شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘چشم’

باز در چهره خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت

بدون نظر

F.Ahovan1 باز در چهره خاموش خيال خنده زد چشم گناه آموزت

باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش توفان بود

یاد آنشب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند بجای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آئی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند برجانت


تورا من چشم در راهم (نیما یوشیج)

بدون نظر

 تورا من چشم در راهم (نیما یوشیج)
تورا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ ”تلاجن” سایه‌ها رنگ سیاهی

 

 

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم٬

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که بر جاده‌ها چون مرده ماران خفتگانند٬

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه٬من از یادت نمی کاهم٬

تو را من چشم در راهم


چشم صنوبران سحر خیز بر شعله بلند افق خیره مانده بود .

بدون نظر

چشم صنوبران سحر خیز

بر شعله بلند افق خیره مانده بود .

دریا، بر گوهر نیامده ! آغوش می گشود .

سر می کشید کوه،

آیا در آن کرانه چه می دید ؟

پر می کشید باد،

آیا چه می شنید، که سرشار از امید،

با کوله بار شادی،

از دره می گذشت ،

در دشت می دوید !

***

هنگامه ای شگفت ،

یکباره آسمان و زمین را فرا گرفت !

نبض زمان و قلب جهان، تند می تپید

دنیا،

در انتظارمعجزه … :

خورشید می دمید


مردِ مجسمه در چشمِ بی‌نگاه‌اش افسرده رازهاست

بدون نظر

مردِ مجسمه
در چشمِ بی‌نگاه‌اش افسرده رازهاست
اِستاده‌است روز و شب و، از خموشِ خویش
با گنج‌هایِ رازِ درون‌اش نیازهاست.

می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ
ابهامِ پرسشی که نمی‌داند.
زین روی، در سیاهی‌یِ پنهانِ راهِ چشم
بر بادپا نگه [که ندارد به چشمِ خویش]
بنشسته
سال‌هاست که می‌راند.

مژگان به‌هم نمی‌زند از دیده‌گانِ باز.

افسونِ نغمه‌های شبان‌گاهِ عابران
اشباحِ بی‌تکان و خموش و فسرده را
از حجره‌هایِ جن‌زده‌یِ اندرونِ او
یک‌دم نمی‌رماند.

از آن بلندجای ــ که کبرش نهاده‌است ــ
جز سویِ هیچِ کورِ پلیدش نگاه نیست.
و بر لبانِ او
از سوزِ سرد و سرکشِ غارت‌گرِ زمان
آهنگِ آه نیست…

شب‌ها سحر شده‌ست
رفته‌ست روزها،
او بی‌خیال ازین‌همه لیکن
از خلوتِ سیاهِ وجودی [که نیست‌اش اسبابِ بودنی]
پر بازکرده‌است،

وز چشمِ بی‌نگاه
سویِ بی‌نهایتی

پروازکرده‌است.

می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ درهم و مغشوش و کورِ هیچ
ز ابهامِ پرسشی که نیارِد گرفت و گفت
رنگی نهفته را.

زین روست نیز شاید اگر گاه، چشمِ ما
بیند به پرده‌هایِ نگاه‌اش‌ــسپید و مات‌ــ
وهمی شکفته را.

یا گاه‌گوشِ ما بتواند عیان‌شنید
هم از لبانِ خامش و تودار و بسته‌اش
رازی نگفته را…


چشم به راه

بدون نظر

چشم به راه

لب دریا، سحر گاهان و باران،

هوا، رنگ غم چشم انتظاران،

نمی پیچد صدای گرم خورشید،

نمی تابد چراغ چشم یاران


چشم من و انجیر

بدون نظر

چشم من و انجیر

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم سوال دام
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می شه چیکارم
میچرخم و میچرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوانه نشکفته را رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
این دل پر خون ولش؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
پریشئنت نبودم ؟
من
حیرونت نبودم؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟


چشم های دیوار چشم های دریچه چشم های در

بدون نظر

چشم های دیوار چشم های دریچه چشم های در
چشم های آب چشم های نسیم چشم های کوه
چشم های خیر و چشم های شر
چش مهای ریجه و رَخت و پَخت
چشم دریا و چشم ماهی
چشم های درخت
چشم های برگ و ریشه
چشم های برکه و نی زار
چشم سنگ و چشم های شیشه
چشم رشک
چشم های نگرانی
چشم های اشک
بهت زده در ما می نگرند
نه از آنرو که تو را دوست می دارم من
ازآ نرو که ما
جهان را دوست می داریم.


با چشم ها، ز حیرت این صبح نابه‌جای خشکیده بر دریچه‌ی خورشید چارتاق

بدون نظر

با چشم ها، ز حیرت این صبح نابه‌جای
خشکیده بر دریچه‌ی خورشید چارتاق
بر تارک سپیده‌ی این روز پابه‌زای،
دستان بسته‌ام را، آزاد کردم از زنجیره‌های خواب.

فریاد برکشیدم:
«- اینک
چراغ معجزه
مردم!
تشخیص نیم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر مانده‌ست آن‌قدر،
تا از کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب، پرواز آفتاب را!
با گوش‌های ناشنوایی‌تان
این طرفه بشنوید:
در نیم‌پرده‌ی شب، آواز آفتاب را!»

«- دیدیم (گفتند خلق نیمی)
پرواز روشنش را، آری»

نیمی به شادی از دل فریاد برکشیدند:
«- با گوش جان شنیدیم
آواز روشنش را!»

باری، من با دهان حیرت گفتم:
«- ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟ یا به تظاهر تزویر می‌کنید؟
از شب هنوز مانده دودانگی.
ور تایبید و پاک و مسلمان، نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»

افسوس!
آفتاب، مفهوم بی‌دریغ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون، با آفتاب‌گونه‌ای، آنان را
این‌گونه دل فریفته بودند!

ای کاش می‌توانستم، خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم، تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم – یک لحظه می‌توانستم ای کاش -
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلق بی‌شمار را،
گرد حباب خاک بگردان
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

ای کاش
می‌توانستم!


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes