شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘های’

آیه های زمینی – فروغ فرخزاد

بدون نظر

foroogh 1 آیه های زمینی   فروغ فرخزاد

آیه های زمینی

آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامهء خود را

در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهائی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون میداد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زائیدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان ، نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده گاههای الهی گریختند

و بره های گمشدهء عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

در دیدگان آینه ها گوئی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس میگشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهرهء وقیح فواحش

یک هالهء مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی میسوخت

مرداب های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود ، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

بالکهء درشت سیاهی

تصویر مینمودند

مردم ،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر میرفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم میشد

گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی

این اجتماع ساکت بیجان را

یکباره از درون متلاشی میکرد

آنها به هم هجوم میآوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد میدریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه میشدند

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون میریخت

آنها به خود میرفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانبان کوچک را میدیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد

یک چیز نیم زندهء مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش میخواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

شاید ، ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچکس نمیدانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلبها گریخته ، ایمانست

آه ، ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟

آه ، ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها…

 

“ فروغ فرخزاد “


من عاشق آدم های پولدارم —– سیامک گلشیری

بدون نظر

من عاشق آدم های پولدارم —– سیامک گلشیری

انگشت‌ اشاره‌اش‌ را فشار داد روی‌ دکمة سیاه‌رنگ‌ روی‌ دستگیره‌. شیشة سمت‌ راست‌ ماشین‌ که‌ تا نیمه‌ پایین‌ رفت‌، انگشتش‌ را برداشت‌. سرش‌ را برد طرف‌ شیشه‌. به‌ مردی‌ که‌ نشسته‌ بود پشت ‌فرمان‌ بی‌ ام‌ وی‌ انگوری‌رنگ‌، گفت‌: «شما دارین‌ می‌رین‌؟»
مرد نگاهش‌ کرد. گفت‌: «تازه‌ اومده‌یم‌.»
و لبخند زد. مرد دکمة‌ مستطیل‌شکل‌ را فشار داد و شیشه‌ بالا رفت‌. به‌ اطراف‌ نگاه‌ کرد. آن‌طرف‌ خیابان‌، مقابل‌ پارک‌، کیپ‌تاکیپ ‌ماشین‌ پارک‌ شده‌ بود. برگشت و چشمش‌ به‌ پژوی‌ جی‌ ال‌ اکس‌ نقره‌ای‌رنگی‌ افتاد که‌ درست‌ پشت‌ ماشینش‌ پارک‌ کرده‌ بود. زنی‌ درسمت‌ راست‌ را باز کرد، پیاده‌ شد و رفت‌ توی‌ پیاده‌رو. پشت‌ چند نفری‌ که‌ توی‌ صف‌ بستنی‌فروشی‌ بودند، ایستاد. مرد باز به‌ اطراف ‌نگاه‌ کرد، به‌ ماشین‌هایی‌ که‌ داشتند توی‌ آن‌ خیابان‌ شلوغ‌، پشت‌ سر هم‌ و آرام‌، حرکت‌ می‌کردند. گذاشت‌ توی‌ دنده‌ و حرکت‌ کرد. کمی‌جلوتر، سر کوچه‌ای‌، نگه‌ داشت‌ و توی‌ کوچه‌ را نگاه‌ کرد. همه ‌جا پراز ماشین‌ بود. توی‌ آینة‌ وسط شیشة‌ جلو نگاهی‌ به‌ خودش‌ انداخت‌؛ به‌ ته‌ریش‌ و گونه‌های‌ سفیدش‌. با نوک‌ انگشت‌ وسط، عینکش‌ را بالا داد و حرکت‌ کرد. رفت‌ توی‌ صف‌ ماشین‌هایی‌ که‌ داشتند آرام‌ به‌سمت‌ چهارراه‌ پارک‌وی‌ حرکت‌ می‌کردند. کمی‌ به‌ راست‌ خم‌ شد. درحالی‌ که‌ نگاهش‌ به‌ جلو بود، دست‌ کرد توی‌ داشبرد و کیف‌ سی‌دی ‌را بیرون‌ آورد. زیپش‌ را باز کرد و منتظر شد تا صف‌ ماشین‌ها از حرکت ‌باز ایستاد. یکی‌یکی‌ سی‌دی‌ها را نگاه‌ کرد. سی‌دی‌ را که‌ رویش‌ نوشته ‌بود گلچین‌ خارجی‌، بیرون‌ کشید. کیف‌ را برگرداند توی‌ داشبرد و سی‌دی‌ را فرو کرد توی‌ پخش‌ نقره‌ای‌رنگ‌. داشت‌ به‌ صفحة ‌سبزرنگ‌، که‌ کلمة‌ READ رویش‌ خاموش‌ و روشن‌ می‌شد، نگاه ‌می‌کرد که‌ صدای‌ بوقی‌ شنید. به‌ جلو نگاه‌ کرد. ماشین‌ جلویی‌ بیست ‌متری‌ دور شده‌ بود. زد توی‌ دنده‌ و حرکت‌ کرد. کمی‌ بعد صدای‌آهنگ‌ ملایمی‌ از بلندگوها بلند شد. هر دو دستش‌ را گذاشت‌ روی ‌فرمان‌ و به‌ ماشین‌هایی‌ نگاه‌ کرد که‌ داشتند از لاین‌ کناری‌، از طرف‌چهارراه‌، پایین‌ می‌آمدند. کمی‌ جلوتر باز صف‌ ماشین‌ها متوقف‌ شد. ماشین‌های‌ لاین‌ کناری‌ هم‌ دیگر حرکت‌ نمی‌کردند. مرد چشمش‌ به ‌چند نفری‌ افتاد که‌ توی‌ پیاده‌رو، مقابل‌ یک‌ همبرگرفروشی‌، ایستاده ‌بودند. چند نفری‌ هم‌ روی‌ جدول‌ کنار باغچه‌ مقابل‌ همبرگرفروشی ‌نشسته‌ بودند و داشتند همبرگر می‌خوردند. مرد احساس‌ کرد بوی ‌همبرگر به‌ مشامش‌ خورد، بوی‌ همبرگر با خیارشور و گوجة‌ تازه‌. شیشة‌ طرف‌ راست‌ را یکی‌ دو سانتی‌ پایین‌ کشید. داشت‌ صدای ‌آهنگ‌ را زیاد می‌کرد که‌ ماشین‌ها راه‌ افتادند. پشت‌ سرشان‌ حرکت‌ کرد. به‌ دو طرف نگاه‌ کرد، جایی‌ که‌ ماشین‌ها پشت‌ سر هم‌ پارک‌ کرده بودند. منتظر بود چشمش‌ به‌ جای‌ پارکی‌ بیفتد، اما حتی‌ یک‌ جا خالی ‌نبود. فکر کرد توی‌ کوچه‌ها هم‌ نمی‌تواند جایی‌ پیدا کند. با خودش گفت‌ چهارراه‌ پارک‌وی‌ دور می‌زند و همین‌ مسیر را برمی‌گردد تا بالاخره جایی پیدا کند. هوس‌ کرده‌ بود برود سراغ‌ همان همبرگرفروشی‌. هنوز بوی‌ گوشت‌ و خیارشور و گوجة تازه‌ توی دماغش‌ بود. چشمش‌ به‌ چراغ‌های‌ نارنجی‌رنگ‌ روی‌ پل‌ پارک‌وی افتاد. ماشین‌ها داشتند آرام‌، در دو خط موازی‌، به‌ سمت‌ بالا حرکت می‌کردند. کمی‌ بعد، نزدیک‌ چهارراه‌، باز همة ماشین‌ها متوقف‌ شدند. مرد صدای ممتد بوق‌ ماشین‌ها را شنید و متوجه‌ چند نفری توی‌ ماشین‌ بغلی‌ شد که‌ زل‌ زده‌ بودند به‌ او. شیشه‌اش‌ را کشید بالا و صدای پخش‌ را کم‌ کرد. ماشین‌ها همان‌طور پشت‌ سر هم‌ ایستاده ‌بودند و بوق‌ می‌زدند. چشمش‌ به‌ چند نفری‌ افتاد که‌ نزدیک‌ پل‌، ازماشین‌های‌شان‌ پیاده‌ شده‌ بودند. با خودش‌ گفت‌ حتمأ تصادف‌ شده‌. فکر کرد حالا حالاها باید اینجا بایستد و منتظر بشود تا بالاخره ‌یکی‌شان‌ کوتاه‌ بیاید و راه‌ بیفتد. شاید هم‌ باید صبر می‌کردند تا پلیس ‌می‌آمد. اما چند لحظه‌ بعد، وقتی‌ هنوز نگاهش‌ به‌ آن‌ چند نفر بود، سیل‌ ماشین‌ها حرکت‌ کرد. کشید کنار و از راهی‌ که‌ باز شده‌ بود، به‌سرعت‌ حرکت‌ کرد. به‌ چهارراه‌ که‌ رسید، دوباره‌ ماشین‌ها متوقف‌ شدند و صدای‌ بوق‌ها بلند شد. چشمش‌ به‌ دختری‌ افتاد که‌ بارانی‌ کرم‌رنگ‌ بلندی‌ به‌ تن‌ داشت‌ و کنار خیابان‌ ایستاده‌ بود. چند دختر و پسر دیگر، کمی‌ جلوتر از او، ایستاده‌ بودند. مرد به‌ بالای‌ چهارراه‌ نگاه ‌کرد، به‌ آن‌طرف‌ پل‌ که‌ ماشین‌ها، بدون‌ هیچ‌ فاصله‌ای‌، پشت‌به‌پشت‌ هم‌ ایستاده‌ بودند و تکان‌ نمی‌خوردند. فقط صدای‌ بوق‌ بود که‌ شنیده ‌می‌شد با بوی‌ دود که‌ همة‌ فضا را پر کرده‌ بود. بالاخره‌ ماشین‌ها حرکت‌ کردند. مرد پیچید به‌ راست‌ و دوباره‌ چشمش‌ به‌ دختر افتاد که ‌زل‌ زده‌ بود به‌ او. کنار خیابان‌، جلوتر از جوان‌ها، زد روی‌ ترمز و توی ‌آینه‌ را نگاه‌ کرد. دختر برگشته‌ بود و داشت‌ نگاهش‌ می‌کرد. خواست ‌با دست‌ اشاره‌ کند، اما همان‌طور خیره‌ شده‌ بود به‌ او. دختر لحظه‌ای ‌برگشت‌ و به‌ چهارراه‌ نگاه‌ کرد و باز سر چرخاند. مرد هنوز داشت ‌نگاهش‌ می‌کرد. هر دو فقط خیره‌ شده‌ بودند به‌ هم‌. کمی‌ بعد مرد برگشت‌. دست‌هایش‌ را گذاشت‌ روی‌ فرمان‌ و به‌ جلو نگاه‌ کرد. خوشحال‌ بود از اینکه‌ به‌ آن‌ خیابان‌ شلوغ‌ برنگشته‌. توی‌ آینه‌ را نگاه‌ کرد و چشمش‌ به‌ دختر افتاد که‌ داشت‌ به‌ ماشین‌ نزدیک‌ می‌شد. وقتی ‌از جلو جوان‌ها رد می‌شد، مرد شیشة‌ سمت‌ راست‌ را تا آخر پایین ‌کشید. صبر کرد تا دختر برسد کنار ماشین‌. صدای‌ پخش‌ را کم‌ کرد و برگشت‌. دختر آهسته‌، در حالی‌ که‌ نگاهش ‌ به‌ مرد بود، به‌ ماشین ‌نزدیک‌ شد و کنار در جلو ایستاد. سر خم‌ کرد. گفت‌: «برای‌ من‌وایسادین‌ یا اونها؟»
با سر به‌ جوان‌هایی‌ اشاره‌ کرد که‌ کنار خیابان‌ ایستاده‌ بودند و لبخند زد. مرد گفت‌: «سوار شو.»
دختر در را باز کرد و سوار شد. مرد، بی‌آنکه‌ نگاهش‌ کند، زد توی‌ دنده‌ و حرکت‌ کرد. زل‌ زده‌ بود به‌ جلو و داشت‌ توی‌ ذهنش‌ دنبال ‌جمله‌ای‌ می‌گشت‌ تا حرفی‌ بزند. دختر گفت‌: «اولش‌ فکر کردم‌ واسه ‌اونها نگه‌ داشتین‌.»
مرد لحظه‌ای‌ نگاهش‌ کرد. گلویش‌ خشک‌ شده‌ بود. گفت‌: «معلوم ‌بود واسه‌ شماس‌.»
آب‌ دهانش‌ را قورت‌ داد. دختر انگشتش‌ را روی‌ دکمة‌ سیاه‌رنگ ‌دستگیره‌ فشار داد و شیشة‌ سمت‌ راست‌ پایین‌ رفت‌. به‌ داشبرد نگاه ‌کرد و بعد به‌ مرد. گفت‌: «خیلی‌ ماشین‌ خوشگلی‌ دارین‌.»
مرد گفت‌: «جدی‌؟»
«آره‌، خیلی‌ خوشگله‌. از اون‌ دور برق‌ می‌زد.»
مرد گفت‌: «کجا می‌رفتین‌؟»
دختر گفت‌: «خونه‌. تا همین‌ حالا کلاس‌ داشتیم‌.»
مرد گفت‌: «دانشجویین‌؟»
دختر سر تکان‌ داد و لبخند زد. گفت‌: «یه‌ همچین‌ چیزی‌.»
دستش‌ را برد طرف‌ پخش‌ نقره‌ای‌رنگ‌ و دکمه‌ای‌ را فشار داد و صدای‌ آهنگ‌ قطع‌ شد. گفت‌: «چی‌ شد؟»
«خاموشش‌ کردین‌.»
«نمی‌خواستم‌ خاموشش‌ کنم‌. می‌خواستم‌ صداشو زیاد کنم‌.»
مرد دکمة کوچک‌ مستطیل‌شکل‌ سمت‌ چپ‌ را فشار داد و پخش ‌دوباره‌ روشن‌ شد. گفت‌: «دکمة صداش‌ اینه‌.»
با انگشت‌ دکمة‌ نقره‌ای‌رنگ‌ سمت‌ راست‌ را فشار داد و صدای ‌آهنگ‌ بلند شد. دختر گفت‌: «بلندترش‌ کنین‌.»
مرد باز انگشتش‌ را روی‌ دکمة‌ نقره‌ای‌رنگ‌ فشار داد. صدای‌ آهنگ ‌باز هم‌ بلندتر شد. دختر تکیه‌ داد به‌ صندلی‌ و آرنجش‌ را گذاشت‌ لب ‌شیشه‌. خیره‌ شده‌ بود به‌ جلو. مرد لحظه‌ای‌ نگاهش‌ کرد. به‌ ابروی ‌کشیده‌اش‌ نگاه‌ کرد و چشم‌ درشتش‌ که‌ خیره‌ به‌ جلو مانده‌ بود؛ به‌هیکل‌ نحیفش‌ که‌ روی‌ آن‌ صندلی‌ بزرگ‌، به‌ عروسک‌ می‌مانست‌. کیفش‌ را گذاشته‌ بود روی‌ پایش‌ و انگشت‌های‌ کوچک‌ دست‌ چپش‌، بندهای‌ آن‌ را محکم‌ نگه‌ داشته‌ بودند. طوری‌ نشسته‌ بود انگار سال‌هاست‌ همدیگر را می‌شناسند.
آهنگ‌ که‌ تمام‌ شد، هنوز هر دوشان‌ ساکت‌ بودند. آهنگ‌ بعدی‌ که ‌شروع‌ شد، مرد بلند گفت‌: «تو داشبرد پر از سی‌دی‌یه‌.»
دختر گفت‌: «چی‌؟»
مرد گفت‌: «تو داشبرد.» با دست‌ به‌ داشبرد اشاره‌ کرد. بلند گفت‌: «توش‌ پر از سی‌دی‌یه‌.»
دختر صدای‌ آهنگ‌ را کم‌ کرد. گفت‌: «اینجا؟»
در داشبرد را باز کرد و کیف‌ سی‌دی‌ را بیرون‌ آورد. زیپش‌ را کشید و بعد شروع‌ کرد به‌ خواندن‌ نوشته‌های‌ روی‌ سی‌دی‌ها. گفت‌: «خیلی ‌فوق‌العاده‌س‌. هر چی‌ بخوای‌، اینجا هست‌.»
یکی‌یکی‌ به‌دقت‌ سی‌دی‌ها را نگاه‌ کرد و بعد از میان‌شان‌ یک ‌سی‌دی‌ بیرون‌ آورد. گفت‌: «من‌ عاشق‌ جیپ‌سی‌کینگزام‌.»
مرد سی‌دی‌ توی‌ پخش‌ را بیرون‌ آورد و سی‌دی‌ جیپ‌سی‌کینگز را گذاشت‌. آهنگ‌ که‌ شروع‌ شد، دختر گفت‌: «خیلی‌ کیف‌ می‌ده‌ آدم ‌بشینه‌ پشت‌ این‌ ماشینو و تو این‌ اتوبان‌ از کنار بقیة‌ ماشین‌ها رد بشه‌ و جیپ‌سی‌کینگز گوش‌ بده‌.»
نگاهش‌ به‌ مرد بود. مرد گفت‌: «آره‌.»
دختر گفت‌: «یه‌ چیزی‌ رو می‌دونین‌؟»
مرد گفت‌: «چی‌ رو؟»
«من‌ عاشق‌ ماشین‌های‌ شیک‌ و مدل‌بالام‌. عاشق‌ رستوران‌های ‌درجه‌ یک‌ بالای‌ شهرم‌. عاشق‌ بهترین‌ غذاهام‌. عاشق‌ مسافرتم‌. عاشق ‌اینم‌ که‌ برم‌ تو یه‌ ویلای‌ بزرگ‌ نزدیک‌ دریا تو رامسر.»
مرد لبخند زد. گفت‌: «حالا چرا رامسر؟»
«چون‌ عاشق‌ اونجام‌. عاشق‌ اینم‌ که‌ وقتی‌ دریا طوفانی‌یه‌، تو ساحلش‌ قدم‌ بزنم‌ و صدف‌ جمع‌ کنم‌. رامسر که‌ رفته‌ین‌؟»
مرد سر تکان‌ داد. نگاهش‌ به‌ جلو بود. دختر گفت‌: «عاشق‌ اینم‌ که‌ یه‌ ویلای‌ بزرگ‌ تو اون‌ خیابون‌ نزدیک‌ ساحلش‌ داشته‌ باشم‌. از اون ‌ویلاهایی‌ که‌ از تو بالکنش‌، دریا پیداس‌. صبح‌ زود پاشی‌ بری‌ تو ساحل‌ و تموم‌ ساحلو قدم‌ بزنی‌. بعدش‌ هم‌ برگردی‌ تو ویلا، یه‌صبحانة‌ مفصل‌ بخوری‌ و دوباره‌ بخوابی‌. تا لنگ‌ ظهر بخوابی‌. بعدش ‌هم‌ پا شی‌ ناهار بخوری‌ با یه‌ عالم‌ بستنی‌ توت‌فرنگی‌. بعد تا عصر بشینی‌ فیلم‌ ببینی‌ و موسیقی‌ گوش‌ بدی‌. عصر هم‌ بزنی‌ بیرون‌. فکرشو بکنین‌.»
به‌ مرد نگاه‌ کرد. منتظر بود چیزی‌ بگوید. مرد همان‌طور زل‌ زده ‌بود به‌ جلو. دختر گفت‌: «یه‌ چیزی‌ رو می‌دونین‌؟»
مرد گفت‌: «چی‌ رو؟»
«من‌ عاشق‌ آدم‌های‌ پولدارم‌. جدی‌ می‌گم‌. عاشق‌ آدم‌های ‌پولدارم‌. وقتی‌ می‌شینم‌ تو یه‌ همچین‌ ماشینی‌، خیلی‌ احساس‌ خوبی ‌بهم‌ دست‌ می‌ده‌. فکر می‌کنم‌ همة‌ اینها مال‌ خودمه‌. نمی‌دونم‌ چرا، ولی‌ یه‌ همچین‌ احساسی‌ دارم‌. فکر می‌کنم‌ هر چی‌ تو این‌ دنیاس‌، مال‌منه‌.» بعد گفت‌: «شما باید از اون‌ پولدارها باشین‌.»
مرد لبخند زد. دختر گفت‌: «دیدین‌ گفتم‌. از اون‌ پولدارهایین‌.»
مرد گفت‌: «نه‌ اون‌قدرها.»
«دروغ‌ می‌گین‌. قیافه‌تون‌ داد می‌زنه‌ پولدارین‌. آدم‌های‌ پولدار قیافه‌شون‌ با آدم‌های‌ معمولی‌ فرق‌ می‌کنه‌.»
مرد گفت‌: «چه‌ فرقی‌؟»
«جدی‌ می‌گم‌. فرق‌ می‌کنه‌. آدم‌های‌ پولدار از ده‌ فرسخی‌ داد می‌زنه‌ پولدارن‌.»
مرد چیزی‌ نگفت‌. فقط صدای‌ پخش‌ را کم‌ کرد. دختر گفت‌: «شرط می‌بندم‌ یه‌ شرکتی‌ چیزی‌ دارین‌.»
مرد دوباره‌ لبخند زد. دختر گفت‌: «نگفتم‌. نگفتم‌. شرکت‌ دارین‌؟»
مرد گفت‌: «نه‌ اون‌طوری‌ که‌ فکر می‌کنی‌.»
«ولی‌ شرکت‌ دارین‌. نه‌؟ درست‌ می‌گم‌؟»
مرد به‌ دختر نگاه‌ کرد و سر تکان‌ داد. گفت‌: «شریکم‌.»
دختر گفت‌: «می‌خوای‌ بگم‌ چه‌ شرکتی‌ داری‌؟»
مرد گفت‌: «بگو.»
دختر دستش‌ را گذاشت‌ روی‌ داشبرد و به‌ جلو نگاه‌ کرد. داشت ‌فکر می‌کرد. زل‌ زده‌ بود به‌ جلو. یکدفعه‌ سرش‌ را چرخاند طرف‌ مرد. گفت‌: «شرکت‌ لوازم‌ کامپیوتری‌ … یا پزشکی‌.»
مرد گفت‌: «اینو دیگه‌ اشتباه‌ کردی‌.»
دختر گفت‌: «صبر کن‌.»
دوباره‌ به‌ جلو نگاه‌ کرد. بعد گفت‌: «خودت‌ بگو.»
مرد گفت‌: «لوازم‌ کشاورزی‌، آبیاری‌.»
دختر گفت‌: «ولی‌ درست‌ گفتم‌ که‌ شرکت‌ داری‌.»
مرد سر تکان‌ داد. گفت‌: «می‌خوام‌ یه‌ پیشنهادی‌ بهت‌ بکنم‌.»
دختر نگاهش‌ کرد، طوری‌ که‌ انگار حواسش‌ جای‌ دیگر است‌. مرد گفت‌: «قبل‌ از اینکه‌ سوارت‌ کنم‌، داشتم‌ می‌رفتم‌ همبرگر بخورم‌. اگه‌ دوست‌ داشته‌ باشی‌، می‌تونیم‌ با هم‌ بریم‌ تو یکی‌ از اون‌ رستوران‌های ‌درجه‌ یک‌ که‌ گفتی‌ و دو تا پیتزا مخصوص‌ سفارش‌ بدیم‌.»
دختر گفت‌: «حالا چرا پیتزا؟»
مرد گفت‌: «من‌ عاشق‌ پیتزام‌.»
دختر گفت‌: «می‌دونی‌ من‌ الان‌ هوس‌ چی‌ کرده‌م‌؟»
مرد گفت‌: «هوس‌ چی‌؟»
«یه‌ ساندویچ‌ گندة‌ رست‌بیف‌ با یه‌ لیوان‌ بزرگ‌ فانتا.»
مرد گفت‌: «جایی‌ رو سراغ‌ داری‌؟»
دختر به‌ جلو نگاه‌ کرد. تکیه‌ داد به‌ صندلی‌. مرد گفت‌: «بعدش‌ هرجا خواستی‌، می‌رسونمت‌.»
دختر گفت‌: «اول‌ باید بریم‌ من‌ به‌ خونه‌ بگم‌.»
مرد گفت‌: «کجا برم‌؟»
«از اون‌ بریدگی‌، بپیچ‌ تو صدر.»
مرد کمی‌ جلوتر، پیچید توی‌ اتوبان‌ صدر. داشت‌ آهسته‌ حرکت ‌می‌کرد. پل‌ روی‌ خیابان‌ شریعتی‌ را که‌ رد کرد، دختر گفت‌ بپیچد توی ‌یکی‌ از خیابان‌های‌ سمت‌ راست‌. مرد راهنما زد و آهسته‌ پیچید. گفت‌: «تا حالا هیچوقت‌ تو اون‌ رستوران‌های‌ طبقة‌ آخر پاساژمیلاد نور رفته‌ی‌؟ غذاهاش‌ حرف‌ نداره‌. فکر کنم‌ از اون‌ جاهایی‌یه‌ که‌ تو عاشقشی‌.»
دختر گفت‌: «یه‌ بار رفته‌م‌.»
کیفش‌ را باز کرد و آینة‌ کوچکی‌ بیرون‌ آورد. گفت‌: «چراغو روشن‌ می‌کنی‌؟»
مرد چراغ‌ جلو سقف‌ را روشن‌ کرد. دختر سر خم‌ کرد و خودش‌ را توی‌ آینة‌ کوچک‌ نگاه‌ کرد. مرد گفت‌: «من‌ بعضی‌وقت‌ها می‌رم‌ اونجا. خوشم‌ می‌آد تو راهروهاش‌ قدم‌ بزنم‌ و به‌ ویترین‌ها نگاه‌ کنم‌.»
دختر، بی‌آنکه‌ سر بلند کند، گفت‌: «تنها می‌ری‌ اونجا؟»
«بعضی‌وقت‌ها دوست‌هام‌ هم‌ هستن‌. هر موقع‌ وقت‌ کنیم‌ می‌ریم‌.»
دختر روژ صورتی‌رنگی‌ را که‌ از کیفش‌ درآورده‌ بود، به‌ لب‌هایش ‌مالید. هنوز داشت‌ خودش را توی‌ آینه‌ نگاه‌ می‌کرد. مرد گفت‌: «موافقی‌ بریم‌ اونجا؟»
دختر سرش‌ را بالا آورد. با انگشت‌ به‌ خیابانی‌ سمت‌ چپ‌ اشاره ‌کرد. مرد پیچید توی‌ خیابان‌. دختر گفت‌: «اونجا رست‌بیف‌ هم‌ پیدا می‌شه‌؟»
مرد گفت‌: «نمی‌دونم‌. شاید. ولی‌ می‌دونم‌ پیتزاهاش‌ حرف‌ نداره‌.»
لبخند زد. دختر گفت‌: «منم‌ یه‌ جای‌ عالی‌ همین‌ نزدیکی‌ها سراغ‌ دارم‌.»
مرد گفت‌: «جدی‌؟»
دختر سر تکان‌ داد. آینه‌ را با روژ گذاشت‌ توی‌ کیفش‌. گفت‌: «اگه ‌بیای‌، دیگه‌ ول‌ نمی‌کنی‌. خیلی‌وقت‌ها هم‌ همین‌ آهنگ‌های‌ جیپ‌سی‌کینگزو می‌ذارن‌. خیلی‌ جای دنجی‌یه‌.»
مرد گفت‌: «پس‌ بریم‌ همون‌جا.»
دختر گفت‌: «همین‌جاس‌.»
با دست‌ به‌ پیاده‌رو اشاره‌ کرد. مرد کنار خیابان‌ پارک‌ کرد. دختر گفت‌: «پیتزاهاش‌ هم‌ حرف‌ نداره‌.»
مرد گفت‌: «من‌ هم‌ هوس‌ کرده‌م‌ رست‌بیف‌ بخورم‌.»
دختر خندید. گفت‌: «تا مانتومو عوض‌ می‌کنم‌، دور بزن‌.»
مرد سر تکان‌ داد. دختر در را باز کرد. داشت‌ پیاده‌ می‌شد که‌ مرد گفت‌: «من‌ هنوز اسم‌تو نمی‌دونم‌.»
دختر در ماشین‌ را به‌ هم‌ زد. دستش‌ را گذاشت‌ لب‌ شیشه‌ و سر خم‌ کرد. گفت‌: «فرزانه‌.»
مرد گفت‌: «منم‌ نویدم‌.»
دختر گفت‌: «من‌ الان برمی‌گردم‌.»
دستش‌ را از لب‌ پنجره‌ برداشت‌ و با عجله‌ رفت‌ توی‌ کوچة باریک ‌و تاریکی‌ که‌ کمی‌ جلوتر بود. مرد دور زد و کنار خیابان‌ نگه‌ داشت‌. ماشین‌ را خاموش‌ نکرد. شیشة‌ سمت‌ راست‌ را بالا داد و صدای ‌آهنگ‌ را زیاد کرد. هر از گاهی‌ به‌ کوچة‌ تاریک‌ نگاه‌ می‌کرد و منتظر بود دختر را ببیند که‌ از کوچه‌ بیرون‌ می‌آید. کمی‌ بعد ماشین‌ را خاموش ‌کرد و صدای‌ آهنگ‌ قطع‌ شد. توی‌ آینه‌ نگاهی‌ به‌ خودش‌ انداخت‌. به ‌ته‌ریشش‌ دست‌ کشید و با خودش‌ گفت‌ کاش‌ تنبلی‌ نکرده‌ بود و ریشش‌ را زده‌ بود. عینکش‌ را بالا داد و باز به‌ کوچه‌ نگاه‌ کرد. به ‌پنجره‌های‌ خانه‌های‌ آن‌طرف‌ خیابان‌ نگاه‌ کرد و متوجه‌ باد شد که‌داشت‌ شدت‌ می‌گرفت‌. چشمش‌ به‌ برگ‌های‌ زردی‌ افتاد که‌ کنار جدول‌ها ریخته‌ بود. از ماشین‌ پیاده‌ شد. تکیه‌ داد به‌ در و به‌ صدای‌ باد گوش‌ داد که‌ لای‌ برگ‌ها می‌پیچید. چند دقیقه‌ بعد، وقتی‌ هنوز نگاهش‌ به‌ پنجره‌های‌ خانه‌های‌ آن‌طرف‌ خیابان‌ بود، راه‌ افتاد به‌ طرف ‌کوچه‌. سر کوچه‌ لحظه‌ای‌ درنگ‌ کرد. بعد وارد کوچه‌ شد. کمی‌ که ‌جلوتر رفت‌، چشمش‌ به‌ خیابانی‌ افتاد که‌ کوچه‌ را قطع‌ می‌کرد. برگشت‌. احساس‌ کرد توی‌ همین مدت‌، هوا سردتر شده‌. نشست ‌توی‌ ماشینش‌. باز به‌ کوچة‌ تاریک‌ نگاه‌ کرد. ماشین‌ را روشن‌ کرد. به‌شماره‌های‌ نارنجی‌رنگ‌ ساعت‌ روی‌ داشبرد نگاه‌ کرد. زد توی‌ دنده‌. با خودش‌ گفت‌ حتمأ هنوز همبرگرفروشی‌ روبه‌روی‌ پارک‌ باز است‌.


آواز های سرزمین صبوری (ایرج جنتی عطایی)

بدون نظر

 آواز های سرزمین صبوری (ایرج جنتی عطایی)
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از حیاط های ازدحام و
انزوا
از حیاط های کودکان هدر
و زنان پا به زا
استواران لغوه
کبوتربازان زمینگیر
و پیرزنان لاجورد و گرد آجر
از حیاط های رخت و رخت و رخت
از حیاط های حوض های غسل و وضو
از حیاط های زن پدر و نشانده
هوو ، پدر خوانده
از حیاط های قرض و قسط و مساعده
روضه ، نذر ، دخیل
از حیاط های رادوی ، تپاز
راشد
و مهوش
از حیاط های گلپا و یاحقی
از حیاط های اسمیرنوف
شلاق
نعره های پدر
و هق هق مادر
از حیاط های امید های مبهم و رؤیا
بر دوش خسته کشیدم
ترانه هایم را و
عاشقانه گذر کردم
از کوچه های پرسه پس لیس
از کوچه های چولی
کولی و سک سک
از کوچه های نسق
حیدر حیدری
و قرق
از کوچه های هیئت ، کتل ، زنجیر
از کوچه های تاج ، پرسپولیس
بهمنش و قلیچ
از کوچه های نگاه های خواستار
و سلام خای سرخ آبی
از کوچه های دیدار های پنهان
سایه های مشکوک
نفس بریدگی
از کوچه های مشیری ، فروغ
از کوچه های خاطرات مکتوب
و بلوغ
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از شهر های انتقال
مهاجرت
تبعید
از شهرهای گنبد
باغ ملی
بازار
از شهرهای هل ، گلاب ، فرش چای
از شهرهای دوچرخه ، ترن ، هواپیما
قاطر
از شهرهای پاسبان ، دژبان، ژاندارم
از شهرهای پایگاه ، پادگان ، پاسگاه
از شهرهای زرد زخم ، صرع
خوره
از شهرهای فقر ، مرگ
و نفرین مادران
از شهرهای ژنرال ها
حکومت نظامی
و انتخابات
از شهرهای رود ، کوه ، دشت
از شهرهای هدایت ، جلال ، ساعدی ، صمد
از شهرهای وداع های معطر
و اشک
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از خیابان های پلکارد
و گاردن پارتی
ساندویچ ، آبجو ، زر
از خیابان های بخت آزمایی
فال ، تصنیف
از خیابان های کیهان ، اطلاعات
از خیابان های قصیر ، گاو ، و مغول ها
از خیابان های منفردزاده ، داریوش
وثوقی ، گوگوش
از خیابان های مشاعره ، جدول ، صف
از خیابان های تعزیه ، غزل ، سرود
از خیابان های راهپیمانیی
اعلامیه
قطعنامه
قیام
از خیابان های مجاهد ، چریک ، پیش مرگ
از خیابان های طویل بی برگشت
و بغض
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از اتاق های آخرین تردید ، اولین بوسه
از اتاق های رنگی پوستر
پله ، تختی، کلی
و تیم ملی فوتبال
از اتاق های نقشه ، مینیاتور
و خط نستعلیق
از اتاق های جنگ شکر ، پاشنه آهنین ، مادر
از اتاق های بحث ، انشعاب ، انگ
از اتاق های مصدق ، مائو
استالین ، و علی
از اتاق های ختفا ، گریم
لو رفتن
از اتا های تفتیش ، دستبند ، بی سیم
از اتاق های کابل ، قپان ، بازجو
و تردید
از اتاق های سرد تو در تو
و هق هق
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردن
از سلول های ترس های بسیار و امید های اندک
از سلول های خود آموز و دیکشنری
از سلول های یقلاوی
سه سیگار روزانه
و شبان مقطع کابوس
از سلول های دغدغه ، دوار ، درد
از سلول های زخم ، عفونت ، ورم
از سلول های شمارش آجر ، قدم ، میله
از سلول های حیاط ، هواخوری ، رمز
و حسرت یک آغوش
از سلول های چه گوارا
شریعتی و خوجه
از سلول های فریب دادن زندانبان
فریب دادن خویش
از سلول های فراموش کردن
به خاطر آوردن
از سلول های اشک های یاغی
و غضب های رام
و امید
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از سال های ناست ، خضاب ، ادکلن و فرخزاد
از سال های کنکوذ ، کار و اجباری
از سال های بن بست ، جمعه ، کمکم کن ، شب
از سالهای شاملو ، اخوان ، نیما
از سالهای سارتر ، فلینی ، برشت ، جشن هنر
از سالهای اعتصاب ، گاز اشک آور ، دود ، لاستیک
از سالهای نعش ، اوین ، چیتگر
از سالهای پویان ، رضایی ، خسرو و کرامت
از سالهای جهل ، توطئه ، فریب
از سال های قتل عام انقلاب
از سالهای سایه روشن سیال
و شک
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه
گذر کردن
تا با دهان کوچک تو بخوانم
آواز سرزمین صبورم را
در جشن زاد روز کودک اینده
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم


ای ستاره های از کتاب اسیر

بدون نظر

ای ستاره های از کتاب اسیر

ای ستاره ها که برفراز آسمان
با نگاه خود اشاره گرد نشسته اید
ای ستاره های که از ورای ابرها
برجهان ما نظاره گر نشسته اید

آی این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پرازستاره می کنم

با دلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگرآن نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره های چه شد که برلبان او
آخر آن نوای گرم و عاشقانه مرد

جام باده سرنگون و بسترم تهی
سرنهاده ام بروی نامه های او
سرنهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او

اس ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دوروئی و جفای ساکنان خام
کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها،ستاره های خوب و پاک

من که پشت پازدم به هرچه هست و نیست
تا که کام او زعشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سربدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان جاودان گشوده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها،چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها،ستاره ها،ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟


تندرو های مذهبی در انگلستان

بدون نظر

تندرو های مذهبی در انگلستان


با شاعر های سرزمینمون تماس بگیرید!!!!

بدون نظر

پیغام گیر حافظ :

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

پیغام گیر سعدی:

از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر فردوسی :

نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر خیام:

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پیغام گیر منوچهری :

از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیغام گیر مولانا :

بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پیغام گیر بابا طاهر:

تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!

وپیغام گیر نیما :

چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

پیغام گیر شاملو :

بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمی
تا آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است

پیغام گیر سایه :

ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

پیغام گیر فروغ :

نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد


ما ماهی های اوزون برون محکوم به ماهی تابه ی واقعیتیم!

بدون نظر

این رقم سرسام آور است که تحملش
به طاقتی فوق انسانی احتیاج دارد!
به هر شکلی که حساب کنی
به خودت حق خواهی داد
که بعد از این همه…
به حقیقتی رسیده باشی!
به جوابی؟
به دلیلی؟
به انگیزه یی؟
به چیزی که کمی
فقط کمی به تو آرامش بدهد!
اما حقیقت دیدنی نیست
هر چند که هم چون قورباغه های کور
زبان را دام عبور پشه اش گردانیم!
جوابی نیست
و هیچ چیزی نیست…
هیچ چیز!
هیچ گاه به وقت بی تابی ناشکرانه غر نمی زنم!
ما ماهی های اوزون برون
محکوم به ماهی تابه ی واقعیتیم!


عاشقان ، سرشکسته گذشتند شرمسار ِ ترانه های ِ بی هنگام ِ خویش

بدون نظر

عاشقان ، سرشکسته گذشتند
شرمسار ِ ترانه های ِ بی هنگام ِ خویش
و کوچه ها ، بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان شکسته گذشتند
خسته ، بر اسبان تشریح
و لَته های بیرنگ ِ غروری نگون سار
بر نیزه هایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن
هنگامیکه هر غبار ِ راه ِ لعنت شده ، نفرینت میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای؟
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه از رُستن تن میزند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتی.
فغان ! که سرگذشت ما
سرود ِ بی اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه ِ روسپیان
بازمی آمدند.
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد
که مادران ِ سیاه پوش
- داغ داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد -
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند.


دیدگاه های محمود دولت آبادی، پروین سلاجقه، یدالله جلالی، علی بابا چاهی، رسول یونان، احمد پوری ، ضیاء الدین ترابی و حمید رضا شکارسری در باره احمد شاملو.

بدون نظر
دیدگاه های محمود دولت آبادی، پروین سلاجقه، یدالله جلالی،
علی بابا چاهی، رسول یونان، احمد پوری ، ضیاء الدین ترابی و حمید رضا شکارسری در باره احمد شاملو.

************************************************
محمود دولت آبادی: شاملو، شاعری، که عاشق رمان نویسی بود

شاملو عاشق رمان نویسی بود و ترجمه دن آرام عطش نویسندگی شاملو را ارضا کرد. من در جوانی دن آرام را با ترجمه به آذین خوانده‌‏ام و تصویری که از این کتاب در ذهن من نقش بسته تصویری حماسی است و شاملو با ترجمه دوباره دن آرام حتما ضرورت این کار را احساس کرده بود.
وی در ادامه با بیان این مطلب که ترجمه دن آرام شاملو به هیچ وجه ترجمه به آذین را رد نمی کند و هر دو در زمان خویش کار ارزشمندی را انجام داده اند. افزود:
دن آرام یک اثر حماسی است و در این اثر حماسی زبان کوچه بازار قابلیت های بسیاری را به متن می دهد. و دن آرام مرحله تکوینی زبان کوچه است.
زبان کوچه درآغاز ایجابی بود و شاملو با بکار بردن این زبان در دن آرام این زبان را برای همیشه زنده کرد.
دولت آبادی در ادامه با بیان این مطلب که روشنفکران زمینه ساز انقلاب مشروطه بودند گفت: روشنفکران را در گروه دانش آموختگان خارج از کشور بودند که در شمال و غرب و شرق درس خوانده بودند و گروه دیگر دانش آموختگان مکتبی بودند که بنیان فرهنگ آموزشی ایران را گذاشتند.
وی در ادامه افزود: از معروف ترین دانش آموختگان مکتبی ایران علی اکبر دهخدا است که متوجه ارزش و اهمیت زبان و فرهنگ مردم شد ؛ پس از آن زبان کوچه و بازار مورد توجه شاعران و محققین ایرانی قرار گرفت.
دولت آبادی با بیان این مطلب که ترجمه دن آرام شاملو مهر تایید بر زبان کوچه است گفت: از یک ربع قرن پیش که واکنش های بسیاری درباره زبان و فرهنگ کوچه وجود داشته ولی شاملو توانست با دن آرام ذخیره گرانبهایی از فرهنگ و زبان مردم را به جامعه ادبی ایران و دنیا هدیه کند.

************************************************

دکتر پروین سلاجقه: شعر شاملو تعهد به انسانیت است
در نخستین مجموعه اشعار شاملو ایدئولوژی بار شده بر شعر حرف نخست را می زند و بدون تردید این مسئله ناشی از تخیلات اجتماعی و رخدادهای زمانه است. او در این مجموعه ها چندان به شعریت اشعار خود توجه ندارد.
وی با اشاره به بی پرده سخن گفتن شاملو در نخستین آثارش می گوید: او در مجموعه اشعار آغازین بی پرده سخن می گوید و شعرش فارغ از ابهام هنری و بیشتر شعار گونه است؛ دلیل شعاری شدن نخستین اشعار شاملو را باید تعهد زیاد او به شعر ، به عنوان ابزاری برای برپایی آزادی دانست .‌‏ لحن کلام او متعلق به انسانی مقتدر و انقلابی است. او شاعران گذشته و بعضی شاعران هم نسل خود را طرد می کند. شاملو معتقد است شاعران کلاسیک انسان حقیقی را فراموش کرده اند. از نظر او شعر باید “درد مشترک” انسان را بیان کند. همین تعهد زیاد باعث می شود اشعار نخستین شاملو حالتی شعاری پیدا کند.
سلاجقه با بیان این مطلب که در مرحله نقد آثار شاملو پس از بررسی چهار مجموعه شعر نخستین او متوجه شدم؛ شاملو ، هر چه در شعر جلوتر می رود،جدال یاس و امید در اشعارش بخصوص “هوای تازه” محسوس تر می شود.
این استاد دانشگاه ضمن اشاره به این موضوع که « شعرهای شاملو آینه زمان خود است و بر امواج نوسانات و بحران های اجتماعی سوار است»، از مجموعه شعر “هوای تازه ” به نیکی یاد کرد و گفت: مجموعه شعر هوای تازه یکی از مهم ترین مجموعه اشعار شاملو است.‏ شاملو از “هوای تازه” شاملو می شود. در این مجموعه می توان تعداد زیادی از بهترین اشعار شاملو را مشاهده کرد؛ اگر چه اشعار ضعیف هم در این مجموعه فراوان دیده می شود. در این مجموعه در حالی که اندیشه درونی شده و با شعرش همراه می‌‏شود زبان خاص شاملو و بهره گیری از امکانات موسیقایی زبان افزایش می یابد که در ادامه به فردیت سبکی او می انجامد.
شاملو در “هوای تازه” دچار یک یاس می شود، که دارای دو جنبه است. نخست، یاس درونی و دوم یاس اجتماعی. یاس درونی شاملو از خلاء عشق است و می توان گفت، در این مجموعه او منتظر طلوع عشقی است که فقدانش او را به انزوا کشیده می کشد.
وی با اشاره به تولد اشعاری با عنوان ” شبانه” در مجموعه “هوای تازه” ادامه داد: شاملو با “شبانه” ها محور تازه ای را در شعر خود باز می کند که تا پایان دوره شاعری با او همراه است. شبانه ها آمیزه ای از اندیشه های شخصی و اجتماعی شاعر در هیات تجلی عشق شخصی و اجتماعی در زبان و بیانی هنری هستند.
وی گفت: از هوای تازه محور دیگری در سرودن شعر در کارنامه شاعری شاملو آغاز می شود که حدیث نفس شاملوست و تا پایان دوره شاعری او ادامه دارد ؛ من نام این دسته از اشعار را «هذیان های شاعرانه» گذاشته ام.
سلاجقه اظهار داد:‌‏ هوای تازه از جهات دیگری نیز در دوره شاعری وی اهمیت دارد که آن ها را در کتاب خود مورد تحیل قرارداده و به آنها اشاره کرده ام .
دکتر پروین سلاجقه معتقد است، شعر شاملو هیچ وقت خالی از تعهد به انسان نبوده است و این تعهد در شعرهای آخر او زیباتر و شاعرانه تر منعکس می شود.
این منتقد ادبی با اشاره به جایگاه عشق در آثار شاملو ، چنین اظهار نظر می کند: پیش تر هم گفته ام که ؛ عشق در دیوان شاملو دو مقوله عشق شخصی و عشق جمعی را در بر می‌‏گیرد و او از آغاز کار شاعری تا به آخرین مجموعه شعرش”حدیث بی‌‏قراری ماهان “به هر دو محور و فادار می‌‏ماند.
وی با اظهار این سخن که ؛ شاملو در محور عشق شخصی سه دوره را پشت سرگذاشته‌‏است ؛ نخستین دوره آن را متعلق به سال ۱۳۳۴ می داند یعنی زمانی که شاملو دوره خلا عشق را به طورموقت پشت سر می گذارد و از فضای شعرهایش که بسیار تیره و مایوس کننده بودند کمی فاصله می گیرد . : شاعر در شعرهای این دوره‌‏ انتظار تجلی عشق را دارد.
مولف کتاب «در آمدی برزیبایی شناسی شعر» با اشاره به سال ۱۳۳۴ و مجموعه شعر”هوای تازه” گفت : سال ۱۳۳۴ در مجموعه شعر هوای تازه با شش عاشقانه زیبا که شاعر در آن فضای متفاوتی را تجربه کرده است، مواجه می‌‏شویم ،که به نظر می‌‏رسد، در این دوره از زندگی شاعر شاهد تجلی یک عشق جدید اما موقت هستیم.
اما شاملو پس از سرایش این شعرها باز هم وارد فضای انتظار می‌‏شود و پس از این دوره او با آیدا آشنا می شود و فضای جدیدی در شعرهایی مانند؛ مجموعه شعر” آیدا در آینه” آغاز می‌‏شود. از این پس ما با زیباترین عاشقانه‌‏های او روبرو می‌‏شویم که شاعر معشوق زن را مورد خطاب قرار می‌‏دهد. پس از این هسته اصلی عاشقانه‌‏های شاملو آیدا می‌‏شود و در شعرهای شاملو آیدا، تبدیل به یک معشوق فراگیر می‌‏شود وشاعر در این دوره زیباترین عاشقانه‌‏ها را می‌‏سراید.
وی در ادامه با اشاره به این نکته که شاملو پس از” مرثیه‌‏های خاک” وارد فضای جدیدی می‌‏شود، می گوید: شعرهای شاملو با اینکه در این دوره به شدت عاشقانه است، اما با حسرت همراه است و علت این حسرت نزدیکی شاعر به سال های پیری و پایانی عمر است . شاملو در این سال ها غصه می‌‏خورد که بمیرد و معشوق او تنها بماند و این تنها حسرتی است که در زندگی شاعر وجود دارد. این مضمون به شدت در مجموعه “مرثیه‌‏های خاک” حاکم است.
سلاجقه با اشاره به این نکته که از سال‌‏های۴۵ به بعد شعرهای شاملو با نوعی حسرت فلسفی همراه می‌‏شود، گفت: این حسرت تا پایان شاعری شاملو با او همراه است، البته هر چه که به دوران پایانی عمر شاعر نزدیک می‌‏شویم، تعداد عاشقانه‌‏های او کم تر و درونی‌‏تر می‌‏شود. اما شاعر به قدری برای عشق ارزش قائل است که در آخرین شعرهایش نیز” در حدیث بی قراری‌‏ماهان” باز هم عاشق است. در این شعرها شاهد تصویری از مرگ و همراهی عشق با او هستیم که باعث می‌‏شود شاعر احساس تنهایی نکند.
این استاد دانشگاه در ادامه می افزاید: درشعرهای سال‌‏های ۱۳۴۱ شاملو” آیدا “همواره حضور دارد. اما من معشوق را در شعر شاملو تنها آیدا نمی‌‏دانم، شعر او همیشه با آیدا شروع می‌‏شود و رفته رفته معشوق در شعر شاملو فراگیر می‌‏شود. البته باید این را هم بگویم شعر شاملو هیچ‌‏گاه خالی ازحضور” آیدا” نیست.

سلاجقه در ادامه درباره کتاب نقد آثار شاملو که قرار است با عنوان « امیر زاده کاشی ها» در انتشارات “مروارید” منتشر شود، گفت: تمامی اشعار منتشر شده از شاملو را مورد بررسی قرار داده ام و ۹۰ درصد شعرهای برتر او را مورد تحلیل و نقد قرار گرفته است و هر شعر را بر اساس ساختارش مورد بررسی و تحلیل قرار داده‌‏ام. این کتاب ۱۰ فصل دارد که در فصل نخست درباره ویژگی سبکی آثار شاملو در بخش‌‏های دیگر به اشعار اجتماعی، هذیان‌‏ها، منظومه‌‏ها، مرثیه‌‏ها، عاشقانه‌‏ها، شبانه‌‏ها، سفر، اندیشه‌‏های فلسفی واشعار ” نوستالژیک” پرداخته‌‏ام. این کتاب در حدود ۷۳۰ صفحه است . قصد داشتم این اثر تا سال رو درگذشت شاملو روانه بازار کتاب شود که به دلیل طولانی شدن مراحل تصحیح و ویرایش به تاخیر افتاد که امید وارم به زودی روانه بازار کتاب شود.

************************************************
دکتر یدالله جلالی:
شاملو برای مخالفت با سانسور به اشعار گویش‌‏ورانه روی آورد

بهار اولین شعر “گویش ورانه” را سرود و شاملو در منظومه “پریا و دخترای ننه دریا” و فروغ در شعر”به علی گفت مادرش روزی” این گونه شعر را به کمال رساندند.
شاملو از جمله شاعرانی است که به زیبایی اشعار گویش‌‏ورانه پی‌‏برد و معتقد بود که ما چنان به این ترانه‌‏ها عادت کرده‌‏ایم که از درک هنری آن عاجزیم.
شاملو برای مخالفت با سانسور پس از کودتای۱۳۳۲ به اشعار گویش‌ ‏ورانه روی آورد. او منظومه پریا را در سال ۱۳۳۲ با توجه به فضای اختناق و سانسور به اصلاح برای کودکان سرود، ولی مخاطب اصلی او بزرگسالان بودند و بعدها این منظومه را به صورت مستقل و با نقاشی منتشر کرد.
شاملو در منظومه” پریا و دخترای ننه دریا” و فروغ در شعر” به علی گفت، مادرش روزی” به لحن گویش ورانه مردم تهران نزدیک شده‌‏اند. در پایان قصه دخترای ننه دریا شاهد پیروزی هستیم؛ اما شکست پایان قصه‌‏های ننه دریا را رقم می‌‏زند و پایان منظومه “به علی گفت، مادرش روزی” نیز مرگ است، فروغ و شاملو به دستاوردهای بی‌‏نظیر این منظومه‌‏ها پی برده بودند ولی هر کدام با بیانی از ادامه این شیوه سرباز زدند.

************************************************علی بابا چاهی:
شاملو ملکه معنا را بر اریکه سلطنت نشانده‌‏است

شاملو یک پیشنهاد دهنده‌‏است و در دوره‌‏های بعد با دیدگاه‌‏هایی که او در شعر بیان می‌‏کند مورد اقبال شاعران زیادی قرار می‌‏گیرد.
شاملو به ویژه در کتاب هوای تازه بدون آنکه خودش به این موضوع آگاهی داشته باشد، در وهله نخست یک پیشنهاد دهنده‌‏است. فروغ فرخزاد با خواندن یکی از شعرهای او- شعری که زندگی‌‏ست- به نقطه‌‏ای می رسد که می‌‏گوید زبان فارسی از چه امکاناتی برای بیان مکالمه و محاوره برخوردار است.
تصادفا این شعر از دیدگاه دیگری اخیرا مورد نفی قرار گرفته است، در کتاب کم حجمی که منوچهر آتشی در خصوص شاملو نوشته است این شعر را محکوم می‌‏کند و می‌‏گوید که این شعری ایدئولوژی ‌‏زده است. به گمان من حتی اگر این شعر دارای این خصوصیت هم باشد، این حرف بسیار نادرست به نظر می‌‏رسد.
به نظر می‌‏رسد این داوری‌‏ها غرض ورزانه است. لازم می‌‏دانم که در پرانتز یا بیرون پرانتز بگویم که این اثر و دیگر آثاری که در این مقطع زمانی سروده شده‌‏اند در واقع رنگ و بویی ایدولوژیک دارند و این در نتیجه یک فرایند اجتناب ناپذیرتاریخی است. هر شعر باید با توجه به زمان سرایش آن مورد بررسی قرار بگیرد. اگر از این منظر نگاه کنیم ستایش یاغی‌‏ها و قهرمان‌‏های محلی در شعر آتشی نیز موضوعیت نخواهد داشت.
بر خلاف تصور رایج، خصوصیتی در شعر شاملو وجود داردکه رویکرد او را نسبت به کلمات آرکائیک نفی می‌‏کند. من معتقدم که در مقاطعی خاص که شعر دچار یکنواختی و کسالت شده‌‏است، می‌‏توان توسط اهرمی همچون کلمات آرکائیک متن شعری را به جنبش درآورد و این کار هر کسی نیست. به این معنا که شاملو به خوبی از عهده این کار بر آمده‌‏است که خود در آینده آن را به عنوان سر مشقی به آیندگان سفارش می‌‏کند.
شعر شاملو ماندگار است. از منظر نقد امروز شعر شاملو دارای آسیب شناسی هم هست، چرا که این شعر متکی به اتوریته بیان خطابی است و به مرجعیت معنا می‌‏اندیشد. شاملو ملکه معنا را بر اریکه سلطنت نشانده‌‏است.
شعر شاملو با قطعیت کلام محوری همراه‌‏است. گرایش به نمایش تقابل‌‏های دوتایی که از دوران افلاطون تاکنون در ادبیات غرب قابل مشاهده‌‏است در شعر او به خوبی نمود پیدا می‌‏کند. قدرت استعلای من راوی چیزی جز من ذهنی مولف نیست، با این وصف پاره‌‏ای متن ، شاملو راه را بر چند باوری معرفت شناختی بسته‌‏است.
به گمان من به موازات عینی شدن پدیده‌‏های هستی محبوب یا معشوق نیز در شعر معاصر جلوه زمینی‌‏تری یا حضور زمینی‌‏تری پیدا می‌‏کند. یعنی قابل لمس‌‏تر می‌‏شود و دارای خون و پوست به نظر می‌‏رسد شعر شاملو از این قاعده مستثنی نیست .اما بن بینش شعر مدرن امروز که متکی بر عدم قطعیت و عدم نسبیت‌‏گرایی و گرایش به تقابل‌‏های دوتایی است معشوق را نه تنها در شعر شاملو بلکه در شعر معاصر نیز همچنان با ستایشی مطلق همراه می‌‏کند. بدین معنا باز هم گویا محبوب مورد اشاره از زمین به تدریج گسسته می‌‏شود و به عرش می‌‏رسد.
معشوق شاملو فردی است که از منظری مردسالارانه مورد ستایش قرار می‌‏گیرد. جلوه زنانه او صحنه نمایش تفاخر شاعر می‌‏شود. به نظر من شاعران امروز با نسبیت‌‏گرایی بیشتری به مفاهیمی همچون معشوق باید بپردازد تا فاصله ناخواسته‌‏ای بین معشوق و شاعر پدید نیاید و نگاه شاعر نگاهی از بالا به معشوق نباشد، آنچنان که غالبا در شعر چنین است.

************************************************
رسول یونان:
شاملو به انسان عشق می‌‏ورزد تا به معشوق

شاملو شاعری بزرگ بود، اگر در اروپا به دنیا می‌‏آمد حتما لباس شوالیه تن او می‌‏کردند و مورد احترام بیشتری قرار می‌‏گرفت.
احمد شاملو حتی اگر شعر هم نمی‌‏سرود در ادبیات ایران و جهان ماندگار می‌‏شد، چرا که او علاوه بر شعر دستی در ترجمه، داستان نویسی، تحقیق، پژوهش و بازسرایی متون کلاسیک داشت و همه این مسایل دست به دست هم می‌‏دهند که شاملو به این زودی از یاد نرود.
شاملو نقطه جدایی شعر معاصر از شعر کلاسیک است. شعر نو با نام شاملو عظمت یافت هر چند که نیما آغازگر آن بود؛ اما شاملو با ارائه شعرهای منسجم‌‏تر و زیباتر توانست از شعر کلاسیک فاصله بگیرد.
شاملو از زبان”آرکائیک” در شعرش به خوبی سود برد. شعرهای شاملو به دو دسته تقسیم می‌‏شوند. دسته اول شعرهای او بیشتر حماسی و اجتماعی‌‏اند که جنبه آرکائیک آنها بیشتر به چشم می‌‏آیند و دسته دوم شعرهای عاشقانه‌‏های او هستند که بیشتر به شعر معاصر جهان شباهت دارد.
شاملو تاثیر بسزایی روی شعر معاصر گذاشته‌‏است و بی‌‏شک او نیز از شاعران معاصر نظیر” لورکا، ناظم حکمت، پل الوار و…” تاثیر پذیرفته‌‏است. اما تاثیر گذاری او از تاثیر پذیری‌‏اش بیشتر است. در دهه ۵۰ حتی فروشندگان دوره ‌‏گرد نیز تحت تاثیر شاملو بوده‌‏اند چه برسد به شاعران.
شاعرانی که به شیوه شاملو شعر سروده‌‏اند در سایه او هستند، چون؛ تقلید مو به مو کار درستی نیست و به همین دلیل است که امروزه نامی از آنها به میان نمی‌‏آید. اکثر شاعران معاصر در کتاب‌‏های اولیه خود تحت تاثیر شاملو بوده‌‏اند؛ اما شاملو مستقیما در شعرهای نخستین‌‏اش تحت تاثیر شاعران کلاسیک بود.
شعر شاملو، شعری است که به مسایل سیاسی و اجتماعی بی‌‏اعتنا نیست. با توجه به این که شاملو در ایران متولد و زندگی کرده‌‏است، خواه ‌‏ناخواه تحت تاثیر تنش‌‏های اجتماعی و سیاسی قرار گرفته؛ بنابراین بیشتر شعرهای او در برگیرنده مسایل سیاسی ـ اجتماعی است؛از به درآویخته شدن سرتیپ زنگنه تا اندوه نان کارگران بیجاری.

شاملو یک شاعر متعهد است و تمام اقشار جامعه در شعر او به عنوان یک کاراکتر حضور دارند. او در برج عاج زندگی نکرد که شعرش صرفا رویایی عاشقانه باشد. معشوق در شعر شاملو بیشتر انسان است تا یک زن. او در ستایش انسان سخن گفته است. شاملو در شعرش انسان آگاه را با نام “آیدا” گاه با نام”تو” گاه با نام”وارتان” می‌‏سراید. او به انسان عشق می‌‏ورزد تا به معشوق.

************************************************
احمد پوری مترجم :
گاهی با ترجمه شاملو شعر از متن اصلی بهتر می شود

ترجمه شعر افق های جدیدی را پیش روی شاعران می گذارد و آنها را با عرصه های هنر در فضایی متفاوت آشنا می سازد.
در صد سال اخیر ترجمه شعر تاثیر بسزایی در ادبیات معاصر ایران گذاشته و پیدایش قالب های نو درشعر فارسی که قبلا بی سابقه بوده دلیلی بر این مدعاست .
مترجم باید در ترجمه فضای شعر را القا کند و وفاداری به ترجمه تحت لفظی کلمات شعر نمی تواند فضایی را که شاعر به وجود آورده به خواننده القا کند.
مترجم مجموعه” تو را دوست دارم چون نان و نمک” در ادامه با بیان این مطلب که هدف غایی یک مترجم از ترجمه شعر، فراهم کردن زمینه لذت برای خوانندگان است گفت: بسیاری از ترجمه هایی که در حال حاضر روانه بازار کتاب می شوند بیشتر شبیه نثر هستند که هیچ فضایی را برای خواننده ایجاد نمی کند و اگر اسم شاعر را از پای این ترجمه ها برداریم خواننده ها واقعا احساس نمی کنند که با متنی که روبه رو هستند شعر است.
اگر به اشعار لورکا و مارگریت بیگل با ترجمه احمد شاملو نگاه کنیم و دو متن را با یکدیگر مقایسه کنیم می بینیم که شاملو در این ترجمه ها شاهکار کرده است.
به نظرمن ترجمه های شاملو از متن اصلی این اشعار موفق تر بوده اند.

************************************************
ضیاء الدین ترابی :
شعر شاملو، شعر زمان خودش است

شاملو و نیما از دو راه متفاوت به سوی یک هدف می روند ، نیما از نظم به شعر وشاملو از نثر به سوی شعر می رود و شعر شاملو از نثر به سوی شعر می رود و ریشه در سنت نثری دارد.
شعر شاملو ، شعری مخیل ، در قالب نثر است و از وقتی سرودن شعر بی وزن را آغاز می کند ، شاعری تأثیرگذار می شود.
ترابی درباره زبان وآهنگ شعر شاملو گفت : شاملو به زبانی می رسد و آن را تا آخرین شعر خود حفظ می کند که این فاصله گرفتن از زبان زمانه موجب تشخیص شعر شاملوست . بر اثر مرور زمان شاملو به کشف جدیدی می رسد ومتوجه پتانسیل موسیقیایی نثر قرن چهارم می شود.
وی فرم را برای شاملو درونی خواند و درباره محتوای شعرهای شاملو گفت : شعر شاملو از نظر محتوا ، شعر زمان خودش است .

************************************************

حمید رضا شکارسری :
شاملو شعر می آفریند تا اندیشه را بیان کند
شاملو با برداشتن شروط شعریت کلاسیک ، به نفع شعر، از قید وبندهای دست وپاگیر عروض وقافیه رها می شود وفضا را برای جولان توسن تخیل آماده می کند.
شکارسری شاملو را شاعری کلی نگر است. شعر شاملو فاقد هویت تاریخی وبه لحاظ زمانی و مکانی شعری ازلی ، ابدی است . درآثار شاملو ، زبان فضای خود را به شعر تحمیل می کند.
اندیشه درشعر شاملو جایگاه ویژه ای دارد. در آثار شاملو ، شعر آفریده می شود تا اندیشه را بیان کند.

منبع


دل تنگی های آدمی را

بدون نظر

دل تنگی های آدمی را
باد ترانه می خواند؛
رویاهایش را
آسمان پر ستاره نادیده می گیرد ؛
و هردانه برفی
به اشکی نریخته می ماند
سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های برزبان نیامده
در این سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
ومن
برای تو وخویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان
ببیند
گوشی که صداها وشناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش ،روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
مار ا از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم

 

شاعرش خانم ماگوت بیگل است . این شعرش واقعا محشر است .


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes