شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘می’

کسی که می رود (ناظم حکمت)

بدون نظر

  کسی که می رود (ناظم حکمت)

روی شیشه ها

شب بود و

برف

 

میان تاریکی

در نهایت درخشش ریل های موازی

جدایی را به خاطر می آوری

در سومین سالن ایستگاه

دختری کوچک

با پاهای عریان

و چادری سیاه

به خوابی عمیق می رود

من قدم می زنم…

 

 

شب و

برف روی پنجره ها بود

که در سالن ترانه ای خواندند!

زیباترین ترانه ی برادرم که رفت

زیباترین ترانه …

زیبا ترین …

زیبا…

برادران چشم های مرانگاه نکنید

 

 

گریه از درونم می جوشد…….

میان تاریکی در نهایت ریل های موازی

 

 

جدایی را به خاطر می آوری

در سومین سالن ایستگاه

دختری کوچک

با پاهای عریان

و چادری سیاه

به خوابی عمیق می رود

من پرسه می زنم

 

شب و

برف روی پنجره ها بود

که در سالن ترانه ای خواندند.


می ناب

۱ نظر

من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم

04 می ناب

می ناب


دال در باز می شود

بدون نظر

دال
در باز می شود
پله ها روشن تر
و حیاط … خیلی ست
چقدر انار هست
پیچک پرنده خرمالو
چه اردی بهشت لبریزی
یعنی این جا وطن من است ؟
روز است
روزی کاملا کافی
کوچه مناسب
و کیفم … سبک
ایستگاه خلوت فعله ها
روبه روی آن سوتر است
تا کسی
میرداماد رازان شمالی
هی نه تو مرده ای سید علی
تو مرده ای میان تمام تکلیف ها دقیقه ها
و چند شیی آشنا
حالا در را ببند لطفا


رخش، گاری کشی می کند

بدون نظر

رخش، گاری کشی می کند
رستم، کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب، ته جوب به خود پیچید
گردآفرید، از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه، سریال جنگی می سازد
وای…
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!


به ما می گفتند نباید پپسی بخورید ،گناه دارد!!!

بدون نظر

به ما می گفتند نباید پپسی بخورید ،گناه دارد!!!
وقتی به تهران آمدم ، اولین کاری که کردم،
از یک دستفروش یک پپسی گرفتم.
درش تالاپ صدا کرد و باز شد.
بعد که خوردم دیدم خیلی شیرین است .
آن روز نتیجه گرفتم که گناه شیرین است…!


می نشینم و در جمعیت نیمه روشن آن سوی پنجره

بدون نظر

می نشینم

و در جمعیت نیمه روشن آن سوی پنجره

در ایستگاه دنبال کسی شبیه تو می گردم

و خوب می دانم

که کسی کـَـس نمی شود

زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست ..


آبی… دختران همسایه آواز می خوانند!

بدون نظر

آبی…

دختران همسایه آواز می خوانند!
چایکوفسکی های بی شمار!
کنسرت شب مسلول!
خس خس هزار سینه!
آناکار نینا با چشمان به شدت آبی اش,
که روزگاری شیر خدادادی اش را,
به نصف قیمت قوطی های شیر خشک می فروخت,
روزانه هفده نوزاد را از عر عر می اندازد
تا برای بسته گانش,
جوراب قرص سیب زمینی بخرد!
آبی رنگ افق تقدیر ما بود,
چون زرد, که رنگ افق برزیلی هاست!

تلو….تلو….تلو…

قسمتی از کتاب کابوسهای روسی از مجموعه چشم چپ سگ 


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes