمد شاملو

عشق عمومی - احمد شاملو

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگوئی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی …

من درد مشترکممرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحراستاره با کهکشانو من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده،

من ریشه های ترا دریافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیبا ترین سرودها رازیرا که مردگان این سا ل

عاشق ترین زندگان بودند.

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته! با تو سخن می گویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من ریشه های ترا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست


مجموعه عکس احمد شاملو ۱

بدون نظر

attachment 14154d1175664932 00011 مجموعه عکس احمد شاملو 1 attachment 14155d1175664939 00021 مجموعه عکس احمد شاملو 1 attachment 14156d1175664946 00031 مجموعه عکس احمد شاملو 1 attachment 14157d1175664952 00041 مجموعه عکس احمد شاملو 1 attachment 14158d1175664959 00051 مجموعه عکس احمد شاملو 1


آقای شاملو ، از فروغ و سهراب شعر کدام یکی بیشتر به دلتان می نشیند ؟

بدون نظر

- آقای شاملو ، از فروغ و سهراب شعر کدام یکی بیشتر به دلتان می نشیند ؟
- فروغ . چون عرفان سهراب را باور نمی کنم .
گفتم : – زبان سپهری برای مردم دلپذیر تر است . اما مثل اینکه شما با زبان سهراب زیاد موافق نیستید و حتا یک جایی گفته اید آبتان با هم به یک جو نمی رود.
- ولی من با “زبان” سهراب اشکالی ندارم. چون او و فروغ را از این لحاظ در عرض هم می گذارم. مشکل من و سهراب دنیایی است که او از آن صحبت می کند . من دنیای او را درک نمی کنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نیست. ببین : تو حتا وقتی که تا خرخره لمبانده باشی هم می توانی معنی حرف مرا که می گویم “گرسنه ام ” بفهمی. چون سیری تو و گرسنگی من از یک جنس است منتها در دو جهت . من اگر غذای کافی بخورم حالت الان تو را درک می کنم و تو اگر تا چند ساعت دیگر چیزی نخوری معنی حرف مرا. اما من اگر خودم را تکه پاره هم بکنم نمی فهمم جغرافیای شعر سپهری کجا است. چاپلین در “لایم لایت” نقش گرسنه بیخانمانی را بازی میکند که در وصف بهار ترانه یی می خواند . بهاری که او وصف می کند بهار دلنشین همه مردم روی زمین است فقط
نا گهان یک جا به یک دوراهی می رسد که مخاطبان ترانه بی اختیار به دو دسته تقسیم می شوند :
گروهی که از فرط خنده پس می افتد و گروهی که دل و چشم شان پر از اشک می شود . و این ، سطر پایانی ترانه است. آن جا که ولگرد گرسنه خم می شود گل خودرویی را می چیند و می گوید:
” بهار برای این زیبا است که اگر از گشنگی در حال مرگ باشی می توانی با چیدن گل ها دلی از عزا در آری !”.- پاره آستر آویزان پشت کتش را جلو سینه وصل می کند و گل به آن زیبایی را با تشریفات کامل و اشرافی صرف یک غذای رسمی، با لذت و اشتهای تمام می خورد ! – بهار ما و گل زیبای صحرایی گرسنگان از جنس واحدی نیست. مثل دنیای پر اضظراب من و دنیای عرفانی سهراب … اما البته این دو موضوع هیچ ربطی به مساله سوم ندارد. سپهری انسانی بود بسیار شریف و عمیقا و قلبا شاعر. مشکل من و او این بود و هست که جهان را از دو مزغل مختلف
نگاه می کردیم بی اینکه شیله پیله ای در کارمان باشد.
- از سهراب سپهری هم تا این جا که من دیده ام خیلی حرف زده اند .
شاملو به سرعت گفت : — زبان سهراب در تراز فروغ قرار می گیرد اما شعر او را من نمی پسندم . زبان و شعرش گاهی بسیار زیبا است اما باب دندان من نیست.
قیافه خبر نگار پر از حیرت شد و شاملو به شتاب حیرتش را بر طرف کرد:

- ببینید خانم : شعر سهراب می کوشد عارفانه باشد . من از عرفان سر در نمی آورم اما تا آن جا که دیده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمی دانند منظور عرضشان چیست . من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط می کنیم که ظاهرا کلماتش یکی است.
سپهری هم از لحاظ وزن مثل فروغ است گیرم حرف سپهری حرف دیگری است. انگار صدایش از دنیایی می آید که در آن پل پوت و مارکوس و آپارتاید وجود ندارد و گرفتاریها فقط در حول و حوش این دغدغه است که برگ درخت سبز هست یا نه . من دست کم حالا دیگر فرمان صادر نمی کنم که ” آن که می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است ” ، چون به این حقیقت واقف شده ام که تنها انسان است که می تواند بخندد : و دیگر به آن خشکی معتقد نیستم که ” در روزگار ما سخن از درختان به میان آوردن جنایت است ” ، چون به این اعتقاد رسیده ام که جنایتکاران و خونخواران تنها از میان کسانی بیرون می آیند که از نعمت خندیدن بی بهره اند و با یاس ها به داس سخن می گویند . قیافه عبوس آقا محمد خان قجر و ریخت منحوس نادر شاه افشار را جلو نظرت مجسم کن تا به عرضم برسی. آن که خنده و یاس را
می شناسد چه طور ممکن است به سخافت فرمان برکندن اهالی شهر پی نبرد یا از بر پا کردن کله منار بر سر راهی که از آن گذشته شرم نکند ؟
این شعر را یک دختر بچه کودکستانی سروده :
این گل رنگ است
شکفته تا جهان را بیاراید
قانونی هست که چیدن آن را منع می کند
ورنه دیگر جهان سحر انگیز نخواهد بود
و دوباره سپید و سیاه خواهد شد.
من یقین دارم دستهای این کودک در هیچ شرایطی به خون آغشته نخواهد شد ، چون حرمت و فضیلت زیبایی را درک کرده است. من شعر این دخترک پنج شش ساله را درک می کنم و شعر سپهری را نه.


نامه ی شاملو به شاعری جوان

بدون نظر

 نامه ی شاملو به شاعری جوان

نامه‌ی شاملو

من نه در معنای شعرم بلکه در شکل شعرم حضور دارم و مشکل این است که شکل آدم را جذب می‌کند. خواننده‌ی شعر من زبان را اول می‌بیند بعد چیز‌های دیگر را، و گر نه خودمانیم عقاید من در باره‌ی انسان و جهانش با عقاید مثلاً مشیری چه فرق دارد؟ از طریق آشنایی با زبان فرانسه ( گیرم اندک) نه تنها با تم‌های شعری و فضاهای متفاوت آشنا شدم بل که متوجه برخورد هر شاعری با زبان بودم و دیدم چطور زبان می‌تواند فضاهای متفاوتی خلق کند . تاکید‌ها و تکرارها در شعر و مکث‌های طولانی‌ام بر سر هر کلمه تازه بود. شهامت می‌خواست چون بد آهنگ بود، به حالا نگاه نکنید که هر کرشمه‌ای که در زبان بیاوری هیچ کس خم به ابرو نمی‌آورد. هر کدام از این شاعران ِ نحو ستیز، برای خودشان تئوریسین و منتقد دارند . من معلمم در شعر فریدون رهنما بود. تئوریسین نبود اما می‌توانست تفاوت یک کلمه‌ی واحد در دو شعر را تشخیص دهد و این حساسیت را به من هم سرایت داد. آن چه می‌آموزیم باید به شیی ایی شعری تبدیل شود نه بحث‌های شعری، چون سر آخر سنگ‌های شعرند که بحث ‌ها را آسیاب می‌کنند. می‌دانم این روزها شاعران جوان برای شعر من تره هم خُرد نمی‌کنند، نکنند. من همیشه در سمت اندیشه‌های ساده گام برداشته‌ام. اما در شعرم با هوش تر از خودم هستم.

منبع

نه تو میمانی نه اندوه …
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند …
لحظه ها عریانند …
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه ,آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی..
آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه ی دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا همه ای کاش ای کاش
ظرف این لحظه ولیکن خالی است …

ساحت سینه برای جه کسی خواهد بود؟
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی است
تا خدا هست به غم وعده ی این خانه مده …!


شعر و صدای : احمد شاملو – سکوت

بدون نظر

دلتنگی ها ی آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایت را آسمان پر ستاره نا دیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
و حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی ها ی بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

شعر و صدای : احمد شاملو

سکوت

ahmad-shamlo(sokot)

روحش شاد و راهش پر رهرو


تخریب مزار شاملو / گفتگو با على صالحى

بدون نظر

تخریب مزار شاملو / گفتگو با سیدعلى صالحى

خبر تخریب دوباره سنگ گور احمد شاملو، شاعر بلند آوازه، موجب تأثر شدید مردم هنردوست و آزاده ایران شد. درجایى که در تمام کشورهاى جهان آرامگاه بزرگان فرهنگ و ادب بصورت موزه‌هاى مردمى حفظ مى‌شوند تا بازگوى تاریخ فرهنگ پربار آن سرزمین باشد، براى چندمین بار گور شاملو از سوى افراد ناشناس مورد تخریب قرار مى‌گیرد. کانون نویسندگان ایران نیز به همین مناسبت بیانیه‌اى منتشر کرده است. آقاى سیدعلى صالحى از مسئولان کانون در گفتگوى کوتاهى با رادیوى دویچه وله در این‌باره شرکت کرده است.

دویچه‌وله: آقای صالحی گفته شده که افراد ناشناس بودند که سنگ گور احمد شاملو، شاعر بلندآوازه‌ی ایران را بهم ریختند. به نظر شما این افراد ناشناس چه کسانی هستند؟

علی صالحی: متاسفانه، بنابه تجربه‌ی این چند دهه‌ای که ما داریم، این سایه‌های موهوم هرگز رویت نشدند و پرده از رخسار شب‌پرست‌شان کنار زده نشده و یقینا از سر ترس و بزدلی‌ست که این نوع پنهانکاری را در تخریب آثار اهل قلم بکار می‌برند و فکر هم نمی‌کنم که به این سادگی‌ها بتوان پی‌برد که چه کسانی دست به چنین اعمال کاملا غیرانسانی و غیرفرهنگی می‌زنند، و معمولا هم هیچکسی پاسخگو نیست و بعهده نخواهد گرفت.

دویچه‌وله: فکر می‌کنید دلیل این امر چه بوده؟

علی صالحی: اولا، این نوبت چهارم است که این برخورد با مزار ا. بامداد می‌شود و فکر می‌کنند که مثلا با برخورد با سنگ مزار یک شاعر بزرگ و جهانی ، می‌توانند تفکر خودشان را اعمال کنند، با این معنا که دیگران و زنده‌گان را مرعوب کنند. ولی حقیقتا این غروب‌نشینان متمایل به تاریکی بسیار ساده‌لوح، عجول و متعصب هستند و راهشان هرگز ادامه پیدا نخواهد کرد. تلاش بیهوده‌ای‌ست که در واقع و در نهایت لعنت آسمان و زمین است که آن را هم به قیمت گزاف برای خودشان می‌خرند. حقیقت این است که تنها یک نکته به ذهن من می‌رسد و آن هم این است که عده‌ای واقعا نمی‌خواهند مزارگاه کرج، مزارگاه مختاری و پیونده و شاملو و دیگر بزرگان شریف اهل قلم و آزاده‌ی مردم این سرزمین زیارتگاه رندان روزگار و آزادیخواهان بشود. من فکر می‌کنم فقط همین بخش مورد نظر است، چون اگر هر پنج‌شنبه ما سری به این مزارگاه بزنیم می‌بینیم که جوانان ما برمزار شاملو، مختاری و پوینده نشسته‌اند و دارند شعرهایشان را همسرایی می‌کنند.

دویچه‌وله: در بیانیه‌ای که منتشر شده توصیه کانون نویسندگان ایران به مردم ادب‌پرور ایرانی و خانواده و یاران شاملو این بوده است که اقدامی برای بازسازی سنگ گور شاملو نکنند. این به چه دلیل است؟

علی صالحی:‌ وقتی ما رویای خودمان را برمی‌آوریم و بلندقامت می‌گذاریم و بعد به وقت غروب جغدها و خفاش‌ها می‌آیند و دوباره ویرانش می‌کنند، یکبار، دوبار، سه‌بار و چهاربار، سرانجام به این نتیجه می‌رسیم که نشان شاعران بزرگ، نشان آزادیخواهان و نشان عدالت‌طلبان همواره یک بی‌نشانی تاریخی بوده که روح و روان و جان و پدیده‌ی وجودی‌شان را بسوی اسطوره‌گی سوق می‌دهد. همان به که بی‌نشانی نشان همه‌ی آزادیخواهان باشد و چه سود که ما دوباره سنگی بگذاریم یا خانواده یا دوستان شاملو. مجددا اینکار را خواهند کرد. بگذارید این شاعر بزرگ همچنان بی‌سنگ باقی بماند تا سنگ‌های آسمانی بر سر خفاش‌ها فرود بیاید. به اعتقاد من، بزرگترین زیانی که از حیث فرهنگی به این ملت وارد می‌شود، همین تحرکات عجولانه و پرتوحش است. ما براین اعتقاد هستیم که این فرهنگ ما نیست، این فرهنگ ایرانی نیست و حتا فرهنگ اسلامی نیست. و ما متاسف هستیم که چنین اتفاقاتی در جامعه ما می‌افتد که بویژه نوک نیزه به سوی اهل فرهنگ هم هست و نباید این اتفاق‌ها بیفتد. اما حالا که افتاده، ما هم باید بسوی افقی حرکت کنیم که چاره‌جویی کنیم و بدانیم چه باید کرد. نهایت هیچ مزیتی نخواهد داشت که شاملو نامش بر یک سنگ حک شده باشد. نام شاملو و شاعران آزادیخواه و شاعران شریف و اهل قلم و دگراندیشان همواره بر لوح تپنده‌ی قلب این مردم حک شده است و نیازی به سنگ نیست.

دویچه‌وله: آقای صالحی، آیا مى‌توان تخریب مزار شاملو را به عنوان شروع تهاجم جدیدى علیه اهل ادب و هنر ایران قلمداد کرد؟

علی صالحی: اگر در قفای ما، در روزها و ماهها و سالهایی که طی کرده‌ایم و آمده‌ایم چنین حوادثی رخ نمی‌داد، ما می‌توانستیم امروز شکستن سنگ مزار ا. بامداد را نوعی پیام تاریک و تهدیدآمیز بدانیم نسبت به اهل قلم، اهل اندیشه و کسانی که به شرافت قلم سوگند خورده‌اند. اما این نیست به اعتقاد من. این شکستن سنگ مزارها از شهر سلحشوران، معروف به خاوران،‌ شروع شده است در طی این چند دهه و پیش از آن، در قطعه‌ی مبارزین شهیدشده‌ی پیش از انقلاب در بهشت زهرا هم ما ویرانی‌ها دیدیم، از جمله سنگ مزار خسرو گلسرخی را دیدیم که شکسته‌اند. نه! این یک مسئله‌ای‌ست که ادامه‌ی همان تفکر تاریک است و پیام خاصی ندارد. اما فقط همین اندک پیام را در درونش می‌توان جستجو کرد که می‌گوید،‌ مزارگاه کرج دیگر جای شماها نیست و اولین نشانه‌اش هم این بود که حدود ۵ ساعت ما در همین مزارگاه نشستیم تا رخصت خاکسپاری میت شاعر بزرگ معاصرمان، م. آزاد را گرفتیم و با دردسر روبرو شدیم. این یک نشانه بود و این نشانه یک علامت کوچکتر پیش از آن هم داشت و آن بردن میت منوچهر آتشی به بوشهر بود. چون قرار بود که میت منوچهر آتشی را در همین مزارگاه کرج خاک سپاری کنند،‌ ولی اجازه ندادند و بردند در بوشهر خاک کردند و بعد از آن برخورد اداری که اصلا قابل پیش‌بینی نبود و چنین مشکلی را ما تجربه نکرده بودیم. برای م.‌آزاد پیش آوردند وحالا شکستن سنگ احمد شاملو بزرگ و احیانا، ما نمی‌دانیم، شاید این سنگ شکستن‌ها در این مزارگاه بازهم ادامه پیدا بکند.

دویچه‌وله: آقای صالحی جامعه ادبی و هنری ایران چه عکس‌العملی نشان داده و آیا در تدارک مراسمی در مورد این مسئله است؟

علی صالحی: ببینید، وقتی به سنگ مردگان رحم نمی‌کنند، آیا به زنده‌گان این اجازه را خواهند داد که چنین تجمعی یا یادبودی داشته باشند؟ خیر! ما در ایران چون مستقیما تمام سرانگشتان‌مان را در کانون آتش گرفته‌ایم، می‌دانیم که چنین اجازه و مجوزی به اهل قلم مستقل نخواهند داد، از جمله اینکه به کانون نویسندگان طی این چهار سال بهیچوجه اجازه حتا مجمع عمومی رسمی خودش را، طبق همین قانون اساسی که الان وجود دارد، ندادند و تمام موازین انسانی را نادیده می‌گیرند. طبعا، نه! چنین چیزی نیست، بجز افسوس خوردن، بجز ابراز تاسف البته در درون ایران. ولی بیرون ایران حتما اهل قلم و دوستان و آزادیخواهان کار خودشان را خواهند کرد و مراسم خودشان را خواهند داشت و اعتراض خواهند کرد. اما اینجا در حد یک اطلاعیه دادن، آری!‌ و احتمالا انعکاس‌اش در تحریر و نوشته‌ی منفرد اهل قلم در آینده منعکس خواهد شد.


شاملو ، سنگ قبر نمی خواهد سنگ قبر ، ارزانی گور سنگ دلان

بدون نظر
شاملو ، سنگ قبر نمی خواهد

سنگ قبر ، ارزانی گور سنگ دلان

هراس او، از مردن
در سرزمینی‌ بود
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد


مزار احمد شاملو تخریب شد

بدون نظر

دوست عزیز قیژ تو گفتگوی آزاد موضوعی باز کرده بود که بهتر دیدم اینجا هم باشه :

مزار احمد شاملو تخریب شد


صفحه 1 از 3123
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes