شخصی زنی بخواست(۱)، شب اول خلوت کردند. مگر شوهر به حاجتی بیرون رفت(۲)، چون باز آمد عروس را دید که با سوزن گوش خود سوراخ میکند.
خواست با او جمع شود، عروس بکر نبود(۳). گفت: «خاتون این سوراخ که در خانهی پدر بایت کرد اینجا میکنی و آنچه اینجا میباید کرد در خانهی پدر کردهای.»
۱ – شخصی زن گرفت.
۲ – شوهر کاری داشت و از اتاق بیرون رفت.
۳ – هنگام جماع متوجه شد که عروس بکارت ندارد و باکره نیست.
حکایت از “رسالهی دلگشا” عبید زاکانی