شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘هدايت’

صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش پایانی)

بدون نظر

دم را دریابید:
(۱۰۸)
از منزل کفر تا بدین ، یک نفس است ،
وز عالم شک تا به یقین ، یک نفس است ،
این یک نفس عزیز را خوش میدار ،
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است .
(۱۰۹)
شادی بطلب که حاصل عمر دمی است ،
هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است ،
احوال جهان و امل این عمر که هست ،
خوابی و خیالی و فریبی و دمی است .
(۱۱۰)
تا زهره و مه در آسمان گشته پدید ،
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید ؛
من در عجبم ز می فروشان ، کایشان
زین به که فروشند چه خواهند خرید ؟
(۱۱۱)
مهتاب به نور دامن شب بشکافت ،
می نوش ، دمی خوشتر از این نتوان یافت ؛
خوش باش و بیندیش که مهتاب بسی ،
اندر سر گور یک بیک خواهد تافت !
(۱۱۲)
چون عهده نمیشود کسی فردارا ،
حالی خوش کن تو این دل سودا را ،
می نوش به ماهتاب ، ای ماه که ماه
بسیار بگردد و نیابد ما را .
(۱۱۳)
این قابله ی عمر عجب میگذرد !
دریاب دمی که با طرب میگذرد ؛
ساقی ، غم فردای حریفان چه خوری ؟
پیش آر پیاله را ، که شب میگذرد .
(۱۱۴)
هنگام سپیده دم خروس سحری ،
دانی که چرا همی کند نوحه گری ؟
یعنی که : نمودند در آئینه ی صبح
کز عمر شبی گذشت تو بیخبری !
(۱۱۵)
وقت سحر است ، خیز ای مایه ی ناز ،
نرمک نرمک باده خور چنگ نواز ،
کانها که بجایند نپایند کسی ،
و آنها که شدند کس نمیآید باز !

(۱۱۶)
هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
بر ساز ترانه ای و پیش آور می ؛
کافکند بخاک صد هزاران جم و کی
این آمدن تیر مه و رفتن دی .
(۱۱۷)
صبح است ، دمی بر می گلرنگ زنیم ،
وین شیشع ی نام و ننگ برسنگ زنیم ،
دست از امل دراز خود باز کشیم ،
در زلف دراز و دامن چنگ زنیم .
(۱۱۸)
روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد ،
ابر از رخ گزار همی شوید گرد ،
بلبل بزبان پهلوی با گل زرد ،
فریاد همی زند گه : می باید خورد !
(۱۱۹)
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت ،
با یک دو سه تازه دلبری حور سرشت ؛
پیش آر قدح که باده نوشان صبوح ،
آسوده ز مسجد و فارغ ز بهشت .

(۱۲۰)
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است ،
در صحن چمن روی دلفروز خوش است ؛
از دی که گذشت هرچه گوئی خوش است ؛
خوش باش وز دی مگو ، که امروز خوش است .
(۱۲۱)
ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است ،
دریاب که هفته ی دگر خاک شده است ؛
می نوش و گلی بچین ، که تا در نگری
گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است .
(۱۲۲)
چون لاله به نوروز قدح گیر بدست ،
با لاله رخی اگر ترا فرصت هست ؛
می نوش به خرمی ، که این چرخ کبود
ناگاه ترا چو خاک گرداند پست .
(۱۲۳)
٭ هر گه که بنفشه جامه در رنگ زند ،
در دامن گل باد صبا چنگ زند ،
هشیار کسی بود که ، با سیمبری
می نوشد و جام باده بر سنگ زند .

(۱۲۴)
برخیز و مخور غم جهان گذران ،
خوش باش و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفائی بودی ،
نوبت بتو خود نیامدی از دگران .
(۱۲۵)
در دایره ی سپهر نا پیدا غور ،
می نوش به خوشدلی که دور است بجور ؛
نوبت چو بدور تو رسد آه مکن ،
جامی است که جمله را چشانند بدور !
(۱۲۶)
از درس علوم جمله بگریزی به ،
و اندر سر زلف دلبر آویزی به ،
ز آن پیش که روزگار خونت ریزد ،
تو خون قنینه در قدح ریزی به .
(۱۲۷)
ایام زمانه از کسی دارد ننگ ،
کو در غم ایام نشیند دلتنگ ؛
می خور تو در آبگینه با ناله ی چنگ ،
ز آن پیش که آبگینه آید بر سنگ !

(۱۲۸)
- از آمدن بهار و از رفتن دی ،
اوراق وجود ما همی گردد طی ؛
می خور، مخور اندوه، که گفته است حکیم :
غمهای جهان چو زهر و تریاقش می .
(۱۲۹)
زان پیش که نام تو ز عالم برود
می خور، که چو می بدل رسد غم برود ؛
بگشای سر زلف بتی بند ز بند ،
زان پیش که بند بندت از هم برود !
(۱۳۰)
- ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم ،
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم ؛
فردا که ازین دیر کهن در گذریم ؛
با هفت هزار سالگان سر بسریم .
(۱۳۱)
- تن زن چو بزیر فلک بی باکی ،
می نوش چو در جهان آفت ناکی ؛
چون اول و آخرت بجز خاکی نیست ،
انگار که بر خاک نه ای در خاکی .

(۱۳۲)
- می بر کف من نه که دلم تابست ،
وین عمر گریز پای چون سیما بست ،
دریاب که، آتش جوانی آبست ،
هش دار، که بیداری دولت خواب است ،
(۱۳۳)
می نوش که عمر جاودانی اینست ،
خود حاصلت از دور جوانی اینست .
هنگام گل و مل است و یاران سر مست ،
خوش باش دمی، که زندگانی اینست .
(۱۳۴)
با باده نشین، که ملک محمود اینست ؛
وز چنگ شنو، که لحن داود اینست ؛
از آمده و رفته دگر یاد مکن ،
حالی خوش باش، زانکه مقصود اینست .
(۱۳۵)
امروز ترا دسترس فردا نیست ،
و اندیشه فردات بجز سودا نیست ،
ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است ،
کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست !

(۱۳۶)
- دوران جهان بی می و ساقی هیچ است ،
بی زمزمه ی نای عراقی هیچ است ؛
هر چند در احوال جهان مینگرم ،
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است .
(۱۳۷)
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه ،
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه ،
پر کن قدح باده، که معلوم نیست
کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه .
(۱۳۸)
تا دست به اتفاق بر هم نزنیم ،
پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم ،
خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح ،
کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم !
(۱۳۹)
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز ،
تا زو طلبم واسطه ی عمر دراز ،
لب بر لب من نهاد و میگفت براز :
می خور، که بدین جهان نمی آیی باز !

(۱۴۰)
خیام، اگر ز باده مستی، خوش باش ؛
با لاله رخی اگر نشستی، خوش باش ؛
چون عاقبت کار جهان نیستی است ،
انگار که نیستی، چو هستی خوش باش .
(۱۴۱)
فردا علم نفاق طی خواهم کرد ،
با موی سپید قصد می خواهم کرد ،
پیمانه ی عمر به هفتاد رسید ،
این دم نکنم نشاط، کی خواهم کرد ؟
(۱۴۲)
گردون نگری ز قد فرسوده ی ماست ،
جیحون اثری ز اشک پالوده ی ماست ،
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست .
فردوس دمی ز وقت آسوده ی ماست .
(۱۴۳)
عمرت تا کی بخود پرستی گذرد ،
یا در پی نیستی و هستی گذرد ؛
می خور که چنین عمر که غم در پی اوست
آن به که بخواب یا بمستی گذرد .


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش دهم)

بدون نظر

هیچ است:
(۱۰۱)
ای بیخبران شکل مجسم هیچ است ،
وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است ،
خوش باش که در نشیمن کون ، فساد .
وابسته ی یک دمیم و آنهم هیچ است !
(۱۰۲)
دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است ،
و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است ،
سر تا سر آفاق دویدی هیچ است ،
و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است .
(۱۰۳)
دنیا بمراد رانده گیر ، آخر چه ؟
وین نامه ی عمر خوانده گیر ، آخر چه ؟
گیرم که بکام دل بماندی صد سال ،
صد سال دگر بمانده گیر ، آخر چه ؟
(۱۰۴)
- رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین ،
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین ،
نی حق ، نه حقیقت ، نه شریعت نه یقین ،
اندر دو جهان کرا بود زهره ی این ؟
(۱۰۵)
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم ،
فانوس خیال از او مثالی دانیم :
خورشید چراغ دان و عالم فانوس ،
ما چون صوریم کاندر او گردانیم .
(۱۰۶)
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست ،
چون هست زهرچه هست نقصان و شکست ،
انگار که هست ، هرچه در عالم نیست ،
پندار که نیست ، هرچه در عالم هست .
(۱۰۷)
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ ،
وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ ،
شمع طربم ، ولی چو بنشستم ، هیچ ،
من جام جمم ، ولی چو بشکستم ، هیچ .


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش نهم)

بدون نظر

هرچه بادا باد:
(۷۴)
گر من ز می مغانه مستم، هستم ،
گر کافر و گبر و بت پرستم، هستم ،
هر طایفه ای بمن گمانی دارد ،
من زان خودم، چنانکه هستم هستم .
(۷۵)
می خوردن و شاد بودن آئین منست ،
فارغ بودن ز کفر و دین ؛ دین منست ،
گفتم بعروس دهر : کابین تو چیست ؟
گفتا : – دل خرم تو کابین منست .
(۷۶)
من بی می ناب زیستن نتوانم ،
بی باده ، کشید بار تن نتوانم ،
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید :
“ یک جام دگر بگیر “ و من نتوانم .
(۷۷)
امشب می جام یکمنی خواهم کرد ،
خودرا به دو جام می غنی خواهم کرد ؛
اول سه طلاق عقل و دین خواهم داد ،
پس دختر رز را بزنی خواهم کرد .
(۷۸)
٭ چون مرده شوم ، خاک مرا گم سازید ،
احوال مرا عبرت مردم سازید ،
خاک تن من به باده آعشته کنید ،
وز کالبدم خشت سر خم سازید .
(۷۹)
٭ چون در گذرم به باده شوئید مرا ،
تلقین ز شراب ناب گوئید مرا ؛
خواهید بروز حشر یابید مرا ؟
از خاک در میکده جوئید مرا .
(۸۰)
٭ چندان بخورم شراب، کاین بوی شراب
آید ز تراب ، چون روم زیر آب ،
گر بر سر خاک من رسد مخموری ،
از بوی شراب من شود مست و خراب .
(۸۱)
روزی که نهال عمر من کنده شود ،
و اجزام ز یکد گر پراکنده شود ؛
گر زانکه صراحئی کنند از گل من ،
حالی که ز باده پر کنی زنده شود .

(۸۲)
٭ در پای اجل چو من سر افکنده شوم ،
وز بیخ امید عمر بر کنده شوم ،
زینها ، گلم بجز صراحی نکنید ،
باشد که ز بوی می دمی زنده شوم .
(۸۳)
٭ یاران بموافقت چو دیدار کنید ،
باید که ز دوست یاد بسیار کنید ؛
چون باده ی خوشگوار نوشید بهم ،
نوبت چو بما رسد نگونسار کنید .
(۸۴)
٭ آنانکه اسیر عقل و تمیز شدند ،
در حسرت هست و نیست ناچیز شدند ؛
رو با خبرا ، تو آب انگور گزین ،
کان بی خبران بغوره میویز شدند !
(۸۵)
٭ ای صاحب فتوی ، ز تو پر کار تریم ،
با اینهمه مستی ، از تو هشیار تریم ؛
تو خون کسان خوری و ما خون رزان ،
انصاف بده ؛ کدام خونخوار تریم ؟

(۸۶)
شیخی بزنی فاحشه گفتا : مستی .
هر لحظه بدام دگری پا بستی .
گفتا ؛ شیخا، هر آنچه گوئی هستم ،
آیا تو چنانکه مینمائی هستی ؟
(۸۷)
٭ گویند که دوزخی بود عاشق و مست ،
قولی است خلاف ، دل در آن نتوان بست ،
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود ،
فردا باشد بهشت همچون کف دست !
(۸۸)
گویند : بهشت و حور عین خواهد بود ،
و آنجا می ناب و انگبین خواهد بود ؛
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک ؟
آخر نه بعاقبت همین خواهد بود ؟
(۸۹)
٭ گویند : بهشت و حور و کوثر باشد ،
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد ؛
پر کن قدح باده و بر دستم نه ،
نقدی ز هزار نسیه بهتر باشد .

(۹۰)
گویند بهشت عدن با حور خوش است ،
من میگویم که : آب انگور خوش ؛
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار ،
کاواز دهل برادر از دور خوش است .
(۹۱)
کس خلد و جحیم را ندیده است ای دل ،
گوئی که از آن جهان رسیده است ای دل ؛
امید و هراس ما بچیزی است کزان ،
جز نام و نشان نه پدیده است ای دل !
(۹۲)
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت ،
از اهل بهشت کرد ، یا دوزخ زشت ؛
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت .
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت .
(۹۳)
چون نبست مقام ما درین دهر مقیم ،
پس بی می و معشوق خطائی است عظیم .
تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم ؟
چون من رفتم ، جهان چه محدث چه قدیم .

(۹۴)
چون آمدنم بمن نبد روز نخست ،
وین رفتن بی مراد عزمیست درست ،
بر خیز و میان ببند ای ساقی چست ،
کاندو جهان بمی فرو خواهم شست .
(۹۵)
چون عمر بسر رسد ، چه بغداد چه بلخ ،
پیمانه چو پر شود ، چه شیرین و چه تلخ ؛
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی ،
از سلخ بغره آید ، از غره بسلخ !
(۹۶)
- جز راه قلندران میخانه مپوی ،
جز باده و جز سماع و جز یار مجوی ؛
برا کف قدح باده و بر دوش سبو ،
می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی .
(۹۷)
- ساقی غم من بلند آوازه شده است ،
سرمستی من برون ز اندازه شده است ؛
با موی سپید سر خوشم کز می تو ؛
پیرانه سرم بهار دل تازه شده است .

(۹۸)
- تنگی می لعل خواهم و دیوانی ،
سد رمقی باید و نصف نانی ،
وانگه من و تو نشسته در ویرانی ،
خوشتر بود آن ز ملکت سلطانی .
(۹۹)
- من ظاهر نیستی و هستی دانم ،
من باطن هر فراز و پستی دانم ؛
با اینهمه از دانش خود شرمم باد ،
گر مرتبه ای ورای مستی دانم .
(۱۰۰)
از من رمقی بسعی ساقی مانده است ،
وز صحبت خلق ، بی وفائی مانده است ،
از باده ی دوشین قدحی بیش نماند .
از عمر ندانم که چه باقی مانده است !


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش هشتم)

بدون نظر

ذرات گردانده:
(۵۷)
از تن چو برفت جان پاک من و تو ،
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو ؛
و آنگه ز برای خشت گور دگران ،
در کالبد کشند خاک من و تو ،
(۵۸)
٭ هر ذره که بر روی زمینی بوده است ،
خورشید رخی، زهره جبینی بوده است ،
گرد از رخ آستین به آذرم فشان ،
کان هم رخ خوب نازنینی بوده است .
(۵۹)
ای پیر خردمند پگه تر بر خیز ،
وان کودک خاک بیز را بنگر تیز ،
پندش ده و گو که، نرم نرمک می بیز ،
مغز سر کیقباد و چشم پرویز !
(۶۰)
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده ،
بلبل ز جمال گل طربناک شده ؛
در سایه ی گل نشین که بسیار این گل ،
از خاک بر آمده است و در خاک شده !
(۶۱)
ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست ،
بی باده ی گلرنگ نمیشاید زیست ؛
این سبزه که امروز تماشا گه ماست ،
تا سبزه ی خاک ما تماشا گه کیست !
(۶۲)
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست ،
بر خیز و بجام باده کن عزم درست ،
کاین سبزه که امروز تماشاگه تست ،
فردا همه از خاک تو بر خواهد رست !
(۶۳)
هر سبزه که بر کنار جوئی رسته است ،
گوئی ز لب فرشته خوئی رسته است ؛
پا بر سر هر سبزه به خواری ننهی ،
کان سبزه ز خاک لاله روئی رسته است .
(۶۴)
می خور که فلک بهر هلاک من و تو ،
قصدی دارد بجان پاک من و تو ؛
در سبزه نشین و می روشن میخور ؛
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو ؟

(۶۵)
دیدم بسر عمارتی مردی فرد ،
کو گل بلگد میزد و خوارش میکرد ،
وان گل بزبان حال با او میگفت :
ساکن، که چو من بسی لگد خواهی خورد !
(۶۶)
بردار پیاله و سبو ای دلجو ؛
بر گرد بگرد سبزه زار و لب جو ؛
کاین چرخ بسی قد بتان مهرو ،
صد بار پیاله کرد و صد بار سبو !
(۶۷)
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی ،
سرمست بدم چو کردم این اوباشی ؛
با من بزبان حال میگفت سبو :
من چون تو بدم، تو نیز چون من باشی !
(۶۸)
زان کوزه ی می که نیست در وی ضرری ،
پر کن قدحی بخور، بمن ده دگری ،
زان پیشتر ای پسر که در رهگذری ،
خاک من و تو کوزه کند کوزه گری .

(۶۹)
٭ بر کوزه گری پریر کردم گذری ،
از خاک همی نمود هردم هنری ؛
من دیدم اگر ندید هر بی بصری ،
خاک پدرم در کف هر کوزه گری .
(۷۰)
٭ هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری ،
تا چند کنی بر گل مردم خواری ؟
انگشت فریدون و کف کیخسرو ،
برچرخ نهاده ای، چه می پنداری ؟
(۷۱)
در کار گه کوزه گری کردم رای ،
بر پله ی چرخ دیدم استاد بپای ،
میکرد دلیر کوزه را دسته و سر ،
از کله پادشاه و از دست گدای !
(۷۲)
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است ،
این دسته که بر گردن او می بینی :
دستی است که بر گردن یاری بوده است !

(۷۳)
در کارگه کوزه گری بودم دوش ؛
دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش ،
هر یک بزبان حال با من میگفتند :
“کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش ؟“


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش هفتم)

بدون نظر

گردش دوران
(۳۵)
افسوس که نامه جوانی طی شد ،
وان تازه بهار زندگانی دی شد ؛
حالی که ورا نام جوانی گفتند ،
معلم نشد گه او کی آمد، کی شد !
(۳۶)
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد ،
در پای اجل بسی جگرها خون شد !
کس نامد از آنجهان که پرسم از وی :
کاحوال مسافران دنیا چون شد .
(۳۷)
یکچند به کودکی به استاد شدیم ؛
یکچند ز استادی خود شاد شدیم ؛
پایان سخن شنو که مارا چه رسید :
چو آب بر آمدیم و چون باد شدیم !
(۳۸)
یاران موافق همه از دست شدند ،
در پای اجل یکان یکان پست شدند ،
بودیم بیک شراب در مجلس عمر ،
یکدور زما پیشترک مست شدند !
(۳۹)
ای چرخ فلک خرابی از کینه ی تست ،
بیداد گری پیشه ی دیرینه ی تست ،
وی خاک اگر سینه ی تو بشکافند ،
بس گوهر قیمتی که در سینه ی تست.
(۴۰)
چون چرخ بکام یک خردمند نگشت ،
خواهی تو فلک هفت شمر، خواهی هشت،
چون باید مرد و آرزوها همه هشت ،
چه مور خورد به گور و چه گرگ بدشت.
(۴۱)
یک قطره آب بود و با دریا شد ،
یک ذره ی خاک و با زمین یکتا شد ،
آمد شدن تو اندرین عالم چیست ؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد .
(۴۲)
٭ میپرسیدی که چیست این نقش مجاز ،
گر بر گویم حقیقتش هست دراز ،
نقشی است پدید آمده از دریائی ،
و آنگاه شده بقعر آن دریا باز .

(۴۳)
جامی است که عقل آفرین میزندش ،
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش ؛
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش !
(۴۴)
اجزای پیاله ای که درهم پیوست ،
بشکستن آن روا نمیدارد مست ،
چندین سر و ساق نازنین و کف دست،
از مهر که پیوست و به کین که شکست ؟
(۴۵)
عالم اگر از بهر تو می آرایند ،
مگر ای بدان که عاقلان نگرایند ؛
بسیار چو تو روند و بسیار آیند .
بربای نصیب خویش کت بربایند .
(۴۶)
از جمله ی رفتگان این راه دراز ،
باز آمده ای کو بما گوید راز ؟
هان بر سر این دو راهه از روی نیاز ،
چیزی نگذاری که نمی آیی باز !

(۴۷)
می خور که بزیر گل بسی خواهی خفت ،
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت ؛
زنهار بکس مگو تو این راز نهفت :
هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت .
(۴۸)
٭ پیری دیدم بخانه ی خماری ،
گفتم: نکنی ز رفتگان اخباری ؟
گفتا، می خور که همچو ما بسیاری ،
رفتند و کسی باز نیامد باری !
(۴۹)
بسیار بگشتیم بگرد در و دشت ،
اندر همه آفاق بگشتیم بگشت ؛
کس را نشنیدیم که آمد زین راه
راهی که برفت، راهرو باز نگشت !
(۵۰)
ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز ،
از روی حقیقتی نه از روی مجاز ؛
یکچند درین بساط بازی کردیم ،
رفتیم بصندوق عدم یک یک باز !

(۵۱)
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود ،
نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود ؛
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل ،
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود .
(۵۲)
بر مفرش خاک خفتگان می بینم ،
در زیر زمین نهفتگان می بینم ؛
چندانکه بصحرای عدم مینگرم ،
نا آمدگان و رفتگان می بینم !
(۵۳)
این کهنه رباط را که عالم نام است
آرامگه ابلق صبح و شام است ،
بزمی است که وامانده ی صد جمشید است ،
گوریست که خوابگاه صد بهرام است !
(۵۴)
آن قصر که بهرام درو جام گرفت ،
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت ؛
بهرام که گور میگرفتی همه عمر ،
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت ؟

(۵۵)
مرغی دیدم نشسته بر باره ی توس ،
در چنگ گرفته کله ی کیکاوس ،
با کله همی گفت که: افسوس، افسوس !
کو بانک جرسها و کجا ناله ی کوس ؟
(۵۶)
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو ،
بر در گه او شهان نهادندی رو ،
دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای
بنشسته همی گفت که: “کوکو، کو کو؟“


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش ششم)

بدون نظر

ز ازل نوشته:
(۲۶)
بر لوح نشان بودنیها بوده است ،
پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است ؛
در روز ازل هر آنچه بایست بداد ،
غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است ،
(۲۷)
چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد ،
خودرا بکم و بیش دژم نتوان کرد ؛
کار من و تو چنانکه رای من و تست
از موم بدست خویش هم نتوان کرد .
(۲۸)
افلاک که جز غم نفزایند دگر ؛
ننهند بجا تا نربایند دگر ؛
نا آمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه میکشیم، نایند دگر ؛
(۲۹)
ای آنکه نتیجه چهار و هفتی ،
وز هفت و چهار دایم اندر تفتی ،
می خور که هزار باره بیشت گفتم :
باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی .
(۳۰)
٭ تا خاک مرا بقالب آمیخته اند ،
بس فتنه که از خاک برانگیخته اند :
من بهتر ازین نمتوانم بودن
کز بوته مرا چنین برون ریخته اند .
(۳۱)
٭ تاکی زچراغ مسجد و دود کنشت ؟
تاکی ز زیان دوزخ و سود بهشت ؟
رو بر سر لوح بین که استاد قضا
اندر ازل آنچه بودنی بود، نوشت .
(۳۲)
٭ ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز ،
چندین چه بری خواری ازین رنج دراز !
تن را به قضا سپار و با درد بساز ،
کاین رفته قلم ز بهر تو ناید باز .
(۳۳)
در گوش دلم گفت فلک پنهانی :
حکمی که قضا بود ز من میدانی ؟
در گردش خود اگر مرا دست بدی ،
خودرا برهاندمی ز سر گردانی .

(۳۴)
نیکی و بدی که در نهاد بشر است ،
شادی و غمی که در قضا و قدر است ،
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل ،
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است .


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش پنجم)

بدون نظر

درد زندگی:
(۱۶)
امروز که نوبت جوانی من است ،
می نوشم از آنکه کامرانی من است ؛
عیبم مکنید. گرچه تلخ خوش است ،
تلخ است، از آنکه زندگانی من است .
(۱۷)
گر آمدنم بمن بدی، نامدمی .
ور نیز شدن بمن بدی، کی شدمی ؟
به زان نبدی که اندرین دیر خراب ،
نه آمدمی، نه شدمی، نه بدمی .
(۱۸)
از آمدن و رفتن ما سودی کو ؟
وز تار وجود عمر ما پودی کو ؟
در چنبر چرخ جان چندین پاکان ،
میسوزد و خاک میشود: دودی کو ؟
(۱۹)
افسوس که بیفایه فرسوده شدیم ،
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم ؛
دردا و ندامتا که چشم زدیم ،
نابوده بکام خویش، نابوده شدیم !
(۲۰)
٭ با یار چو آرمیده باشی همه عمر ؛
لذات جهان چشیده باشی همه عمر ،
هم آخر کار رحلتت خواهد بود ،
خوابی باشد که دیده باشی همه عمر ،
(۲۱)
اکنون که ز خوشدلی بجز نام نماند ،
یک همدم پخته جز می خام نماند ؛
دست طرب از ساغر می باز مگیر
امروز که در دست بجز جام نماند !
(۲۲)
ایکاش که جای آرمیدن بودی ،
یا این ره دور را رسیدن بودی ؛
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک ،
چون سبزه امید بر دمیدن بودی !
(۲۳)
چون حاصل آدمی درین جای دو در ،
جز درد دل و دادن جان نیست دگر ؛
خرم دل آنکه یک نفس زنده نبود ،
و آسوده کسیکه خود نزاد از مادر !

(۲۴)
٭ آنکس که زمین و چرخ افلاک نهاد ،
بس داغ که او بر دل غمناک نهاد ؛
بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک
در طبل زمین و حقه ی خاک نهاد !
(۲۵)
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان ،
بر داشتمی من این فلک را ز میان ؛
از نو فلک دگر چنان ساختمی ،
کازاده بکام دل رسیدی آسان .


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش چهارم)

بدون نظر

راز آفرینش:
(۱)
هرچند که رنگ و روی زیباست مرا ،
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا ،
معلوم نشد که در طرخانه ی خاک
نقاش ازل اهر چه آراست مرا ؟
(۲)
آورد به اظطرارم اول بوجود ،
جز حیرتم از حیات چیزی نفزود ،
رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود
زین آمدن و بودن و رفتن مقصود ؟
(۳)
از آمدنم نبود گردون را سود ،
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود ؛
وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود ،
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود !
(۴)
ای دل تو به ادراک معما نرسی ،
در نکته ی زیر کان دانا نرسی ؛
اینجا ز می و جام بهشتی میساز ،
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی !
(۵)
دل سر حیات اگر کماهی دانست ،
در مرگ هم اسرار الهی دانست ؛
امروز که با خودی، ندانستی هیچ ،
فردا که ز خود روی چه خواهی دانست ؟
(۶)
٭ تا چند زنم بروی دریاها خشت ،
بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت ؛
خیام که گفت دوزخی خواهد بود ؟
که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت ؟
(۷)
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من ،
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من ؛
هست از پس پرده گفتگوی من و تو ،
چون پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من .
(۸)
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت ،
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت ؛
هرکس سخنی از سر سودا گفتند ،
زان روی که هست، کس نمیداند گفت .

(۹)
اجرام که ساکنان این ایوانند ،
اسباب تردد خردمندانند ،
هان تا سر رشته خرد گم نکنی ،
کانان که مدبرند سر گردانند !
(۱۰)
دوری که در آمدن و رفتن ماست ،
اورا نه نهایت، نه بدایت پیداست ،
کس می نزند دمی درین معنی راست ،
کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست !

(۱۱)
دارنده چو ترکیب طبایع آراست ،
از بهرچه او فکندش اندر کم و کاست ؟
گر نیک آمد، شکستن از بهر چه بود ؟
ور نیک نیامد این صور، عیب کراست ؟
(۱۲)
آنانکه محیط فضل و آداب شدند ،
در جمع کمال شمع اصحاب شدند ،
ره زین شب تاریک نبردند بروز ،
گفتند فسانه ای و در خواب شدند .

(۱۳)
٭ آنانکه ز پیش رفته اند ای ساقی ،
در خاک غرور خفته اند ای ساقی ،
رو باده خور و حقیقت از من بشنو :
باد است هر آنچه گفته اند ای ساقی .
(۱۴)
٭ آن بیخبران که در معنی سفتند ،
در چرخ به انواع سخنها گفتند ؛
آگه چو نگشتند بر اسرار جهان ،
اول زنخی زدند و آخر خفتند !
(۱۵)
گاویست بر آسمان قرین پروین ،
گاویست دگر نهفته در زیر زمین ؛
گر بینائی، چشم حقیقت بگشا :
زیر و زیر دو گاو مشتی خر بین .


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش سوم)

بدون نظر

خیام فیلسوف

فلسفه خیام هیچوقت تازگى خود را از دست نخواهد داد. چون این ترانه هاى در ظاهر کوچک ولى پر مغز تمام مسائل مهم و تاریک فلسفى که در ادوار مختلف انسان را سرگردان کرده و افکارى که جبرا باو تحمیل شده و اسرارى که برایش لاینحل مانده مطرح میکند. خیام ترجمان این شکنجه هاى روحى شده: فریادهاى او انعکاس دردها، اضطرابها، ترسها، امیدها و یاسهاى میلیونها نسل بشر است که پى در پى فکر آنها را عذاب داده است. خیام سعى میکند در ترانه هاى خودش با زبان و سبک غریبى همه این مشکلات، معماها و مجهولات را آشکارا و بى پرده حل بکند. او زیر خنده هاى عصبانى و رعشه آور مسائل دینى و فلسفى را بیان میکند. بعد راه حل محسوس و عقلى برایش میجوید.
بطور مختصر، ترانه هاى خیام آئینه اى است که هر کس ولو بى قید و لاابالى هم باشد یک تکه از افکار یک قسمت از یاسهاى خود را در آن مىبیند و تکان میخورد. ازین رباعیات یک مذهب فلسفى مستفاد میشود که امروز طرف توجه علماى طبیعى است و شراب گس و تلخ مزه خیام هر چه کهنه تر مىشود برگیرندگیش میافزاید. بهمین جهت ترانه هاى او در همه جاى دنیا و در محیطهاى گوناگون و بین نژادهاى مختلف طرف توجه شده. هر کدام از افکار خیام را جداگانه میشود نزد شعرا و فلاسفه بزرگ پیدا کرد. ولى رویهمرفته هیچکدام از آنها را نمیشود با خیام سنجید و خیام در سبک خودش از اغلب آنها جلو افتاده . قیافه متین خیام او را پیش از همه چیز یک فیلسوف و شاعر بزرگ همدوش لوکرس، اپیکور، گوته، شکسپیر و شوپن آور معرفى میکند.
اکنون براى اینکه طرز فکر و فلسفه گوینده رباعیات را پیدا بکنیم و بشناسیم ناگزیریم که افکار و فلسفه او را چنانکه از رباعیاتش مستفاد میشود بیرون بیاوریم، زیرا جز این وسیله دیگرى در دسترس ما نیست و زندگى داخلى و خارجى او، اشخاصیکه با آنها رابطه داشته، محیط و طرز زندگى، تاثیر موروثى، فلسفه اى که تعقیب میکرده و تربیت علمى و فلسفى او بما مجهول است.
اگر چه یکمشت آثار علمى، فلسفى و ادبى از خیام بیادگار مانده ولى هیچکدام از آنها نمیتواند ما را در این کاوش راهنمائى بکند. چون تنها رباعیات افکار نهانى و خفایاى قلب خیام را ظاهر مىسازد. در صورتیکه کتابهائى که به مقتضاى وقت و محیط یا بدستور دیگران نوشته حتى بوى تملق و تظاهر ازآنها استشمام میشود و کاملا فلسفه او را آشکار نمیکند.به اولین فکرى که در رباعیات خیام برمیخوریم این است که گوینده با نهایت جرئت و بدون پروا با منطق بىرحم خودش هیچ سستى، هیچ یک از بدبختیهاى معاصرین و فلسفه دستورى و مذهبى آنها را قبول ندارد. و بتمام ادعاها و گفته هاى آنها پشت پا میزند. در کتاب “اخبارالعلماء باخبارالحکماء” که در سنه ۶۴۶ تالیف شده راجع به اشعار خیام اینطور مینویسد:
“. .. باطن آن اشعار براى شریعت مارهاى گزنده و سلسله زنجیرهاى ضلال بود. و وقتیکه مردم او را در دین خود تعییب کردند و مکنون خاطر او را ظاهر ساختند، از کشته شدن ترسیده و عنان زبان و قلم خود را باز کشید و بزیارت حج رفت … و اسرار ناپاک اظهار نمود… و او را اشعار مشهورى است که خفایاى قلب او در زیر پرده هاى آن ظاهر میگردد و کدورت باطن او جوهر قصدش را تیرگى میدهد.“
پس خیام باید یک اندیشه خاص و سلیقه فلسفى مخصوصى راجع به کائنات داشته باشد. حال به بینیم طرز فکر او چه بوده: براى خواننده شکى باقى نمی ماند که گوینده رباعیات تمام مسائل دینى را با تمسخر نگریسته و از روى تحقیر به علماء و فقهائى که از آنچه خودشان نمیدانند دم میزنند حمله میکند. این شورش روح آریائى را بر ضد اعتقادات سامى نشان میدهد و یا انتقام خیام از محیط پست و متعصبى بوده که از افکار مردمانش بیزار بوده. واضح است فیلسوفى مانند خیام که فکر آزاد و خرده بین داشته نمیتوانسته کورکورانه زیر بار احکام تعبدى، جعلى، جبرى و بىمنطق فقهاى زمان خودش برود و به افسانه هاى پوسیده و دامهاى خر بگیرى آنها ایمان بیاورد.
زیرا دین عبارتست از مجموع احکام جبرى و تکلیفاتى که اطاعت آن بى چون و چرا بر همه واجب است و در مبادى آن ذره اى شک و شبهه نمیشود بخود راه داد. و یکدسته نگاهبان از آن احکام استفاده کرده مردم عوام را اسباب دست خودشان مینمایند. ولى خیام همه این مسائل واجب الرعایه مذهبى را بالحن تمسخر آمیز و بى اعتقاد تلقى کرده و خواسته منفردا از روى عمل و علل پى به معلول ببرد. مسائل مهم مرگ و زندگى را بطرز مثبت از روى منطق و محسوسات و مشاهدات و جریانهاى مادى زندگى حل نماید، ازین رو تماشاچى بىطرف حوادث دهر میشود.
خیام مانند اغلب علماى آنزمان به قلب و احساسات خودش اکتفا نمیکند، بلکه مانند یک دانشمند بتمام معنى آنچه که در طى مشاهدات و منطق خود بدست میآورد میگوید. معلوم است امروزه اگر کسى بطلان افسانه هاى مذهبى را ثابت بنماید چندان کار مهمى نکرده است؛ زیرا از روى علوم خود بخود باطل شده است. ولى اگر زمان و محیط متعصب خیام را در نظر بیاوریم بىاندازه مقام او را بالا میبرد. اگر چه خیام در کتابهاى علمى و فلسفى خودش که بنا بدستور و خواهش بزرگان زمان خود نوشته، رویه کتمان و تقیه را از دست نداده و ظاهرا جنبه بى طرف بخود میگیرد، ولى در خلال نوشته هاى او میشود بعضى مطالب علمى که از دستش در رفته ملاحظه نمود. مثلا در “نوروزنامه” (ص۴) میگوید: “بفرمان ایزد تعالى حالهاى عالم دیگرگون گشت، و چیزهاى نو پدید آمد. مانند آنک در خور عالم و گردش بود.” آیا از جمله آخر فورمول معروف
Adaptation du milieuاستنباط نمىشود؟ زیرا او منکر است که خدا موجودات را جدا جدا خلق کرده و معتقد است که آنها بفراخور گردش عالم با محیط توافق پیدا کرده اند. این قاعده علمى که در اروپا ولوله انداخت آیا خیام در ۸۰۰ سال پیش بفراست دریافته و حدس زده است در همین کتاب (ص۳) نوشته: “و ایزد تعالى آفتاب را ازنور بیافرید و آسمانها و زمینها را بدو پرورش داد.” پس این نشان میدهد که علاوه بر فیلسوف و شاعر ما با یکنفر عالم طبیعى سر و کار داریم.
ولى در ترانه هاى خودش خیام این کتمان و تقیه را کنار گذاشته. زیرا درین ترانه ها که زخم روحى او بوده بهیچوجه زیر بار کرم خورده ی اصول و قوانین محیط خودش نمیرود. بلکه بر عکس از روى منطق همه ی مسخره هاى افکار آنان را بیرون مىآورد. جنگ خیام با خرافات و موهومات محیط خودش در سرتاسر ترانه هاى او آشکار است و تمام زهرخنده هاى او شامل حال زهاد و فقها و الهیون مىشود و بقدرى با استادى و زبردستى دماغ آنها را میمالاند که نظیرش دیده نشده. خیام همه مسائل ماوراء مرگ را با لحن تمسخر آمیز و مشکوک و بطور نقل قول با “گویند” شروع مىکند:

گویند: “بهشت و حور عین خواهد بود . . (۸۸ (
گویند مرا: “بهشت با حور خوش است . . (۹۰(
گویند مرا که:”دوزخى باشد مست . . (۸۷ (

در زمانیکه انسان را آینه ی جمال الهى و مقصود آفرینش تصور میکرده اند و همه افسانه هاى بشر دور او درست شده بود که ستاره هاى آسمان براى نشان دادن سرنوشت او خلق شده و زمین و زمان و بهشت و دوزخ براى خاطر او برپا شده و انسان دنیاى کهین و نمونه و نماینده جهان مهین بوده چنانکه بابا افضل مىگوید:
افلاک و عناصر و نبات و حیوان،
عکسى ز وجود روشن کامل ماست.
خیام با منطق مادى و علمى خودش انسان را جام جم نمىداند. پیدایش و مرگ او را همانقدر بى اهمیت مىداند که وجود و مرگ یک مگس:
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسى پدید و ناپیدا شد! (۴۱)
حال به بینیم در مقابل نفى و انکار مسخره آلودى که از عقاید فقها و علما مىکند خودش نیز راه حلى براى مسائل ماوراء طبیعى پیدا کرده؟ در نتیجه مشاهدات و تحقیقات خودش خیام باین مطلب برمىخورد که فهم بشر محدود است از کجا مىآئیم و بکجا مىرویم؟ کسى نمیداند، و آنهائى که صورت حق بجانب بخود میگیرند و در اطراف این قضایا بحث مىنمایند جز یاوه سرائى کارى نمیکنند، خودشان و دیگران را گول مىزنند. هیچکس به اسرار ازل پى نبرده و نخواهد برد و یا اصلا اسرارى نیست و اگر هست در زندگى ما تاثیرى ندارد. مثلا جهان چه محدث و چه قدیم باشد آیا به چه درد ما خواهد خورد؟
چون من رفتم. جهان چه محدث چه قدیم. (۹۳)
تا کى ز حدیث پنج و چار اى ساقى؟

بما چه که وقت خودمان را سر بحث پنج حواس و چهار عنصر بگذرانیم؟ پس به امید و هراس موهوم و بحث چرند وقت خودمان را تلف نکنیم. آنچه که گفته اند و بهم بافته اند افسانه محض مىباشد. معماى کائنات نه بوسیله علم و نه بدستیارى دین هرگز حل نخواهد شد و بهیچ حقیقتى نرسیده ایم. در وراء این زمینى که رویش زندگى مىکنیم نه سعادتى هست و نه عقوبتى. گذشته و آینده دو عدم است و ما بین دو نیستى که سرحد دو دنیاست دمى را که زنده ایم دریابیم! استفاده بکنیم و در استفاده شتاب بکنیم. بعقیده خیام کنار کشتزارهاى سبز و خرم، پرتو مهتاب که در جام شراب ارغوانى هزاران سایه منعکس مىکند، آهنگ دلنواز چنگ، ساقیان ماهرو، گلهاى نوشکفته. یگانه حقیقت زندگى است که مانند کابوس هولناکى مىگذرد. امروز را خوش باشیم، فردا را کسى ندیده. این تنها آرزوى زندگى است.
حالى خوش باش زانکه مقصود اینست. (۱۳۴)
در مقابل حقایق محسوس و مادى یک حقیقت بزرگتر را خیام معتقد است، و آن وجود شر و بدى است که بر خیر و خوشى میچربد. گویا فکر جبرى خیام بیشتر در اثر علم نجوم و فلسفه مادى او پیدا شده. تاثیر تربیت علمى او روى نشو و نماى فلسفیش کاملا آشکار است. بعقیده خیام طبیعت کور و کر گردش خود را مداومت میدهد. آسمان تهى است و بفریاد کسى نمىرسد:
با چرخ کن حواله کاندر ره عقل،
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است! (۳۴)

چرخ ناتوان و بىاراده است. اگر قدرت داشت خودش را از گردش باز میداشت:
در گردش خود اگر مرا دست بدى.
خود را برهاندمى ز سرگردانى. (۳۳)

بر طبق عقاید نجومى آنزمان خیام چرخ را محکوم مىکند و احساس سخت قوانین تغییر ناپذیر اجرام فلکى را که در حرکت هستند مجسم مینماید. و این در نتیجه مطالعه دقیق ستاره ها و قوانین منظم آنهاست که زندگى ما را در تحت تاثیر قوانین خشن گردش افلاک دانسته، ولى به قضا و قدر مذهبى اعتقاد نداشته زیرا که بر علیه سرنوشت شورش مىکند و ازین لحاظ بدبینى در او تولید مىشود. شکایت او اغلب از گردش چرخ و افلاک است نه از خدا. و بالاخره خیام معتقد مىشود که همه کواکب نحس هستند و کوکب سعد وجود ندارد:
افلاک که جز غم نفزایند دگر . . . (۲۸)

در نوروزنامه (ص ۴۰) بطور نقل قول مىنویسد: “. . . و چنین گفته اند که هر نیک و بدى که از تاثیر کواکب سیاره بر زمین آید بتقدیر و ارادت باریتعالى، و بشخصى پیوندد، بدین اوتار و قسى گذرد.” نظامى عروضى در ضمن حکایتى که از خیام مىآورد مىگوید که ملکشاه از خیام در خواست مى کند که پیشگوئى بکند هوا براى شکار مناسب است یا نه و خیام از روى علم نیورنیوا Métérologie پیشگوئى صحیح مىکند بعد مىافزاید: “اگر چه حکم حجة الحق عمر بدیدم، اما ندیدم او را در احکام نجوم هیچ اعتقادى . .“
در رباعى دیگر علت پیدایش را در تحت تاثیر چهار عنصر و هفت سیاره دانسته:
اى آنکه نتیجه ی چهار و هفتى،
وز هفت و چهار دایم اندر تفتى. (۲۹)

چنانکه سابق گذشت بدبینى خیام از سن جوانیش وجود داشته (نمره ی۱۶) و این بدبینى هیجوقت گریبان او را ول نکرده. یکى از اختصاصات فکر خیام است که پیوسته با غم و اندوه و نیستى و مرگ آغشته است (۱) و در همان حال که دعوت به خوشى و شادى مىنماید لفظ خوشى در گلو گیر مىکند. زیرا در همین دم با هزاران نکته و اشاره هیکل مرگ، کفن، قبرستان و نیستى خیلى قوى تر از مجلس کیف و عیش جلو انسان مجسم مىشود و آن خوشى یکدم را از بین مىبرد.
طبیعت بى اعتنا و سخت کار خود را انجام مىدهد. یک دایه خونخوار و دیوانه است که اطفال خود را مىپروراند و بعد با خونسردى خوشه هاى رسیده و نارس را درو مىکند. کاش هرگز بدنیا نمىآمدیم، حالا که آمدیم، هر چه زودتر برویم خوشبخت تر خواهیم بود:

ناآمدگان اگر بدانند که ما،
از دهر چه مىکشیم، نایند دگر. (۲۸)
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت،
و آسوده کسیکه خود نزاد از مادر. (۲۳) (۲)

——————————————————————————–
(۱) (۱) نوروز نامه (ص ۹): “.. و دنیا در دل کسی شیرین مباد“. (صفحه ۶۹) همین کتاب: “مردان مرگ را زاده اند.“
(۲) (۲) در رومان پهلوی “یادگار زریران“ وزیر گاماسپ میگوید: “خوشبخت کسیکه از مادر نزاد و یا اگر زاد مرد و یا هرگز بدین جهان نیامد!“
این آرزوى نیستى که خیام در ترانه هاى خود تکرار می
کند آیا با نیروانه بودا شباهت ندارد؟ در فلسفه بودا دنیا عبارتست از مجموع حوادث بهم پیوسته که تغییرات دنیاى ظاهرى در مقابل آن یک ابر، یک انعکاس و یا یک خواب پر از تصویرهاى خیالى است:

احوال جهان و اصل این عمر که هست،
خوابى و خیالى و فریبى و دمى است. (۱۹۰)

اغلب شعراى ایران بدبین بوده اند ولى بدبینى آنها وابستگى مستفیم با حس شهوت تند و ناکام آنان دارد. در صورتیکه درنزد خیام یک جنبه عالى و فلسفى دارد و ماهرویان را تنها وسیله تکمیل عیش و تزیین مجالس خودش مىداند و اغلب اهمیت شراب بر زن غلبه مىکند. وجود زن و ساقى یکنوع سرچشمه کیف ولذت بدیعى و زیبائی هستند. هیچکدام را بعرش نمىرساند و مقام جداگانه اى ندارند. از همه ی این چیزهاى خوب و خوش نما یک لذت آنى میجسته. ازین لحاظ خیام یکنفر پرستنده و طرفدار زیبائى بوده و با ذوق بدیعیات خودش چیزهاى خوشگوار، خوش آهنگ و خوش منظر را انتخاب مىکرده. یک فصل از کتاب “نوروزنامه“ در باره ی صورت نیکو نوشته و اینطور تمام مىشود: “. . . و این کتاب را از براى فال خوب بر روى نیکو ختم کرده آمد.” پس خیام از پیش آمدهاى ناگوار زندگى شخصى خودش مثل شعراى دیگر مثلا از قهر کردن معشوقه و یا نداشتن پول نمىنالد. درد او یک درد فلسفى و نفرینى است که به اساس آفرینش مىفرستد. این شورش در نتیجه مشاهدات و فلسفه دردناک او پیدا شده. بدبینى او بالاخره منجر به فلسفه دهرى شده. اراده، فکر، حرکت و همه چیز بنظرش بیهوده آمده:

اى بیخبران، جسم مجسم هیچ است،
وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است (۱۰۱)

بنظر مىآید که شوپن آور از فلسفه ی بدبینى خودش بهمین نتیجه خیام مىرسد: “براى کسیکه بدرجه اى برسد که اراده خود را نفى بکند. دنیائى که بنظر ما آنقدر حقیقى مىآید. با تمام خورشیدها و کهکشانهایش چیست؟ هیچ!”
خیام از مردم زمانه برى و بیزار بوده. اخلاق، افکار و عادات آنها را با زخم زبانهاى تند محکوم مىکند و بهیچ وجه تلقینات جامعه را نپذیرفته است. از اشعار عربى و بعضى از کتابهاى او این کینه و بغض خیام براى مردمان و بىاعتمادى به آنان بخوبى دیده مىشود. در مقدمه جبر و مقابله اش مىگوید:
” ما شاهد بودیم که اهل علم از بین رفته و به دسته ای که عده شان کم و رنجشان بسیار بود منحصر گردیدند. و این عده انگشت شمار نیز در طى زندگى دشوار خود همتشان را صرف تحقیقات و اکتشافات علمى نمودند. ولى اغلب دانشمندان ما حق را به باطل مىفروشند و از حد تزویر و ظاهر سازى تجاوز نمىکنند؛ و آن مقدار معرفتى که دارند براى اغراض پست مادى بکار مىبرند، و اگر شخصى را طالب حق و ایثار کننده صدق و ساعى در رد باطل و ترک تزویر بینند استهزاء و استخفاف مىکنند.” گویا در هر زمان اشخاص دورو و متقلب و کاسه لیس چاپلوس کارشان جلو است!
دیوژن معروف روزى در شهر آتن با فانوس روشن جستجوى یکنفر انسان را مىنمود و عاقبت پیدا نکرد. ولى خیام وفت خود را به تکابوى بیهوده تلف نکرده و با اطمینان مىگوید:
گاویست بر آسمان، قرین پروین،
گاویست دگر بر زبرش جمله زمین:
گر بینائى چشم حقیقت بگشا:
زیرو زبر دو گاو مشتى خر بین.
واضح است در اینصورت خیام از بسکه در زیر فشار افکار پست مردم بوده بهیچوجه طرفدار محبت، عشق، اخلاق، انسانیت و تصوف نبوده، که اغلب نویسندگان و شعرا وظیفه خودشان دانسته اند که این افکار را اگر چه خودشان معتقد نبوده اند براى عوام فریبى تبلیغ بکنند. چیزیکه غریب است. فقط یک میل و رغبت یا سمپاتى و تاسف گذشته ایران در خیام باقى است. اگر چه بواسطه اختلاف زیاد تاریخ ما نمىتوانیم به حکایت مشهور سه رفیق دبستانى باور بکنیم که نظام الملک با خیام و حسن صباح هم درس بوده اند. ولى هیچ استبعادى ندارد که خیام و حسن صباح با هم رابطه داشته اند. زیرا که بچه یک عهد بوده اند و هر دو تقریبا در یک سنه ۵۱۷ – ۵۱۸ مرده اند. انقلاب فکرى که هردو در قلب مملکت مقتدر اسلامى تولید کردند این حدس را تایید مىکند و شاید بهمین مناسبت آنها را با هم همدست دانسته اند. حسن بوسیله اختراع مذهب جدید و لرزانیدن اساس جامعه آن زمان تولید یک شورش ملى ایرانى کرد. خیام بواسطه آوردن مذهب حسى، فلسفى، و عقلى و مادى همان منظور او را در ترانه هاى خودش انجام داد. تاثیر حسن چون بیشتر روى سیاست و شمشیر بود بعد از مدتى از بین رفت. ولى فلسفه مادى خیام که پایه اش روى عقل و منطق بود پایدار ماند.
نزد هیچیک از شعرا و نویسندگان اسلام لحن صریح نفى خدا و بر هم زدن اساس افسانه هاى مذهبى سامى مانند خیام دیده نمىشود و شاید بتوانیم خیام را از جمله ایرانیان ضد عرب مانند: ابن مقفع، به آفرید، ابومسلم، بابک و غیره بدانیم. خیام با لحن تاسف انگیزى اشاره به پادشاهان پیشین ایران مىکند. ممکن است از خواندن شاهنامه فردوسى این تاثر در او پیدا شده و در ترانه هاى خودش پیوسته فر و شکوه و بزرگى پایمال شده ی آنان را گوشزد مینماید که با خاک یکسان شده اند و در کاخ هاى ویران آنها روباه لانه کرده و جغد آشیانه نموده. قهقهه هاى عصبانى او، کنایات و اشاراتى که به ایران گذشته مىنماید پیداست که از ته قلب از راهزنان عرب و افکار پست آنها متنفر است، و سمپاتى او بطرف ایرانى میرود که در دهن این اژدهاى هفتاد سر غرق شده بوده و با تشنج دست و پا میزده.
نباید تند برویم، آیا مقصود خیام از یادآورى شکوه گذشته ساسانى مقایسه بى ثباتى و کوچکى تمدنها و زندگى انسان نبوده است و فقط یک تصویر مجازى و کنایه اى بیش نیست؟ ولى با حرارتى که بیان مىکند جاى شک و شبهه باقى تمى گذارد. مثلا صداى فاخته که شب مهتاب روى ویرانه تیسفون کوکو مىگوید مو را به تن خواننده راست مىکند:
آن فصر که بر چرخ همى زد پهلو . . (۵۶)
آن قصر که بهرام درو جام گرفت . . (۵۴)

چنانکه سابقا ذکر شد خیام جز روش دهر خدائى نمىشناخته و خدائى را که مذاهب سامى تصور میکرده اند منکر بوده است. ولى بعد قیافه ی جدى تر بخود مىگیرد و راه حل علمى و منطقى براى مسائل ماوراء طبیعى جستجو مىکند. چون راه عقلى پیدا نمىکند به تعبیر شاعرانه این الفاظ قناعت مىنماید. صانع را تشبیه به کوزه گر مىکند و انسان را به کوزه و مىگوید:
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف،
مىسازد و باز بر زمین مىزندش! (۴۳)

مجلس این کوزه گر دیوانه را به قیافه احمق و خونخوارش که همه ی همّ خود را صرف صنابع ظریف مىکند ولى از روى جنون آن کوزه ها را مىشکند، فقط قلم آقای درویش نقاش توانسته روی پرده خودش مجسم بکند.
بهشت و دوزخ را در نهاد اشخاص دانسته:
دوزخ شررى ز رنج بیهوده ی ماست،
فردوس دمى ز وقت آسوده ی ماست. (۱۴۲)

گلهاى خندان، بلبلان نالان، کشتزارهاى خرم، نسیم بامداد، مهتابى، مهرویان پریوش، آهنگ چنگ، شراب گلگون، اینها بهشت ماست. چیزى بهتر از اینها روى زمین پیدا نمىشود، با این حقایقى که درین دنیاى بىثبات پر از درد و زجر برایمان مانده استفاده بکنیم. همین بهشت ماست، بهشت موعودى که مردم را بامیدش گول میزنند! چرا بامید موهوم از آسایش خودمان چشم بپوشیم؟
کس خلد و حجیم را ندیده است، اى دل،
گوئى که از آنجهان رسیده است؟ اى دل . . (۹۱)

یک بازیگر خانه غریبى است. مثل خیمه شب بازى یا بازى شطرنج، همه کائنات روى صفحه گمان مى کنند که آزادند. ولى یک دست نامرئى که متعلق بیک ابله یا بچه است مدتى با ما تفریح مىکند. ما را جا بجا مى کند، بعد دلش را میزند، دوباره این عروسکها یا مهره ها را در صندوق فراموشى و نیستى مىاندازد:
ما لعبتکانبم و فلک لعبت باز،
از روى حقیقتى نه از روى مجاز . . . (۵۰)

خیام میخواسته این دنیاى مسخره، پست غم انگیز و مضحک را از هم بپاشد و یک دنیاى منطقىترى روى خرابه آن بنا بکند:
گر بر فلکم دست بدى چون یزدان.
برداشتمى من این فلک را ز میان . . (۲۵)

براى اینکه بدانیم تا چه اندازه فلسفه ی خیام در نزد پیراوان او طرف توجه بوده و مقلد پیدا کرده این نکته را مىگوئیم که مؤلف “دبستان مذاهب” در چند جا مثل از رباعیات خیام مىآورد و یک جا رباعى غریبى باو نسبت مىدهد (ص ۶۳): “. . سمراد در لغت و هم پندار را گویند فره مند شاگرد فر ایرج گفته: اگر کسى موجود باشد داند که عناصر و افلاک و انجم و عقول و نفوس حق است. و واجب الوجودى که مىگوید هستى پذیر نشد و ما از وهم گمان بریم که او هست و یقین که او هم نیست. من الاستشهاد حکیم عمر خیام بیت:
“صانع به جهان کهنه همچون ظرفى است.
“آبیست بمعنى و بظاهر برفى است؛
“بازیچه کفر و دین بطفلان بسپار،
“بگذر ز مقامى که خدا هم حرفى است!“

در جاى دیگر (ص ۱۵۹) راجع به عقاید چارواک مىگوید: “. . عاقل باید از جمع لذات بهره گیرد و از مشتهیات احتراز ننماید. از آنکه چون بخاک پیوست باز آمدن نیست. ع:
“باز آمدنت نیست، چو رفتى رفتى.
“روشن تر گوئیم عقیده، چارواک آنست که ایشان گویند: چون صانع پدیدار نیست و ادراک بشرى به اثبات آن محیط نیارد شد، ما را چرا بندگى امرى مظنون، موهوم، بل معدوم باید کرد؟ . . و بهر نوید جنت و راحت آن ازکثرت حرص ابلهانه دست از نعمتها و راحتها باز داشت؟ عاقل نقد را به نسیه ندهد . . . آنچه ظاهر نیست باور کردن آن را نشاید ترکیب جسد موالید از عناصر اربعه است، بمقتضاى طبیعت یک چند با هم تالیف پذیر شده . .، چون ترکیب متلاشى شود، معاد عنصر جز عنصر نیارد بود. بعد از تخریب کاخ تن، عروجى به برین وطن و ناز و نعیم و نزول نار و حجیم نخواهد بود .“
آیا تجزیه ی افکار خیام را از این سطور درک نمىکنیم؟ هرو آلن دراضافات به رباعیات خیام (ص۲۹۱)از کتاب “سرگذشت سلطنت کابل” تالیف الفینستن که در سنه ۱۸۱۵ میلادى بطبع رسیده نقل مىکند و شرح مى دهد که فرقه اى دهرى و لامذهب باسم ملازکى شهرت دارند: “بنظر مىآید که افکار آنها خیلى قدیمى است و کاملا با افکار شاعر قدیم ایران خیام وفق مىدهد، که در آثار او نمونه هاى لامذهبى بقدرى شدید است که در هیچ زبانى سابقه ندارد . . . این فرقه عقاید خودشان را در خفا آشکار مىکردند و معروف است که عقاید آنها بین نجباى رند دربار شاه محمود رخنه کرده بود.”
اختصاص دیگرى که در فلسفه خیام مشاهده مىشود دقیق شدن او در مسئله ی مرگ است که نه از راه نشئات روح و فلسفه الهیون آنرا تحت مطالعه در مىآورد، بلکه از روى جریان و استحاله ذرات اجسام و تجزیه ماده تغییرات آنرا با تصویرهاى شاعرانه و غمناکى مجسم مىکند.
براى خیام ماوراء ماده چیزى نیست. دنیا در اثر اجتماع ذرات بوجود آمده که بر حسب اتفاق کار مىکنند. این جریان دایمى و ابدى است، و ذرات پى در پى در اشکال و انواع داخل مىشوند و روى مىگردانند. ازین رو انسان هیچ بیم و امیدى ندارد و در نتیجه ترکیب ذرات و چهار عنصر و تاثیر هفت کوکب بوجود آمده و روح او مانند کالبد مادى است و پس از مرگ نمیماند:
باز آمدنت نیست، چو رفتى رفتى. (۲۹)
چون عاقبت کار جهان “نیستى” است. (۱۴۰)
هر لاله پژمرده نخواهد بشکفت. (۴۷)
اما خیام بهمین اکتفا نمىکند و ذرات بدن را تا آخرین مرحله نشاتش دنبال مىنماید و بازگشت آنها را شرح مىدهد. در موضوع بقاى روح معتقد به گردش و استحاله ذرات بدن پس از مرگ مىشود. زیرا آنچه که محسوس است و به تمیز در مىآید اینست که ذرات بدن در اجسام دیگر دوباره زندگى و یا جریان پیدا مىکنند. ولى روح مستقلى که بعد از مرگ زندگى جداگانه داشته باشد نیست. اگر خوشبخت باشیم، ذرات تن ما خم باده مىشوند و پیوسته مست خواهند بود، و زندگى مرموز و بى اراده اى را تعقیب مىکنند. همین فلسفه ذرات سرچشمه درد و افکار غم انگیز خیام مىشود. در گل کوزه، در سبزه، در گُل لاله در معشوقه اى که با حرکات موزون به آهنگ چنگ مىرقصد، در مجالس تفریح و در همه جا ذرات تن مهرویان را مىبیند که خاک شده اند، ولى زندگى غریب دیگرى را دارند. زیرا در آنها روح لطیف باده در غلیان است.
در اینجا شراب او با همه کنایات و تشبیهات شاعرانه اى که در ترانه هایش مىآورد یک صورت عمیق و مرموز بخود مىگیرد. شراب در عین حال که تولید مستى و فراموشى مىکند، در کوزه حکم روح را در تن دارد. آیا اسم همه قسمتهاى کوزه تصغیر همان اعضاى بدن انسان نیست مثل: دهنه، لبه، گردنه، دسته، شکم . . . و شراب میان کوزه روح پر کیف آن نمیباشد؟ همان کوزه که سابق بر این یکنفر ماهرو بوده! این روح پرغلیان زندگى دردناک گذشته کوزه را روى زمین یادآورى میکند! ازاین فرار کوزه یک زندگى مستقل پیدا مىکند که شراب بمنزله روح آنست.(۱)
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز. (۱۳۹)
این دسته که بر گردن او مىبینى،
دستى است که بر گردن یارى بوده است. (۷۲)

از مطالب فوق بدست مىآید که خیام در خصوص ماهیت و ارزش زندگى یک عقیده و فلسفه مهمى دارد. آیا او در مقابل اینهمه بدبختى و این فلسفه چه خط مشى و رویه اى را پیش مىگیرد؟
در صورتیکه نمىشود به چگونگى اشیاء پى ببرد، در صورتیکه کسى ندانسته و نخواهد دانست که از کجا مىآئیم و بکجا میرویم و گفته هاى دیگران مزخرف و تله خر بگیرى است. درصورتیکه طبیعت آرام، بى اعتنا وظیفه
——————————————————————————–
(۱) این گونه تشبیه زیاد در افکار خیام دیده میشود. مثلا در نوروزنامه (ص ۴۰) در مورد گمان میگوید: “. . و بیکروی گمان بر صورت مردم نگاشته است از رگ و استخوان و پی و استخوان و پوست و گوشت، وزه وی چون جان وی بود که بوی زنده است، با جان که از هنرمند بیابد.“
خودش را انجام مىدهد و همه کوششهاى من در مقابل او بیهوده است و تحقیقات فلسفى غیر ممکن مىباشد، در صورتیکه اندوه و شادى ما نزد طبیعت یکسان است و دنیائى که در آن مسکن داریم پر از درد و شرّ همیشگى است و زندگى هراسناک ما یک رشته خواب، خیال، فریب و موهوم مىباشد، در صورتیکه پادشاهان با فر و شکوه گذشته بخاک نیستى هم آغوش شده اند، و پریرویان ناکامى که به سینه خاک تاریک فرو رفته اند ذرات تن آنها در تنگناى گور از هم جدا مىشود و در نباتات و اشیاء زندگى دردناکى را دنبال مىکند. آیا همه اینها بزبان بى زبانى سستى و شکنندگى چیزهاى روى زمین را بما نمىگویند؟ گذشته بجز یادگار درهم و رویائى بیش نیست، آینده مجهول است. پس همین دم را که زنده ایم، این دم گذرنده که بیک چشم بهم زدن در گذشته فرو مىرود همین دم را دریابیم و خوش باشیم. این دم که رفت دیگر چیزى در دست ما نمیماند: ولى اگر بدانیم که دم را چگونه بگذرانیم؛ مقصود از زندگى کیف و لذت است. تا مىتوانیم باید غم و غصه را از خودمان دور بکنیم: معلوم را به مجهول نفروشیم و نقد را فداى نسیه نکنیم. انتقام خودمان را از زندگى بستانیم پیش از آنکه در چنگال او خرد بشویم!
برباى نصیب خویش کت بربایند. (۴۵)
باید دانست هر چند خیام از ته دل معتقد به شادى بوده ولى شادى او همیشه با فکر عدم و نیستى توام است. ازین رو همواره معانى فلسفه خیام در ظاهر دعوت بخوشگذرانى مىکند اما در حقیقت همه گُل و بلبل، جامهاى شراب، کشتزار و تصویرهاى شهوت انگیز او جز تزیینى بیش نیست، مثل کسیکه بخواهد خودش را بکشد و قبل از مرگ به تجمل و تزیین اطاق خودش بپردازد. ازین جهت خوشى او بیشتر تاثرآور است.خوش باشیم و فراموش بکنیم تا خون، این مایع زندگى، که از هزاران زخم ما جارى است نبینیم!
چون خیام از جوانى بدبین و در شک بوده و فلسفه کیف و خوشى را در هنگام پیرى انتخاب کرده بهمین مناسبت خوشى او آغشته با فکر یاس و حرمان است.
پیمانه عمر من به هفتاد رسید،
این دم نکنم نشاط، کى خواهم کرد؟ (۱۴۱)
این ترانه که ظاهرا لحن یکنفر رند کار کشته و عیاش را دارد که از همه چیز بیزار و زده شده و زندگى را مىپرستد و نفرین مىکند، در حقیقت شتاب و رغبت به باده گسارى در سن هفتاد سالگى این رباعى را بیش از رباعیات بدبینى او غم انگیز مىکند و کاملا فکر یکنفر فیلسوف مادى را نشان میدهد که آخرین دقایق عمر خود را در مقابل فناى محض مى خواهد دریابد!
روى ترانه هاى خیام بوى غلیظ شراب سنگینى مىکند و مرگ از لاى دندانهاى کلید شده اش مىگوید: “خوش باشیم؟”
موضوغ شراب در رباعیات خیام مقام خاصى دارد. اگر چه خیام مانند ابن سینا در خوردن شراب زیاده روى نمىکرده ولى در مدح آن تا اندازه اى اغراق مىگوید. شاید بیشتر مقصودش مدح منهیات مذهبى است. ولى در “نوروزنامه” یک فصل کتاب مخصوص منافع شراب است و نویسنده از روى تجربیات دیگران و آزمایش شخصى منافع شراب را شرح مىدهد و در آنجا اسم بوعلىسینا و محمد زکریاى رازى را ذکر مىکند (ص۶۰) مىگوید: “هیج چیز در تن مردم نافعتر از شراب نیست، خاصه شراب انگورى تلخ و صافى. خاصیتش آنست که غم را ببرد و دل را خرم کند،” (ص ۷۰): ” . . همه دانایان متفق گشتند که هیچ نعمتى بهتر و بزرگوارتر از شراب نیست.” (ص۶۱): ” . . . و در بهشت نعمت بسیار است و شراب بهترین نعمتهاى بهشت است.” آیا مىتوانیم باور کنیم که نویسنده این جمله را از روى ایمان نوشته در صورتیکه با تمسخر مىگوید:
گویند: بهشت و حوض کوثر باشد! (۸۹)
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد؛
ولى در رباعیات شراب براى فرو نشاندن غم و اندوه زندگى است. خیام پناه بجام باده میبرد و با مى ارغوانى مى خواهد آسایش فکرى و فراموشى تحصیل بکند. خوش باشیم، کیف بکنیم، این زندگى مزخرف را فراموش بکنیم. مخصوصا فراموش بکنیم، چون در مجالس عیش ما یک سایه ترسناک دور میزند. این سایه مرگ است، کوزه شراب لبش را که بلب ما مىگذارد آهسته بغل گوشمان مىگوید: منهم روزى مثل تو بوده ام، پس روح لطیف باده را بنوش تا زندگى را فراموش بکنى! بنوشیم، خوش باشیم، چه مسخره غمناکى! کیف، زن، معشوق دمدمی، بزنیم، بخوانیم، بنوشیم که فراموش بکنیم پیش از آنکه این سایه ترسناک گلوى ما را در چنگال استخوانیش بفشارد. میان ذرات تن دیگران کیف بکنیم که ذرات تن ما را صدا میزنند و دعوت به نیستى میکنند و مرگ با خنده چندش انگیزش بما مىخندد. زندگى یکدم است. آن دم را فراموش بکنیم!
مى خور که چنین عمر که غم در پى اوست.
آن به که بخواب یا بمستى گذرد! (۱۴۳)

خیام شاعر

آنچه که اجمالا اشاره شد نشان مىدهد که نفوذ فکر، آهنگ دلفریب، نظر موشکاف، وسعت قریحه، زیبائى بیان، صحت منطق، سرشارى تشبیهات ساده بى حشو و زائد و مخصوصا فلسفه و طرز فکر خیام که به آهنگهاى گوناگون گویاست و با روح هر کس حرف مىزند در میان فلاسفه و شعراى خیلى کمیاب مقام ارجمند و جداگانه اى براى او احراز مىکند.
رباعى کوچکترین وزن شعرى است که انعکاس فکر شاعر را با معنى تمام برساند(۱)، هر شاعرى خودش را موظف دانسته که در جزو اشعارش کم و بیش رباعى بگوید. ولى خیام رباعى را به منتها درجه اعتبار و اهمیت رسانیده و این وزن مختصر را انتخاب کرده، در صورتیکه افکار خودش را در نهایت زبردستى در آن گنجانیده.
ترانه هاى خیام بقدرى ساده، طبیعی و بزبان دلچسب ادبى و معمولى گفته شده که هرکسى را شیفته آهنگ و تشبیهات قشنگ آن مىنماید، و از بهترین نمونه های
——————————————————————————–
(۱) در کتاب کریستنسن راجع به خیام (ص ۹۰) نوشته که رباعی وزن شعری کاملا ایرانی است و بعقیده ی هارتمان رباعی ترانه نامیده میشد و اغلب به آواز میخوانده اند.
شعر فارسى بشمار مىآید. قدرت اداى مطلب را به اندازه اى رسانیده که گیرندگى و تاثیر آن حتمى است و انسان به حیرت مىافتد که یک عقیده فلسفى مهمى چگونه ممکن است در قالب یک رباعى بگنجد و چگونه مىتوان چند رباعى گفت که از هر کدام یک فکر و فلسفه مستقل مشاهده بشود و در عین حال با هم همآهنگ باشد. این کشش و دلربائى فکر خیام است که ترانه هاى او را در دنیا مشهور کرده، وزن ساده و مختصر شعرى خیام خواننده را خسته نمىکند و باو فرصت فکر
مى دهد. خیام در شعر پیروى از هیچکس نمىکند. زبان ساده او بهمه اسرار صنعت خودش کاملا آگاه است و با کمال ایجاز، به بهترین طرزى شرح مىدهد. در میان متفکرین و شعراى ایرانى که بعد از خیام آمده اند، برخى از آنها بخیال افتاده اند که سبک او را تعقیب بکنند و از مسلک او پیروى بنمایند. ولى هیچکدام از آنها نتوانسته اند بسادگى و گیرندگى و به بزرگى فکر خیام برسند. زیرا بیان ظریف و بى مانند او با آهنگ سلیس مجازى کنایه دار او مخصوص بخودش است. خیام قادر است که الفاظ را موافق فکر و مقصود خودش انتخاب بکند. شعرش با یک آهنگ لطیف و طبیعى جارى و بىتکلف است، تشبیهات و استعاراتش یک ظرافت ساده و طبیعى دارد.
طرز بیان، مسلک و فلسفه خیام تاثیر مهمى در ادبیات فارسى کرده و میدان وسیعى براى جولان فکر دیگران تهیه نموده. حتى حافظ و سعدى در نشئات ذره، ناپایدارى دنیا، غنیمت شمردن دم و مى پرستى اشعارى سروده اند که تقلید مستقیم از افکار خیام است. ولى هیچکدام نتوانسته اند درین قسمت بمرتبه خیام برسند. مثلا سعدى مىگوید:

بخاک بر مرو ای آدمى به نخوت و ناز،
که زیر پاى تو همچون تو آدمیزاد است. (۶۳)
عجیب نیست از خاک اگر گل شکفت،
که چندین گل اندام در خاک خفت! (۵۸)
سعدیا دى رفت و فردا همچنان موجود نیست.
در میان این و آن فرصت شمار امروز را. (۱۲۰)
بر ساز ترانه ای و پیش آور می. (۱۱۶)

بعدها اعراب این وزن را از فارسی تقلید کردند. این عقیده
را لابد هارتمان از خواندن گفته ی شمس قیس رازی راجع برباعی پیدا کرده. و درین اشعار حافظ:
چنین که بر دل من داغ زلف سرکش تست،
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم. (۶۳)
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار،
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست! (۱۱۲)
روزى که چرخ از گل ما کوزه ها کند،
زنهار کاسه سرما پر شراب کن. (۶۶)
که هر پاره خشتى که بر منظریست؛
سر کیقبادى و اسکندریست: (۱۰۹)
قدح بشرط ادب گیر زانکه ترکیبش،
ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد. (۷۰)

حاقظ و مولوى و بعضى شعراى متفکر دیگر اگر چه این شورش و رشادت فکر خیام را حس کرده اند و گاهى شلتاق آورده اند، ولى بقدرى مطالب خودشان را زیر جملات و تشبیهات و کنایات اغراق آمیز پوشانیده اند که ممکن است آنرا بصد گونه تعبیر و تفسیر کرد. مخصوصا حافظ که خیلى از افکار خیام الهام شده و تشبیهات او را گرفته است، مىتوان گفت او یکى از بهترین و منفکرترین پیروان خیام است. اگرچه حافظ خیلى بیشتر از خیام رویا، قوه تصور و الهام شاعرانه داشته که مربوط به شهوت تند او مىباشد. ولى افکار او بپاى فلسفه مادى و منطقى خیام نمى رسد و شراب را بصورت اسرار آمیز صوفیان در آورده. در همین قسمت حافظ از خیام جدا مىشود. مثلا شراب حافظ اگر چه در بعضى جاها بطور واضح همان آب انگور است، ولى بقدرى زیر اصطلاحات صوفیانه پوشیده شده که اجازه تعبیر را مىدهد و یکنوع تصوف مىشود از آن استنباظ کرد. ولى خیام احتیاج به پرده پوشى و رمز و اشاره ندارد، افکارش را صاف و پوست کنده مى گوید. همین لحن ساده، بى پروا و صراحت لهجه او را از سایر شعراى آزاد فکر متمایز مى کند. مثلا این اشعار حافظ بخوبى جنبه صوفى و رویاى شدید او را مىرساند:

اینهمه عکس مى ونقش و نگارین که نمود.
یک فروغ رخ ساقى است که در جام افتاد.
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم،
اى بیخبر ز لذت شرب مدام ما.
حافظ نیز به زهاد حمله مىکند ولى چقدر با حمله خیام فرق دارد:
راز درون پرده ز رندان مست پرس،
کاین حال نیست زاهد عالى مقام را. (۸۵)
خیلى با نزاکت تر و ترسوتر از خیام به بهشت اشاره مىکند:
باغ فردوس لطیف است، و لیکن زنهار،
تو غنیمت شمر این سایه ی بید و لب کشت. (۸۸)
چقدر با احتیاط و محافظه کارى به جنگ صانع مىرود:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت،
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد! (۱۱)
شعراى دیگر نیز از خیام تبعیت کرده اند و حتى در اشعار صوفى کنایات خیام دیده مىشود؛ مثلا این شعر عطار:
گر چو رستم شوکت و زورت بود،
جاى چون بهرام در گورت بود. (۵۴)

غزالى نیز مضمون خیام را استعمال مىکند:
چرخ فانوس خیالى عالمى حیران در او،
مردمان چون صورت فانوس سرگردان دراو. (۱۰۵)
بر طبق روایت “اخبار العلما“ خیام را تکفیر مىکنند به مکه مىرود و شاید سر راه خود خرابه تیسفون را دیده و این رباعى را گفته:
آن فصر که بر چرخ همى زد پهلو؛ . . (۵۶)

آیا خاقانى تمام قصیده معروف خود “ایوان مدائن” را از همین رباعى خیام الهام نشده؟
از همه تاثیرات و نفوذ خیام در ادبیات فارسى چیزیکه مهمتر است رشادت فکرى و آزادیست که ابداع کرده و گویا بقدرت قلم خودش آگاه بوده. چون در “نوروزنامه” (ص ۴۸) در فصل “اندر یاد کردن قلم” حکایتى مىآورد که قلم را از تیغ برهنه موثرتر مىداند و اینطور نتیجه مىگیرد: “. . و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کارى بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت.”
تاثیر خیام در ادبیات انگلیس و امریکا، تاثیر او در دنیاى متمدن امروز همه ی اینها نشان میدهد که گفته هاى خیام با دیگران تا چه اندازه فرق دارد.
خیام اگر چه سر و کار با ریاضیات و نجوم داشته ولى این پیشه ی خشک مانع از تظاهر احساسات رقیق و لذت بردن از طبیعت و ذوق سرشار شعرى او نشده! و اغلب هنگام فراغت را به تفریح و ادبیات مىگذرانیده. اگرچه ما بین منجمین مانند خواجه نصیر طوسى و غیره شاعر دیده شده و اشعارى به آنها منسوب است ولى گفته هاى آنها با خیام زمین تا آسمان فرق دارد. آنان تنها در الهیات و تصوف یا عشق و اخلاق و یا مسائل اجتماعى رباعى گفته اند. یعنى همان گفته هاى دیگران را تکرار کردهاند و ذوق شاعرى در اشعار و قافیه پردازى آنها تقریبا وجود ندارد.
شب مهتاب، ویرانه، مرغ حق، قبرستان، هواى نمناک بهارى در خیام خیلى موثر بوده. ولى بنظر مىآید که شکوه و طراوت بهار، رنگها و بوى گل، چمنزار، جویبار، نسیم ملایم و طبیعت افسونگر، با آهنگ چنگ ساقیان ماهرو و بوسه هاى پرحرارت آنها که فصل بهار و نوروز را تکمیل مىکرده، در روح خیام تاثیر فوقالعاده داشته. خیام با لطافت و ظرافت مخصوصى که در نزد شعراى دیگر کمیاب است طبیعت را حس مىکرده و با یک دنیا استادى وصف آن را مىکند:

روزى است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد . . (۱۱۸)
بنگر زصبا دامن گل چاک شده . . (۶۰)
ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست . . . (۶۱)
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست . . . (۶۲)
مهتاب به نور دامن شب بشکافت . . . (۱۱۱)

خیام در وصف طبیعت تا همان اندازه که احتیاج دارد با چند کلمه محیط و وضع را مجسم و محسوس مىکند. آنهم در زمانى که شعر فارسى در زیر تاثیر تسلط عرب یکنوع لغت بازى و اظهار فضل و تملق گوئى خشک و بى معنى شده بوده و شاعران کمیابى که ذوق طبیعى داشته اند براى یک برگ و یا یک قطره ژاله بقدرى اغراق مىگفته اند که انسان را از طبیعت بیزار مىکرده اند. این سادگى زبان خیام بر بزرگى مقام او مى افزاید، نه تنها خیام به الفاظ ساده اکتفا کرده، بلکه در ترانه هاى خود استادیهاى دیگرى نیز بکار برده که نظیر آن در نزد هیچیک از شعراى ایران دیده نمىشود. او با کنایه و تمسخر لغات قلنبه آخوندى را گرفته بخودشان پس داده. مثلا درین رباعى:
گویند: “بهشت و حور عین خواهد بود،
آنجا مى ناب و انگبین خواهد بود.”
اول نقل فول کرده و اصطلاحات آخوندى را در وصف جنت به زبان خودشان شرح داده، بعد جواب مىدهد:
گر ما مى و معشوقه گزیدیم چه باک؟
چون عاقبت کار همین خواهد بود!
درین رباعى القاب ادبا و فضلا را به اصطلاح خودشان مىگوید:

آنانکه “محیط فضل و آداب شدند،
در جمع کمال شمع اصحاب شدند،”
بزبان خودش القاب و ادعاى آنها را خراب مىکند:
ره زین شب تاریک نبردند بروز،
گفتند فسانه اى و در خواب شدند!
در جاى دیگر لفظ “پرده” صوفیان را مىآورد و بعد به تمسخر مىگوید که پشت پرده ی اسرار عدم است:
هست از پس “پرده” گفتگوى من و تو،
چون “پرده” برافتد، نه تو مانى و نه من!
گاهى با لغات بازى مىکند، ولى صنعت او چقدر با صنایع لوس و ساختگى بدیع فرق دارد. مثلا لغاتى که دو معنى را مىرساند:
بهرام که گور مىگرفتى همه عمر،
دیدى که چگونه گور بهرام گرفت؟
تقلید آواز فاخته که در ضمن بمعنى “کجا رفتند؟” هم باشد یک شاهکار زیرکى، تسلط بزبان و ذوق را مىرساند:
دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای،
بنشسته همى گفت که: ” کوکوکوکو!”
در آخر بعضى از رباعیات قافیه تکرار شده، شاید بنظر بعضى فقر لغت و قافیه را برساند مثل:
دنیا دیدى و هر چه دیدى هیچ است . . (۱۰۲)
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هیچ. (۱۰۷)
ولى تمام تراژدى موضوع در همین تکرار “هیچ” جمع شده. چندین اثر فلسفى و علمى بزبان فارسى و عربى از خیام مانده. ولى آثار علمى او هرگز در میزان شهرتش دخالتى نداشته. خوشبختانه اخیرا یک رساله ادبى گرانبهائى از خیام بدست آمده موسوم به: “نوروزنامه” که بسعى و اهتمام دوست عزیزم آقاى مجتبى مینوى در تهران به چاپ رسید. این کتاب بفارسى ساده و بیمانندى نوشته شده که نشان مىدهد اثر قلم تواناى همان گوینده ترانه ها مىباشد. نثر ادبى آن یکى از بهترین و سلیس ترین نمونه هاى نثر فارسى است و ساختمان جملات آن خیلى نزدیک به پهلوى مىباشد و هیچکدام از کتابهائى که کم و بیش در آن دوره نوشته شده از قبیل “سیاست نامه” و “چهار مقاله” و غیره از حیث نثر و ارزش ادبى بپاى “نوروزنامه” نمىرسند.
نگارنده موضوع کتاب خود را یکى از رسوم ملى ایران قدیم قرار داده که رابطه مستقیم با نجوم دارد، و در آن خرافات نجومى و اعتقادات عامیانه و خواص اشیاء را بر طبق نجوم و طب Empirique شرح مىدهد. اگر چه این کتاب دستورى و بفراخور مقتضیات روز نوشته شده، ولى در خفایاى الفاظ آن همان موشکافى فکر، همان منطق محکم ریاضىدان، قوه تصور فوقالعاده و کلام شیواى خیام وجود دارد و در گوشه و کنار بهمان فلسفه علمى و مادى خیام که از دستش در رفته بر مىخوریم. درین کتاب نه حرفى از عذاب آخرت است و نه از لذایذ جنت، نه یک شعر صوفى دیده مىشود و نه از اخلاق و مذهب سخنى به میان مىآید. موضوع یک جشن با شکوه ایران، همان ایرانى که فاخته بالاى گنبد ویرانش کوکو مىگوید و بهرام و کاووس و نیشاپور و توسش با خاک یکسان شده، از جشن آن دوره تعریف مىکند و آداب و عادات آنرا مىستاید.
آیا مىتوانیم درنسبت این کتاب به خیام شک بیاوریم البته از قراینى ممکن است. ولى بر فرض هم که از روى تصادف و یا تعمد این کتاب به خیام منسوب شده باشد، مىتوانیم بگوئیم که نویسنده آن رابطه فکرى با خیام داشته و در ردیف همان فیلسوف نیشابورى و به مقام ادبى و ذوقى او مىرسیده. بهر حال، تا زمانى که یک سند مهم تاریخى بدست نیامده که همین کتاب “نوروزنامه” را که در دست است به نویسنده مقدم بر خیام نسبت بدهد هیچگونه حدس و فرضى نمىتواند نسبت آنرا از خیام سلب بکند. بر عکس، خیلى طبیعى است که روح سرکش و بیزار خیام، آمیخته با زیبائى و ظرافتها که از اعتقادات خشن زمان خودش سرخورده، در خرافات عامیانه یک سرچشمه تفریح و تنوع براى خودش پیدا بکند. سرتاسر کتاب میل ایرانى ساسانى، ذوق هنرى عالى، ظرافت پرستى و حس تجمل مانوى را بیاد مىآورد. نگرنده پرستش زیبائى را پیشه خودش نموده، همین زیبائى که در لغات و در آهنگ جملات او بخوبى پیداست. خیام شاعر، عالم و فیلسوف خودش را یکبار دیگر در این کتاب معرفى مىکند.
خیام نماینده ذوق خفته شده، روح شکنجه دیده و ترجمان ناله ها و شورش یک ایران بزرگ، باشکوه و آباد قدیم است که در زیر فشار فکر زمخت سامى و استیلاى عرب کم کم مسموم و ویران مىشده.
از مطالب فوق بدست مىآید که گوینده این ترانه ها فیلسوف، منجم و شاعر بىمانندى بوده است. حال اگر بخواهیم نسبت این رباعیات را از خیام معروف سلب بکنیم، آیا به کى آنها را نسبت خواهیم داد؟ لابد باید خیام دیگرى باشد که همزاد همان خیام معروف است و شاید از خیام منجم هم مقامش بزرگتر باشد. ولى در هیچ جا بطور مشخص اسم او برده نشده و کسى او را نمىشناخته، در صورتیکه بایستى در یک زمان و یک جا و به یک طرز با خیام منجم زندگى کرده باشد. پس این بغیر از خود خیام که ژنى بىمانند او به انواع گوناگون تجلى مىکرده و یا شبح او کس دیگرى نبوده. اصلا آیا کس دیگرى را بجز خیام سراغ داریم که بتواند اینطور ترانه سرائى بکند؟
چند قطعه شعر عربى از خیام مانده است، ولى از آنجائیکه هیچیک از شعرا نتوانسته اند آنها را به شعر فارسى بزبان خیام در بیاورند از درج آن چشم پوشیدیم.
بنا بخواهش دوست هنرمندم آقای درویش نقاش، این مقدمه را اجمالا به ترانه های خیام نوشتم تا راهنمای تابلوهای ایشان بشود. در این کتاب ترانه های خیام مطابق سبک و افکار فلسفی مرتب شده و رباعیاتی که بنظر مشکوک میآمده جلو آنها یک ستاره گذاشته شده، این رباعیات بر فرض هم از خود خیام نباشد از پیروان خیلی زبردست او خواهد بود که مستقیما از فکر فیلسوف و شاعر بزرگ الهام شده است.

صادق هدایت
تهران: ۴ مهر – ۱۳۱۳


صادق هدایت – ترانه های اصیل خیام (بخش دوم)

بدون نظر

پیش سخن صادق هدایت بر ترانه های خیام نیشابوری

پیش سخن صادق هدایت بر ترانه های خیام نیشابوری

شاید کمتر کتابى در دنیا مانند مجموعه ترانه هاى خیام تحسین شده، مردود و منفور بوده، تحریف شده، بهتان خورده، محکوم گردیده، حلاجى شده، شهرت عمومى و دنیا گیر پیدا کرده و بالاخره ناشناس مانده. اگر همه کتابهائى که راجع به خیام و رباعیاتش نوشته شده جمع آورى شود تشکیل کتابخانه بزرگى را خواهد داد. ولى کتاب رباعیاتى که به اسم خیام معروف است و در دسترس همه مى باشد مجموعه اى است که عموما از هشتاد الى هزار و دویست رباعى کم وبیش دربر دارد‌؛ اما همه ى آنها تقریبا جنگ مغلوطى از افکار مختلف را تشکیل میدهند. حالا اگر یکى از این نسخه هاى رباعیات را از روى تفریح ورق بزنیم و بخوانیم درآن به افکار متضاد، به مضمونهاى گوناگون و به موضوعهاى قدیم و جدید بر مى خوریم؛ بطوریکه اگر یک نفر صد سال عمر کرده باشد و روزى دومرتبه کیش و مسلک و عقیده ى خودرا عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکارى نخواهد بود. مضمون این رباعیات روى فلسفه و عقاید مختلف است از قبیل:الهى، طبیعى، دهرى، صوفى، خوشبینى، بدبینى، تناسخى، افیونى، بنگى، شهوتپرستى، مادى، مرتاضى، لامذهبى، رندى و قلاشى، خدائى، وافورى . . . . آیا ممکن است یک نفر این همه مراحل و حالات مختلف را پیموده باشد و بالاخره فیلسوف و ریاضى دان و منجم هم باشد؟ پس تکلیف ما در مقابل این آش در هم جوش (شله قلمکار) چیست؟ اگر بشرح حال خیام در کتب قدما هم رجوع بکنیم بهمین اختلاف نظر بر مى خوریم. این اختلافى است که همیشه در اطراف افکار بزرگ روى میدهد. ولى اشتباه مهم از آنجا ناشى شده که چنانکه باید خیام شناخته نشده و افسانه هائى که راجع به او شایع کرده اند این اشکال را در انتخاب رباعیات او تولید کرده است.
در اینجا ما نمى خواهیم بشرح زندگى خیام بپردازیم و یا حدسیات و گفته هاى دیگران را راجع باو تکرار بکنیم. چون صفحات این کتاب خیلى محدود است. اساس کتاب ما روى یک مشت رباعى فلسفى قرار گرفته است که به اسم خیام، همان منجم و ریاضى دان بزرگ مشهوراست و یابخطا باو نسبت میدهند. اما چیزیکه انکار ناپذیر است، این رباعیات فلسفى در حدود (قرون) ۵ و ۶ هجرى بزبان فارسى گفته شده.
تا کنون قدیمترین مجموعه ى اصیل از رباعیاتى که به خیام منسوب است، نسخه ى “بودلیَن” اکسفورد میباشد که در سنه ى ۸۶۵ (هجرى) در شیراز کتابت شده. یعنى سه قرن بعداز خیام و داراى ۱۵۸ رباعى است، ولى همان ایراد سابق کم و بیش به این نسخه وارد است. زیرا رباعیات بیگانه نیز در این مجموعه دیده میشود.
فیتز جرالد که نه تنها مترجم رباعیات خیام بوده، بلکه از روح فیلسوف بزرگ نیز ملهم بوده است، درمجموعه ى خود بعضى رباعیاتى آورده که نسبت آنها به خیام جایز نیست. قضاوت فیتز جرالد مهم تر از اغلب شرح حالاتى است که راجع به خیام در کتب قدیم دیده میشود؛ چون با ذوق و شامه ى خودش بهتر رباعیات اصلى خیام را تشخیص داده تا نیکلا مترجم فرانسوی رباعیات خیام که اورا بنظر یک شاعر صوفى دیده و معتقد است که خیام عشق و الوهیت را بلباس شراب و ساقى نشان میدهد، چنانکه از همان ترجمه ى مغلوط او شخص با ذوق دیگرى مانند رنان خیام حقیقى را شناخته است. قدیمترین کتابى که از خیام اسمى بمیان آورده و نویسنده ى آن هم عصر خیام بوده و خودش را شاگرد و یکى از دوستان ارادتمندخیام معرفى میکند و با احترام هرچه تمامتر اسم اورا میبرد، نظامى عروضى مولف “چهارمقاله” است. ولى او خیام را در ردیف منجمین ذکر میکند و اسمى از رباعیات او نمى آورد. کتاب دیگرى که مولف آن ادعا دارد در ایام طفولیت (۵۰۷ هجری) در مجلس درس خیام مشرف شده “تاریخ بیهقى” و “تتمه صوان الحکمة” نگارش ابوالحسن بیهقى میباشد که تقریبا درسنه ۵۶۲ (هچری) تالیف شده. او نیز از خیام چیز مهمى بدست نمیدهد. فقط عنوان اورا میگوید که: “دستور، فیلسوف و حجة الحق” نامیده میشده! پدران او همه نیشابورى بوده اند، درعلوم و حکمت تالى ابوعلى بوده ولى شخصا آدمى خشک، و بد خلق و کم حوصله بوده. چند کتاب از آثار او ذکر میکند و فقط معلوم میشود که خیام علاوه بر ریاضیات و نجوم در طب و لغت و فقه و تاریخ نیز دست داشته و معروف بوده است. ولى درآنجا هم اسمى ازاشعار خیام نمى آید گویا ترانه هاى خیام در زمان حیاتش بواسطه ى تعصب مردم مخفى بوده و تدوین نشده و تنها بین یکدسته از دوستان همرنگ و صمیمى او شهرت داشته و یا در حاشیه جنگها (دفاتر بزرگ) و کتب اشخاص با ذوق بطور قلم انداز چند رباعى از او ضبط شده، و پس ازمرگش منتشر گردیده که داغ لا مذهبى و گمراهى رویش گذاشته اند و بعدها با اضافات مقلدین و دشمنان او جمع آورى شده. انعکاس رباعیات اورا در کتاب “مرصادالعباد” خواهیم دید.
“خریدالفصر” تالیف عمادالدین کاتب اصفهانى بزبان عربى است که در ۵۷۲ (هجرى) یعنى قریب ۵۰ سال بعد از مرگ خیام نوشته شده و مولف آن خیام را در زمره ى شعراى خراسان نام برده و ترجمه حال اورا آورده است.
کتاب دیگرى که خیام شاعر را تحت مطالعه آورده “مرصاد العباد” تالیف نجم الدین رازى میباشد که در سنه ۶۱۰ – ۶۲۱ (هجرى) تالیف شده. این کتاب وثیقه ى بزرگى است زیرا نویسنده ى آن صوفى متعصبى بوده و از این لحاظ بعقاید خیام بنظر بطلان نگریسته و نسبت فلسفى و دهرى و طبیعى باو میدهد و میگوید: (ص ۱۸) “… که ثمره ى نظر ایمانست و ثمره ى قدم عرفان فلسفى و دهرى و طبایعى از این دو مقام محرومند و سر گشته و گم گشته اند. یکى از فضلا که بنزد نابینایان بفضل و حکمت و کیاست معروف و مشهور است و آن عمر خیام است، از غایت حیرت و ضلالت این بیت را میگوید:
رباعى: در دایره ى کامدن و رفتن ماست.
آن را نه بدایت، نه نهایت پیداست؛
کس مى نزند دمى درین عالم راست،
کین آمدن از کجا و رفتن بکجاست!
رباعى: دارنده ترکیب طبایع آراست.
باز ازچه سبب فکندش اندر کم و کاست؟
گر زشت آمد این صور، عیب کراست؟
ور نیک آمد، خرابى از بهر چه خواست؟“

(ص ۲۲۷) “… اما آنچه حکمت در میرانیدن بعد از حیات و در زنده کردن بعد از ممات چه بود، تا جواب به آن سر گشته ی غافل و گم کشته ی عاطل میگوید:
“دارنده چو ترکیب طبایع آراست … “

قضاوت این شخص ارزش مخصوصی در شناسانیدن فکر و فلسفه ی خیام دارد. مولف صوفی مشرب از نیش زبان و فحش نسبت به خیام خود داری نکرده است. البته بواسطه ی نزدیک بودن زمان، از هر جهت مولف مزبور آشنا تر به زندگی و افکار و آثار خیام بوده، و عقیده ی خودرا در باره ی او ابراز میکند. آیا این خود دلیل کافی نیست که خیام نه تنها صوفی و مذهبی نبوده، بلکه بر عکس یکی ازدشمنان ترسناک این فرقه بشمار میآمده؟
اسناد دیگر در بعضی از کتب قدما مانند، نزهه الارواح، تاریخ الحکاما‘ آثار البلاد، فردوس التواریخ و غیره درباره خیام وجود دارد که اغلب اشتباه آلود و ساختگی است‘ و از روی تعصب و یا افسانه های مجعول نوشته شده و رابطه ی خیلی دور با خیام حقیقی دارد. ما در اینجا مجال انتقاد آنهارا نداریم. تنها سند مهمی که از رباعیات اصلی خیام در دست میباشد‘ عبارتست از رباعیات سیزده گانه “مونس الاحرار“ که در سنه ی ۷۴۱ هجری نوشته شده، در خاتمه ی کتاب رباعیات روزن استنساخ و دربرلین چاپ شده(رجوع شود به نمرات: ۸، ۱۰، ۲۷، ۲۹، ۴۱، ۴۵، ۵۹، ۶۲، ۶۴، ۶۷، ۹۳، ۱۱۵، ۱۲۷) رباعیات مزبور علاوه بر قدمت تاریخی، روح و فلسفه و طرز نگارش خیام درست جور میآیند و انتقاد مولف “مرصاد العباد“ به آنها نیز وارد است. پس دراصالت این سیزده رباعی ودو رباعی “مرصاد العباد“ که یکی از آنها در هر دو تکرار شده (نمره ۱۰) شکی باقی نمیماند و ضمنا معلوم میشود که گوینده ی آنها یک فلسفه مستقل و طرزفکر و اسلوب معین داشته، و نشان میدهد که ما با فیلسوفی مادی و طبیعی سر و کار داریم. از این رو با کمال اطمینان میتوانیم این رباعیات چهارده گانه را از خود شاعر بدانیم و آنها را کلید و محک شناسائی رباعیات دیگر خیام قرار بدهیم.
از این قرار چهارده رباعی مذکور سند اساسی این کتاب خواهد بود، و در این صورت هر رباعی که یک کلمه و یا کنایه مشکوک و صوفی مشرب داشت نسبت آن بخیام جایز نیست. ولی مشکل دیگری که باید حل بشود این است که میگویند خیام به اقتضای سن، چندین بار افکار و عقایدش عوض شده، در ابتدا لاابالی و شرابخوار و کافر و مرتد بوده و آخر عمر سعادت رفیق او شده راهی بسوی خدا پیدا کرده و شبی روی مهتابی مشغول باده گساری بوده؛ ناگاه باد تندی وزیدن میگیرد و کوزه ی شراب روی زمین میافتد و میشکند. خیام برآشفته بخدا میگوید:

ابریق می مرا شکستی ربی،
بر من در عیش را به بستی ربی،
من می خورم و تو میکنی بد مستی ؟
خاکم بدهن مگر تو مستی ربی ؟
خدا اورا غضب میکند، فورا صورت خیام سیاه میشود و خیام دوباره میگوید:
ناکرده گناه در جهان کیست؟ بگو ؛
آنکس که گنه نکرده چون زیست؟ بگو ؛
من بد کنم و تو بد مکافات دهی!
پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو .
خدا هم اورا می بخشد و رویش درخشیدن میگیرد، و قلبش روشن میشود. بعد میگوید: “خدایا مرا بسوی خودت بخوان!“ آنوقت مرغ روح از بدنش پرواز میکند! این حکایت معجز آسای مضحک بدتر از فحشهای نجم الدین رازی بمقام خیام توهین میکند، و افسانه ی بچگانه ای است که از روی ناشیگری بهم بافته اند. آیا میتوانیم بگوئیم گوینده ی آن چهارده رباعی محکم فلسفی که با هزار زخم زبان و نیش خندهای تمسخر آمیزش دنیا و مافیهایش را دست انداخته، در آخر عمر اشک میریزد و از همان خدائی که محکوم کرده بزبان لغات آخوندی استغاثه میطلبد؟
شاید یکنفر از پیروان و دوستان شاعر برای نگهداری این گنج گرانبها، این حکایت را ساخته تا اگر کسی برباعیات تند او بر خورد بنظر عفو و بخشایش بگوینده ی آن نگاه کند و برایش آمرزش بخواهد!
افسانه دیگری شهرت دارد که بعد از مرگ خیام مادرش دایم برای او از درگاه خدا طلب آمرزش میکرده و عجز و لابه مینموده، روح خیام در خواب باو ظاهر می شود و این رباعی را میگوید:
ای سوخته ی سوخته ی سوختنی ؛
ای آتش دوزخ از تو افروختنی ؛
تاکی گوئی که بر عمر رحمت کن ؟
حق را تو کجا برحمت آموختنی ؟
باید اقرار کرد که طبع خیام در دنیا خیلی پس رفته که این رباعی آخوندی مزخرف را بگوید. از این قبیل افسانه ها در باره ی خیام زیاد است که قابل ذکر نیست، و اگر آنها جمع آوری بشود کتاب مضحکی خواهد شد. فقط چیزیکه مهم است باین نکته بر میخوریم که تاثیر فکر عالی خیام در یک محیط پست و متعصب خرافات پرست چه بوده، و ما را در شناسائی او بهتر راهنمائی میکند. زیرا قضاوت عوام و متصوفین و شعرای درجه سوم و چهارم که باو حمله کرده اند از زمان خیلی قدیم شروع شده، و همین علت مخلوط شدن رباعیات اورا با افکار متضاد بدست می دهد کسانیکه منافع خودرا ازافکار خیام درخطر میدیده اند تا چه اندازه در خراب کردن فکر او کوشیده اند. ولی ما از روی رباعیات خود خیام نشان خواهیم داد که فکر و مسلک او تقریبا همیشه یکجور بوده و از جوانی تا پیری شاعر پیرو یک فلسفه ی معین و مشخص بوده و در افکار او کمترین تزلزل رخ نداده. و کمترین فکر ندامت و پشیمانی یا توبه از خاطرش نگذشته است. در جوانی شاعر با تعجب از خودش میپرسد که چهره پرداز ازل برای چه اورا درست کرده. طرز سئوال آنقدر طبیعی که فکر عمیقی را برساند مخصوص خیام است:

هرچند که رنگ و روی زیباست مرا ،
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا ؛
معلوم نشد که در طربخانه ی خاک ،
نقاش ازل بهر چه آراست مرا !
از ابتدای جوانی زندگی را تلخ و ناگوار میدیده و داروی دردهای خودرا در شراب تلخ میجسته:
امروز که نوبت جوانی من است ،
می نوشم از آن که کامرانی من است ؛
عیبم مکنید، گرچه تلخ است خوش است.
تلخ است، چرا که زندگانی من است.
در این رباعی افسوس رفتن جوانی را میخورد:
افسوس که نامه ی جوانی طی شد!
وان تازه بهار زندگانی دی شد!
حالی که ورا نام جوانی گفتند،
معلوم نشد او که کی آمد و کی شد!

شاعر با دست لرزان و موی سپید قصد باده میکند. اگر او معتقد بزندگی بهتری دردنیای دیگر بود، البته اظهارندامت میکرد تا بقیه ی عیش و نوشهای خودرا بجهان دیگرمحول بکند. این رباعی کاملا تاسف یک فیلسوف مادی را نشان میدهد که در آخرین دقایق زندگی سایه ی مرگ را درکنار خود می بیند و میخواهد بخودش تسلیت بدهد ولی نه با افسانه های مذهبی، و تسلیت خودرا در جام شراب جستجو میکند:

من دامن زهد و توبه طی خواهم کرد،
با موی سپید، قصد می خواهم کرد،
پیمانه ی عمر من به هفتاد رسید،
این دم نکنم نشاط کی خواهم کرد؟
اگر درست دقت بکنیم خواهیم دید که طرزفکر، ساختمان و زبان وفلسفه ی گوینده ی این چهار رباعی که درمراحل مختلف زندگی گفته شده یکی است، پس میتوانیم بطور صریح بگوئیم که خیام از سن شباب تا موقع مرگ مادی، بد بین و ریبی (شکاک) بوده (و یا فقط در رباعیاتش اینطور مینموده) و یک لحن تراژدیک دارد که بغیر از گوینده همان رباعیات چهارده گانه ی سابق کس دیگری نمیتواند گفته باشد، و قیافه ی ادبی وفلسفی او بطورکلی تغییر نکرده است. فقط در آخر عمر با یک جبر یاس آلودی حوادث تغییر ناپذیر دهر را تلقی نموده و بدبینی که ظاهرا خوش بینی بنظر میآید اتخاذ میکند. بطور خلاصه، این ترانه های چهار مصراعی کم حجم و پر معنی اگر ده تای از آنها هم برای ما باقی میماند، بازهم میتوانستیم بفهمیم که گوینده ی این رباعیات در مقابل مسائل مهم فلسفی چه رویه ای را در پیش گرفته و میتوانستیم طرزفکر اورا بدست بیاوریم. لهذا ازروی میزان فوق، ما میتوانیم رباعیاتیکه منسوب بخیام است از میان هرج و مرج رباعیات دیگران بیرون بیاوریم. ولی آیا اینکار آسان است؟
مستشرق روسی ژوکوفسکی، مطابق صورتی که تهیه کرده در میان رباعیاتی که بخیام منسوب است ۸۲ رباعی “گردنده“ پیدا کرده، یعنی رباعیاتی که بشعرای دیگر نیز نسبت داده شده؛ بعدها این عدد بصد رسیده. ولی باین صورت هم نمیشود اعتماد کرد، زیرا مستشرق مذکور صورت خودرا بر طبق قول (اغلب اشتباه) تذکره نویسان مرتب کرده که نه تنها نسبت رباعیات دیگران را از خیام سلب کرده اند بلکه اغلب رباعیات خیام را هم بدیگران نسبت داده اند. از طرف دیگر، سلاست طبع، شیوائی کلام، فکر روشن سرشار و فلسفه ی موشکاف که از خیام سراغ داریم بما اجازه میدهد که یقین کنیم بیش از آنچه از رباعیات حقیقی او که در دست است، خیام شعر سروده که از بین برده اند و آنهائی که مانده بمرور ایام تغییرات کلی و اختلافات بیشمار پیدا کرده و روی گردانیده. علاوه بر بی مبالاتی و اشتباهات استنساخ کنندگان و تغییر دادن کلمات خیام که هر کسی بمیل خودش در آنها تصرف و دستکاری کرده، تغییرات عمدی که بدست اشخاص مذهبی و صوفی شده نیز در بعضی از رباعیات مشاهده میشود مثلا:
شادی بطلب که حاصل عمر دمی است.
تقریبا در همه نسخه نوشته “شادی مطلب“ در صورتی که ساختمان شعر و موضوعش خلاف آنرا نشان میدهد. یک دلیل دیگر به افکار ضد صوفی و ضد مذهبی خیام نیز همین است که رباعیات او مغشوش و آلوده به رباعیات دیگران شده. علاوه برین هر آخوندی که شراب خورده و یک رباعی درین زمینه گفته از ترس تکفیر آنرا بخیام نسبت داده. لهذا رباعیاتی که اغلب دم از شرابخواری و معشوقه بازی میزند بدون یک جنبه ی فلسفی و یا نکته زننده و یا ناشی ازافکار نپخته و افیونی است و سخنانی که دارای معانی و مجازی سست و درشت است میشود با کمال اطمینان دور بریزیم. مثلا آیا جای تعجب نیست که در مجموعه ی معمولی رباعیات خیام باین رباعی بر بخوریم:
ای آنکه گزیده ی تو دین زرتشت ،
اسلام فکنده ای تمام از پس و پشت ؛
تاکی نوشی باده و بینی رخ خوی ؟
جائی بنشین عمر خواهندت کشت .
این رباعی تهدید آمیز آیا درزمان زندگانی خیام گفته شده و باو سوء قصدکرده اند؟جای تردید است، چون ساختمان رباعی جدید تر از زمان خیام بنظر میآید. ولی درهر صورت قضاوت گوینده را درباره ی خیام و درجه اختلاط ترانه های اورا با رباعیات دیگران نشان میدهد.
بهر حال، تا وقتیکه یک نسخه خطی که از حیث زمان و سندیت تقریبا مثل رباعیات سیزده گانه کتاب “مونس الاحرار“ باشد بدست نیامده، یک حکم قطعی در باره ی ترانه های اصلی خیام دشوار است، بعلاوه شعرائی پیدا شده اند که رباعیات خود را موافق مزاج و مشرب خیام ساخته اند و سعی کرده اند که از او تقلید بکنند ولی سلاست کلام آنها هر قدر هم کامل باشد اگر مضمون یک رباعی را مخالف سلیقه و عقیده ی خیام به بینیم با کمال جرئت میتوانیم نسبت آن را از خیام سلب بکنیم. زیرا ترانه های خیام با وضوح وسلاست کامل وبیان ساده گفته شده؛ در استهزاء و گوشه کنایه خیلی شدید و بی پروا است. از ین مطالب میشود نتیجه گرفت که هر فکر ضعیف که در یک قالب متکلف و غیر منتظم دیده شود از خیام نخواهد بود. مشرب مخصوص خیام، مسلک فلسفی، عقاید و طرز بیان آزاد و شیرین و روشن او اینها صفاتی است که میتواند معیار مسئله ی فوق بشود. ما عجالتا این ترانه ها را باسم همان خیام منجم و ریاضی دان ذکر میکنیم، چون مدعی دیگری پیدا نکرده. تا ببینیم این اشعار مربوط بهمان خیام منجم و عالم است و یاخیام دیگری گفته. برای اینکار باید دید طرز فکر و فلسفه ی او چه بوده است.


صفحه 1 از 212
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes