خیام فیلسوف
فلسفه خیام هیچوقت تازگى خود را از دست نخواهد داد. چون این ترانه هاى در ظاهر کوچک ولى پر مغز تمام مسائل مهم و تاریک فلسفى که در ادوار مختلف انسان را سرگردان کرده و افکارى که جبرا باو تحمیل شده و اسرارى که برایش لاینحل مانده مطرح میکند. خیام ترجمان این شکنجه هاى روحى شده: فریادهاى او انعکاس دردها، اضطرابها، ترسها، امیدها و یاسهاى میلیونها نسل بشر است که پى در پى فکر آنها را عذاب داده است. خیام سعى میکند در ترانه هاى خودش با زبان و سبک غریبى همه این مشکلات، معماها و مجهولات را آشکارا و بى پرده حل بکند. او زیر خنده هاى عصبانى و رعشه آور مسائل دینى و فلسفى را بیان میکند. بعد راه حل محسوس و عقلى برایش میجوید.
بطور مختصر، ترانه هاى خیام آئینه اى است که هر کس ولو بى قید و لاابالى هم باشد یک تکه از افکار یک قسمت از یاسهاى خود را در آن مىبیند و تکان میخورد. ازین رباعیات یک مذهب فلسفى مستفاد میشود که امروز طرف توجه علماى طبیعى است و شراب گس و تلخ مزه خیام هر چه کهنه تر مىشود برگیرندگیش میافزاید. بهمین جهت ترانه هاى او در همه جاى دنیا و در محیطهاى گوناگون و بین نژادهاى مختلف طرف توجه شده. هر کدام از افکار خیام را جداگانه میشود نزد شعرا و فلاسفه بزرگ پیدا کرد. ولى رویهمرفته هیچکدام از آنها را نمیشود با خیام سنجید و خیام در سبک خودش از اغلب آنها جلو افتاده . قیافه متین خیام او را پیش از همه چیز یک فیلسوف و شاعر بزرگ همدوش لوکرس، اپیکور، گوته، شکسپیر و شوپن آور معرفى میکند.
اکنون براى اینکه طرز فکر و فلسفه گوینده رباعیات را پیدا بکنیم و بشناسیم ناگزیریم که افکار و فلسفه او را چنانکه از رباعیاتش مستفاد میشود بیرون بیاوریم، زیرا جز این وسیله دیگرى در دسترس ما نیست و زندگى داخلى و خارجى او، اشخاصیکه با آنها رابطه داشته، محیط و طرز زندگى، تاثیر موروثى، فلسفه اى که تعقیب میکرده و تربیت علمى و فلسفى او بما مجهول است.
اگر چه یکمشت آثار علمى، فلسفى و ادبى از خیام بیادگار مانده ولى هیچکدام از آنها نمیتواند ما را در این کاوش راهنمائى بکند. چون تنها رباعیات افکار نهانى و خفایاى قلب خیام را ظاهر مىسازد. در صورتیکه کتابهائى که به مقتضاى وقت و محیط یا بدستور دیگران نوشته حتى بوى تملق و تظاهر ازآنها استشمام میشود و کاملا فلسفه او را آشکار نمیکند.به اولین فکرى که در رباعیات خیام برمیخوریم این است که گوینده با نهایت جرئت و بدون پروا با منطق بىرحم خودش هیچ سستى، هیچ یک از بدبختیهاى معاصرین و فلسفه دستورى و مذهبى آنها را قبول ندارد. و بتمام ادعاها و گفته هاى آنها پشت پا میزند. در کتاب “اخبارالعلماء باخبارالحکماء” که در سنه ۶۴۶ تالیف شده راجع به اشعار خیام اینطور مینویسد:
“. .. باطن آن اشعار براى شریعت مارهاى گزنده و سلسله زنجیرهاى ضلال بود. و وقتیکه مردم او را در دین خود تعییب کردند و مکنون خاطر او را ظاهر ساختند، از کشته شدن ترسیده و عنان زبان و قلم خود را باز کشید و بزیارت حج رفت … و اسرار ناپاک اظهار نمود… و او را اشعار مشهورى است که خفایاى قلب او در زیر پرده هاى آن ظاهر میگردد و کدورت باطن او جوهر قصدش را تیرگى میدهد.“
پس خیام باید یک اندیشه خاص و سلیقه فلسفى مخصوصى راجع به کائنات داشته باشد. حال به بینیم طرز فکر او چه بوده: براى خواننده شکى باقى نمی ماند که گوینده رباعیات تمام مسائل دینى را با تمسخر نگریسته و از روى تحقیر به علماء و فقهائى که از آنچه خودشان نمیدانند دم میزنند حمله میکند. این شورش روح آریائى را بر ضد اعتقادات سامى نشان میدهد و یا انتقام خیام از محیط پست و متعصبى بوده که از افکار مردمانش بیزار بوده. واضح است فیلسوفى مانند خیام که فکر آزاد و خرده بین داشته نمیتوانسته کورکورانه زیر بار احکام تعبدى، جعلى، جبرى و بىمنطق فقهاى زمان خودش برود و به افسانه هاى پوسیده و دامهاى خر بگیرى آنها ایمان بیاورد.
زیرا دین عبارتست از مجموع احکام جبرى و تکلیفاتى که اطاعت آن بى چون و چرا بر همه واجب است و در مبادى آن ذره اى شک و شبهه نمیشود بخود راه داد. و یکدسته نگاهبان از آن احکام استفاده کرده مردم عوام را اسباب دست خودشان مینمایند. ولى خیام همه این مسائل واجب الرعایه مذهبى را بالحن تمسخر آمیز و بى اعتقاد تلقى کرده و خواسته منفردا از روى عمل و علل پى به معلول ببرد. مسائل مهم مرگ و زندگى را بطرز مثبت از روى منطق و محسوسات و مشاهدات و جریانهاى مادى زندگى حل نماید، ازین رو تماشاچى بىطرف حوادث دهر میشود.
خیام مانند اغلب علماى آنزمان به قلب و احساسات خودش اکتفا نمیکند، بلکه مانند یک دانشمند بتمام معنى آنچه که در طى مشاهدات و منطق خود بدست میآورد میگوید. معلوم است امروزه اگر کسى بطلان افسانه هاى مذهبى را ثابت بنماید چندان کار مهمى نکرده است؛ زیرا از روى علوم خود بخود باطل شده است. ولى اگر زمان و محیط متعصب خیام را در نظر بیاوریم بىاندازه مقام او را بالا میبرد. اگر چه خیام در کتابهاى علمى و فلسفى خودش که بنا بدستور و خواهش بزرگان زمان خود نوشته، رویه کتمان و تقیه را از دست نداده و ظاهرا جنبه بى طرف بخود میگیرد، ولى در خلال نوشته هاى او میشود بعضى مطالب علمى که از دستش در رفته ملاحظه نمود. مثلا در “نوروزنامه” (ص۴) میگوید: “بفرمان ایزد تعالى حالهاى عالم دیگرگون گشت، و چیزهاى نو پدید آمد. مانند آنک در خور عالم و گردش بود.” آیا از جمله آخر فورمول معروف
Adaptation du milieuاستنباط نمىشود؟ زیرا او منکر است که خدا موجودات را جدا جدا خلق کرده و معتقد است که آنها بفراخور گردش عالم با محیط توافق پیدا کرده اند. این قاعده علمى که در اروپا ولوله انداخت آیا خیام در ۸۰۰ سال پیش بفراست دریافته و حدس زده است در همین کتاب (ص۳) نوشته: “و ایزد تعالى آفتاب را ازنور بیافرید و آسمانها و زمینها را بدو پرورش داد.” پس این نشان میدهد که علاوه بر فیلسوف و شاعر ما با یکنفر عالم طبیعى سر و کار داریم.
ولى در ترانه هاى خودش خیام این کتمان و تقیه را کنار گذاشته. زیرا درین ترانه ها که زخم روحى او بوده بهیچوجه زیر بار کرم خورده ی اصول و قوانین محیط خودش نمیرود. بلکه بر عکس از روى منطق همه ی مسخره هاى افکار آنان را بیرون مىآورد. جنگ خیام با خرافات و موهومات محیط خودش در سرتاسر ترانه هاى او آشکار است و تمام زهرخنده هاى او شامل حال زهاد و فقها و الهیون مىشود و بقدرى با استادى و زبردستى دماغ آنها را میمالاند که نظیرش دیده نشده. خیام همه مسائل ماوراء مرگ را با لحن تمسخر آمیز و مشکوک و بطور نقل قول با “گویند” شروع مىکند:
گویند: “بهشت و حور عین خواهد بود . . (۸۸ (
گویند مرا: “بهشت با حور خوش است . . (۹۰(
گویند مرا که:”دوزخى باشد مست . . (۸۷ (
در زمانیکه انسان را آینه ی جمال الهى و مقصود آفرینش تصور میکرده اند و همه افسانه هاى بشر دور او درست شده بود که ستاره هاى آسمان براى نشان دادن سرنوشت او خلق شده و زمین و زمان و بهشت و دوزخ براى خاطر او برپا شده و انسان دنیاى کهین و نمونه و نماینده جهان مهین بوده چنانکه بابا افضل مىگوید:
افلاک و عناصر و نبات و حیوان،
عکسى ز وجود روشن کامل ماست.
خیام با منطق مادى و علمى خودش انسان را جام جم نمىداند. پیدایش و مرگ او را همانقدر بى اهمیت مىداند که وجود و مرگ یک مگس:
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسى پدید و ناپیدا شد! (۴۱)
حال به بینیم در مقابل نفى و انکار مسخره آلودى که از عقاید فقها و علما مىکند خودش نیز راه حلى براى مسائل ماوراء طبیعى پیدا کرده؟ در نتیجه مشاهدات و تحقیقات خودش خیام باین مطلب برمىخورد که فهم بشر محدود است از کجا مىآئیم و بکجا مىرویم؟ کسى نمیداند، و آنهائى که صورت حق بجانب بخود میگیرند و در اطراف این قضایا بحث مىنمایند جز یاوه سرائى کارى نمیکنند، خودشان و دیگران را گول مىزنند. هیچکس به اسرار ازل پى نبرده و نخواهد برد و یا اصلا اسرارى نیست و اگر هست در زندگى ما تاثیرى ندارد. مثلا جهان چه محدث و چه قدیم باشد آیا به چه درد ما خواهد خورد؟
چون من رفتم. جهان چه محدث چه قدیم. (۹۳)
تا کى ز حدیث پنج و چار اى ساقى؟
بما چه که وقت خودمان را سر بحث پنج حواس و چهار عنصر بگذرانیم؟ پس به امید و هراس موهوم و بحث چرند وقت خودمان را تلف نکنیم. آنچه که گفته اند و بهم بافته اند افسانه محض مىباشد. معماى کائنات نه بوسیله علم و نه بدستیارى دین هرگز حل نخواهد شد و بهیچ حقیقتى نرسیده ایم. در وراء این زمینى که رویش زندگى مىکنیم نه سعادتى هست و نه عقوبتى. گذشته و آینده دو عدم است و ما بین دو نیستى که سرحد دو دنیاست دمى را که زنده ایم دریابیم! استفاده بکنیم و در استفاده شتاب بکنیم. بعقیده خیام کنار کشتزارهاى سبز و خرم، پرتو مهتاب که در جام شراب ارغوانى هزاران سایه منعکس مىکند، آهنگ دلنواز چنگ، ساقیان ماهرو، گلهاى نوشکفته. یگانه حقیقت زندگى است که مانند کابوس هولناکى مىگذرد. امروز را خوش باشیم، فردا را کسى ندیده. این تنها آرزوى زندگى است.
حالى خوش باش زانکه مقصود اینست. (۱۳۴)
در مقابل حقایق محسوس و مادى یک حقیقت بزرگتر را خیام معتقد است، و آن وجود شر و بدى است که بر خیر و خوشى میچربد. گویا فکر جبرى خیام بیشتر در اثر علم نجوم و فلسفه مادى او پیدا شده. تاثیر تربیت علمى او روى نشو و نماى فلسفیش کاملا آشکار است. بعقیده خیام طبیعت کور و کر گردش خود را مداومت میدهد. آسمان تهى است و بفریاد کسى نمىرسد:
با چرخ کن حواله کاندر ره عقل،
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است! (۳۴)
چرخ ناتوان و بىاراده است. اگر قدرت داشت خودش را از گردش باز میداشت:
در گردش خود اگر مرا دست بدى.
خود را برهاندمى ز سرگردانى. (۳۳)
بر طبق عقاید نجومى آنزمان خیام چرخ را محکوم مىکند و احساس سخت قوانین تغییر ناپذیر اجرام فلکى را که در حرکت هستند مجسم مینماید. و این در نتیجه مطالعه دقیق ستاره ها و قوانین منظم آنهاست که زندگى ما را در تحت تاثیر قوانین خشن گردش افلاک دانسته، ولى به قضا و قدر مذهبى اعتقاد نداشته زیرا که بر علیه سرنوشت شورش مىکند و ازین لحاظ بدبینى در او تولید مىشود. شکایت او اغلب از گردش چرخ و افلاک است نه از خدا. و بالاخره خیام معتقد مىشود که همه کواکب نحس هستند و کوکب سعد وجود ندارد:
افلاک که جز غم نفزایند دگر . . . (۲۸)
در نوروزنامه (ص ۴۰) بطور نقل قول مىنویسد: “. . . و چنین گفته اند که هر نیک و بدى که از تاثیر کواکب سیاره بر زمین آید بتقدیر و ارادت باریتعالى، و بشخصى پیوندد، بدین اوتار و قسى گذرد.” نظامى عروضى در ضمن حکایتى که از خیام مىآورد مىگوید که ملکشاه از خیام در خواست مى کند که پیشگوئى بکند هوا براى شکار مناسب است یا نه و خیام از روى علم نیورنیوا Métérologie پیشگوئى صحیح مىکند بعد مىافزاید: “اگر چه حکم حجة الحق عمر بدیدم، اما ندیدم او را در احکام نجوم هیچ اعتقادى . .“
در رباعى دیگر علت پیدایش را در تحت تاثیر چهار عنصر و هفت سیاره دانسته:
اى آنکه نتیجه ی چهار و هفتى،
وز هفت و چهار دایم اندر تفتى. (۲۹)
چنانکه سابق گذشت بدبینى خیام از سن جوانیش وجود داشته (نمره ی۱۶) و این بدبینى هیجوقت گریبان او را ول نکرده. یکى از اختصاصات فکر خیام است که پیوسته با غم و اندوه و نیستى و مرگ آغشته است (۱) و در همان حال که دعوت به خوشى و شادى مىنماید لفظ خوشى در گلو گیر مىکند. زیرا در همین دم با هزاران نکته و اشاره هیکل مرگ، کفن، قبرستان و نیستى خیلى قوى تر از مجلس کیف و عیش جلو انسان مجسم مىشود و آن خوشى یکدم را از بین مىبرد.
طبیعت بى اعتنا و سخت کار خود را انجام مىدهد. یک دایه خونخوار و دیوانه است که اطفال خود را مىپروراند و بعد با خونسردى خوشه هاى رسیده و نارس را درو مىکند. کاش هرگز بدنیا نمىآمدیم، حالا که آمدیم، هر چه زودتر برویم خوشبخت تر خواهیم بود:
ناآمدگان اگر بدانند که ما،
از دهر چه مىکشیم، نایند دگر. (۲۸)
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت،
و آسوده کسیکه خود نزاد از مادر. (۲۳) (۲)
——————————————————————————–
(۱) (۱) نوروز نامه (ص ۹): “.. و دنیا در دل کسی شیرین مباد“. (صفحه ۶۹) همین کتاب: “مردان مرگ را زاده اند.“
(۲) (۲) در رومان پهلوی “یادگار زریران“ وزیر گاماسپ میگوید: “خوشبخت کسیکه از مادر نزاد و یا اگر زاد مرد و یا هرگز بدین جهان نیامد!“
این آرزوى نیستى که خیام در ترانه هاى خود تکرار می
کند آیا با نیروانه بودا شباهت ندارد؟ در فلسفه بودا دنیا عبارتست از مجموع حوادث بهم پیوسته که تغییرات دنیاى ظاهرى در مقابل آن یک ابر، یک انعکاس و یا یک خواب پر از تصویرهاى خیالى است:
احوال جهان و اصل این عمر که هست،
خوابى و خیالى و فریبى و دمى است. (۱۹۰)
اغلب شعراى ایران بدبین بوده اند ولى بدبینى آنها وابستگى مستفیم با حس شهوت تند و ناکام آنان دارد. در صورتیکه درنزد خیام یک جنبه عالى و فلسفى دارد و ماهرویان را تنها وسیله تکمیل عیش و تزیین مجالس خودش مىداند و اغلب اهمیت شراب بر زن غلبه مىکند. وجود زن و ساقى یکنوع سرچشمه کیف ولذت بدیعى و زیبائی هستند. هیچکدام را بعرش نمىرساند و مقام جداگانه اى ندارند. از همه ی این چیزهاى خوب و خوش نما یک لذت آنى میجسته. ازین لحاظ خیام یکنفر پرستنده و طرفدار زیبائى بوده و با ذوق بدیعیات خودش چیزهاى خوشگوار، خوش آهنگ و خوش منظر را انتخاب مىکرده. یک فصل از کتاب “نوروزنامه“ در باره ی صورت نیکو نوشته و اینطور تمام مىشود: “. . . و این کتاب را از براى فال خوب بر روى نیکو ختم کرده آمد.” پس خیام از پیش آمدهاى ناگوار زندگى شخصى خودش مثل شعراى دیگر مثلا از قهر کردن معشوقه و یا نداشتن پول نمىنالد. درد او یک درد فلسفى و نفرینى است که به اساس آفرینش مىفرستد. این شورش در نتیجه مشاهدات و فلسفه دردناک او پیدا شده. بدبینى او بالاخره منجر به فلسفه دهرى شده. اراده، فکر، حرکت و همه چیز بنظرش بیهوده آمده:
اى بیخبران، جسم مجسم هیچ است،
وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است (۱۰۱)
بنظر مىآید که شوپن آور از فلسفه ی بدبینى خودش بهمین نتیجه خیام مىرسد: “براى کسیکه بدرجه اى برسد که اراده خود را نفى بکند. دنیائى که بنظر ما آنقدر حقیقى مىآید. با تمام خورشیدها و کهکشانهایش چیست؟ هیچ!”
خیام از مردم زمانه برى و بیزار بوده. اخلاق، افکار و عادات آنها را با زخم زبانهاى تند محکوم مىکند و بهیچ وجه تلقینات جامعه را نپذیرفته است. از اشعار عربى و بعضى از کتابهاى او این کینه و بغض خیام براى مردمان و بىاعتمادى به آنان بخوبى دیده مىشود. در مقدمه جبر و مقابله اش مىگوید:
” ما شاهد بودیم که اهل علم از بین رفته و به دسته ای که عده شان کم و رنجشان بسیار بود منحصر گردیدند. و این عده انگشت شمار نیز در طى زندگى دشوار خود همتشان را صرف تحقیقات و اکتشافات علمى نمودند. ولى اغلب دانشمندان ما حق را به باطل مىفروشند و از حد تزویر و ظاهر سازى تجاوز نمىکنند؛ و آن مقدار معرفتى که دارند براى اغراض پست مادى بکار مىبرند، و اگر شخصى را طالب حق و ایثار کننده صدق و ساعى در رد باطل و ترک تزویر بینند استهزاء و استخفاف مىکنند.” گویا در هر زمان اشخاص دورو و متقلب و کاسه لیس چاپلوس کارشان جلو است!
دیوژن معروف روزى در شهر آتن با فانوس روشن جستجوى یکنفر انسان را مىنمود و عاقبت پیدا نکرد. ولى خیام وفت خود را به تکابوى بیهوده تلف نکرده و با اطمینان مىگوید:
گاویست بر آسمان، قرین پروین،
گاویست دگر بر زبرش جمله زمین:
گر بینائى چشم حقیقت بگشا:
زیرو زبر دو گاو مشتى خر بین.
واضح است در اینصورت خیام از بسکه در زیر فشار افکار پست مردم بوده بهیچوجه طرفدار محبت، عشق، اخلاق، انسانیت و تصوف نبوده، که اغلب نویسندگان و شعرا وظیفه خودشان دانسته اند که این افکار را اگر چه خودشان معتقد نبوده اند براى عوام فریبى تبلیغ بکنند. چیزیکه غریب است. فقط یک میل و رغبت یا سمپاتى و تاسف گذشته ایران در خیام باقى است. اگر چه بواسطه اختلاف زیاد تاریخ ما نمىتوانیم به حکایت مشهور سه رفیق دبستانى باور بکنیم که نظام الملک با خیام و حسن صباح هم درس بوده اند. ولى هیچ استبعادى ندارد که خیام و حسن صباح با هم رابطه داشته اند. زیرا که بچه یک عهد بوده اند و هر دو تقریبا در یک سنه ۵۱۷ – ۵۱۸ مرده اند. انقلاب فکرى که هردو در قلب مملکت مقتدر اسلامى تولید کردند این حدس را تایید مىکند و شاید بهمین مناسبت آنها را با هم همدست دانسته اند. حسن بوسیله اختراع مذهب جدید و لرزانیدن اساس جامعه آن زمان تولید یک شورش ملى ایرانى کرد. خیام بواسطه آوردن مذهب حسى، فلسفى، و عقلى و مادى همان منظور او را در ترانه هاى خودش انجام داد. تاثیر حسن چون بیشتر روى سیاست و شمشیر بود بعد از مدتى از بین رفت. ولى فلسفه مادى خیام که پایه اش روى عقل و منطق بود پایدار ماند.
نزد هیچیک از شعرا و نویسندگان اسلام لحن صریح نفى خدا و بر هم زدن اساس افسانه هاى مذهبى سامى مانند خیام دیده نمىشود و شاید بتوانیم خیام را از جمله ایرانیان ضد عرب مانند: ابن مقفع، به آفرید، ابومسلم، بابک و غیره بدانیم. خیام با لحن تاسف انگیزى اشاره به پادشاهان پیشین ایران مىکند. ممکن است از خواندن شاهنامه فردوسى این تاثر در او پیدا شده و در ترانه هاى خودش پیوسته فر و شکوه و بزرگى پایمال شده ی آنان را گوشزد مینماید که با خاک یکسان شده اند و در کاخ هاى ویران آنها روباه لانه کرده و جغد آشیانه نموده. قهقهه هاى عصبانى او، کنایات و اشاراتى که به ایران گذشته مىنماید پیداست که از ته قلب از راهزنان عرب و افکار پست آنها متنفر است، و سمپاتى او بطرف ایرانى میرود که در دهن این اژدهاى هفتاد سر غرق شده بوده و با تشنج دست و پا میزده.
نباید تند برویم، آیا مقصود خیام از یادآورى شکوه گذشته ساسانى مقایسه بى ثباتى و کوچکى تمدنها و زندگى انسان نبوده است و فقط یک تصویر مجازى و کنایه اى بیش نیست؟ ولى با حرارتى که بیان مىکند جاى شک و شبهه باقى تمى گذارد. مثلا صداى فاخته که شب مهتاب روى ویرانه تیسفون کوکو مىگوید مو را به تن خواننده راست مىکند:
آن فصر که بر چرخ همى زد پهلو . . (۵۶)
آن قصر که بهرام درو جام گرفت . . (۵۴)
چنانکه سابقا ذکر شد خیام جز روش دهر خدائى نمىشناخته و خدائى را که مذاهب سامى تصور میکرده اند منکر بوده است. ولى بعد قیافه ی جدى تر بخود مىگیرد و راه حل علمى و منطقى براى مسائل ماوراء طبیعى جستجو مىکند. چون راه عقلى پیدا نمىکند به تعبیر شاعرانه این الفاظ قناعت مىنماید. صانع را تشبیه به کوزه گر مىکند و انسان را به کوزه و مىگوید:
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف،
مىسازد و باز بر زمین مىزندش! (۴۳)
مجلس این کوزه گر دیوانه را به قیافه احمق و خونخوارش که همه ی همّ خود را صرف صنابع ظریف مىکند ولى از روى جنون آن کوزه ها را مىشکند، فقط قلم آقای درویش نقاش توانسته روی پرده خودش مجسم بکند.
بهشت و دوزخ را در نهاد اشخاص دانسته:
دوزخ شررى ز رنج بیهوده ی ماست،
فردوس دمى ز وقت آسوده ی ماست. (۱۴۲)
گلهاى خندان، بلبلان نالان، کشتزارهاى خرم، نسیم بامداد، مهتابى، مهرویان پریوش، آهنگ چنگ، شراب گلگون، اینها بهشت ماست. چیزى بهتر از اینها روى زمین پیدا نمىشود، با این حقایقى که درین دنیاى بىثبات پر از درد و زجر برایمان مانده استفاده بکنیم. همین بهشت ماست، بهشت موعودى که مردم را بامیدش گول میزنند! چرا بامید موهوم از آسایش خودمان چشم بپوشیم؟
کس خلد و حجیم را ندیده است، اى دل،
گوئى که از آنجهان رسیده است؟ اى دل . . (۹۱)
یک بازیگر خانه غریبى است. مثل خیمه شب بازى یا بازى شطرنج، همه کائنات روى صفحه گمان مى کنند که آزادند. ولى یک دست نامرئى که متعلق بیک ابله یا بچه است مدتى با ما تفریح مىکند. ما را جا بجا مى کند، بعد دلش را میزند، دوباره این عروسکها یا مهره ها را در صندوق فراموشى و نیستى مىاندازد:
ما لعبتکانبم و فلک لعبت باز،
از روى حقیقتى نه از روى مجاز . . . (۵۰)
خیام میخواسته این دنیاى مسخره، پست غم انگیز و مضحک را از هم بپاشد و یک دنیاى منطقىترى روى خرابه آن بنا بکند:
گر بر فلکم دست بدى چون یزدان.
برداشتمى من این فلک را ز میان . . (۲۵)
براى اینکه بدانیم تا چه اندازه فلسفه ی خیام در نزد پیراوان او طرف توجه بوده و مقلد پیدا کرده این نکته را مىگوئیم که مؤلف “دبستان مذاهب” در چند جا مثل از رباعیات خیام مىآورد و یک جا رباعى غریبى باو نسبت مىدهد (ص ۶۳): “. . سمراد در لغت و هم پندار را گویند فره مند شاگرد فر ایرج گفته: اگر کسى موجود باشد داند که عناصر و افلاک و انجم و عقول و نفوس حق است. و واجب الوجودى که مىگوید هستى پذیر نشد و ما از وهم گمان بریم که او هست و یقین که او هم نیست. من الاستشهاد حکیم عمر خیام بیت:
“صانع به جهان کهنه همچون ظرفى است.
“آبیست بمعنى و بظاهر برفى است؛
“بازیچه کفر و دین بطفلان بسپار،
“بگذر ز مقامى که خدا هم حرفى است!“
در جاى دیگر (ص ۱۵۹) راجع به عقاید چارواک مىگوید: “. . عاقل باید از جمع لذات بهره گیرد و از مشتهیات احتراز ننماید. از آنکه چون بخاک پیوست باز آمدن نیست. ع:
“باز آمدنت نیست، چو رفتى رفتى.
“روشن تر گوئیم عقیده، چارواک آنست که ایشان گویند: چون صانع پدیدار نیست و ادراک بشرى به اثبات آن محیط نیارد شد، ما را چرا بندگى امرى مظنون، موهوم، بل معدوم باید کرد؟ . . و بهر نوید جنت و راحت آن ازکثرت حرص ابلهانه دست از نعمتها و راحتها باز داشت؟ عاقل نقد را به نسیه ندهد . . . آنچه ظاهر نیست باور کردن آن را نشاید ترکیب جسد موالید از عناصر اربعه است، بمقتضاى طبیعت یک چند با هم تالیف پذیر شده . .، چون ترکیب متلاشى شود، معاد عنصر جز عنصر نیارد بود. بعد از تخریب کاخ تن، عروجى به برین وطن و ناز و نعیم و نزول نار و حجیم نخواهد بود .“
آیا تجزیه ی افکار خیام را از این سطور درک نمىکنیم؟ هرو آلن دراضافات به رباعیات خیام (ص۲۹۱)از کتاب “سرگذشت سلطنت کابل” تالیف الفینستن که در سنه ۱۸۱۵ میلادى بطبع رسیده نقل مىکند و شرح مى دهد که فرقه اى دهرى و لامذهب باسم ملازکى شهرت دارند: “بنظر مىآید که افکار آنها خیلى قدیمى است و کاملا با افکار شاعر قدیم ایران خیام وفق مىدهد، که در آثار او نمونه هاى لامذهبى بقدرى شدید است که در هیچ زبانى سابقه ندارد . . . این فرقه عقاید خودشان را در خفا آشکار مىکردند و معروف است که عقاید آنها بین نجباى رند دربار شاه محمود رخنه کرده بود.”
اختصاص دیگرى که در فلسفه خیام مشاهده مىشود دقیق شدن او در مسئله ی مرگ است که نه از راه نشئات روح و فلسفه الهیون آنرا تحت مطالعه در مىآورد، بلکه از روى جریان و استحاله ذرات اجسام و تجزیه ماده تغییرات آنرا با تصویرهاى شاعرانه و غمناکى مجسم مىکند.
براى خیام ماوراء ماده چیزى نیست. دنیا در اثر اجتماع ذرات بوجود آمده که بر حسب اتفاق کار مىکنند. این جریان دایمى و ابدى است، و ذرات پى در پى در اشکال و انواع داخل مىشوند و روى مىگردانند. ازین رو انسان هیچ بیم و امیدى ندارد و در نتیجه ترکیب ذرات و چهار عنصر و تاثیر هفت کوکب بوجود آمده و روح او مانند کالبد مادى است و پس از مرگ نمیماند:
باز آمدنت نیست، چو رفتى رفتى. (۲۹)
چون عاقبت کار جهان “نیستى” است. (۱۴۰)
هر لاله پژمرده نخواهد بشکفت. (۴۷)
اما خیام بهمین اکتفا نمىکند و ذرات بدن را تا آخرین مرحله نشاتش دنبال مىنماید و بازگشت آنها را شرح مىدهد. در موضوع بقاى روح معتقد به گردش و استحاله ذرات بدن پس از مرگ مىشود. زیرا آنچه که محسوس است و به تمیز در مىآید اینست که ذرات بدن در اجسام دیگر دوباره زندگى و یا جریان پیدا مىکنند. ولى روح مستقلى که بعد از مرگ زندگى جداگانه داشته باشد نیست. اگر خوشبخت باشیم، ذرات تن ما خم باده مىشوند و پیوسته مست خواهند بود، و زندگى مرموز و بى اراده اى را تعقیب مىکنند. همین فلسفه ذرات سرچشمه درد و افکار غم انگیز خیام مىشود. در گل کوزه، در سبزه، در گُل لاله در معشوقه اى که با حرکات موزون به آهنگ چنگ مىرقصد، در مجالس تفریح و در همه جا ذرات تن مهرویان را مىبیند که خاک شده اند، ولى زندگى غریب دیگرى را دارند. زیرا در آنها روح لطیف باده در غلیان است.
در اینجا شراب او با همه کنایات و تشبیهات شاعرانه اى که در ترانه هایش مىآورد یک صورت عمیق و مرموز بخود مىگیرد. شراب در عین حال که تولید مستى و فراموشى مىکند، در کوزه حکم روح را در تن دارد. آیا اسم همه قسمتهاى کوزه تصغیر همان اعضاى بدن انسان نیست مثل: دهنه، لبه، گردنه، دسته، شکم . . . و شراب میان کوزه روح پر کیف آن نمیباشد؟ همان کوزه که سابق بر این یکنفر ماهرو بوده! این روح پرغلیان زندگى دردناک گذشته کوزه را روى زمین یادآورى میکند! ازاین فرار کوزه یک زندگى مستقل پیدا مىکند که شراب بمنزله روح آنست.(۱)
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز. (۱۳۹)
این دسته که بر گردن او مىبینى،
دستى است که بر گردن یارى بوده است. (۷۲)
از مطالب فوق بدست مىآید که خیام در خصوص ماهیت و ارزش زندگى یک عقیده و فلسفه مهمى دارد. آیا او در مقابل اینهمه بدبختى و این فلسفه چه خط مشى و رویه اى را پیش مىگیرد؟
در صورتیکه نمىشود به چگونگى اشیاء پى ببرد، در صورتیکه کسى ندانسته و نخواهد دانست که از کجا مىآئیم و بکجا میرویم و گفته هاى دیگران مزخرف و تله خر بگیرى است. درصورتیکه طبیعت آرام، بى اعتنا وظیفه
——————————————————————————–
(۱) این گونه تشبیه زیاد در افکار خیام دیده میشود. مثلا در نوروزنامه (ص ۴۰) در مورد گمان میگوید: “. . و بیکروی گمان بر صورت مردم نگاشته است از رگ و استخوان و پی و استخوان و پوست و گوشت، وزه وی چون جان وی بود که بوی زنده است، با جان که از هنرمند بیابد.“
خودش را انجام مىدهد و همه کوششهاى من در مقابل او بیهوده است و تحقیقات فلسفى غیر ممکن مىباشد، در صورتیکه اندوه و شادى ما نزد طبیعت یکسان است و دنیائى که در آن مسکن داریم پر از درد و شرّ همیشگى است و زندگى هراسناک ما یک رشته خواب، خیال، فریب و موهوم مىباشد، در صورتیکه پادشاهان با فر و شکوه گذشته بخاک نیستى هم آغوش شده اند، و پریرویان ناکامى که به سینه خاک تاریک فرو رفته اند ذرات تن آنها در تنگناى گور از هم جدا مىشود و در نباتات و اشیاء زندگى دردناکى را دنبال مىکند. آیا همه اینها بزبان بى زبانى سستى و شکنندگى چیزهاى روى زمین را بما نمىگویند؟ گذشته بجز یادگار درهم و رویائى بیش نیست، آینده مجهول است. پس همین دم را که زنده ایم، این دم گذرنده که بیک چشم بهم زدن در گذشته فرو مىرود همین دم را دریابیم و خوش باشیم. این دم که رفت دیگر چیزى در دست ما نمیماند: ولى اگر بدانیم که دم را چگونه بگذرانیم؛ مقصود از زندگى کیف و لذت است. تا مىتوانیم باید غم و غصه را از خودمان دور بکنیم: معلوم را به مجهول نفروشیم و نقد را فداى نسیه نکنیم. انتقام خودمان را از زندگى بستانیم پیش از آنکه در چنگال او خرد بشویم!
برباى نصیب خویش کت بربایند. (۴۵)
باید دانست هر چند خیام از ته دل معتقد به شادى بوده ولى شادى او همیشه با فکر عدم و نیستى توام است. ازین رو همواره معانى فلسفه خیام در ظاهر دعوت بخوشگذرانى مىکند اما در حقیقت همه گُل و بلبل، جامهاى شراب، کشتزار و تصویرهاى شهوت انگیز او جز تزیینى بیش نیست، مثل کسیکه بخواهد خودش را بکشد و قبل از مرگ به تجمل و تزیین اطاق خودش بپردازد. ازین جهت خوشى او بیشتر تاثرآور است.خوش باشیم و فراموش بکنیم تا خون، این مایع زندگى، که از هزاران زخم ما جارى است نبینیم!
چون خیام از جوانى بدبین و در شک بوده و فلسفه کیف و خوشى را در هنگام پیرى انتخاب کرده بهمین مناسبت خوشى او آغشته با فکر یاس و حرمان است.
پیمانه عمر من به هفتاد رسید،
این دم نکنم نشاط، کى خواهم کرد؟ (۱۴۱)
این ترانه که ظاهرا لحن یکنفر رند کار کشته و عیاش را دارد که از همه چیز بیزار و زده شده و زندگى را مىپرستد و نفرین مىکند، در حقیقت شتاب و رغبت به باده گسارى در سن هفتاد سالگى این رباعى را بیش از رباعیات بدبینى او غم انگیز مىکند و کاملا فکر یکنفر فیلسوف مادى را نشان میدهد که آخرین دقایق عمر خود را در مقابل فناى محض مى خواهد دریابد!
روى ترانه هاى خیام بوى غلیظ شراب سنگینى مىکند و مرگ از لاى دندانهاى کلید شده اش مىگوید: “خوش باشیم؟”
موضوغ شراب در رباعیات خیام مقام خاصى دارد. اگر چه خیام مانند ابن سینا در خوردن شراب زیاده روى نمىکرده ولى در مدح آن تا اندازه اى اغراق مىگوید. شاید بیشتر مقصودش مدح منهیات مذهبى است. ولى در “نوروزنامه” یک فصل کتاب مخصوص منافع شراب است و نویسنده از روى تجربیات دیگران و آزمایش شخصى منافع شراب را شرح مىدهد و در آنجا اسم بوعلىسینا و محمد زکریاى رازى را ذکر مىکند (ص۶۰) مىگوید: “هیج چیز در تن مردم نافعتر از شراب نیست، خاصه شراب انگورى تلخ و صافى. خاصیتش آنست که غم را ببرد و دل را خرم کند،” (ص ۷۰): ” . . همه دانایان متفق گشتند که هیچ نعمتى بهتر و بزرگوارتر از شراب نیست.” (ص۶۱): ” . . . و در بهشت نعمت بسیار است و شراب بهترین نعمتهاى بهشت است.” آیا مىتوانیم باور کنیم که نویسنده این جمله را از روى ایمان نوشته در صورتیکه با تمسخر مىگوید:
گویند: بهشت و حوض کوثر باشد! (۸۹)
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد؛
ولى در رباعیات شراب براى فرو نشاندن غم و اندوه زندگى است. خیام پناه بجام باده میبرد و با مى ارغوانى مى خواهد آسایش فکرى و فراموشى تحصیل بکند. خوش باشیم، کیف بکنیم، این زندگى مزخرف را فراموش بکنیم. مخصوصا فراموش بکنیم، چون در مجالس عیش ما یک سایه ترسناک دور میزند. این سایه مرگ است، کوزه شراب لبش را که بلب ما مىگذارد آهسته بغل گوشمان مىگوید: منهم روزى مثل تو بوده ام، پس روح لطیف باده را بنوش تا زندگى را فراموش بکنى! بنوشیم، خوش باشیم، چه مسخره غمناکى! کیف، زن، معشوق دمدمی، بزنیم، بخوانیم، بنوشیم که فراموش بکنیم پیش از آنکه این سایه ترسناک گلوى ما را در چنگال استخوانیش بفشارد. میان ذرات تن دیگران کیف بکنیم که ذرات تن ما را صدا میزنند و دعوت به نیستى میکنند و مرگ با خنده چندش انگیزش بما مىخندد. زندگى یکدم است. آن دم را فراموش بکنیم!
مى خور که چنین عمر که غم در پى اوست.
آن به که بخواب یا بمستى گذرد! (۱۴۳)
خیام شاعر
آنچه که اجمالا اشاره شد نشان مىدهد که نفوذ فکر، آهنگ دلفریب، نظر موشکاف، وسعت قریحه، زیبائى بیان، صحت منطق، سرشارى تشبیهات ساده بى حشو و زائد و مخصوصا فلسفه و طرز فکر خیام که به آهنگهاى گوناگون گویاست و با روح هر کس حرف مىزند در میان فلاسفه و شعراى خیلى کمیاب مقام ارجمند و جداگانه اى براى او احراز مىکند.
رباعى کوچکترین وزن شعرى است که انعکاس فکر شاعر را با معنى تمام برساند(۱)، هر شاعرى خودش را موظف دانسته که در جزو اشعارش کم و بیش رباعى بگوید. ولى خیام رباعى را به منتها درجه اعتبار و اهمیت رسانیده و این وزن مختصر را انتخاب کرده، در صورتیکه افکار خودش را در نهایت زبردستى در آن گنجانیده.
ترانه هاى خیام بقدرى ساده، طبیعی و بزبان دلچسب ادبى و معمولى گفته شده که هرکسى را شیفته آهنگ و تشبیهات قشنگ آن مىنماید، و از بهترین نمونه های
——————————————————————————–
(۱) در کتاب کریستنسن راجع به خیام (ص ۹۰) نوشته که رباعی وزن شعری کاملا ایرانی است و بعقیده ی هارتمان رباعی ترانه نامیده میشد و اغلب به آواز میخوانده اند.
شعر فارسى بشمار مىآید. قدرت اداى مطلب را به اندازه اى رسانیده که گیرندگى و تاثیر آن حتمى است و انسان به حیرت مىافتد که یک عقیده فلسفى مهمى چگونه ممکن است در قالب یک رباعى بگنجد و چگونه مىتوان چند رباعى گفت که از هر کدام یک فکر و فلسفه مستقل مشاهده بشود و در عین حال با هم همآهنگ باشد. این کشش و دلربائى فکر خیام است که ترانه هاى او را در دنیا مشهور کرده، وزن ساده و مختصر شعرى خیام خواننده را خسته نمىکند و باو فرصت فکر
مى دهد. خیام در شعر پیروى از هیچکس نمىکند. زبان ساده او بهمه اسرار صنعت خودش کاملا آگاه است و با کمال ایجاز، به بهترین طرزى شرح مىدهد. در میان متفکرین و شعراى ایرانى که بعد از خیام آمده اند، برخى از آنها بخیال افتاده اند که سبک او را تعقیب بکنند و از مسلک او پیروى بنمایند. ولى هیچکدام از آنها نتوانسته اند بسادگى و گیرندگى و به بزرگى فکر خیام برسند. زیرا بیان ظریف و بى مانند او با آهنگ سلیس مجازى کنایه دار او مخصوص بخودش است. خیام قادر است که الفاظ را موافق فکر و مقصود خودش انتخاب بکند. شعرش با یک آهنگ لطیف و طبیعى جارى و بىتکلف است، تشبیهات و استعاراتش یک ظرافت ساده و طبیعى دارد.
طرز بیان، مسلک و فلسفه خیام تاثیر مهمى در ادبیات فارسى کرده و میدان وسیعى براى جولان فکر دیگران تهیه نموده. حتى حافظ و سعدى در نشئات ذره، ناپایدارى دنیا، غنیمت شمردن دم و مى پرستى اشعارى سروده اند که تقلید مستقیم از افکار خیام است. ولى هیچکدام نتوانسته اند درین قسمت بمرتبه خیام برسند. مثلا سعدى مىگوید:
بخاک بر مرو ای آدمى به نخوت و ناز،
که زیر پاى تو همچون تو آدمیزاد است. (۶۳)
عجیب نیست از خاک اگر گل شکفت،
که چندین گل اندام در خاک خفت! (۵۸)
سعدیا دى رفت و فردا همچنان موجود نیست.
در میان این و آن فرصت شمار امروز را. (۱۲۰)
بر ساز ترانه ای و پیش آور می. (۱۱۶)
بعدها اعراب این وزن را از فارسی تقلید کردند. این عقیده
را لابد هارتمان از خواندن گفته ی شمس قیس رازی راجع برباعی پیدا کرده. و درین اشعار حافظ:
چنین که بر دل من داغ زلف سرکش تست،
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم. (۶۳)
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار،
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست! (۱۱۲)
روزى که چرخ از گل ما کوزه ها کند،
زنهار کاسه سرما پر شراب کن. (۶۶)
که هر پاره خشتى که بر منظریست؛
سر کیقبادى و اسکندریست: (۱۰۹)
قدح بشرط ادب گیر زانکه ترکیبش،
ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد. (۷۰)
حاقظ و مولوى و بعضى شعراى متفکر دیگر اگر چه این شورش و رشادت فکر خیام را حس کرده اند و گاهى شلتاق آورده اند، ولى بقدرى مطالب خودشان را زیر جملات و تشبیهات و کنایات اغراق آمیز پوشانیده اند که ممکن است آنرا بصد گونه تعبیر و تفسیر کرد. مخصوصا حافظ که خیلى از افکار خیام الهام شده و تشبیهات او را گرفته است، مىتوان گفت او یکى از بهترین و منفکرترین پیروان خیام است. اگرچه حافظ خیلى بیشتر از خیام رویا، قوه تصور و الهام شاعرانه داشته که مربوط به شهوت تند او مىباشد. ولى افکار او بپاى فلسفه مادى و منطقى خیام نمى رسد و شراب را بصورت اسرار آمیز صوفیان در آورده. در همین قسمت حافظ از خیام جدا مىشود. مثلا شراب حافظ اگر چه در بعضى جاها بطور واضح همان آب انگور است، ولى بقدرى زیر اصطلاحات صوفیانه پوشیده شده که اجازه تعبیر را مىدهد و یکنوع تصوف مىشود از آن استنباظ کرد. ولى خیام احتیاج به پرده پوشى و رمز و اشاره ندارد، افکارش را صاف و پوست کنده مى گوید. همین لحن ساده، بى پروا و صراحت لهجه او را از سایر شعراى آزاد فکر متمایز مى کند. مثلا این اشعار حافظ بخوبى جنبه صوفى و رویاى شدید او را مىرساند:
اینهمه عکس مى ونقش و نگارین که نمود.
یک فروغ رخ ساقى است که در جام افتاد.
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم،
اى بیخبر ز لذت شرب مدام ما.
حافظ نیز به زهاد حمله مىکند ولى چقدر با حمله خیام فرق دارد:
راز درون پرده ز رندان مست پرس،
کاین حال نیست زاهد عالى مقام را. (۸۵)
خیلى با نزاکت تر و ترسوتر از خیام به بهشت اشاره مىکند:
باغ فردوس لطیف است، و لیکن زنهار،
تو غنیمت شمر این سایه ی بید و لب کشت. (۸۸)
چقدر با احتیاط و محافظه کارى به جنگ صانع مىرود:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت،
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد! (۱۱)
شعراى دیگر نیز از خیام تبعیت کرده اند و حتى در اشعار صوفى کنایات خیام دیده مىشود؛ مثلا این شعر عطار:
گر چو رستم شوکت و زورت بود،
جاى چون بهرام در گورت بود. (۵۴)
غزالى نیز مضمون خیام را استعمال مىکند:
چرخ فانوس خیالى عالمى حیران در او،
مردمان چون صورت فانوس سرگردان دراو. (۱۰۵)
بر طبق روایت “اخبار العلما“ خیام را تکفیر مىکنند به مکه مىرود و شاید سر راه خود خرابه تیسفون را دیده و این رباعى را گفته:
آن فصر که بر چرخ همى زد پهلو؛ . . (۵۶)
آیا خاقانى تمام قصیده معروف خود “ایوان مدائن” را از همین رباعى خیام الهام نشده؟
از همه تاثیرات و نفوذ خیام در ادبیات فارسى چیزیکه مهمتر است رشادت فکرى و آزادیست که ابداع کرده و گویا بقدرت قلم خودش آگاه بوده. چون در “نوروزنامه” (ص ۴۸) در فصل “اندر یاد کردن قلم” حکایتى مىآورد که قلم را از تیغ برهنه موثرتر مىداند و اینطور نتیجه مىگیرد: “. . و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کارى بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت.”
تاثیر خیام در ادبیات انگلیس و امریکا، تاثیر او در دنیاى متمدن امروز همه ی اینها نشان میدهد که گفته هاى خیام با دیگران تا چه اندازه فرق دارد.
خیام اگر چه سر و کار با ریاضیات و نجوم داشته ولى این پیشه ی خشک مانع از تظاهر احساسات رقیق و لذت بردن از طبیعت و ذوق سرشار شعرى او نشده! و اغلب هنگام فراغت را به تفریح و ادبیات مىگذرانیده. اگرچه ما بین منجمین مانند خواجه نصیر طوسى و غیره شاعر دیده شده و اشعارى به آنها منسوب است ولى گفته هاى آنها با خیام زمین تا آسمان فرق دارد. آنان تنها در الهیات و تصوف یا عشق و اخلاق و یا مسائل اجتماعى رباعى گفته اند. یعنى همان گفته هاى دیگران را تکرار کردهاند و ذوق شاعرى در اشعار و قافیه پردازى آنها تقریبا وجود ندارد.
شب مهتاب، ویرانه، مرغ حق، قبرستان، هواى نمناک بهارى در خیام خیلى موثر بوده. ولى بنظر مىآید که شکوه و طراوت بهار، رنگها و بوى گل، چمنزار، جویبار، نسیم ملایم و طبیعت افسونگر، با آهنگ چنگ ساقیان ماهرو و بوسه هاى پرحرارت آنها که فصل بهار و نوروز را تکمیل مىکرده، در روح خیام تاثیر فوقالعاده داشته. خیام با لطافت و ظرافت مخصوصى که در نزد شعراى دیگر کمیاب است طبیعت را حس مىکرده و با یک دنیا استادى وصف آن را مىکند:
روزى است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد . . (۱۱۸)
بنگر زصبا دامن گل چاک شده . . (۶۰)
ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست . . . (۶۱)
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست . . . (۶۲)
مهتاب به نور دامن شب بشکافت . . . (۱۱۱)
خیام در وصف طبیعت تا همان اندازه که احتیاج دارد با چند کلمه محیط و وضع را مجسم و محسوس مىکند. آنهم در زمانى که شعر فارسى در زیر تاثیر تسلط عرب یکنوع لغت بازى و اظهار فضل و تملق گوئى خشک و بى معنى شده بوده و شاعران کمیابى که ذوق طبیعى داشته اند براى یک برگ و یا یک قطره ژاله بقدرى اغراق مىگفته اند که انسان را از طبیعت بیزار مىکرده اند. این سادگى زبان خیام بر بزرگى مقام او مى افزاید، نه تنها خیام به الفاظ ساده اکتفا کرده، بلکه در ترانه هاى خود استادیهاى دیگرى نیز بکار برده که نظیر آن در نزد هیچیک از شعراى ایران دیده نمىشود. او با کنایه و تمسخر لغات قلنبه آخوندى را گرفته بخودشان پس داده. مثلا درین رباعى:
گویند: “بهشت و حور عین خواهد بود،
آنجا مى ناب و انگبین خواهد بود.”
اول نقل فول کرده و اصطلاحات آخوندى را در وصف جنت به زبان خودشان شرح داده، بعد جواب مىدهد:
گر ما مى و معشوقه گزیدیم چه باک؟
چون عاقبت کار همین خواهد بود!
درین رباعى القاب ادبا و فضلا را به اصطلاح خودشان مىگوید:
آنانکه “محیط فضل و آداب شدند،
در جمع کمال شمع اصحاب شدند،”
بزبان خودش القاب و ادعاى آنها را خراب مىکند:
ره زین شب تاریک نبردند بروز،
گفتند فسانه اى و در خواب شدند!
در جاى دیگر لفظ “پرده” صوفیان را مىآورد و بعد به تمسخر مىگوید که پشت پرده ی اسرار عدم است:
هست از پس “پرده” گفتگوى من و تو،
چون “پرده” برافتد، نه تو مانى و نه من!
گاهى با لغات بازى مىکند، ولى صنعت او چقدر با صنایع لوس و ساختگى بدیع فرق دارد. مثلا لغاتى که دو معنى را مىرساند:
بهرام که گور مىگرفتى همه عمر،
دیدى که چگونه گور بهرام گرفت؟
تقلید آواز فاخته که در ضمن بمعنى “کجا رفتند؟” هم باشد یک شاهکار زیرکى، تسلط بزبان و ذوق را مىرساند:
دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای،
بنشسته همى گفت که: ” کوکوکوکو!”
در آخر بعضى از رباعیات قافیه تکرار شده، شاید بنظر بعضى فقر لغت و قافیه را برساند مثل:
دنیا دیدى و هر چه دیدى هیچ است . . (۱۰۲)
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هیچ. (۱۰۷)
ولى تمام تراژدى موضوع در همین تکرار “هیچ” جمع شده. چندین اثر فلسفى و علمى بزبان فارسى و عربى از خیام مانده. ولى آثار علمى او هرگز در میزان شهرتش دخالتى نداشته. خوشبختانه اخیرا یک رساله ادبى گرانبهائى از خیام بدست آمده موسوم به: “نوروزنامه” که بسعى و اهتمام دوست عزیزم آقاى مجتبى مینوى در تهران به چاپ رسید. این کتاب بفارسى ساده و بیمانندى نوشته شده که نشان مىدهد اثر قلم تواناى همان گوینده ترانه ها مىباشد. نثر ادبى آن یکى از بهترین و سلیس ترین نمونه هاى نثر فارسى است و ساختمان جملات آن خیلى نزدیک به پهلوى مىباشد و هیچکدام از کتابهائى که کم و بیش در آن دوره نوشته شده از قبیل “سیاست نامه” و “چهار مقاله” و غیره از حیث نثر و ارزش ادبى بپاى “نوروزنامه” نمىرسند.
نگارنده موضوع کتاب خود را یکى از رسوم ملى ایران قدیم قرار داده که رابطه مستقیم با نجوم دارد، و در آن خرافات نجومى و اعتقادات عامیانه و خواص اشیاء را بر طبق نجوم و طب Empirique شرح مىدهد. اگر چه این کتاب دستورى و بفراخور مقتضیات روز نوشته شده، ولى در خفایاى الفاظ آن همان موشکافى فکر، همان منطق محکم ریاضىدان، قوه تصور فوقالعاده و کلام شیواى خیام وجود دارد و در گوشه و کنار بهمان فلسفه علمى و مادى خیام که از دستش در رفته بر مىخوریم. درین کتاب نه حرفى از عذاب آخرت است و نه از لذایذ جنت، نه یک شعر صوفى دیده مىشود و نه از اخلاق و مذهب سخنى به میان مىآید. موضوع یک جشن با شکوه ایران، همان ایرانى که فاخته بالاى گنبد ویرانش کوکو مىگوید و بهرام و کاووس و نیشاپور و توسش با خاک یکسان شده، از جشن آن دوره تعریف مىکند و آداب و عادات آنرا مىستاید.
آیا مىتوانیم درنسبت این کتاب به خیام شک بیاوریم البته از قراینى ممکن است. ولى بر فرض هم که از روى تصادف و یا تعمد این کتاب به خیام منسوب شده باشد، مىتوانیم بگوئیم که نویسنده آن رابطه فکرى با خیام داشته و در ردیف همان فیلسوف نیشابورى و به مقام ادبى و ذوقى او مىرسیده. بهر حال، تا زمانى که یک سند مهم تاریخى بدست نیامده که همین کتاب “نوروزنامه” را که در دست است به نویسنده مقدم بر خیام نسبت بدهد هیچگونه حدس و فرضى نمىتواند نسبت آنرا از خیام سلب بکند. بر عکس، خیلى طبیعى است که روح سرکش و بیزار خیام، آمیخته با زیبائى و ظرافتها که از اعتقادات خشن زمان خودش سرخورده، در خرافات عامیانه یک سرچشمه تفریح و تنوع براى خودش پیدا بکند. سرتاسر کتاب میل ایرانى ساسانى، ذوق هنرى عالى، ظرافت پرستى و حس تجمل مانوى را بیاد مىآورد. نگرنده پرستش زیبائى را پیشه خودش نموده، همین زیبائى که در لغات و در آهنگ جملات او بخوبى پیداست. خیام شاعر، عالم و فیلسوف خودش را یکبار دیگر در این کتاب معرفى مىکند.
خیام نماینده ذوق خفته شده، روح شکنجه دیده و ترجمان ناله ها و شورش یک ایران بزرگ، باشکوه و آباد قدیم است که در زیر فشار فکر زمخت سامى و استیلاى عرب کم کم مسموم و ویران مىشده.
از مطالب فوق بدست مىآید که گوینده این ترانه ها فیلسوف، منجم و شاعر بىمانندى بوده است. حال اگر بخواهیم نسبت این رباعیات را از خیام معروف سلب بکنیم، آیا به کى آنها را نسبت خواهیم داد؟ لابد باید خیام دیگرى باشد که همزاد همان خیام معروف است و شاید از خیام منجم هم مقامش بزرگتر باشد. ولى در هیچ جا بطور مشخص اسم او برده نشده و کسى او را نمىشناخته، در صورتیکه بایستى در یک زمان و یک جا و به یک طرز با خیام منجم زندگى کرده باشد. پس این بغیر از خود خیام که ژنى بىمانند او به انواع گوناگون تجلى مىکرده و یا شبح او کس دیگرى نبوده. اصلا آیا کس دیگرى را بجز خیام سراغ داریم که بتواند اینطور ترانه سرائى بکند؟
چند قطعه شعر عربى از خیام مانده است، ولى از آنجائیکه هیچیک از شعرا نتوانسته اند آنها را به شعر فارسى بزبان خیام در بیاورند از درج آن چشم پوشیدیم.
بنا بخواهش دوست هنرمندم آقای درویش نقاش، این مقدمه را اجمالا به ترانه های خیام نوشتم تا راهنمای تابلوهای ایشان بشود. در این کتاب ترانه های خیام مطابق سبک و افکار فلسفی مرتب شده و رباعیاتی که بنظر مشکوک میآمده جلو آنها یک ستاره گذاشته شده، این رباعیات بر فرض هم از خود خیام نباشد از پیروان خیلی زبردست او خواهد بود که مستقیما از فکر فیلسوف و شاعر بزرگ الهام شده است.
صادق هدایت
تهران: ۴ مهر – ۱۳۱۳