شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘شب’

ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تو ام سنگین شده

بدون نظر

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی


شب / نادر ساعی ور

بدون نظر

شب / نادر ساعی ور

شب از نیمه گذشته بود. اما خواب به چشمم نمی آمد. باز هم گرفتار آن شب های هولناک تنهایی شده بودم. شب هایی که قرص خواب و مطالعه و زل زدن به برفک تلویزیون هم حریف آنها نمی شد. به خصوص اگر زمستان بود و سوز سرما فرصت قدم زنی های بی هدف را در پیاده روهای خلوت نمی داد که شب از همان شب های زمستان بود. روزها خودم را خسته می کردم تا شب سرم به بالش نرسیده بخوابم. اما گاهی تقدیر چنین رقم می خورد که تا دم دمای صب در خود بپیچم و بسوزم. قدرت و اختیار با این شب ها غریبه بودند. گاهی فکر می کردم تقاص گناهی را پس می دهم. همه ی اتفاقات آن هفته را مرور می کردم. گناهی می تراشیدم و به عقوبت آن تا صبح لای لحاف و تشک در آتش جهنم می سوختم. اما وقتی هفته ی معصومانه ای داشتم، تیغ عصیان بر این تقدیر تلخ می کشیدم و تا صبح ده سال پیر می شدم. این را مادرم، اولین ملا قاتیم بعد از ده سال انفرادی می گفت!
آن شب هم، خودم را سزاوار عقوبتی نمی دیدم. حجم سکوت بر سینه ام بود و نفس هایم به شماره افتاده بود. تنها نور کم رنگ آباژور، کف اتاق را روشنایی مرده ای می بخشید که تا از من فاصله می گرفت، با تاریکی محض در آن گوشه کنار اتاق هم آغوش می شد. سکوت، دشمن اصلیم در چنین شب هایی بود. عادت به صدا های همیشه ی زندگی، خیلی زود چهره کریه سکوت را به سطح می آورد. همیشه در چنین موقعیت های عذاب آوری تنها یک صدا نجات دهنده بود. صدایی که نه از من، بلکه از بطن همین زندگی زاده شود. سال ها پیش که اتاقم مجاور خیابان اصلی شهر بود، صدای اتومبیل های گذری به دادم می رسیدند. اما سه سال است، که در این مجتمع مسکونی، سکوت بیرون، هم دست دشمن
شبانه ام شده است. زیر پتو خزیده بودم و در کمین کوچکترین صدایی به اطراف چشم می چرخاندم. امید داشتم و با همین امید سه سال جهنمی را در این اتاق متروک، دوام آورده بودم.
یک صدا… فرشته ی نجات من!
استکان نیمه پر، درون نعلبکی جا خوش کرده بود. اوایل شب، نعلبکی را درست در لبه ی میز گذاشته بودم تا نصف شب، با صدای افتادن احتمالیش از خواب بپرم و پیروزیم را جشن بگیرم. این آرزوی هر شبم بود. اما در این سه سال که این سعادت به یمن خلاقیت کاشف نعلبکی از من دریغ شده بود.
خدایا… چرا نعلبکی ها را چنین مطمئن ساخته اند؟!
کتا بها، نامرتب، در کنار گوشه قفسه، لمیده بودند. بی خیال تر از کتاب در عمرم موجودی ندیده ام. همیشه با دیدنشان به یاد بودا می افتم. چه سکونی! به آنها یاد داده بودند فقط خیره بنگرند. تا لایشان را باز نمی کردی ، انگار سالها پیش مرده بودند. تنها آباژور، با تلاشی مزبوحانه، به رای من بود. حیف که آن را هم برای داد زدن، ترکیدن، حتی اتصال کوچکی در سیم هایش یا فس فسی در لامپش نساخته بودند. عقل بشر، بد جوری کار دستم داده بود. کم کم سنگینی تحمل ناپذیر سکوت بر سینه ام بیشتر می شد. روند مبارزه به نفع من نبود. طاقت سال های جوانی را نداشتم. نفسم در سینه حبس می شد. به طرز مسخره ای به مرگ نزدیک می شدم. هیچ کس باور نمی کرد که سکوت قاتل من باشد. هیچ دستگاه
پیشرفته ای در اداره ی پلیس نمی توانست این قاتل را شناسایی کند. آخرین تلاشم را کردم تا ذره ذره ی صداهای نبوده ی اتاق را به یاری بطلبم. ناگهان صدای سیس مانندی به گوشم خورد. به بهانه ی همین احتمال نفسی تازه کردم. مثل عقاب، تند و تیز به اطراف چشم دواندم. سایه ی کوچکی از زیر در اتاق پذیرایی، به درون اتاقم می خزید. منتظر شدم. سایه کم کم کشیده تر شد و حجم نجات بخش یک سوسک چاق، فاتحانه پا به درون گذاشت. نفسهای عمیق می کشیدم. مثل اسرای جنگی که بعد از آزادی سوپ را به درون می کشند. سوسک در تاریکی اتاق مکثی کرد. شاخک هایش را به اطراف چرخی داد و به حرکتش ادامه داد. لازم بود سوپ بیشتری به تن رنجورم می ریختم. آرام پتو را کنار زدم و پاهای لختم را روی زمین گذاشتم. سوسک تا کنار پاهایم آمد. این یک سوسک نبود. سوسکها خیلی زود می ترسند. از هر جنبشی فرار می کنند. اما این سوسک رفتار متینی داشت. رسالتی پشت قدم های ریز این سوسک پنهان بود. شاخک هایش را روی پوست پاهایم کشید. تنم مور مور شد. اما به هر زحمتی بود تحمل کردم و تکانی نخوردم. حتی اندکی مروت، کافی بود تا برخورد احترام آمیزی با این موجود حالا زیبا شده می کردم. فقط آرزو کردم هوس بالا آمدن از پاهایم را نکند و نکرد. همان جا ایستاد و به این مراسم آشنایی ادامه داد. به هر قیمتی باید حفظش می کردم. برای این که صدایش را بهتر بشنوم، آرام به طرفش خم شدم. حرکت کند شاخک هایش نشان می داد که به حضور این دو ستون گوشت انسانی عادت کرده و دنبال اطلاعات دیگری از من است. کاش یکی از این همه کتابهایم در مورد زندگی سوسکها بود. سوسکها چه می خورند؟ از چه بویی خوششان می آید؟ تاریکی را دوست دارند یا روشنایی را؟ می توان آنها را تربیت کرد؟ با آنها ارتباط برقرار کرد؟ دوست شد؟ …
تصمیم گرفتم در اولین فرصت به کتابخانه مراجعه و در مورد زندگی سوسکها اطلاعات جمع کنم. باورش سخت بود که این موجود بی آزار، ناقل بیماری باشد. زشت بودنش، تحت تاثیر رفتارش رنگ می باخت. پا روی پایم گذاشت. شاید او هم همین فکرها را در مورد من کرده بود. حالا می خواست بیشتر با من آشنا شود. آرام دستم را روی زانوی لختم سراندم تا با انگشت اشاره، به رسم خودمان، با شاخک سوسک انگشت بدهم! محو صدای ملیح و درخشندگی وسوسه انگیز پوستش شده بودم. در حالی که چند قدمی از قدم های سوسک مانده بود تا دستم به شاخکش برسد، ناگهان صدای ویران کننده زنگ تلفن بر سرم آوار شد. انگار بمبی در کنار گوشم منفجر شد. وقتی به خودم آمدم، گوشه ی اتاق، روی تختم مچاله شده بودم. می لرزیدم. یک لحظه انگار، سیم برق سه فاز به تنم زده بودند.
خدایا… تا کی باید سرنوشت من به دست این اتفاقاتی که ناگهان رخ می دهند، رقم بخورد؟!
پریود منظم این آوار خفه ام می کرد. دستهایم بی اختیار روی گوشهایم فرود آمدند. سه بار… چهار بار… لبانم خشک شده بود و تپش های نا منظم قلبم، خبر از سکته ای شوم می داد که در شرف وقوع بود. دقایقی از حکومت دوباره ی سکوت گذشته بود که دوباره به خودم آمدم. همه چیز به صورت معکوس پیش می رفت، حالا سکوت نجات دهنده شده بود. از خودم فاصله گرفتم و از کنار پنجره به وضعیت مسخره ام نگاه کردم. این بهترین راه برخورد با اتفاقات ناگهانی است. فاصله بگیر و قضاوت کن! همین فاصله ها حس برتری به قاضی می دهد. از نظر حقوقی، اتاق مال من بود. تخت، موکت، آباژور، حتی گوشی تلفن، دارایی من بودند. اما حالا اسیر آنها شده بودم. نه….! من خودم یکی یکی آنها را از مغازه ها جمع کردم، کنار هم چیدم، تا پایه های سلطنتم را در این چهار دیواری محکم کنم. حتی نظم آنها هم مال من بود. پول تلفن، برق و گازی را که در بخاری می سوخت من می دادم. بدون هریک از آنها، این اتاق می توانست به حیات خودش ادامه دهد. اما بدون من چی؟!
نه…. من نظم دهنده ی مطلق این سرزمینم!
ترس شاه پایه های سلطنت را می لرزاند. نفس عمیقی کشیدم. یک شاه در برابر چنین بحرانی چگونه عمل می کند؟ بحران؟! چه بحرانی؟ تلفن زنگ زده. همین. هزار بار همین تلفن زنگ زده، آن را برداشته ام و بی دغدغه حرف زده ام. چرا این بار نتوانستم؟ گذشته ی حقارت بار فقط به درد فراموش کردن می خورد. باید حس این اتاق به حالت طبیعی خودش برمی گشت. راحت و مطمئن برخاستم. تا کنار پنجره آمدم. آن را به روی هوای سرد زمستانی گشودم. باد تازه همه ی افکارم را جلا داد. دانه های برف بر صورتم نشست. به یاد حرکت های بی اختیار دستم افتادم. تحمل این عصیان را دیگر نداشتم. دستم را که بر لبه ی پنجره بود، تکان دادم. به راست، رفت! به چپ، رفت! زهر حمله ی ناگهانی تقدیر ریخته بود. هیچ مانعی برای اتفاقاتی که دیگر ناگهانی نبودند و به اراده ی من پا به هستی می گذاشتند، وجود نداشت. تلفن باز هم زنگ زد. نه با آوار که با صدای طبیعی خودش! کمی مکث کردم و در زنگ دوم به طرف تلفن برگشتم. مکث ها اعتماد به نفس بیشتری به آدم می دهند. گوشی را بر داشتم و با بی خیال ترین لحن ممکن گفتم:
“الو…”
” الو… سلام!”
صدای یک زن بود.
” بله… بفرمایید.”
” ببخشید وقتتون رو می گیرم. حدس زدم هنوز نخوابیده باشید.”
از کجا؟ اصلا او که بود؟
” بله… من هنوز نخوابیدم. ”
” شماره تون رو از دوستتون گرفتم”
” می تونم کمکتون کنم؟”
“شما هم خوابتون نمی یاد… نه؟”
” خب… می شه گفت بله. ”
” در این مورد با هم توافق داریم. من هم گیر کردم تو این شبای لعنتی.”
” خب چرا مطالعه نمی کنین؟”
” می شه این طوری با من حرف نزنین؟ البته اگه مزاحم نیستم.”
” متوجه منظورتون نمی شم”
” یه نگاهی به ساعتتون بندازین. یکی که تا این وقت صبح بیدار مونده، حتما همه ی راه ها رو رفته.”
“غیر از آخرین راه… که زنگ زدن به یه غریبه است.”
” اگه ناراحتین قطع کنم.”
” نه نه نه… راحت باشین. می شه بگین شماره منو از کی گرفتین”
” چه فرقی می کنه… شما در مورد مشکلتون با شبا، خیلی حرف می زنین.”
” آخه این جوری منصفانه نیست. شما منو می شناسین. ولی …”
” همین که مثل شما بی خوابی دارم، بس نیست؟”
” این هم حرفیه!… خب، حالا باید چی کار کنیم.”
” حرف می زنیم. ”
” از چی؟”
” از هر چی که دلمون می خواد”
“من که چیزی به ذهنم نمی رسه”
” حالشو داری بریم بیرون؟”
“این وقت شب؟”
“من یه کافی شاپ می شناسم، تا دیر وقت بازه!”
“خب… بدم نمی یاد.”
“پس سر کوچه تون منتظرم”
” تو کوچه ی مارو هم می شناسی؟”
“من خیلی چیزای دیگه هم در مورد تو می دونم. ”
“مثلا چی؟”
“بذار یه چیزایی هم برای کافی شاپ بمونه. نیم ساعت دیگه سر کوچه ام. با یه پژوی سبز می یام.”
“باشه…”
“خداحافظ…هی… یادت باشه خودت رو خوب بپوشونی. هوا خیلی سرده. خداحافظ”
“خداحافظ.”
این زن کی بود؟ صدایش آشنا بود، ولی قرار گذاشتنش، آن هم این وقت شب کمی مشکوک به نظر می رسید. به هر حال بهتر از ادامه دادن در این فضای مالیخولیایی بود. برخاستم و خیلی سریع لباس پوشیدم. کنار تخت آمدم تا سیگارم را بردارم، ناگهان مایع لزجی را زیر پایم حس کردم. سوسک له شده بود. خونسرد از زمین کندمش و از پنجره به بیرون انداختم. دستمال خیسی از آشپزخانه آوردم و موکت را کاملا تمیزکردم تا ذره ای از کثافتش باقی نماند. فکر کردم ، کار من با این دوست تازه به این اتاق هم خواهد کشید. می دانستم زنها از سوسک می ترسند و دل و روده ی چسبیده ی آنها به موکت، حالشان را به هم می زند. تا وقت قرار فرصت زیادی باقی بود. اما اشتیاقی تحریک کننده، سکون و آرامش را از من گرفته بود. نمی توانستم حتی لحظه ای در اتاق بمانم. ترجیح دادم به سر کوچه بروم و زیر برف، در هوای سرد منتظر دوست تازه ام بمانم. آن شب، یا صبح، یک ساعتی را با دوستم در کافی شاپ بودم. یک ساعتی که جزو بهترین ساعات عمرم است.


قصه ای از شب

بدون نظر

قصه ای از شب

شب است
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می آید به گوش از دور
به کرداری
که گویی می شود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش آیندی
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در ساکت پر درد
گذشت امروز ، فردا
را چه باید کرد ؟
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی
خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار


هی شب پره ی بامداد پرست بلکه یکی مثل تو

بدون نظر

هی شب پره ی بامداد پرست
بلکه یکی مثل تو
طبیب این چراغک تب کرده
کاری کند
ورنه راه کجا و رفتن کی و حوصله کو ؟
خیلی وقت است
روشن است تکلیف پشت سر
خیلی وقت است
تاریک است هرچه پیش رو
تو می گویی چه کنیم؟
چه خاکی بر شانه های شکسته ی باد نشسته است
که نه ارثی از اردی بهشت برده و
نه شباهتی ش به آذرماه است
حالا من
آلوده ی همین خلوت خسته ام
تو چرا … شب پره ی بی قرار بامداد پرست ؟
باور کن نه چراغ و نه این وقت شب
تنها پنجره می داند
فرصت فرار از خواب پرده کی پیش خواهد آمد
نخواهد آمد
خورشید خوابش امشب سنگین است
ماه را روی ساعت پنج و نیم صبح
کوک کرده بودم
اما نمی دانم چرا
هیچ اتفاقی نیفتاد


شب خوب است و چقدر شب خوب است

بدون نظر

شب خوب است
و چقدر شب خوب است
شب
رازدار واژه خوان من است
فردا که هوا روشن شد
به کسی نمی گوید
من بر مزار چند بی گور مشرقی
گریه کرده ام
نمی گوید به کسی
سه شنبه چهارم بهمن است
شب خوب است
یک سکوتی دارد شب
پنهانم می کند از کوچه از احتمال از آدمی
من ظلم کرده ام به دیوار که ساکت است
به سایه که اولاد آفتاب است
یا شفای صبح تمام
کاش می شد همه هر چه هست
زندگی را تنها در خواب ادامه می دادند


شب ها که دریا، می کوفت سر را بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

بدون نظر

شب ها که دریا، می کوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها که می ریخت، خون شقایق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها که می سوخت، چون اخگر سرخ

در پای آتش، دل های یاران؛

***

شب ها که بودیم، در غربت دشت

بوی سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها که غمناک، با آتش دل،

ره می سپردیم، در زیر باران؛

غمگین تر از ما، هرگز نمی دید

چشم ستاره، در روزگاران !

***

ای صبح روشن ! چشم و دل من

روی خوشت را آئینه داران !

بازآ که پر کرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران


ششتری زنی بخواست شب اول …

بدون نظر

ششتری زنی بخواست شب اول که پیش او رفت زن موی زهار نکنده بود.
چون در او انداخت زنک تیزی بکند، شوهر گفت: خاتون آنچه باید کند نمیکنی
و آنچه نباید کند میکنی.


دخترکی را به شوهر دادند. شب عروسی فریاد برآورد …

بدون نظر

دخترکی را به شوهر دادند. شب عروسی فریاد برآورد که من کیر بزرگ را تحمل نتوانم کرد. قرار بر آن دادند که مادر دختر کیر داماد را در دست گیرد و به قدری که تحمل تواند کرد بگذارد و باقی بیرون رها کند.

چون سرش در کار رفت دخترک گفت قدری دیگر رها کن مادر پاره‌ای دیگر رها کرد. گفت قدری دیگر. همچنین می‌گفت تا تمامت در کار رفت(۱). باز گفت قدری دیگر. مادر گفت همین بود(۲). دختر گفت: «خدا پدرم را بیامرزد، راست گفت که دست تو هیچ برکتی ندارد.»

۱ – به طور کامل فرو رفت.
۲ – تمام شد.

حکایت از “رساله‌ی دلگشا” عبید زاکانی


شب و نازی ‚ من و تب

بدون نظر

شب و نازی ‚ من و تب

همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب
خود هستی بودم
روشن و رنگی و مرموز و دوان
من عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموشی بود
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی
حلقه افتاد پس از طرح سوال
ابدی شد قصه حجر و وصال
آدمی مانده و آیا و محال..
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های … آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
جیرجیرک آواز می خوند
تشنته ؟ آب می خوای ؟
کاشکی تشنه م بود
گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکی گشنه م بود
په چته دندونت درد می کنه ؟
سردمه
خب برو زیر لحاف
صد لحاف هم کممه
آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم , کوره روشن کردند
پاتو چرا بستی به تخت؟ عامو
پامو بستم که اگه یه وقت
زمین سکوت کنه طوری نشم.
کی , کی گفته زمین میخواد سقوط کنه؟
قانون دافعه گفت
چشممو دور ببینی می ری ددر!
بوی گوگرد می دی!
هی هوار!
فسفر و گوگرد و تشخیص نمی دن!
وای از اقبالم
باز بارون خیال , آسیاب ذهنتو چرخونده؟
باز فیلسوف و سوال
باز عارف و سفال
باز هستی و زوال
باز آمال و محال
باز شاعر و نهال
باز کودک و خیال
کجاها رفته بودی؟
میخونه یا معبد؟
رنج ما قویتر از مشروبه!
میخونه افسونه!
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه؟
من نمی بخشم اگه , جای پات بی جای پام , روی جایی حک بشه!
کجاها رفته بودی؟
هیچ کجا…
رو شعاع هستی برا خودم میگشتم
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی همه چیز عادی بود
کاه دادم به خر
کفشامو بردم گذاشتم تو کپر , که یهو نصف شبی سگ نبره
فرغونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه
لحافو رو بچه ها پهن کردم
همه چی ! همه چی!
همه چی برای من ممکن بود
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه؟
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
میدونی؟
بعدش هم
گردن و صاف کردم
خیره ماندم به دور
انگاری سایه ام افتاد رو ماه
مثل یه هول
مثل یه غول
به خودم گفتم من انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم!
می تونم پلنگ و زنجیرش کنم
می تونم با تیشه چنارو سرنگون کنم
می تونم!
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال
برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب..
یه هو وسوسه شدم رفتم توی ماممکن!
تو ناممکن, فیل هوا میکردن؟
آره ! خوب ! فیل هوا !!
که می خواستی برگردی به کودکی؟
آره , خوب , پشت سوال
کی تا حالا برگشته به کودکیش؟
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم , میخواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه!
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها , خیره گی ها , خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر
من!
من باید برگردم ,
تا تو قبرستون ده , غش غش زیسه برم
به سگ از شدت ذوق , سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه!
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده
کلید کهنه صندوق عجائب , لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست؟
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه,
من باید برگردم تا به مادرم بگم , من بودم که اون شب ,
شیربرنج سحریتو خوردم
من بودم , من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم.
تا به بابا بگم , باشه باشه , نمی خواد کولم کنی !
گندوما رو تو ببر , من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا , نرم تا اون ور کوه !
من می خوام برگردم به کودکی !!
من می خوام برگردم به کودکی !!
دیگه چی؟
کم و کسری نداری؟ دیگه چیزی نمی خوای؟
کمکم کن نازی.
ما باید خوب بخوابیم تا بتونیم فردا , برسیم به کارمون !
اگه ما کار نکنیم چطوری جوراب و شلغم بخریم؟
های, های, به هیچی اعتماد نکن
اگه خواستی از خونه بری بیرون
بی چراغ دستی و بی کلاه و شال , بیرون نرو!
ممکنه , خورشید یه هو سقوط کنه
یا یهو یخ بزنه
ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟
خودتو میشناسی؟
من خودم یک سایه م.
منو چی؟
یادت می آم؟
سایه ای در سایهء یک سایه.
چت شده یهوکی؟
چیزی نیست!
تو سرم, تو سرم, روی شاخ ممکن , بوف کور میخونه ,
اون ورش تو جادهء ناممکن برف ریز می باره
تو هستی پیچ اضافی آوردم
نمی دونم اون پیچ مال بود یا نبود؟!
گمونم باز فلسفم عود کرده!
آخ خدا مرگم بده! “هگلت”؟
نه بابا !
“هگل” رو یه بار عمل کردم رفت پی کارش,
با پول گوشواره های تو و عینک ته استکانی خودم!
سرت خارش نداره؟ نمی خوای شاخ در آری؟
مگه من کرگدنم؟
آدمی چون عاقله به شاخ نیازی نداره!
البته یادم هست
این که ما مستعد تبدیلیم.
نگاه کن!
منو فرشته می بینی؟
نه بابا! تو آدمی
رنگ چشمم؟
میشی
قد؟
قد یه سرو!
اصل و تبار ایرانی.
ما چرا دماغمون پنگوله؟ رنگمو قهوه ایه , پاهامون باریکه؟
چون که از نژاد زرتشت هستیم.
خسته ای از هیات رنگینم؟
نازی جان ….
مرغ عشق از کفسش دررفته
شیرین خانم تو حموم سونا حوصلش سر رفته
اون هم فرهادش
دیش شو داده به اسمال آقا
جاش یه دیزی خورده بی نعنا , بی نعناع
مفشو رو گل رز فین میکنه
قسم بخور….!
جان…..سکوت….!
بیباکی یا بزدل؟
می ترسی از فردا؟
روز نو , روزی نو؟ راه نو , گیوهء نو؟
می ترسی؟
می دونم!
باز داری جوش می زنی که زبونت لال لال , یه وقت ارسطوم نباشه.
واه واه واه…!
افاده ها طوق طوق
سگا به دورش وق و وق
خودشو با کی طاق میزنه؟!
خودمو با کی دارم طاق میزنم؟
ارسطو آدم بود , دندون داشت , تو خونش آهن بود ,
مثل یک سنگ که آهن داره , وقتی که خواب کم داشت ,
چشماش قرمز می شد,
فلسفه یعنی رنج!
افتخاره که بگی رنجورم؟
رنج یعنی خورشید !
اگه خیلی دلخوری از اغراق , رنج یعنی فرمول !
رنج یعنی امکان
رنج یعنی خانه
یعنی شربت و قرص و دوا
رنج یعنی یخچال
رنج یعنی ماشین
سنگ چخماق بهتره یا کبریت؟
پیه سوز روشن تره یا چاچراغ؟
تلفن راحت تره یا فریاد؟
وقتی فهمیدم زمین , توی تسبیح کرات , یکدونه ست….
جنسش هم از خاکه
سنگش هم جور واجوره , ماهی و علف داره , بهار و پائیز داره ,
خیالم راحت شد.
دیگه وقت زایمان , نمی ترسم از ” آل” ,
چون به بازوی چپم , سرم خون می زنند
نمی ترسم از غول
نمی ترسم از سل
چون که در کودکی واکسینه شدم
خوشبختم , خیلی هم خوشبختم.
کار کردن یه چیز و خوشبختی یه چیز دیگه ست !
عاشق خرابه و تاریخی؟
کاروانهای شتر , خمره های کهنه , سکه های زنگار؟
یعنی چه این حرفا؟
شرق ذهنت , ابن خلدونت نیست؟
تو اصلا ویرانه می بینی تا برای سوسمارش جا تعیین بکنی؟
من گفتم ویرانه , منظورم تجزیه بود , جای سوسمارش هم تحلیلم.
حالیت نیست؟ مثل این که بعضی چیزا حالیمه!
کهنه در برکهء نو غلت می زنه و نو میشه!
قلبت بهتر از چشات می بینه؟
چی چی یو؟
حقیقتو؟
حقیقت یه لحظه ست: تفسیر یک تعبیره
نمی شه یه لحظه رو کشش بدیم؟
کش به درد تنبون ” کانت ” میخوره!
کش یعنی سردرد ! کش یعنی سیگار , کش یعنی تکرار ,
کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روز لای اون
شکلات پیچیده بود.
ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟؟؟؟؟
سردمه!
مثل موری که زیر بارون تند ,
رد بوی خط راه لونه شو می جوره!
عین هستی و زوال
این قدر پا پیچم نشو!
بینمون دو تا ننو میشه گذاشت.
باقلا بار بذارم هستیتو تغییرش بدم؟
“پرودون” معده هستی رو داغون می کنه , عینهو ” کارل ماکس ”
که به جای ارزن , تخم مرغ به خورد مرغا می ده !
ده!!؟
جون تو !!
ده , اگه ” پاتانجالیه ” الک بدم روحتو پالایش بدی؟
اسب دریائی روحم , تو ساحل برق میزنه عین سراب.
روح من پاکه
مثل دل تو
مثل چش سگ
مثل دست نوزاد
سردمه !!
مثل آغاز حیات گل یخ.
جشن مرگم برپاست! این هم از همراهم ؟
من به دنبال دوای خودمم , ورنه اینو ازبرم ,
این که هر کی خودشه!
چه کنم؟ ها ؟ چه کنم؟
شلغم و لبوی هیچ وقت , از کجا گیر بیارم؟
برم از ” گینه بیسائو ” , خاک بیارم بریزم روی سرم؟
خاک وطن که بهتره…..!!
توی هر نیم وجبش هزار تا فامیل داریم.
سعدی و فردوسی
نادر و سبکتکین
لطفعلی خان و رهی
سگ اصحاب کهف
گاو سامری ها
خر عیسای مسیح
زین فرسودهء رخش رستم
کهش های چنگیز
خنجر اسکندر
جیگر پاره سهراب و دل تهمینه
چرکنویس غزلای حافظ
مهر باران شستهء مولانا
اشک مجنون و مزار لیلی
صورت قرضای شیخ ابو سعید
تسبیح گسسته عین القضات
قرصای سر درد و سردرد و سر ابوعلی
سکه های حاج آمیز حاتم (آقا به تو چه)
صندوق جواهر خانم ملوک(دبیا)
تابلوی رنگ روغن استاد(به به چی چی شد؟)
جوهر مکتوبهء مرقومهء منظورهء اخراج تاتار , با ید منصورهء
ممدوحهء شاه سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان
ابن سلطان ابن سلطان(وای خدا مرگم بده)
تراش مدادای رابرت گراند
فندک اسقاطی جان کندی
کاغذ لی لی پوت مارکوپولو
فتق بند پدر سلطان حسین
هسته خرما های سعد وقاص
استکان نعلبکی حلق طروش
آخور اسب و الاغ منصور
بی شمار بابای شل از سگدو
بی شمار مادر کور از گریه
بی شمار کودک اسهالی بی سوت سوتک
بی نهایت تابوت !!
تازه جنس خاکشم مرغوبه ,
روی سر میچسبه , عین شاخ رو سر گاو
عین شب رو دل خاک
عین چشما و نگاه!
مگه با توپ و تفنگ جداش کنند
جوهر وجود سر , ذات خاک وطنه !
سردمه !!
مثل یک سیب لهیده توی یخچال سونی.
عین آمال و محال
این قدر پاپیچم نشو !
بینمون دوتا ننو می شه گذاشت….
دوست داری بریم بیرون؟ یه کم گردش بکنیم؟
همه چیو از یاد ببریم؟ دستا رو حلقه کنیم؟ سفارش بلال بدیم…
بغل دریاچه ها , عکس رنگی بندازیم , قوها رو نگاه بکنیم , ابرا را ,
یاذته میگفتی : ما شعور مطلق آفاقیم؟
چیمون از خرسای قطبی کمتره؟
چطوره وام بگیریم و خرده بورژوا بشیم؟
بی خیال تاریخ !
بی خیال انسان !
بی خیال تشنه ها و دریا ! بی خیال گشنه ها و صحرا!
خیلی خوبه خدا……
نوکر و کلفت می گیریم هفده تا !
تو برای نوکرات چکمه بخر
همه لباسامو یه جا میدم به کلفتام.
شام که خواستی بخوری , دستمال بزن به گردنت.
در و دیوار و پر از تابلو کنیم.
تابلوی رود و درخت,
تابلوی فرشای تپلی!
هر وقت دیدم خسته ای
من موزیک ” باخ ” می ذارم,
درشکه سوار می شیم
من می گردم دنبال چترم.
تو منو صدا بزن: ” آنا کارنینا ” بیا
این دستمو اینجور می گیرم
تا که میشی و ماشا ماچش کنند
بعدش هم , بشون می گم: برین خونه بچه ها
قهوه تون سرد می شه ها !!
بشتابیم ولی آهسته….
” ل-تولستوی ” با زبونی که به نافش می رسه
تو کویر جنگ و صلح
یه گوشه نشسته و خربزه قاچ قاچ می کنه
سرش عین سردار
ریشش عین پرچم
دلش عین ” سایگون ” در اولین شب سقوط
زنده یعنی زندگی ! این دیگه فلسفه نیست
از قضا فلسفه ” دیویده ” !
خوب؟ عیب و ایرادش چیه؟
دجیگر ….!!
” هنری دیوید ” جیب بره…..!!
همه اش برای بال و پرواز ملودرام می بافه تا به بشر
حالی کنه , سی سنت پول قرض می خواد ,
که بره ” والدن پوند ” یه بال فرشتهء مرغ بخوره,
احساس بودن بکنه
بستنی لیس بزنه
بود و بقا اسطوره است
زیبائی اسطوره است
یا که آن سرخی سیب
یا که این خنجر سرخ
بندهء چند تا خدا باید بشیم؟؟؟؟!!!
تو دلت تاریکه؟
تو…
تو دلت تاریکه….!!!
” توماشو ” نشی یه وقت
بگیرن به جرم بی دینی
بیست و هفت سال زندونت کنن؟
ما که ” اوربانوس هشتم ” نداریم
تا که شفاعتت کنه؟
به خدا ایمان داری ؟؟؟؟؟؟
من:خدا , تو جوانه انجیره
خدا , تو چشم پروانه است وقتی از روزنه پیله
اولین نگاهش به جهان می افته…
خدا بزرگتر از توصیف انبیاست
بام ذهن آدمی , حیات خانه خداست,
خدا به من نزدیکه , همین قدر که تو از من دوری!
برم ؟ برم زیر آسمون
روسری مو وردارم؟
موهامو افشون بکنم؟
” تاباهارتا ”
مثل دود ظاهر بشه , برامون نمایش اجرا بکنه؟
پیر مرد خوبیه , خیلی هم با نمکه
یه جوری گریه میکنه , که می میری از خنده !
حرف نمایشو نزن
آرتیسته هی خودشو جر میده
تا به بشر حالی کنه
این همه بود و نبود بسه دیگه
یه کمی هم
به ” چه بود ” فکر بکنین !
یه کمی فکر بکنین!
اون وقتش توی سالن
” لیدی ” خانم با سگش لاس می زنه
مادرش
پشت سرش
میزنه به صندلی که دخترش
چشم نخوره ….!
بعدش هم خیلی یواش
زیر گوش کانگوروش غر میزنه
” لیدیو ” دیدی ” کانی ” ؟
شش ماهه آبستنه!
توله سگه بی عرضه.
سردمه !!!
مثل یک سگ که توی جنگ سگی
حس بویائیش ,رفته باشه از دست
عین فیلسوف و سوال
این قدر پاپیچم نشو!!
خوش به حال ” تجرید ”
چون که هر کس رو مدار خودشه
به خیال تو چنار , گنجشک رو می فهمه؟
لاک پشت برا میگو جشن تولد می گیره؟
حاجی لک لک عاشق دختر درنا می شه؟
کبوتر جنازه پروانه رو توی تابوت می ذاره؟
تابستان , دنبال روح مگس مرده می گرده؟
به بهار چه , که پلنگ سر زا رفته؟
زمستون می شینه و برای جغد دلتنگ
تار و سنتور می زنه؟
تو عروسی دو خرس , فیل عربی می رقصه؟
گربه , کی به خاطر سر و صداش تو نیمه شب
از یه پیر مرد تنها
که دو ساعت تو سکوت فکر کرده
تا که اسم زنش یادش بیاد , عذر خواهی کرده؟
آرزوی گل نسرین اینه ؟
که به جای گل نسرین , جوجه تیغی باشه؟
سردمه…!!
مثل یک بابونه
که تو گوش تردش , باد , هی می خونه
خوشگله؟!!!
سرنوشتت اینه
تو دهن پا زن پیر , آب بشی
آفتابو از یاد ببری , خواب بشی
فردا صبحش ناغافل , یه پشکل نلب بشی
عین شاعر و نهال , این قدر پاپیچم نشو!
بینمون دو تا ننو میشه گذاشت.
ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
می بینه که چی بشه ؟
که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر رو لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری
حرمت رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می آید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین
عین عارف و سفال
این قدر پاپیچم نشو!
بینمون دوتا ننو می شه گذاشت.
ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟؟
گربه هم می فهمه
رود هم می فهمه
سنگ هم میفهمه
می گی نه؟ می گی نه؟
خب دم گربه رو لگد بکن!
سنگ و صیقل بده و بوداش کن!
اگه وارونه اش کنی , شکل یک خمره می شه
خمره رو خرد بکنی خاک می شه
خاک هم می فهمه , باد هم می فهمه
ار بخوای به آشیون یه کلاغ نزدیک بشی
و به جوجش دست بزنی چشمتو درمی آره !
همچی قارقار می کنه
که انگاری دختر شاه پریون
سر هفتا دختر , یه پسر کاکل زری زائیده…
کز کردی تو شونه هات و خودتو می بینی..!
پرده پنجره چشماتو
وردار و ببین دنیا را , دیدنیه!!
چشم ما رفتنیه! زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده…
این جهانی که همش مضحکه و تکراره!
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره؟…
دیده ام دیدنی دنیا را…..
چرخه و چرخشه و پرگاره!!
خیابون مهمتر از پاهای ” ژان پل سارتره ”
منظورم رفته و جای رفته
چمن از نگاه ” پابلو نرودا ” جدیدتره!
منظورم سیر و منزلگه سیر
سیستم سرگیجه کار و حقوق
لذت جویدن و مزهء ” کافکا ” را خنثی کرده
منظورم غریزه و قانونه
تک پا رفتن همسایه ” واگنر” , اونو دلخور کرده
منظورم رابطه و دریافته!
سویس کامل بشقابای ” مادام بواری”
هنر آشپزیشو لوث کرده
منظورم عاطفه و تکنیکه
پشت ای پنجره , علم
چتر شک دستش و از آفتاب حرف میزنه.
با کت وارونه , در باب حواس
با کفش لنگه به لنگه , در باب جهت
با هیاهو , در باب سکوت , تز می ده !!
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست………….
سردمه!!
مثل یک چوب بلال , که تو قبرستون افتاده باشه
عین کودک و خیال , این قدر پاپیچم نشو
بینمون دو تا ننو می شه گذاشت
پس چرا مورچه دونه می بره؟
همچی تند و تیز می ره که انگاری
اگه نره چرخ دنیا پنچره!
جیرجیرک برای کی می خونه؟
شب چرا تاریکه؟ ماه چرا طلائیه؟ گل چرا رنگینه؟
آفتابگردون بی جهت می گرده؟
کبوتر بی خودی می چرخه؟
بغ بغو بی معناست؟
همین جوری رو پارچه عکس شقایق می کشند؟
موشه بی هیچ لذتی بچه می زاد؟
خودت گفتی , بعدش هم خندیدی…..!!
شب و روز تو گوش “واگنر” ,
دهل نت می زدند؟
” کافکا” هیچ وقت نخندید؟
گل رز را نشناخت؟
شعاع طلائی خورشید و درک نکرد؟
عرعر بچه همسایه رو هیچ وقت نشنید؟
دلمون هندونه
فکرمون هندونه
روحمون هندونه
با یه دست سرنوشت
یکی شو برداریم بسه!!!!!
بابا!
اصلا به ما چه که حاجی لک لک
عاشق دختر درنا میشه ؟یا نمی شه!!
می گی ما , برای روح مار و مور
حلوا خیرات بکنیم؟
فرق ما با اونا که ما فقط حرف می زنیم
لطف حرف هم مایه دردسره!!!


شب و نازی ‚ من و تب

بدون نظر

شب و نازی ‚ من و تب

من : همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های … آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
نازی : زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
من : جیرجیرک آواز می خوند
نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟
من : کاشکی تشنه م بود
نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟
من : کاشکی گشنه م بود
نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟
من : سردمه
نازی : خب برو زیر لحاف
من : صد لحاف هم کمه
نازی : آتیشو الو کنم ؟
من : می دونی چیه نازی ؟
تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم
کوره روشن کردند
سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ
نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
من : ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
من : درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از البای نهاد بشری
خرمت رنگ گل از رگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می آید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین
نازی
نازی : نازی مرد
من : تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
کفش برگشت برامون کوچیکه
من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
نازی : رویا را
من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی ک در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار … یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار
.
.
.


صفحه 1 از 212
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes