شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘نادر’

تهران و من – نادر نادرپور

بدون نظر

تهران و من

 

amini masoumi its winter 11k 300x202 تهران و من   نادر نادرپور

 

هر صبح ، چون زبان تر و خشک برگ ها
از نیش ناگهانی زنبور آفتاب
آماس می کند
تهران چو کرم پیر
در پیله ای تنیده ز ابریشم غبار
دار می شود
دردی نهفته در دلش احساس می کند
هر ظهر ، چون زبان تب آلود برگ ها
طعم شراب تلخ و گس آفتاب را
احساس می کند
من همچو کرم پیر
در پیله ای تنیده ز ابریشم خیال
از هوش می روم
شعری نگفته در دلم آماس می کند


شامگاه – نادر نادرپور

بدون نظر

شامگاه

 

شمشیر تیز باد
چون سینه ی برآمده ی آب را شکافت
از آن شکاف ، ماهی خونین آفتاب
چون قلب گرم دریا بر ساحل اوفتاد
دریای پیر ، کف به لب آورد و ناله کرد
شب ، ناله را شنید و به بالین او شتافت

 

” نادر نادرپور “


بر آستان بهار – نادر نادرپور

بدون نظر

بر آستان بهار

 

من آن درخت زمستانی ، بر آستان بهارانم
که جز به طعنه نمی خندد ،‌ شکوفه بر تن عریانم
ز نوشخند سحرگاهان ،‌ خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم
شکوه سبز بهاران را ،‌ برین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم
چنان ز خشم خداوندی ،‌ سرای کودکی ام لرزید
که خاک خفته مبدل شد ، به گاهواره ی جنبانم
درین دیار غریب ای دل ،‌ نشان ره ز چه کس پرسم ؟
که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم
میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت
که روز من به شبم ماند ،‌بهار من به زمستانم
نه آرزوی سفر دارد ، نه اشتیاق خطر کردن ،‌
دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشانم
غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد
نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم
کجاست باد سحرگاهان ،‌ که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ، ای ایران !‌ به بوی خاک تو مهمانم

 

” نادر نادرپور “


مادر ! گناه زندگیم را به من ببخش – نادر نادرپور

بدون نظر

مادر ! گناه زندگیم را به من ببخش
زیرا اگر گناه من این بود ، از تو بود
هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم
اما ترا به راستی از زادن چه سود ؟
در دل مگو که از تو و رنج تو آگهم
هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار
هرگز فریب چهره ی آرام من مخور
هرگز سر از سکوت مدامم گران مدار
من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ
من آتشم که در تو نگیرد شرار من
دردم یکی نبود که زودش دوا کنی
آن به که دل نبندی ازین پس به کار من
مادر !‌ من آن امید ز کف رفته ی توام
کز هر چه بگذری ، نتوانی بدو رسید
زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه
مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید
هر شب که در به روی من آهسته وکنی
در چشم خوابنک تو خوانم ملامتت
گویی به من که باز چه دیر آمدی ، چه دیر
بس کن خدای را که تبه شد سلامتت
از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم
می خندمت به روی و نمی گویمت جواب
مادر! چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت ؟
مادر !‌ چه سود از این که براندازم این نقاب ؟
تا کی بدین امید که ره در دلم بری
بندی نگاه خود به نگاه خموش من ؟
تا کی همین که حلقه ب در آشنا کنم
آهنگ گامهای تو اید به گوش من ؟
مادر !‌ من آن امید ز کف رفته ی توام
درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش
دانی ، خطای بخت من است آنچه می کنم
پس این خطای بخت سیاه مرا ببخش
مادر !‌ تو بی گناهی و من نیز بی گناه
اما سزای هستی ما ، در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم
وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست

 

” نادر نادرپور “


اینجا مزار گمشده ی بوسه هاست – نادر نادرپور

بدون نظر

395791 279139082147284 100001535844023 788933 1668089584 n3 اینجا مزار گمشده ی بوسه هاست   نادر نادرپور

زانجا که بوسه های تو آن شب شکفت و ریخت
امروز ، شاخه های کهن سر کشیده اند
نقش ترا که پرتو ماه آفریده بود
خورشید ها ربوده و در برکشیده اند
شب در رسید و ، شعله ی گوگردی شفق
بر گور بوسه ها ی تو افروخت آتشی
خورشید تشنه خواست که نو شد به یاد روز
آن بوسه را که ریخته از کام مهوشی
ماندم بر آن مزار و ، شب از دور پر گشود
تک تک برآمد از دل ظلمت ، ستاره ها
خواندم ز دیدگان غم آلود اختران
از آخرین غروب نگاهت اشاره ها
چون برگ مرده ای که درافتد به پای باد
یاد تو با نسیم سبکخیز شب گریخت
وان خنده ای که بر لب تو نقش بسته بود
پژمرد و ، در سیاهی شب چون شکوفه ریخت
دیدم که در نگاه تو جوشید موج اشک
گلبرگ بوسه های تو شد طعمه ی نسیم
دیدم ترا که رفتی و آمد مرا به گوش
آوای پای رهگذری در سکوت و بیم
بی آنکه بر تو راه ببندد ، نگاه من
ای آشنا ! گریختی از من ، گریختی
چون سایه ای که پرتو ماه آفریندش
پیوند خود ز ظلمت شب ها گسیختی
اینجا مزار گمشده ی بوسه های تست
و آن دورتر ، خیال تو بنشسته بی گناه
من مانده ام هنوز در ین دشت بی کران
تا از چراغ چشم تو گیرم سراغ راه

“نادر نادرپور”


مدح برهنگی – نادر نادرپور

بدون نظر

مدح برهنگی

 

برهنگی چه سیاه است
سیاه گفتم ؟ آری نگاه کن در شب
تو گویی آن زیبای زیرک زنگی است
که تور نازک مهتاب هم حجابش نیست
همیشه ، اینه را پیش آفتاب نهند
نه دربرابر شب
که چشم اینه را تاب بازتابش نیست
شب آه برهنه ی بی پرواست
که گر تو اینه را بشکنی ، برهنگی اش
به پشت اینه خواهد تاخت
درین فزون طلبی ، بیم آفتابش نیست
برهنه بودن ، دشوار است
چرا که سرما ، تنپوش گرم می طلبد
شب برهنه ، نه یکباره ایمن از سماست
ولی ز پوشش بیزار است
شب آه برهنه ی بی همتاست
که زمهریر جهان ، مایه ی عذابش نیست
برهنه بودن ، سوزان است
برهنه بودن ، آن شهوت فروزان است
که با فشار بلوغ از درون برآرد سر
بسان سیل ، که آرامشی در آبش نیست
تو ، ای شهامت پوشیده در تخیل من
تو ای غرور توانای آفریننده
تن از برهنگی و سادگی دریغ مدار
برهنه بودن چون ساده بودن آسان نیست
به شعله ها بنگر تا نترسی از دشوار
حجاب های پیازین ز گرد خود برگیر
به این حقیقت سوزان ژرف ،دل بسپار
که تا برهنه نباشی ، خدا نخواهی بود
خدای پنهان از روح شب برهنه تر است
بسان آن زن زیبای زیرک زنگی
که تور نازک مهتاب هم حجابش نیست


خون و ناخون – نادر نادپور

بدون نظر

خون و ناخون

من ،‌ خون روزهای جوانمرگ خویش را
آسان تر از شراب کهنسال خانگی
در کاسه ی بلور افق نوش می کنم
وز مستی شگرف و سیاهش به ناگهان
خود را و خواب را
در خلوت شبانه ، فراموش می کنم
اما اگر هنوز
شیر غلیظ در بدن طفل خردسال
ز مهر مادرانه بدل می شود به خون
در جسم سالخورده ی من ، خون روزها
در سیر باژگونه ، بدل می شود به شیر
وان شیر نقره گون
فکر مرا سپید تر از موی می کند
وز پنجه های دست
یا ، پنجه های پایم سر می کشد برون
این خون و شیر ، روز من و ناخن مرا
در ظلمت ضمیرم ترکیب کرده اند
حس می کنم که خون شفق فام روزها
همرنگ شیر گشته و از پنجه ها ی من
لختی برون دویده و بر جای مانده است
گویی که از هراس فرو ریختن به خاک
یخ بسته در هوای زمستانی درون
وقتی که شب نگاه مرا تیره می کند
من خیره بر برهنگی سرخ آسمان
از خون روز و ناخن خود یاد می کنم
وز خشم تند قیچی در لحظه ی جنون


چکامه ی کوچ – نادر نادرپور

بدون نظر

Adabia41 241x300  چکامه ی کوچ   نادر نادرپور

 

کمان سرخ شفق ، ناوک کلاغان را
به بازوان کبود درختها انداخت
و زخم ملتهب لانه ها ، دهان وا کرد
کسی ز شهر خبر آورد
که خانه ها همه
تاریکتر ز تابوت است
هوا ، هنوز پر از بوی خون و باروت است
تفنگداران، فانوس های روشن را
به دود و شعله بدل می کنند و می خندند
و هیچ مستی ، در کوچه ها نمی نالد
و هیچ بادی ، در برگ ها نمی خواند
کسی ز شهر خبر آورد
که عشق ها همه بیمارند
تمام
پنجره ها چشم های تبدارند
که رقص چلچله ها را در آسمان بهار
به خواب می بینند
و رقص آدمیان را فراز چوبه ی دار
به یاد می آرند
و دارها همگی بار آدمی دارند
کسی ز شهر خبر آورد
که قتل عام گل قالی
به چکمه های گل آلود ، رنگ خون داده ست
و دیگر آینه ،
نیروی تند حافظه را
به بی حواسی پیری سپرده است
و ماه ، از سر دیوارهای خشتی شهر
نگاه می کند آیینه های خالی را
و پیش می آید تا گونه های خیسش را
به شیشه های کبود دریچه چسباند
چراغ می گوید
که در سیاهی دهلیز انتظار ، کسی نیست
صدای زمزمه ی دوردست اشباح
است
که از درون شبستان به گوش می آید
و شب ، ز باغ خبر می دهد که زرگر ابر
نمی تراشد دیگر نگین شبنم را
که تا سپیده دمان در عروسی گل ها
به روی پنجه ی لرزان برگ بنشاند
و باد می گوید
که هیچ برگی بر شاخه ها نمی ماند
درخت ، جاذبه ی رقص را نمی داند
برهنه بر لب جوی ایستاده
و دست را به دعا سوی آسمان کرده ست
مگر پشیز مسین ستاره ای را ، باز
ازین توانگر بی آبروی ، بستاند
زمین ، سراسر، تاریک است
و هیچ نوری ، بازی نمی کند در آب
که انعکاسش بر طاق آسمان افتد
تو ، جامه دان سفر بربند
و رو به ساحل
دیگر کن
مگر که در شب بی حاصل غریبی ها
غم تو و دانه ی اشکی به خاک بفشاند

images1  چکامه ی کوچ   نادر نادرپور

“نادر نادرپور”


شب / نادر ساعی ور

بدون نظر

شب / نادر ساعی ور

شب از نیمه گذشته بود. اما خواب به چشمم نمی آمد. باز هم گرفتار آن شب های هولناک تنهایی شده بودم. شب هایی که قرص خواب و مطالعه و زل زدن به برفک تلویزیون هم حریف آنها نمی شد. به خصوص اگر زمستان بود و سوز سرما فرصت قدم زنی های بی هدف را در پیاده روهای خلوت نمی داد که شب از همان شب های زمستان بود. روزها خودم را خسته می کردم تا شب سرم به بالش نرسیده بخوابم. اما گاهی تقدیر چنین رقم می خورد که تا دم دمای صب در خود بپیچم و بسوزم. قدرت و اختیار با این شب ها غریبه بودند. گاهی فکر می کردم تقاص گناهی را پس می دهم. همه ی اتفاقات آن هفته را مرور می کردم. گناهی می تراشیدم و به عقوبت آن تا صبح لای لحاف و تشک در آتش جهنم می سوختم. اما وقتی هفته ی معصومانه ای داشتم، تیغ عصیان بر این تقدیر تلخ می کشیدم و تا صبح ده سال پیر می شدم. این را مادرم، اولین ملا قاتیم بعد از ده سال انفرادی می گفت!
آن شب هم، خودم را سزاوار عقوبتی نمی دیدم. حجم سکوت بر سینه ام بود و نفس هایم به شماره افتاده بود. تنها نور کم رنگ آباژور، کف اتاق را روشنایی مرده ای می بخشید که تا از من فاصله می گرفت، با تاریکی محض در آن گوشه کنار اتاق هم آغوش می شد. سکوت، دشمن اصلیم در چنین شب هایی بود. عادت به صدا های همیشه ی زندگی، خیلی زود چهره کریه سکوت را به سطح می آورد. همیشه در چنین موقعیت های عذاب آوری تنها یک صدا نجات دهنده بود. صدایی که نه از من، بلکه از بطن همین زندگی زاده شود. سال ها پیش که اتاقم مجاور خیابان اصلی شهر بود، صدای اتومبیل های گذری به دادم می رسیدند. اما سه سال است، که در این مجتمع مسکونی، سکوت بیرون، هم دست دشمن
شبانه ام شده است. زیر پتو خزیده بودم و در کمین کوچکترین صدایی به اطراف چشم می چرخاندم. امید داشتم و با همین امید سه سال جهنمی را در این اتاق متروک، دوام آورده بودم.
یک صدا… فرشته ی نجات من!
استکان نیمه پر، درون نعلبکی جا خوش کرده بود. اوایل شب، نعلبکی را درست در لبه ی میز گذاشته بودم تا نصف شب، با صدای افتادن احتمالیش از خواب بپرم و پیروزیم را جشن بگیرم. این آرزوی هر شبم بود. اما در این سه سال که این سعادت به یمن خلاقیت کاشف نعلبکی از من دریغ شده بود.
خدایا… چرا نعلبکی ها را چنین مطمئن ساخته اند؟!
کتا بها، نامرتب، در کنار گوشه قفسه، لمیده بودند. بی خیال تر از کتاب در عمرم موجودی ندیده ام. همیشه با دیدنشان به یاد بودا می افتم. چه سکونی! به آنها یاد داده بودند فقط خیره بنگرند. تا لایشان را باز نمی کردی ، انگار سالها پیش مرده بودند. تنها آباژور، با تلاشی مزبوحانه، به رای من بود. حیف که آن را هم برای داد زدن، ترکیدن، حتی اتصال کوچکی در سیم هایش یا فس فسی در لامپش نساخته بودند. عقل بشر، بد جوری کار دستم داده بود. کم کم سنگینی تحمل ناپذیر سکوت بر سینه ام بیشتر می شد. روند مبارزه به نفع من نبود. طاقت سال های جوانی را نداشتم. نفسم در سینه حبس می شد. به طرز مسخره ای به مرگ نزدیک می شدم. هیچ کس باور نمی کرد که سکوت قاتل من باشد. هیچ دستگاه
پیشرفته ای در اداره ی پلیس نمی توانست این قاتل را شناسایی کند. آخرین تلاشم را کردم تا ذره ذره ی صداهای نبوده ی اتاق را به یاری بطلبم. ناگهان صدای سیس مانندی به گوشم خورد. به بهانه ی همین احتمال نفسی تازه کردم. مثل عقاب، تند و تیز به اطراف چشم دواندم. سایه ی کوچکی از زیر در اتاق پذیرایی، به درون اتاقم می خزید. منتظر شدم. سایه کم کم کشیده تر شد و حجم نجات بخش یک سوسک چاق، فاتحانه پا به درون گذاشت. نفسهای عمیق می کشیدم. مثل اسرای جنگی که بعد از آزادی سوپ را به درون می کشند. سوسک در تاریکی اتاق مکثی کرد. شاخک هایش را به اطراف چرخی داد و به حرکتش ادامه داد. لازم بود سوپ بیشتری به تن رنجورم می ریختم. آرام پتو را کنار زدم و پاهای لختم را روی زمین گذاشتم. سوسک تا کنار پاهایم آمد. این یک سوسک نبود. سوسکها خیلی زود می ترسند. از هر جنبشی فرار می کنند. اما این سوسک رفتار متینی داشت. رسالتی پشت قدم های ریز این سوسک پنهان بود. شاخک هایش را روی پوست پاهایم کشید. تنم مور مور شد. اما به هر زحمتی بود تحمل کردم و تکانی نخوردم. حتی اندکی مروت، کافی بود تا برخورد احترام آمیزی با این موجود حالا زیبا شده می کردم. فقط آرزو کردم هوس بالا آمدن از پاهایم را نکند و نکرد. همان جا ایستاد و به این مراسم آشنایی ادامه داد. به هر قیمتی باید حفظش می کردم. برای این که صدایش را بهتر بشنوم، آرام به طرفش خم شدم. حرکت کند شاخک هایش نشان می داد که به حضور این دو ستون گوشت انسانی عادت کرده و دنبال اطلاعات دیگری از من است. کاش یکی از این همه کتابهایم در مورد زندگی سوسکها بود. سوسکها چه می خورند؟ از چه بویی خوششان می آید؟ تاریکی را دوست دارند یا روشنایی را؟ می توان آنها را تربیت کرد؟ با آنها ارتباط برقرار کرد؟ دوست شد؟ …
تصمیم گرفتم در اولین فرصت به کتابخانه مراجعه و در مورد زندگی سوسکها اطلاعات جمع کنم. باورش سخت بود که این موجود بی آزار، ناقل بیماری باشد. زشت بودنش، تحت تاثیر رفتارش رنگ می باخت. پا روی پایم گذاشت. شاید او هم همین فکرها را در مورد من کرده بود. حالا می خواست بیشتر با من آشنا شود. آرام دستم را روی زانوی لختم سراندم تا با انگشت اشاره، به رسم خودمان، با شاخک سوسک انگشت بدهم! محو صدای ملیح و درخشندگی وسوسه انگیز پوستش شده بودم. در حالی که چند قدمی از قدم های سوسک مانده بود تا دستم به شاخکش برسد، ناگهان صدای ویران کننده زنگ تلفن بر سرم آوار شد. انگار بمبی در کنار گوشم منفجر شد. وقتی به خودم آمدم، گوشه ی اتاق، روی تختم مچاله شده بودم. می لرزیدم. یک لحظه انگار، سیم برق سه فاز به تنم زده بودند.
خدایا… تا کی باید سرنوشت من به دست این اتفاقاتی که ناگهان رخ می دهند، رقم بخورد؟!
پریود منظم این آوار خفه ام می کرد. دستهایم بی اختیار روی گوشهایم فرود آمدند. سه بار… چهار بار… لبانم خشک شده بود و تپش های نا منظم قلبم، خبر از سکته ای شوم می داد که در شرف وقوع بود. دقایقی از حکومت دوباره ی سکوت گذشته بود که دوباره به خودم آمدم. همه چیز به صورت معکوس پیش می رفت، حالا سکوت نجات دهنده شده بود. از خودم فاصله گرفتم و از کنار پنجره به وضعیت مسخره ام نگاه کردم. این بهترین راه برخورد با اتفاقات ناگهانی است. فاصله بگیر و قضاوت کن! همین فاصله ها حس برتری به قاضی می دهد. از نظر حقوقی، اتاق مال من بود. تخت، موکت، آباژور، حتی گوشی تلفن، دارایی من بودند. اما حالا اسیر آنها شده بودم. نه….! من خودم یکی یکی آنها را از مغازه ها جمع کردم، کنار هم چیدم، تا پایه های سلطنتم را در این چهار دیواری محکم کنم. حتی نظم آنها هم مال من بود. پول تلفن، برق و گازی را که در بخاری می سوخت من می دادم. بدون هریک از آنها، این اتاق می توانست به حیات خودش ادامه دهد. اما بدون من چی؟!
نه…. من نظم دهنده ی مطلق این سرزمینم!
ترس شاه پایه های سلطنت را می لرزاند. نفس عمیقی کشیدم. یک شاه در برابر چنین بحرانی چگونه عمل می کند؟ بحران؟! چه بحرانی؟ تلفن زنگ زده. همین. هزار بار همین تلفن زنگ زده، آن را برداشته ام و بی دغدغه حرف زده ام. چرا این بار نتوانستم؟ گذشته ی حقارت بار فقط به درد فراموش کردن می خورد. باید حس این اتاق به حالت طبیعی خودش برمی گشت. راحت و مطمئن برخاستم. تا کنار پنجره آمدم. آن را به روی هوای سرد زمستانی گشودم. باد تازه همه ی افکارم را جلا داد. دانه های برف بر صورتم نشست. به یاد حرکت های بی اختیار دستم افتادم. تحمل این عصیان را دیگر نداشتم. دستم را که بر لبه ی پنجره بود، تکان دادم. به راست، رفت! به چپ، رفت! زهر حمله ی ناگهانی تقدیر ریخته بود. هیچ مانعی برای اتفاقاتی که دیگر ناگهانی نبودند و به اراده ی من پا به هستی می گذاشتند، وجود نداشت. تلفن باز هم زنگ زد. نه با آوار که با صدای طبیعی خودش! کمی مکث کردم و در زنگ دوم به طرف تلفن برگشتم. مکث ها اعتماد به نفس بیشتری به آدم می دهند. گوشی را بر داشتم و با بی خیال ترین لحن ممکن گفتم:
“الو…”
” الو… سلام!”
صدای یک زن بود.
” بله… بفرمایید.”
” ببخشید وقتتون رو می گیرم. حدس زدم هنوز نخوابیده باشید.”
از کجا؟ اصلا او که بود؟
” بله… من هنوز نخوابیدم. ”
” شماره تون رو از دوستتون گرفتم”
” می تونم کمکتون کنم؟”
“شما هم خوابتون نمی یاد… نه؟”
” خب… می شه گفت بله. ”
” در این مورد با هم توافق داریم. من هم گیر کردم تو این شبای لعنتی.”
” خب چرا مطالعه نمی کنین؟”
” می شه این طوری با من حرف نزنین؟ البته اگه مزاحم نیستم.”
” متوجه منظورتون نمی شم”
” یه نگاهی به ساعتتون بندازین. یکی که تا این وقت صبح بیدار مونده، حتما همه ی راه ها رو رفته.”
“غیر از آخرین راه… که زنگ زدن به یه غریبه است.”
” اگه ناراحتین قطع کنم.”
” نه نه نه… راحت باشین. می شه بگین شماره منو از کی گرفتین”
” چه فرقی می کنه… شما در مورد مشکلتون با شبا، خیلی حرف می زنین.”
” آخه این جوری منصفانه نیست. شما منو می شناسین. ولی …”
” همین که مثل شما بی خوابی دارم، بس نیست؟”
” این هم حرفیه!… خب، حالا باید چی کار کنیم.”
” حرف می زنیم. ”
” از چی؟”
” از هر چی که دلمون می خواد”
“من که چیزی به ذهنم نمی رسه”
” حالشو داری بریم بیرون؟”
“این وقت شب؟”
“من یه کافی شاپ می شناسم، تا دیر وقت بازه!”
“خب… بدم نمی یاد.”
“پس سر کوچه تون منتظرم”
” تو کوچه ی مارو هم می شناسی؟”
“من خیلی چیزای دیگه هم در مورد تو می دونم. ”
“مثلا چی؟”
“بذار یه چیزایی هم برای کافی شاپ بمونه. نیم ساعت دیگه سر کوچه ام. با یه پژوی سبز می یام.”
“باشه…”
“خداحافظ…هی… یادت باشه خودت رو خوب بپوشونی. هوا خیلی سرده. خداحافظ”
“خداحافظ.”
این زن کی بود؟ صدایش آشنا بود، ولی قرار گذاشتنش، آن هم این وقت شب کمی مشکوک به نظر می رسید. به هر حال بهتر از ادامه دادن در این فضای مالیخولیایی بود. برخاستم و خیلی سریع لباس پوشیدم. کنار تخت آمدم تا سیگارم را بردارم، ناگهان مایع لزجی را زیر پایم حس کردم. سوسک له شده بود. خونسرد از زمین کندمش و از پنجره به بیرون انداختم. دستمال خیسی از آشپزخانه آوردم و موکت را کاملا تمیزکردم تا ذره ای از کثافتش باقی نماند. فکر کردم ، کار من با این دوست تازه به این اتاق هم خواهد کشید. می دانستم زنها از سوسک می ترسند و دل و روده ی چسبیده ی آنها به موکت، حالشان را به هم می زند. تا وقت قرار فرصت زیادی باقی بود. اما اشتیاقی تحریک کننده، سکون و آرامش را از من گرفته بود. نمی توانستم حتی لحظه ای در اتاق بمانم. ترجیح دادم به سر کوچه بروم و زیر برف، در هوای سرد منتظر دوست تازه ام بمانم. آن شب، یا صبح، یک ساعتی را با دوستم در کافی شاپ بودم. یک ساعتی که جزو بهترین ساعات عمرم است.


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes