شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘شخصي’

شخصی زنی بخواست …

بدون نظر

شخصی زنی بخواست(۱)، شب اول خلوت کردند. مگر شوهر به حاجتی بیرون رفت(۲)، چون باز آمد عروس را دید که با سوزن گوش خود سوراخ می‌کند.
خواست با او جمع شود، عروس بکر نبود(۳). گفت: «خاتون این سوراخ که در خانه‌ی پدر بایت کرد اینجا می‌کنی و آنچه اینجا میباید کرد در خانه‌ی پدر کرده‌ای.»

۱ – شخصی زن گرفت.
۲ – شوهر کاری داشت و از اتاق بیرون رفت.
۳ – هنگام جماع متوجه شد که عروس بکارت ندارد و باکره نیست.

حکایت از “رساله‌ی دلگشا” عبید زاکانی


شخصی در کاشان خرگوشی بفروخ

بدون نظر

شخصی در کاشان خرگوشی بفروخت تمغاچی خواست که در کاغذ تمغا نویسد
دلال از او پرسید که نام تو چیست؟ گفت: ابوبکر. نام پدرت گفت: عمر.
نام جدت گفت: عثمان. تمغاچی گفت: چه نویسم؟ دلال گفت: هیچ گهی
میخورد بنویس خداوند خر دیزه.


شخصی با معبری گفت

بدون نظر

شخصی با معبری گفت: در خواب دیدم که از پشک شتر بورانی میسازم تعبیر
آن چه باشد؟ معبرگفت: دو تنگه بده تا تعبیر آن بگویم. گفت: اگر دو تنگه
داشتمی خود به بادنجان دادمی تا از پشک شتر نبایستمی ساخت.


شخصی امردی(۱) به خانه برد و درهم به دستش داد

بدون نظر

شخصی امردی(۱) به خانه برد و درهم به دستش داد(۲) و گفت: «بخواب تا بر هم نهم(۳).»
مرد گفت: «می‌شنیده‌ام که تو امردان می‌آوری تا به تو بر نهند(۴).» گفت: «آری عمل با من است و دعوی با ایشان(۵). تو نیز بخواب و برو آن چه می‌خواهی بگوی.»

۱ – امرد (amard) = ابنه‌ای، مردی که در ازای دریافت پول و یا چیزی به عنوان دست‌مزد، جماع دهد.
۲ – پولی به او داد.
۳ – بخواب تا بر کونت گذارم.
۴ – شنیده‌ام که تو امردان را به خانه می‌آوری تا آنان بر تو گذارند.
۵ – عمل را من انجام می‌دهم و ادعا را ایشان می‌کنند.

حکایت از رساله‌ی “دلگشا عبید” زاکانی


شخصی مولانا عضد‌الدین …

بدون نظر

شخصی مولانا عضد‌الدین(۱) را گفت: «اهل خانه‌ی من نادیده به دعای تو مشغولند(۲).» گفت: «نادیده چرا، شاید دیده باشند!»

۱ – مولانا عضد‌الدین از شخصیت‌هایی است که عبید زاکانی در حکایات خود بسیار از او یاد می‌کند.
۲ – زن و فرزندان من با این‌که هرگز تو را ندیده‌اند، به جان تو دعا می‌کنند.

حکایت از “رساله‌ی دلگشا” عبید زاکانی


شخصی دعوی خدایی می‌کرد…

بدون نظر

شخصی دعوی خدایی می‌کرد، او را پیش خلیفه بردند. اورا گفت: «پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می‌کرد او را کشتند.» گفت: «نیک کرده‌اند که من او را نفرستاده بودم.»

حکایت از رساله‌ی دلگشا


شخصی از مولانا عضد‌الدین ….

بدون نظر

شخصی از مولانا عضد‌الدین(۱) پرسید که چونست که در زمان خلفا مردم دعوی(۲) خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند؟
گفت: «مردم این روزگار را چندان از ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان یاد می‌آید و نه از پیغامبر.»

۱ – مولانا عضد‌الدین ازدیگر شخصیت‌هایی است که در حکایت‌های عبید زاکانی بسیار به او اشاره گردیده است.
۲ – دعوی خدایی و پیغمبری = ادعای خدا و یا پیغمبر بودن

حکایت از رساله‌ی دلگشا


شخصی خواست که پف …

بدون نظر

شخصی خواست که پف (۱) در آتش کند، ناگاه بادی از کونش بجُست!

فی‌الحال (۲) پشت در آتشدان کرد و کونش را گفت: «اگر ترا تعجیلست (۳) بفرمای!»

۱ – پف کردن : فوت کردن
۲ – فی‌الحال : به سرعت
۳ – تعجیلست : عجله داری

حکایت از رساله‌ی دلگشا


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes