شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘ي’

روی جاده ی نمناک

بدون نظر

به مناسبت خودکشی صادق هدایت و پیدا شدن جلد نیمه سوخته آخرین کتاب صادق هدایت به نام جاده نمناک

روی جاده ی نمناک
**********************

اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی
ازین دشت غبار آلود کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست
هنوز از خویش پرسم گاه
آه
چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی نمناک ؟
زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی ؟
سگی ناگاه دیگر بار
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنانچون پاره یا پیرار ؟
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ ؟
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خاک روی جاده ی نمناک ؟
چه نجوا داشته با خویش ؟
پ یامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سوداده کافکا ؟
همه خشم و همه نفرین ، همه درد و همه دشنام ؟
درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستین خیام ؟
تقوی دیگری بر عهد و هنجار عرب ، یا باز
تفی دیگر به ریش عرش و بر آین این ایام ؟
چه نقشی می زده ست آن خوب
به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت ؟
به شوق و شور یا حسرت ؟
دگر بر خاک یا افلاک روی جاده ی نمناک ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه
مگر ، آن نازنین عیاروش لوطی ؟
شکایت می کند ز آن عشق نافرجام دیرینه
وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی ؟
کدامین شهسوار باستان می تاخته چالاک
فکنده صید بر فتراک روی جاده ی نمناک ؟
هزاران سایه جنبد باغ را ، چون باد برخیزد
گهی چونان گهی چونین
که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟
دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک برچیده ست
ولی من نیک می دانم
چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم
که او هر نقش می بسته ست ،‌ یا هر جلوه می دیده ست
نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده ی نمناک


در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود

بدون نظر

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
دمادم تق و تق منقار می زد باز
و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم
شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
شلوغ است
دروغ است و غریب است
و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
و نرم
و بسیاری که بی شرم
در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست
در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
که نامش عمر و دنیاست
اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست


لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ، مستم

بدون نظر

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است


لحظه ی دیدار

بدون نظر

لحظه ی دیدار

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است


نغمه ی همدرد

بدون نظر

نغمه ی همدرد

آینه ی خورشید از آن اوج بلند
شب رسید از ره و آن آینه ی خرد شده
شد پراکنده و در دامن افلاک نشست
تشنه ام امشب ، اگر باز خیال لب تو
خواب
تفرستد و از راه سرابم نبرد
کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب
شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد
روح من در گرو زمزمه ای شیرین است
من دگر نیستم ، ای خواب برو ، حلقه مزن
این سکوتی که تو را می طلبد نیست عمیق
وه که غافل شده ای از دل غوغایی من
می رسد نغمه ای از
دور به گوشم ، ای خواب
مکن ، این نعمه ی جادو را خاموش مکن
زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مکن
ای مه امروز پریشان ترم از دوش مکن
در هیاهوی شب غمزده با اخترکان
سیل از راه دراز آمده را همهمه ای ست
برو ای خواب ، برو عیش مرا تیره مکن
خاطرم دستخوش زیر و بم زمزمه
ای ست
چشم بر دامن البرز سیه دوخته ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب است
عشق در پنجه ی غم قلب مرا می فشرد
با تو ای خواب ، نبرد من و دل زینت سبب است
مرغ شب آمد و در لانه ی تاریک خزید
نغمه اش را به دلم هدیه کند بال نسیم
آه … بگذار که داغ دل من تازه شود
روح را نغمه
ی همدرد فتوحی ست عظیم


روی جاده ی نمناک

بدون نظر

روی جاده ی نمناک

اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی
ازین دشت غبار آلود کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست
هنوز از خویش
پرسم گاه
آه
چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی نمناک ؟
زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی ؟
سگی ناگاه دیگر بار
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنانچون پاره یا پیرار ؟
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
به
تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ ؟
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خاک روی جاده ی نمناک ؟
چه نجوا داشته با خویش ؟
پ یامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سوداده کافکا ؟
همه خشم و همه نفرین ، همه درد و همه دشنام ؟
درود
دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستین خیام ؟
تقوی دیگری بر عهد و هنجار عرب ، یا باز
تفی دیگر به ریش عرش و بر آین این ایام ؟
چه نقشی می زده ست آن خوب
به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت ؟
به شوق و شور یا حسرت ؟
دگر بر خاک یا
افلاک روی جاده ی نمناک ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه
مگر ، آن نازنین عیاروش لوطی ؟
شکایت می کند ز آن عشق نافرجام دیرینه
وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی ؟
کدامین شهسوار باستان می تاخته چالاک
فکنده صید بر فتراک روی جاده ی نمناک ؟
هزاران سایه جنبد باغ را ، چون باد برخیزد
گهی چونان گهی چونین
که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟
دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک برچیده ست
ولی من نیک می دانم
چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم
که او هر نقش می بسته ست ،‌ یا
هر جلوه می دیده ست
نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده ی نمناک


هی شب پره ی بامداد پرست بلکه یکی مثل تو

بدون نظر

هی شب پره ی بامداد پرست
بلکه یکی مثل تو
طبیب این چراغک تب کرده
کاری کند
ورنه راه کجا و رفتن کی و حوصله کو ؟
خیلی وقت است
روشن است تکلیف پشت سر
خیلی وقت است
تاریک است هرچه پیش رو
تو می گویی چه کنیم؟
چه خاکی بر شانه های شکسته ی باد نشسته است
که نه ارثی از اردی بهشت برده و
نه شباهتی ش به آذرماه است
حالا من
آلوده ی همین خلوت خسته ام
تو چرا … شب پره ی بی قرار بامداد پرست ؟
باور کن نه چراغ و نه این وقت شب
تنها پنجره می داند
فرصت فرار از خواب پرده کی پیش خواهد آمد
نخواهد آمد
خورشید خوابش امشب سنگین است
ماه را روی ساعت پنج و نیم صبح
کوک کرده بودم
اما نمی دانم چرا
هیچ اتفاقی نیفتاد


گرما و سرما در تعادل محض است و همه چیزی در خاموشی ی مطلق

بدون نظر

گرما و سرما در تعادل محض است و
همه چیزی در خاموشی ی مطلق
تا هیچ چیز پارسنگ هم سنگی ی کفه ها نشود
و شاهینَک میزان
به وسواس تمام
لحظات شباروزی کامل را
دادگرانه
میان روز و شبی که یکی درگذر است و یکی درراه
تقسیم کند
و اکنون
زمین مادر
در مدارش
سَبُک پای
از دروازه ی پائیز
می گذرد.

پگاه
چون چشم می گشایم
عطر شکوفه های چتر بی ادعای لیموی تُرش
یورت همسایه گان را
ب هناز
با هم پیوسته است.
آنگاه در
می یابم
به یقین
که ماه نیز
شب دوش
می باید
بَدر تمام
بوده باشد!

کنار جهان مهربان
به مورمور اغواگر برکه می نگرم،
چشم بر هم می نهم
و برانگیخته از بلوغی رخوت ناک
به دعوت مقاومت ناپذیر آب
محتاطانه
به سایه ی سوزان اندام اش
انگشت
فروم یبرم.
احساس عمیق مشارکت.


گله ی شاعرانه پسرش شاملو

بدون نظر
گله ی شاعرانه پسرش شاملو

دنیای مسخره‌ای برای خود ساخته‌اید. اولا خانواده شاملو از پنج نفر تشکیل شده که خوشبختانه یا بدبختانه هنوز در قید حیات اند.

ساقی شاملو هرگز فرصتی برایش بوجود نیاوردند تا برای یک بار هم که شده پدرش ، شاعر ملی را ببیند. راستش خود شاعر هم چنین نیازی احساس نکرد! ساقی شاملو که اینک به لطف شاعرانه جمعی شعر دوست و جنایت پیشه در انگلستان مفقود الاثر شده است دیناری از حق تالیف آثار پدرش را هم دریافت نکرده است و اینک در وخیم ترین بحران مالی عمر می پژمرد! شاید هم تا کنون مرده باشد! تعجب نکنید! هزاران دلار از خون دل و اثر شاعری برج ساختید و در لندن بورس خریدید که از وحشت فقر چراغ های خانه را خاموش می کرد و هفت تا سوراخ پنهان می شد. حق نداشتید پول سیاهی را که از خانه های مصادره ای مردم هنگام جابجایی رژیم به چنگ آوردید سرمایه نوارهای صدای امید شاملو کنید. لعنت بر شما باد!

از خواهرم ساقی می گفتم ؟ اسم ساقی را آوردم یا ساقی ها را؟ شما متهم هستید که بخاطر کم توانی ِ خویش دیگران را تا سطح ناجی ِ ملی بالا بردید و به آنان بیش از توان شاعرانه شان مسئولیت و ارزش بخشیدید. شاعرو دلسوز که هیچ ، همین بلا را سر دختر مصدق هم آوردید و آخ نگفتید. شعر دوستان محترم چون احساسات لطیفی دارید بهتر است وقتی نام خانواده شاملو را به زبان می آورید نماز وحشت هم بخوانید و برای شنیدن حقیقت ها کمربندهای نجات ادبی ِ سرزمین مادری را ببندید! چون این متن با شما شوخی نمی کند. ولی معلوم نیست چرا هر کم سوادی که بدلیل نرسیدن حق تالیف کیسه باز می‌کند و به جان دیگری می افتد خودش را همان پنج نفر بحساب می‌آورد و دیگران هم یک نفر را پنج نفر می بینند! سر از گودال ظلمت و خودفریبی بردارید و به آسمان بنگرید. این آفتاب مدت زیادی زیر ابر عوام‌فریبی نخواهد ‍پایید. شما متهم‌هستید که از کاه کوه ساختید زیرا خود از اوج می‌هراسید. برای این هوای تازه قیمت گزافی پرداخته شده است جناب آقای لاریجانی. آقای رئیس دانا ، آقای خاتمی ، جناب رجبی! آقای بودائی ِ کمونیست ِ ساری! بانو خنجرو خاطره ! شعر و شاعر ِ آزاده ذخیره و معدن نیست که برای انتخابات به کارش بگیرید و نردبان‌اش کنید. برای کلمه به کلمه‌ی این شعرها کسانی زیر پل ها یخ زده‌اند و کسانی سرودخوان طناب دار را به گردن خویش انداختند.

اما باید از آقای (صاحب اختیاری) مدیر بیمارستان آسیا که متن‌های خودش را به حساب خانواده‌ی تک نفری احمد شاملو تحریر می کند بخاطر آتش بیاری این معرکه تشکر کرد بهرحال از تشکر تا حبس تادیبی فاصله ای نیست!

ـ در پاسخ آن کوته نظری که گفت : خانواده احمد شاملو با آثار شاعر چون لبنیات برخورد می کند- حیف است در ِ این روزن را ببندم آنهم منی که از فروخوردن ناگفته ها بیزارم. آفتاب همواره زیر ابر نمی ماند و عاقبت این خلق وحشت زده و خشک سال اندیشه به شکستن توتم هایی که باران نمی آورند اقدام خواهد کرد.


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes