شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘کتاب’

تن جامه از کتاب قصیده ی لبخند چاک چاک – شمس لنگرودی

بدون نظر

20111123003927 0006627 300x204 تن جامه از کتاب قصیده ی لبخند چاک چاک   شمس لنگرودی

تن جامه ات سفید است
پیکره ات سفید است
خاطره ات سفید است
منزلگاهت سیاه.
تن پوش هامان سیاه
پنجره هامان سیاه
خاطره هامان سیاه
نی نی چشمان سفید.
چشم ها
خیره به درها
سفید می شود،
طره و گیسو
سفید می شود
پیکره هامان سفید
خاطره هامان سفید
منزلگاهان سیاه.

 

“شمس لنگرودی”


شعر ناآشنا – از کتاب اسیر

بدون نظر

شعر ناآشنا

از کتاب اسیر

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

بازهم درگیرودار یک نبرد

عشق من برقلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لب های من

تشنه ای سیراب شد، سیراب شد

باز هم دربستر آغوش من

رهروی در خواب شد، در خواب شد

بردو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم دراو

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه می خواهد زمن

من چه گویم قلب پرامید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن جاوید لذت را

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

اوتنی می خواد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای ناآشنا

بگذر از من ، من ترا بیگانه ام

آه ای دل،آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هربیگانه ای

ای دریغا کس به آوازش نخواند


یادی از گذشته از کتاب اسیر

بدون نظر

یادی از گذشته
از کتاب اسیر

شهریست در کنار آن شط پرخروش
با نخل های درهم و شب های پرز نور
شهریست در کناره آن شط و قلب من
آنجا اسیرپنجه مرد پرغرور

شهریست در کناره آن شط که سال هاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
برماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها زچشم و لب من ربوده است

آن ماه دیده است که من نرم کرده ام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او

ما رفته ایم در دل شب های ماهتاب
با قایقی به سینه امواج بیکران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بربزم ما نگاه سپید ستارگان

بر دامنم غنوده چو طفلی و من زمهر
بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را

اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پرخروش ، ترا یاد میکنم
دل بسته ام به او و تو اورا عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد می کنم


و گورکن برای خویش (از کتاب توقیف شده ی کابوس شیشه ای-ماردین امینی انبی(مسیح)

بدون نظر

خود را می‌‌جست

خود را در گورستانی که چرخ‌های خیابان،
قبرش را کنده بود

…در پی‌ خویش می‌‌رفت – - -
در امتداد خیابانی که گورستان،
می‌‌بلعیدش

زندگی‌،
جیغ می‌‌کشد
چونان ضجه‌های سوزناک سگی‌ ولگرد

زندگی‌ مرگ خواهد زاد

نطفه ی مرگ را درونش کاشته
آمیزش شوم خیابانی که آغوش هرزگی گشوده بر تجاوز گورستان

.

.

صدائی به کوچه‌ها نمی‌‌پیچد …
جز سکوتِ تشییعِ تابوتِ آوازه خوان
در شهری که تنها چراغ خانه ی گورکن روشن است
…برای خستگان گم کرده راه

او گلاویز شده با خویش ،
برای رهایی از هر آنچه از خود یافته بود

.

و گورکن برای او

و گورکن برای خیابان

و گورکن برای شهر

و گورکن برای گورستان

و گورکن برای چراغ

و گورکن برای خویش

و گورکن برای خویش


ای ستاره های از کتاب اسیر

بدون نظر

ای ستاره های از کتاب اسیر

ای ستاره ها که برفراز آسمان
با نگاه خود اشاره گرد نشسته اید
ای ستاره های که از ورای ابرها
برجهان ما نظاره گر نشسته اید

آی این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پرازستاره می کنم

با دلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگرآن نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره های چه شد که برلبان او
آخر آن نوای گرم و عاشقانه مرد

جام باده سرنگون و بسترم تهی
سرنهاده ام بروی نامه های او
سرنهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او

اس ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دوروئی و جفای ساکنان خام
کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها،ستاره های خوب و پاک

من که پشت پازدم به هرچه هست و نیست
تا که کام او زعشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سربدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان جاودان گشوده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها،چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها،ستاره ها،ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟


جملات برگزیده من از کتابِ خداحافظ گری گوپر. نویسنده: رومن گاری

بدون نظر

جملات برگزیده من از کتابِ خداحافظ گری گوپر. نویسنده: رومن گاری. مترجم: سروش حبیبی.

510Y0BXNWKL. SS500  جملات برگزیده من از کتابِ خداحافظ گری گوپر. نویسنده: رومن گاری

:: دانای کل: دیوار زبان وقتی کشیده میشود که دو نفر به یک زبان حرف میزنند. آن وقت دیگر مطلقا نمیتوانند حرف هم را بفهمند.
:: دانای کل: کلنات حکم پول تقلبی را دارند که به آدم قالب کرده باشند. هیچ چیزش نیست که به خیانت آلوده نباشد.
:: ال کاپون: من طرفدار پوسیدگی و هواخواه گندیدگی و مرگم. یعنی دوستدار واقعیت … برای بارور شدن مردان بزرگ کود تاریخ لازم است …
:: دانای کل از درون لنی: او به خدا اعتقاد نداشت. اما احساس میکرد به جای خدا کسی یا چیزی هست بسیار متفاوت با خدا که هنوز به داد کسی نرسیده است … آنها که به خدا معتقدند همه در دل بی خدا هستند.
:: لنی: دختر مثل تو در همه عمر فقط یک بار به تور هر کسی میخوره. وقتی هم خورد باید مواظبش باشی و گرفتارش نشی. آدم اگه مواظب نباشه حالیش نمیشه و دیوونه میشه. دیوونه عشق. ترس منم از همینه.
:: لنی: آزادی از قید تعلق. مشکل همه در پیدا کردن همین است. یعنی چطور نه طرفدار کسی باشی و نه ضد کسی.
:: دانای کل: از اصول زندگی لنی یکی این بود که وقت با چیزی مخالف است بگوید موافقم … هر قدر عقاید هر کس احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد. حماقت بزرگترین نیروی روحانی تمام تاریخ بشر است. باید در برابرش تعظیم کرد، چون همه جور معجزهای از آن ساخته است.
..
==============.

سرانجام وصال

- ولی آخه چرا جدا بشیم؟ ما می تونیم تمام عمر با هم خوشبخت باشیم.
- وقتی دو نفر این جور که تو می گی به هم بچسبن عاقبت کارشون به اونجا می کشه که اتومبیل و خونه می خرن و کار و کاسبی و بچه و این جور چیزها راه می اندازن. اون وقت دیگه رابطه شون عشق نیست. اسمش می شه زندگی.


عنوان کتاب: بوف کور – ۴

بدون نظر

زندگی من بنظرم همانقدر غیر طبیعی ، نامعلوم و باور نکردنی می آمد که نقش
روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم اغلب باین نقش که نگاه می کنم مثل
این است که بنظرم آشنا می آید .شاید برای همین نقاش است …….
شاید همین نقاش مرا وادار به نوشتن می کند -یک درخت سروکشیده که زیرش
پیرمردی قوز کرده شبیه جوکیان هندوستان چمباتمه زد ه بحالت تعجب انگشت
سبابه دست چپش را بدهنش گذاشته .
پای بساط تریاک همه افکار تاریکم را میان دود لطیف آسمانی پراکنده کرد م.
درین وقت جسمم فکر می کرد ، جسمم خواب میدید ،تریاک روح نباتی ،روح
بطی عالحرکت نباتی را در کالبد من دمیده بود ؟ ولی همینطور که جلو منقل
و سفره چرمی چرت می زدم و عبا روی کولم بود نمی دانم چرا یاد پیرمرد
خنزری پنزری افتاد م . این فکر
برایم تولید وحشت می کرد . بلند شد م عبا را دور انداختم ،رفتم جلو آینه ،
از صورت خودم خوشم آمد یکجور کیف شهوتی از خودم میبردم ؛ جلو
آینه بخودم میگفتم : ( درد تو آنقدر عمیق است که ته چشم گیر کرده ….
و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در میاید یا اصلا اشک در نمیاید !…)
بعد دوباره می گفتم تو احمقی چرا زودتر شر خودت را نمی کنی ؟
منتظر چه هستی … هنوز چه توقعی داری ؟ مگر بغلی شراب توی پستوی
اطاقت نیست ؟… یک جرعه بنوش و دبروکه رفتی !.. احمق …
تو احمقی … من با هوا حرف می زدم !..افکاریکه برایم میامد بهم مربوط نبود .
آنچه که در تاریکی شبها گم شده است ، یک حرکت مافوق بشر مرگ بود .
دایه ام منقل را برداشت و باگامهای شمرده بیرون رفت ، من عرق روی
پیشانی خودم را پاک کردم . بعد نمی دانم این ترانه را کجاشنیده بودم و
با خودم زمزمه کردم :
( بیا بریم تا می خوریم ،
شراب ملک ری خوریم ،
حال نخوریم کی بخوریم ؟)
همیشه قبل از ظهور بحران بدلم اثر می کرد و اضطراب مخصوصی در
من تولید میشد .در ین وقت از خودم می ترسیدم ، از همه کس می ترسیدم ،
گویا این حالت مربوط به ناخوشی بود . برای این بود که فکرم ضعیف شده بود .
دایه ام یک چیز ترسناک برایم گفت . قسم به پیر و پیغمبر می خورد که دیده است
که پیرمرد خنزر پنزر شبها می آید در اطاق زنم و از پشت در شنیده بود که لکاته
باو میگفته : شال گردنتو واکن . هیچ فکرش را نمیشود کرد – پریروز یا
پس پریروز بود وقتی که فریاد زدم وزنم آمده بود لای در اطاقم خودم دیدم ، بچشم
خودم دیدم که جای دندانهای چرک ، زرد و کرم خورده پیرمرد که از لایش آیت
عربی بیرو ن می آمد روی لپ زنم بود -
اصلا چرا این مرد از وقتیکه من زن گرفته ام جلو خانه ما پیداش شد ؟یاد م هست
همان روز که رفتم سر بساط پیر مرد قیمت کوزه اش را پرسیدم .
از میان شال گردن دو دندان کرم خورده اش ،یک خنده زننده خشک کرد که مو
بتن آدم راست میشد و گفت : آیا ندیده میخری ؟ این کوزه قابلی نداره هان ،
با لحن مخصوصی گفت : قابلی نداره خیرشو ببینی .ننجون برایم خبرش
را آورده بود ، بهمه گفته بود … بایک گدای کثیف ! دایه ام گفت رختخواب
زنم شپش گذاشته بود و خودش هم بحمام رفته -آری جای دو تا دندان زرد کرم خورده که از لایش آیه های عربی بیرون میامد روی صورت زنم دیده بودم .همین زن که مرا
به خودش راه نمیداد که مرا تحقیر میکرد ولی با وجود همه اینها او را دوست داشتم. با تمام وجود اینکه تا کنون نگذاشته بود یکبار روی لبش را ببوسم !.بیش از این ممکن
نیست …. تحمل ناپذیر است…. ناگهان ساکت شدم .بعد با حالت شمرده و بلند با لحن تمسخر آمیز میگفتم: ( بیش ازین ..)بعد اضافه میکردم :
( من احمقم ) در این وقت یک چیز باور نکردنی دیدم . در باز شد و آن لکاته آمد .معلوم میشود که گاهی بفکر من میافتد – باز هم جای شکرش باقی است .
فقط می خواستم بدانم آیا میدانست که برای خاطر اوبود که من میمردم . این لکاته که وارد اطاقم شد افکار بدم فرار کرد .نمیدانم چه اشعه ای از وجودش ، از حرکتش
تراوش میکرد که بمن تسکین میداد آیا این همان زن لطیف ، همان دختر ظریف
اثیری بود که لباس سیاه چین خورده می پوشید و کنار نهر سورن با هم سرمامک باز ی
میکردیم .تا حالا که باو نگاه میکردم درست متوجه نمیشدم . راستش از صورت او، از چشمهای او خجالت می کشیدم . زنی که بهمه کس تن در میداد الا بمن و
من فقط خودم را بیاد بود موهوم بچگی او تسلیت میداد م. آنوقتی که یک صورت ساد ه
بچگانه ، یک حالت محو گذرنده داشت و هنوز جای دندان پیر مردخنزری سر گذر
روی صورتش دیده نمیشد – نه این همانکس نبود .او به طعنه پرسید که ( حالت چطوره ؟) من جوابش دادم : ( آیا تو آزاد نیستی ) آیا هر چی دلت می خواد
نمیکنی – بسلامتی من چکارداری ؟او در را بهم زد و رفت . اصلا برنگشت بمن نگاه بکنه . او همان زنی که گمان می کرد م عاری از هر گونه احساسات است از
این حرکت من رنجید .چند بار خواستم بلند شوم بروم روی دست و پایش بیفتم گریه بکنم پوزش بخواهم . چند دقیقه ، چند ساعت ،یا چند قرن گذشت نمیدانم .
مثل دیوانه ها شده بودم و از خودم کیف می کرد م . یک خدا شده بودم ،از خدا هم بزرگتر شده بودم .ولی او دوباره برگشت بلند شدم دامنش را بوسیدم و در حالت گریه
و سرفه بپایش افتادم صورتم را بساق پای او مالیدم و چند بار باسم اصلیش اورا
صدا زدم . اما در ته قلبم می گفتم ( لکاته …لکاته ) . آنقدر گریه کردم
نمیدانم چقدر وقت گذشت همینکه بخودم آمدم دیدم او رفته . از سر جایم تکان
نمی خوردم همانطور خیره مانده بودم . وقتی که دایه ام یک کاسه آش جو و ترپلو جوجه
برایم آورد از زور ترس و وحشت عقب رفت و سینی ازدستش افتاد . بعد بلند شد م سر فتیله را با گلگیر زدم و رفتم جلوی آینه دوده هارا به صورت خودم مالیدم .
چه قیافه ترسناکی ! با انگشت پای چشمم را می کشیدم ول می کردم ، دهنم را میدرانیدم ،توی لپ خودم باد می کردم . همه این قیافه ها درمن و مال من بود ند .
شکل پیرمرد قاری ، شکل قصاب ، شکل زنم ، همه اینها را خودم دیدم .شاید
فقط در موقع مرگ قیافه ام از قید این وسواس آزاد می شد و حالت طبیعی که باید داشته
باشد بخودش می گرفت :ولی آیا درحالت آخری هم حالاتی که دائما اراده تمسخر آمیز من روی صورتم حک کرده بود ،علامت خودش را سخت تر و عمیق تر باقی
نمی گذاشت ؟یکمرتبه زدم زیر خنده ، چه خنده خراشیده زننده و ترسناکی بود .
همین وقت بسرفه افتادم و یک تکه خلط خونین ، یک تکه از جگرم روی آینه افتاد.همین که
برگشتم ، دیدم ننجون بارنگ پریده مهتابی ، موهای ژولیده یک کاسه آش جو از
همان آشی که برایم آورده بودند روس دستش بود و بمن مات نگاه می کرد .
وقتی خواستم بخوابم ،دور سرم یک حلقه آتشین فشار میداد .دستم را
رویتنم میمالیدم و درفکرم اعضای بدنم را : ران ، ساق پا ، بازوو همه آنها را با اعضای تن زنم مقایسه می کردم .
از تجسم خیلی قوی تر بود ، چون صورت یک احتیاج را داشت .حس کردم که می خواستم او نزدیک من باشد .یادم افتاد ، نه ، یکمرتبه بمن الهام شد که یک بغلی شراب
در پستوی اطاقم دارم ، شرابی که زهر دندان ناگ درآن حل شده بود و بایک جرعه آن همه کابوسهای زندگی نیست و نابود می شد … ولی آن لکاته ..؟ این کلمه
مرا بیشتر باو حریص میکرد ، بیشتر او را سرزند هو پر حرارت بمن جلوه میداد .آیا برای همیشه مرا محروم کرده بودند ؟ برای همین بودکه حس ترسناک تری درمن پیدا
شده بود .نمیدانم چرا مرد قصاب روبروی دریچه اطاقم افتاده بود که آستینش را بالا میزد ، بسم الله میگفت و گوشتها را میبرید .از توی رختخوابم بلند شدم ،آستینم را بالا
زدم و گز لیک دسته استخوانی را که زیر متکایم گذاشته بودم برداشتم .
قوزکردم و یک عبای زرد هم روی دوشم انداختم .بعد سرورویم را با شال گردن پیچیدم
که احالت مرد خنزری پنزری در من پیدا شده بود .بعد پاورچین بطرف اطاق زنم رفتم .اطاقش تاریک بود ، در را آهسته باز کردم .بلند بلند با خودش میگفت :
شال گردنتو وا کن . رفتم دم رختخواب ،سرم را جلو نفس گرم و ملایم او گرفتم .دقت کرد م که ببینم آیا در اطاق او مرد دیگری هم هست .ولی او تنها بود . نسبت
به احساس شرم کرده بودم که چرا به افترا زده بودم .این احساس دقیقه ای بیش
طول نکشید ،چون در همینوقت از بیرون در صدای عطسه آمد و یک خند ه خفه و
مسخره آمیز که مو را بتن آدم راست می کرد شنیدم .اگر صبر نیامده بود همان طوریکه تصمیم گرفته بودم همه گوشت تن اورا تکه تکه میکردم ، می دادم بقصاب جلو خانه امان
تا بمردم بفروشد و یک تکه از گوشت رانش را می دادم به پیرمرد قاری که بخورد .
اگر او نمیخندید اینکار را میبایسی شب انجام میدادم که چشمم در چشم آن لکاته نمیافتاد .
بالاخره از کنا ررختخوابش یک تکه پارچه که جلو پایم را گرفته بود برداشتم و هراسان بیرون دویدم .در اطاق خودم برگشتم جلو پیه سوز دیدم که پیرهن او را برداشته ام .
آنرا بوئیدم ، میان پاهایم گذاشتم و خوابیدم .صبح زود از صدای داد و بیداد زنم بلند شد م که سر گم شد ن پیراهن دعوا راه انداخته بود و تکرار می کرد
( یه پیرهن نو نالون ) . ولی اگر خون هم راه میافتاد من حاضر نبودم که
آنرا برگردانم آیا من حق یک پیراهن کهنه زنم را نداشتم ؟ننجون که شیر ماچه الاغ
و عسل و نان تافتون برایم آورد . بعد ابرویش را بالا کشید و گفت گاس برا دم
دست بدرد بخوره ! ننجون بحال شاکی و رنجیده گفت : آره دخترم ،
( یعنی آن لکاته ) صبح سحری می گه پیرهن منو دیشب تو دزدیدی .
منکه نمی خوام مشغول ذمه شما باشم – اما دیروز زنت لک دیده بود …
ما میدونستیم که بچه …. خودش میگفت تو حموم آبستن شده ، شب رفتم
کمرش رو مشت ومال بدم دیدم رو بازوش گل گل کبود بود .دوباره گفت هیچ
میدونستی خیلی وقت زنت آبستن بوده ؟ من خندیدم و گفتم :لابد شکل بچه شکل
پیرمرد قارییه . بعد ننجون بحالت متغیر از در خارج شد .نه هرگز ممکن نبود
که بچه برروی من جنبیده باشد . بعد از ظهر در اطاقم باز شد برادر کوچکش ،
برادر کوچک لکاته در حالیکه ناخونش را میجوید وارد شد .وارد اطاق که شد با
چشمهای متعجب بمن نگاه کرد و گفت : شاه جون میگه حکیم باشی گفته تومیمیری ،
از شرت خلاص میشم . مگه آدم چطورمیمیره ؟من گفتم: بهش بگو من خیلی وقته
که مرده ام .شاه جون گفت : اگه بچه ام نیفتاده بود همیه این خونه مال ما میشد .
در این وقت می فهمیدم که چرا مرد قصاب از
روی کیف گزلیک دسته استخوانی را روی ران گوسفند پاک می کرد .بالاخره میفهمم
که نیمچه خدا شده بودم ، ماورای همه احتیاجات پست و کوچک مرد م بودم ، جریان
ابدیت را در خودم حس می کردم – ابدیت چیست ؟برای من ابدیت عبارت بود
از این بود که کنار نهر سورن با آن لکاته سرمامک بازی بکنم و فقط یک لحظه چشمهایم
را ببند م و سرم را در دامن او پنهان کنم .در این اطاق که هر لحظه مثل قبر تنگتر
و تاریکتر می شد ، شب با سایه های وحشتناکش مرا احاطه کرده بود .سایه من خیلی
پررنگ تر ودقیق تر از جسم حقیقی من بدیوار افتاده بود . دراین وقت شبیه جغد شده
بودم ولی ناله های من در گلو گیر کرده بود .یک شب تاریک وساکت ، مثل شبی که
سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود . با هیکلهای ترسناک که از درو دیوار ،
از پشت پرده ، بمن دهن کجی میکردند .مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه میکرد .
مثل یکنفر لال که هر کلمه ر امجبور است تکرار بکند و همینکه یک فرد شعر را بآخر
میرساند دوبار از سر نو شروع می کند .هنوز چشمهایم بهم نرفته بود که یکدسته گزمه
مست از پشت اطاقم رد می شد ند و دسته جمعی می خواندند :
بیا بریم تا می خوریم
شراب ملک ری خوریم
حالا نخوریم کی بخوریم ؟
با خودم گفتم : در صورتیکه آخرش بدست داروغه خواهم افتاد .
ناگهان یک قوه مافوق بشر در خودم حس کردم : پیشانیم خنک شد ،
بلند شد معبای زردی که داشتم روی دوشم انداختم ، شال گردنم را دوسه بار
دور سرم پیچیدم ، و پاورچین به اطاق آن لکاته رفتم -دم در که رسیدم اطاق
در تاریکی غلیظی غرق شده بود . بدقت گوش دادم صدایش راشنیدم میگفت :
اومدی شال گردنتو واکن ! من کمی ایست کردم دوباره شنیدم که گفت :
شال گردنتو وا کن !من آهسته وارد اطاق شد م عبا و شال گردنم را برداشتم .
لخت شدم ولی نمیدانم چرا همینطور که گزلیک دسته استخوانی در دستم بود در
رختخواب رفتم ، حرارت رختخوابش مثل این بود که جان تازه ای بکالبد من دمید .
مثل یک جانور درنده به او حمله کردم و گرسنه باو حمله
کردم و درته دلم از او اکراه داشتم ، بنظرم میمامد که حس عشق و کینه با هم توام بود .
او مرا میان خودش محبوس کرد – عطر سینه اش مست کننده بود ، گوشت
بازویش که دور گردنم پیچیده گرمای لطیفی داشت ، حس می کردم که مرا مثل طعمه
در درون خودش می کشید – احساس ترس و کیف بهم آمیخته شده بود .
در میان این فشار گوارا عرق می ریختم و از خود بی خود شده بود م.
خواستم خودم را نجات بدهم ، ولی کمترین حرکت برایم غیر ممکن بود !
گمان کردم دیوانه شده است . در میان کشمکش دستمرا بی اختیار تکان دادم
و حس کردم گزلیکی که در دستم بود بیک جای تن او فرورفت . مایع گرمی
روی صورتم ریخت او فریاد کشید و مرا رها کرد – دستم آزاد شد بتن او مالید م
کاملا سرد شده بود او مرده بود .در این بین بسرفه افتادم ولی این سرفه نبود .
من هراسان عبایم را رو کولم انداختم و به اطاق خودم رفتم . جلوی نور
پیه سوز مشتم را باز کردم دیدم چشم او میان دستم بود و تمام تنم غرق خون
شده بود .رفتم جلوی آینه ولی از شدت ترس دستهایم را جلو صورتم گرفتم -
دیدم شبیه نه اصلا پیرمرد خنزری شده بودم . موهای سر وریشم مثل موهای سر
و صورت کسی بود که زند ه از اطاقی بیرون
بیاید که یک مارناگ در آنجا بوده – همه سفید شد ه بود ، لبم مثل لب پیرمرد دریده بود ،
چشمهایم بدون مژه ، یکمشت موی سفید از سینه ام بیرون زده بود و روح تازه ای در
تن من حلول کرده بود . اصلا طور دیگر فکر می کردم .همینطورکه دستم را
جلوی صورتم گرفته بودم بی اختیار زدم زیر خنده ،یک خند ه سخت تر از اول که
وجود مرا بلرزه انداخت . خنده عمیقی که معلوم نبود از کدام چاله گمشده بدنم
بیرون میامد . من پیرمرد خنزری شده بودم .از شد ت اضطراب ، مثل این بود که
از خواب عمیقی بیدار شده باشم چشمهایم را مالاندم . در همان اطاق سابق خودم بودم ،
تاریک روشن بود و ابرو میغ روی شیشه ها را گرفته بود -در منقل روبرویم گلهای آتش
تبدیل به خاکستر سرد شد ه بود و بیک فوت بند بود .اولین چیزی که جستجو کردم گلدان
راغه بود که در قبرستان از پیرمرد کالسکه چی گرفته بودم ولی گلدان روبروی من نبود.
نگاه کردم دیدم دم در یکنفر با سایه خمیده ، نه ، این شخص یک پیرمرد قوزی بودکه
سرو رویش را با شال گردن پیچیده بود و چیزی را بشکل کوزه از دستمال
چرکی بسته زیر بغلش گرفته بود -خنده خشک و زننده ای می کرد که مو بتن آدم
راست می ایستاد .همین که خواستم از جایم بلند شوم از در اطاق بیرون رفت .
من بلند شد م ، خواستم بدنبالش بدوم و آن کوزه ، آن دستمال بسته را از او بگیرم
-ولی پیرمرد با چالاکی مخصوصی دور شده بود و من برگشتم پنجره رو به کوچه
اطاقم راباز کردم -هیکل خمیده پیرمرد را در کوچه دیدم که شانه هایش از شدت
خند ه می لرزد و آن دستمال بسته مه ناپدید شد . من برگشتم بخودم نگاه کردم ،
دیدم لباسم پاره ، سرتا پایم آلوده به خون دلمه شده بود ، دومگس زنبور طلائی دورم
پرواز می کردند و کرم های سفید کوچک روی تنم درهم میلولیدند -
و وزن مرده ای روی سینه ام فشار میداد .

پایان


عنوان کتاب: بوف کور – ۲

بدون نظر

زنده شده ، عشق من در کالبد او روح دمیده – اما از نزدیک بوی مرده،
بوی مردهء تجزیه شده را حس می کردم – روی تنش کرم های کوچک در هم
میلولیدند و دو مگس زنبور طلایی دور ا و جلو روشنایی شمع پرواز می-
کردند- او کاملا مرده بود ولی چرا، چطور چشمهایش باز شد؟ نمیدانم.
آیا در حالت رویا دیده بودم، آیا حقیقت داشت.
نمیخواهم کسی این پرسش را از من بکند، ولی اصل کار صورت او-
نه، چشمهایش بود و حالا این چشمها را داشتم ، روح چشمهایش را روی
کاغذ داشتم و دیگر تنش بدرد من نمی خورد، این تنی که محکوم به نیستی
و طعمهء کرم ها و موشهای زیرزمین بود! حالا از این ببعد او در اختیار من
بود، نه من دست نشاندهء او. هر دقیقه که مایل بودم می توانستم چشم هایش
را ببینم – نقاشی را با احتیاط هر چه تمامتر بردم در قوطی حلبی خودم که
جای دخلم بود گذاشتم و در پستوی اطاقم پنهان کردم.
شب پاورچین پاورچین می رفت. گویا باندازهء کافی خستگی در کرده بود،
صداهای دور دست خفیف بگوش می رسید ، شاید یک مرغ یا پرندهء رهگذری
خواب میدید ، شاید گیاه ها میروییدند- در این وقت ستاره ای رنگ پریده
پشت توده های ابر ناپدید می شدند. روی صورتم نفس ملایم صبح را حس
کردم و در همین وقت بانگ خروس از دور بلند شد.
آیا با مرده چه می توانستم بکنم؟ با مرده ای که تنش شروع به تجزیه شدن
کرده بود! اول بخیالم رسید او را در اطاق خودم چال بکنم، بعد فکر ردم
او را ببرم بیرون و در چاهی بیندازم ،در چاهی که دور آن گل های نیلوفر
کبود روییده باشد-اما همهء این کارها برای این که کسی نبیند چقدر فکر، چقدر زحمت
و تردستی لازم داشت! بعلاوه نمی خواستم که نگاه بیگانه به او بیفتد ، همهء
اینکارها را می بایست به تنهایی و بدست خودم انجام بدهم-من بدرک،
اصلا زندگی من بعد از او چه فایده ای داشت؟ اما او، هرگز، هرگز هیچ کس از
مردمان معمولی ، هیچکس بغیر از من نمی بایستی که چشمش بمردهء او
بیفتد- او آمده بود در اطاق من ، جسم سرد و سایه اش را تسلیم من کرده
بود برای این که کس دیگری او را نبیند برای این که به نگاه بیگانه آلوده
نشود – بالاخره فکری به ذهنم رسید: اگر تن او را تکه تکه می کردم و در
چمدان کهنهء خودم می گذاشتم و با خود می بردم بیرون- دور ، خیلی دور
از چشم مردم و آن را چال می کردم.
این دفعه دیگر تردید نکردم ، کارد دسته استخوانی که در پستوی اطاقم
داشتم آوردم و خیلی با دقت اول لباس سیاه نازکی که مثل تار عنکبوت
او را در میان خودش محبوس کرده بود – تنها چیزیکه بدنش را پوشانده بود
پاره کردم- مثل این بود که او قد کشیده بود چون بلندتر از معمول بنظرم
جلوه کرد، بعد سرش را جدا کردم – چکه های خون لخته شدهء سرد از گلویش
بیرون آمد ، بعد دست ها و پاهایش را بریدم و همهء تن او را با اعضایش مرتب
در چمدان جا دادم و لباسش همان لباس سیاه را رویش کشیدم – در چمدان
را قفل کردم و کلیدش را در جیبم گذاشتم – همینکه فارغ شدم نفس راحتی
کشیدم ، چمدان را برداشتم وزن کردم ، سنگین بود، هیچوقت آنقدر احساس
خستگی در من پیدا نشده بود – نه هرگز نمی توانستم چمدان را بتنهایی
با خودم ببرم.
هوا دوباره ابر و باران خفیفی شروع شده بود. از اطاقم بیرون رفتم
تا شاید کسی را پیدا کنم که چمدان را همراه من بیاورد-در آن حوالی
دیاری دیده نمی شد. کمی دورتر درست دقت کردم از پشت هوای مه آلود
پیرمردی قوزی را دیدم که قوز کرده و زیر یک درخت سرو نشسته بود. صورتش را
که با شال گردن پهنی پیچیده بود دیده نمی شد – آهسته نزدیک او رفتم
هنوز چیزی نگفته بودم، پیرمرد خندهء دورگهء خشک و زننده ای کرد بطوریکه
موهای تنم راست شد و گفت :
«-اگه حمال خواستی من خودم حاضرم هان- یه کالسکهء نعش کش هم
دارم – من هر روز مرده ها رو می برم شاعبدالعظیم خاک میسپرم ها ، من
تابوت هم میسازم ، باندازهء هرکسی تابوت دارم بطوریکه مو نمیزنه، من
خودم حاضرم ، همین الان!…
قهقه خندید بطوریکه شانه هایش میلرزید. من با دست اشاره بسمت خانه ام
کردم ولی او فرصت حرف زدن بمن نداد و گفت :
«- لازم نیس، من خونهء تو رو بلدم، همین الآن هان.»
از سر جایش بلند شد من بطرف خانه ام برگشتم ، رفتم در اطاقم و چمدان
مرده را بزحمت تا دم در آوردم. دیدم یک کالسکهء نعش کش کهنه و اسقاط دم
در است که بآن دو اسب سیاه لاغر مثل تشریح بسته شده بود – پیرمرد
قوزکرده آن بالا روی نشیمن نشسته بود و یک شلاق بلند در دست داشت،
ولی اصلا برنگشت بطرف من نگاه بکند – من چمدان را بزحمت در درون
کالسکه گذاشتم که میانش جای مخصوصی برای تابوت بود. خودم هم
رفتم بالا میان جای تابوت دراز کشیدم و سرم را روی لبهء آن گذاشتم تا
بتوانم اطراف را ببینم – بعد چمدان را روی سینه ام لغزانیدم و با دو دستم
محکم نگهداشتم.
شلاق در هوا صدا کرد ، اسبها نفس زنان براه افتادند ، از بینی آنها بخار
نفسشان مثل لولهء دود در هوای بارانی دیده می شد و خیزهای بلند و
ملایم بر می داشتند – دستهای لاغر آنها مثل دزدی که طبق قانون انگشتهایش
را بریده و در روغن داغ فرو کرده باشند آهسته بلند و بی صدا روی
زمین گذاشته می شد – صدای زنگوله های گردن آنها در هوای مرطوب
بآهنگ مخصوصی مترنم بود – یک نوع راحتی بی دلیل و نا گفتنی سرتا پای
مرا گرفته بود، بطوری که از حرکت کالسکهء نعش کش آب تو دلم تکان
نمیخورد – فقط سنگینی چمدان را روی قفسهء سینه ام حس میکردم.-
مردهء او، نعش او ، مثل این بود که همیشه این وزن روی سینهء مرا فشار
می داده. مه غلیظ اطراف جاده را گرفته بود. کالسگه با سرعت و راحتی
مخصوصی از کوه و دشت و رودخانه می گذشت، اطراف من یک چشم انداز
جدید و بیمانندی پیدا بود که نه در خواب و نه در بیداری دیده بودم.
کوههای بریده بریده ، درخت های عجیب و غریب توسری خورده ، نفرین -
زده از دو جانب جاده پیدا که از لابلای آن خانه های خاکستری رنگ
باشکال سه گوشه، مکعب و منشور و با پنجره های کوتاه و تاریک بدون
شییه دیده می شد – این پنجره ها بچشمهای گیج کسی که تب هذیانی داشته
باشد شبیه بود. نمی دانم دیوارها با خودشان چه داشتند که سرما و برودت
را تا قلب انسان انتقال می دادند. مثل این بود که هرگز یک موجود زنده
نمی وانست در این خانه ها مسکن داشته باشد، شاید برای سایهء موجودات
اثیری این خانه ها درست شده بود.
گویا کالسگه چی مرا از جادهء مخصوصی و یا از بیراهه می برد، بعضی
جاها فقط تنه های بریده و درختهای کج و کوله دور جاده را گرفته بودند و
پشت آنها خانه های پست و بلند ، بشکلهای هندسی ، مخروطی ، مخروط ناقص
با پنجره های باریک و کج دیده می شد که گل های نیلوفر کبود از لای آنها
در آمده بود و از در و دیوار بالا می رفت. این منظره یکمرتبه پشت مه
غلیظ ناپدید شد – ابرهای سنگین باردار قلهء کوهها را در میان گرفته میفشردند
و نم نم باران مانند کرد و غبار ویلان و بی تکلیف در هوا پراکنده شده بود .
بعد از آنکه مدتها رفتیم نزدیک یک کوه بلند بی آب و علف کالسگهء نعش کش
نگهداشت من چمدان را از روی سینه ام لغزانیدم و بلند شدم.
پشت کوه یک محوطهء خلوت ، آرام و باصفا بود، یک جایی که هرگز
ندیده بودم و نی شناختم ولی بنظرم آشنا آمد مثل اینکه خارج از تصور
من نبود – روی زمین از بته های نیلوفر کبود بی بو پوشیده شده بود، بنظر
میآمد که تاکنون کسی پایش را در این محل نگذاشته بود – من چمدان را
روی زمین گذاشتم ، پیرمرد کالسگه چی رویش را برگرداند و گفت :
-اینجا شاعبدالعظیمه ، جایی بهتر از این برات پیدا نمیشه ، پرنده
پر نمیزنه هان!…
من دست کردم جیبم کرایهء کالسگه چی را بپردازم ، دو قران و یک عباسی
بیشتر توی جیبم نبود . کالسگه چی خندهء خشک زننده ای کرد و گفت :
« -قابلی نداره، بعد می گیرم.خونت رو بلدم، دیگه با من کاری نداشتین
هان؟ همینقدر بدون که در قبر کنی من بی سررشته نیستم هان؟ خجالت نداره
بریم همینجا نزدیک رودخونه کنار درخت سرو یه گودال باندازهء چمدون
برات می کنم و می روم.»
پِرمرد با چالاکی مخصوصی که من نمی توانستم تصورش را بکنم از
نشیمن خود پایین جست. من چمدان را برداشتم و دو نفری رفتیم کنار تنهء
درختی که پهلوی رودخانهءخشکی بود او گفت :
-همینجا خوبه؟
و بی آنکه منتظر جواب من بشود با بیلچه و کلنگی که همراه داشت
مشغول کندن شد. من چمدان را زمین گذاشتم و سرجای خودم مات ایستاده
بودم. پیرمرد با پشت خمیده و چالاکی آدم کهنه کاری مشغول بود ، در ضمن
کند و کو چیزی شبیه کوزهء لعابی پیدا کرد آنرا در دستمال چرکی پیچیده بلند
شد و گفت :
اینهم گودال هان ، درس باندازه چمدونه ، مو نمیزنه هان !
من دست کردم جیبم که مزدش را بدهم . دوقران و یک عباسی بیشتر نداشتم ،
پیرمرد خنده خشک چندش انگیزی کردو گفت :
- نمی خواد ، قابلی نداره . من خونتونو بلدم هان – وانگهی عوض
مزدم من یک کوزه پیدا کردم ، یه گلدون راغه ، ماله شهر قدیم ری هان !
بعد با هیکل خمیده قوز کرده اش می خندید ! بطوریکه شانه هایش می لرزید .
کوزه را که میان دستمال چروکی بسته بود زیر بغلش گرفته بود و
بطرف کالسکه نعش کش رفت و با چالاکی مخصوصی بالای نشیمن قرار گرفت .
شلاق در هوا صدا کرد ، اسبها نفس زنان براه افتادند ، صدای زنگوله گردن آنها
در هوای مرطوب به آهنگ مخصوصی مترنم بود و کم کم پشت توده مه از چشم من ناپدید شد.
همینکه تنها ماندم نفس راحتی کشیدم ، مثل اینکه بار سنگینی از روی سینه ام
برداشته شد و آرامش گوارایی سرتا پایم را فرا گرفت – دور خودم را
نگاه کردم : اینجا محوطه کوچکی بود که میان تپه ها و کوههای کبود گیر کرده بود .
روی یکرشته کوه آثار و بناهای قدیمی با خشت های کلفت و یک رودخانه خشک
در آن نزدیکی دیده می شد. – این محل دنج، دورافتاده و بی سروصداا بود.
من از ته دل خوشحال بودم و پیش خودم فکر کردم این چشمهای درشت وقتی که
از خواب زمینی بیدار می شد جایی به فراخور ساختمان و قیافه اش پیدا می کرد
وانگهی می بایستی که او دور از سایر مردم ، دور از مرده دیگران باشد
همانطوریکه در زندگیش دور از زندگی دیگران بود. چمدان را با احتیاط
برداشتم و میان گودال گذاشتم – گودال درست باندازه چمدان بود ، مو نمیزد ،
ولی برای آخرین بار خواستم فقط یک بار در آن – در چمدان نگاه کنم .
دور خودم را نگاه کردم دیاری دیده نمی شد ، کلید را از جیبم درآوردم و
در چمدان را باز کردم – اما وقتی که گوشه لباس سیاه او را پس زدم
در میان خون دلمه شده و کرمهایی که در هم می لولیدند دور چشم
درشت سیاه دیدم که بدون حالت رک زده بمن نگاه می کرد و زندگی من
ته این چشمها غرق شده بود.
بتعجیل در چمدان را بستم و خاک رویش ریختم بعد با لگد خاک را
محکم کردم ، رفتم از بته های نیلوفر کبود بی بو آوردم و روی خاکش نشا کردم ،
بعد قلبه سنگ و شن آورم و رویش پاشیدم تا اثر قبر این کار را انجام دادم
که خودم هم نمی توانستم قبر او را از باقی زمین تشخیص بدهم .
کارم که تمام شد نگاهی بخودم انداختم ، دیدم لباسم خاک آلود ،
پاره و خون لخته شده سیاهی به آن چسبیده بود ، دو مگس زنبور
طلایی دورم پرواز می کردند و کرمهای کوچکی به تنم چسبیده بود
که درهم می لولیدند خواستم لکه خون روی دامن لباسم را پاک کنم اما
هرچه آستینم را با آب دهن تر می کردم و رویش می مالیدم لکه خون بدتر
می دوانید و غلیظ تر می شد. بطوریکه بتمام تنم نشد می کرد و سرمای
لزج خون را روی تنم حس کردم .
نزدیک غروب بود ، نم نم باران می آمد ، من بی اراده چرخ کالسکه
نعش کش را گرفتم و راه افتادم همینکه هوا تاریک شد جای چرخ
کالسکه نعش کش را گم کردم ، بی مقصد ، بی فکر و بی اراده
در تاریکی غلیظ متراکم آهسته راه افتادم و نمی دانستم که بکجا
خواهم رسید چون بعداز او ، بعد از اینکه آن چشمهای سیاه درشت
را میان خون دلمه شده دیده بودم ، در شب تاریکی ، درشت عمیقی
که تا سرتاسر زندگی مرا فراگرفته بود راه می رفتم ، چون دو چشمی
که بمنزله چراغ آن بود برای همیشه خاموش شده بود و دراینصورت
برایم یکسان بود که بمکان و ماوایی برسم یا هرگز نرسم .
سکوت کامل فرمانروایی داشت ، بنظرم آمد که همه مرا ترک کرده بودند ،
بموجودات بی جان پناه بردم . رابطه ای بین من و جریان طبیعت ،
بین من و تاریکی عمیقی که در روح من پایین آمده بود تولید شده بود -
این سکوت یکجور زبانی است که ما نمی فهمیم ، از شدت کیف سرم گیج رفت ؛
حالت قی بمن دست داد و پاهایم سست شد. خستگی بی پایانی در
خودم حس کردم ؛ رفتم در قبرستان کنار جاده روی سنگ قبری نشستم ،
سرم را میان دو دستم گرفتم و بحال خودم حیران بودم – ناگهان صدای
خنده خشک زننده ای مرا بخودم آورد ، رویم را برگردانیدم و دیدم هیکلی
که سرورویش را با شال گردن پیچیده بود پهلویم نشسته بود و چیزی
در دستمال بسته زیر بغلش بود ، رویش را بمن کرد و گفت :
- حتما تو می خواسی شهر بری ، راهو گم کردی هان ؟
لابد با خودت میگی این وقت شب من تو قبرسون چکار دارم .
- اما نترس ، سرو کار من با مرده هاس ، شغلم گورکنیس ،
بد کاری نیس هان ؟ من تمام را ه و چاههای اینجارو بلدم
- مثلا امروز رفتم یه قبر بکنم این گلدون از زیر خاک دراومد ،
میدونی گلدون راغه ، مال شهر قدیم ری هان ؟ اصلا قابلی نداره ،
من این کوزه رو بتو میدم بیادگار من داشته باش.
- هرگز ، قابلی نداره ، من تو رو می شناسم . خونت رو هم بلدم -
همین بغل ، من یه کالسکه نعش کش دارم بیا ترو به خونت برسونم هان ؟ -
دو قدم راس.

کوزه را در دامن من گذاشت و بلند شد- از زور خنده شانه هایش
می لرزید ، من کوزه را بردشتم و دنبال هیکل قوز کرده پیرمرد راه افتادم .
سرپیچ جاده یک کالسکه نعش کش لکنته با دو اسب سیاه لاغر ایستاده بود
- پیرمرد با چالاکی مخصوصی رفت بالای نشیمن نشست و من هم رفتم
درون کالسکه میان جای مخصوصی که برای تابوت درست شده بود دراز
کشیدم و سرم را روی لبه بلند آن گذاشتم ، برای اینکه اطرافم را بتوانم
ببینم کوزه را روی سینه ام گذاشتم و با دستم آنرا نگهداشتم .
شلاق در هوا صدا کرد ، اسبها نفس زنان براه افتادند. خیزهای
بلند و ملایم برمی داشتند. پاهای آنها آهسته و بی صدا روی
زمین گذاشته می شد. صدای زنگوله گردن آنها در هوای
مرطوب به آهنگ مخصوصی مترنم بود – از پشت ابر ستاره ها
مثل حدقه چشمهای براقی که از میان خون دلمه شده سیاه بیرون
آمده باشند روی زمین را نگاه می کردند – آسایش گوارایی
سرتاپایم را فراگرفت ، فقط گلدان مثل وزن جسد مرده ای
روی سینه مرا می فشرد – درختهای پیچ در پیچ با شاخه ها ی
کج و کوله مثل این بود که در تاریکی از ترس اینکه مبادا بلغزند
و زمین بخورند ، دست یکدیگر را گرفته بودند . خانه های
عجیب و غریب به شکلهای بریده بریده هندسی با پنجره های
متروک سیاه کنار جاده رنج کشیده بودند. ولی بدنه دیوار
این خانه مانند کرم شبتاب تعشع کدر و ناخوشی از خود
متصاعد می کرد ، درختها بحالت ترسناکی دسته دسته ، ردیف ردیف ،
می گذشتند و از پی هم فرار می کردن ولی بنظر می آمد که ساقه
نیلوفرها توی پای آنها می پیچند و زمین می خورند .
بوی مرده ، بوی گوشت تجزیه شده همه جان مرا گرفته
بود گویا بوی مرده همیشه بجسم من فرو رفته بود و همه عمرم
من در یک تابوت سیاه خوابیده بوده ام و یکنفر پیرمرد قوزی که
صورتش را نمی دیدم مرا میان مه و سایه های گذرنده می گرداند.

کالسکه نعش کش ایستاد ، من کوزه را برداشتم و از کالسکه
پایین جستم . جلو در خانه ام بودم ، بتعجیل وارد اتاقم شدم ،
کوزه را روی میز گذاشتم رفتم قوطی حلبی ، همان قوطی حلبی
که غلکم بود و در پستوی اطاقم قایم کرده بودم برداشتم آمدم دم
در که بجای مزد قوطی را به پیرمرد کالسکه چی بدهم ، ولی او
غیبش زد ه بود ، اثری از آثار او کالسکه اش دیده نمی شد -
دوباره مایوس باطاقم برگشتم ، چراغ را روشن کردم ، کوزه
را از میان دستمال بیرون آوردم ، خاک روی آن را با آستینم
پاک کردم ، کوزه لعاب شفاف قدیمی بنفش داشت که برنگ
زنبور طلایی خرد شده درآمده بود و یکطرف تنه آن بشکل
لوزی حاشیه ای از نیلوفر کبود رنگ داشت و میان آن …
میان حاشیه لوزی صورت او … صورت زنی کشیده
شده بود که چشم هایش سیاه درشت ، درشت تر از معمول ،
چشمهای سرزنش دهنده داشت ، مثل اینکه از من گناه های
پوزش ناپذیری سر زده بود که خودم نمی دانستم .
چشمهای افسونگر که در عین حال مضطرب و متعجب ،
تهدید کننده و وعده دهنده بود . این چشمها می ترسید
و جذب می کرد و یک پرتو ماوراء طبیعی مست کننده در
ته آن می درخشید . گونه های برجسته ، پیشانی بلند ،
ابروهای باریک بهم پیوسته ، لبهای گوشتالوی نیمه باز و
موهای نامرتب داشت که یک رشته از آن روی شقیقه هایش چسبیده بود .
تصویری را که دیشب از روی او کشیده بودم از توی قوطی حلبی
بیرون آوردم ، مقابله کردم ، با نقاشی کوزه ذره ای فرق نداشت ،
مثل اینکه عکس یکدیگر بودند – هر دو آنها یکی و اصلا کار
یک نقاش بدبخت روی قلمدانساز بود – شاید روح نقاش کوزه
در موقع کشیدن در من حلول کرده بود و دست من به اختیار او
درآمده بود . آنها را نمی شد از هم تشخیص داد فقط نقاشی من
روی کاغذ بود ، در صورتیکه نقاشی روی کوزه لعاب شفاف
قدیمی داشت که روح مرموز ، یک روح غریب غیر معمولی با این
تصویر داده بود و شراره روح شروری در ته چشمش میدرخشید -
نه ، باورکردنی نبود ، همان چشمهای درشت بیفکر ، همان قیافه تودار
و در عین حال آزاد ! کسی نمی تواند پی ببرد که چه احساسی بمن دست داد.
می خواستم از خودم بگریزم – آیا چنین اتفاقی ممکن بود ؟
تمام بدبختیهای زندگی ام دوباره جلو چشمم مجسم شد – آیا
فقط چشمهای یکنفر در زندگیم کافی نبود ؟ حالا دونفر با همان
چشمها ، چشمهاییکه مال او بود بمن نگاه می کردند ! نه ،
قطعا تحمل ناپذیر بود – چشمی که خودش آنجا نزدیک کوه
کنار تنه درخت سرو ، پهلوی رودخانه خشک بخاک سپرده
شده بود . زیر گلهای نیلوفر کبود ، در میان خون غلیظ ،
درمیان کرم و جانوران و گزندگانی که دور او جشن گرفته بودند
و ریشه گیاهان بزودی در حدقه آن فرو میرفت که شیره اش را بمکد حالا
بازندگی قوی سرشار بمن نگاه میکرد !
من خودم را تا این اندازه بدبخت و نفرین زده گمان نمیکردم ، ولی
بواسطه حس جنایتی که در من پنها ن بود ، در عین حال خوشی
بی دلیلی ، خوشی غریبی بمن دست داد – چون فهمیدم که یکنفر
همدرد قدیمی داشته ام – آیا این نقاش قدیم ، نقاشی که روی
این کوزه را صدها شاید هزاران سال پیش نقاشی کرده بود
همدرد من نبود ؟ آیا همین عوالم مرا طی نکرده بود ؟
تا این لحظه من خودم را بدبخت ترین موجودات می دانستم
ولی پی بردم زمانی که روی آن کوه ها در ، آن خانه ها و
آبادی های ویران ، که با خشت و زین ساخته شده بود مردمانی
زندگی می کردند که حالا استخوان آنها پوسیده شده و شاید ذرات
قسمت های مختلف تن آنها در گلها ی نیلوفر کبود زندگی میکرد -
میان این مردمان یکنفر نقاش فلک زده ، یکنفر نقاش نفرین شده ،
شاید یکنفر قلمدان ساز بدبخت مثل من وجود داشته ، درست
مثل من – و حالا پی بردم ، فقط می توانستم بفهمم که او هم
در میان دو چشم درشت سیاه میسوخته و میگداخته – درست مثل
من – همین بمن دلداری میداد .
بالاخره نقاشی خودم را پهلوی نقاشی کوزه گذاشتم ، بعد رفتم
منقل مخصوص خودم را درست کردم ، آتش که گل انداخت
آوردم جلوی نقاشیها گذاشتم – چند پک وافور کشیدم و در عالم
خلسه بعکسها خیره شدم ، چون میخواستم افکار خودم را
جمع کنم و فقط دود اثیری تریاک بود که میتوانست افکار مرا
جمع کند و استراحت فکری برایم تولید بکند .
هرچه تریاک برایم مانده بود کشیدم تا این افیون غریب همه مشکلات
و پرده هایی که جلو چشم مرا گرفته بود ، این همه یادگارهای
دوردست و بیش از انتظار بود : کم کم افکارم ، دقیق
بزرگ و افسون آمیز شد ، در یک حالت نیمه خواب و
نیمه اغما فرورفتم .
بعد مثل این بود که فشار و وزن روی سینه ام برداشته
شد . مثل اینکه قانون ثقل برای من وجود نداشت و
آزادانه دنبال افکارم که بزرگ ، لطیف و مو شکاف شده
بود پرواز می کردم – یک جور کیف عمیق و ناگفتنی
سرتاپایم را فراگرفت . از قید بار تنم آزاد شده بودم .
یک دنیای آرام ولی پر از اشکال و الوان افسونگر و گوارا -
بعد دنباله افکارم از هم گسیخته و در این رنگها و اشکال حل
میشد – در امواجی غوطه ور بودم که پر از نوازشهای
اثیری بود . صدای قلبم را میشنیدم ، حرکت شریانم
را حس میکردم . این حالت برای من پر از معنی و کیف
بود.
از ته دل میخواستم و آرزو می کردم که خودم را تسلیم خواب
فراموشی بکنم . اگر این فراموشی ممکن میشد ، اگر
میتوانست دوام داشته باشد ، اگر چشمهایم که بهم میرفت
در وراء خواب آهسته در عدم صرف میرفت و هستی خودم
را احساس نمی کردم ، اگر ممکن بود در یک لکه مرکب ،
در یک آهنگ موسیقی با شعاع رنگین تمام هستی م ممزوج
میشد و بعد از این امواج و اشکال آنقدر بزرگ میشد و میدوانید
که بکلی محو و ناپدید میشد بآرزوی خود رسیده بودم .
کم کم حالت خمودی و کرختی بمن دست داد ، مثل یکنوع
خستگی گوارا ویا امواج لطیفی بود که از تنم به بیرون تراوش میکرد-
بعد حس کردم که زندگی من رو به قهقرا میرفت . متدرجا
حالات و وقایع گذشته و یادگارهای پاک شده ، فراموش شده
زمان بچگی خودم را میدیدم – نه تنها میدیدم بلکه
در این گیرو دارها شرکت داشتم و آنها را حس میکردم ،
لحظه به لحظه کوچکتر و بچه تر میشدم بعد ناگهان افکارم
محو و تاریک شد ، بنظرم آمد که تمام هستی من سر یک چنگل
باریک آویخته شده و درته چاه عمیق و تاریکی آویزان بودم
- بعد از سر چنگک رها شدم . میلغزیدم و دور
میشدم ولی بهیچ مانعی برنمی خوردم – یک پرتگاه بی پایان
در یک شب جاودانی بود – بعد از آن پرده های محو و پاک
شده پی در پی جلو چشمم نقش میبست -یک لحظه فراموشی
محض را طی کردم – وقتیکه بخودم آمدم یک مرتبه خودم را
در اطاق کوچکی دیدم و بوضع مخصوصی بودم که بنظرم
غریب می آمد و در عین حال برایم طبیعی بود.

* * * * * * * * * * * * * * * *

در دنیای جدیدی که بیدار شده بودم محیط و وضع آنجا
کاملا بمن آشنا و نزدیک بود ، بطوری که بیش از زندگی و
محیط سابق خودم بآن انس داشتم – مثل اینکه انعکاس
زندگی حقیقی من بود – یک دنیای دیگر ولی بقدی بمن
نزدیک و مربوط بود که بنظرم میآمد در محیط اصلی خودم
برگشته ام – در یک دنیای قدیمی اما در عین حال نزدیکتر
و طبیعی تر متولد شده بودم .
هواهنوز گرگ و میش بود . یک پیه سوز سرطاقچه اطاقم
میسوخت ، یک رختخواب هم گوشه اطاق افتاده بود ولی
من بیدار بودم ، حس میکردم که تنم داغ است و لکه های خون
به عبا و شال گردنم چسبیده بود ، دستهایم خونین بود . اما
با وجود تب و دوار سر یکنوع اضطراب و هیجان مخصوصی
در من تولیأ شده بود که شدید تر از فکر محو کردن آثار خون بود ،
قوی تر از این بود که داروغه بیاید و مرا دستگیر کند – وانگهی
مدتها بود که منتظر بودم بدست داروغه بیفتم . ولی تصمیم داشتم
که قبل از دستگیر شدنم پیاله شراب زهرآلود را که سر رف بود بیک
جرعه بنوشم – این احتیاج نوشتن بود که برایم یکجور
وظیفه اجباری شده بود ، میخواستم این دیوی که مدتها بود درون
مرا شکنجه میکرد بیرون بکشم ، میخواستم دل پری
خودم را روی کاغذ بیاورم – بالاخره بعد از اندکی
تردید پیه سوز را جلو کشیدم و اینطور شروع کردم :-


عنوان کتاب: بوف کور – ۱

بدون نظر
عنوان کتاب: بوف کور
نویسنده : صادق هدایت
تاریخ نشر : آذر ۸۲
تایپ : لیلا اکبری
بوف کور

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد
و میتراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند
و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر
هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد
میافزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی ، این انعکاس سایهء روح
که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی
خواهد برد؟
من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق
افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم
آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر است
زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم
داغ آنرا همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.
من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع
در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه،
فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم – چون برای
من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که
فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی
باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد
و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم
را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای
اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم – سایه ای که روی دیوار خمیده و
مثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای
اوست که می خواهم آزمایشی بکنم: ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر
بشناسیم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم
خودم را بهتر بشناسم.
افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند – آیا
این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا
دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای
مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم،
می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،
باید خودم را بهش معرفی بکنم.
………………………………..
در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت ، برای نخستین بار گمان کردم
که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید – اما افسوس، این شعاع
آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارهء پرنده بود که بصورت
یک زن یا فرشته بمن تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه ، فقط یک ثانیه
همهء بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و بعظمت و شکوه آن پی بردم و
بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد-
نه ، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم.
سه ماه – نه، دو ماه و چهار روز بود که پی او را گم کرده بودم، ولی
یادگار چشم های جادویی یا شرارهء کشنده چشمهایش در زندگی من همیشه
ماند -چطور می توانم او را فراموش بکنم که آنقدر وابسته بزندگی
من است؟
نه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر او با آن اندام اثیری،
باریک و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن
زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و میگداخت، او دیگر متعلق باین
دنیای پست درنده نیس- نه، اسم او را نباید آلوده بچیزهای زمینی بکنم.
بعد از او من دیگر خودم را از جرگهء آدم ها، از جرگهء احمق ها و
خوشبخت ها بکلی بیرون کشیدم و برای فراموشی بشراب و تریاک پناه
بردم- زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اتاقم می گذشت و می گذرد-
سرتاسر زندگیم میان چهار دیوار گذشته است.
تمام روز مشغولیات من نقاشی روی جلد قلمدان بود- همهء وقتم وقف
نقاشی روی جلد قلمدان و استعمال مشروب و تریاک می شد و شغل مضحک
نقاشی روی قلمدان اختیار کرده بودم برای اینکه خودم را گیج بکنم ، برای
اینکه وقت را بکشم.
از حسن اتفاق خانه ام بیرون شهر، در یک محل ساکت و آرام دور از
آشوب و جنجال زندگی مردم واقع شده – اطراف آن کاملا مجزا و دورش
خرابه است. فقط از آن طرف خندق خانه های گلی توسری خورده پیدا
است و شهر شروع می شود. نمی دانم این خانه را کدام مجنون یا کج سلیقه
در عهد دقیانوس ساخته، چشمم را که می بندن نه فقط همهء سوراخ سنبه هایش
پیش چشمم مجسم می شود، بلکه فشار آنها را روی دوش خودم حس می کنم.
خانه ایکه فقط روی قلمدانهای قدیم ممکن است نقاشی کرده باشند.
باید همه ء اینها را بنویسم تا ببینم که بخودم مشتبه نشده باشد، باید
همهء اینها را بسایهء خودم که روی دیوار افتاده است توضیح بدهم – آری،
پیشتر برایم فقط یک دلخوشکنک مانده بود. میان چهار دیوار اطاقم روی
قلمدان نقاشی می کردم و با این سرگرمی مضحک وقت را می گذرانیدم،
اما بعد از آنکه آن دو چشم را دیدم، بعد از آنکه او را دیدم اصلا معنی،
مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد – ولی چیزی که غریب ،
چیزیکه باورنکردنی است نمی دانم چرا موضوع مجلس همهء نقاشیهای من
از ابتدا یک جور و یک شکل بوده است. همیشه یک درخت سرو می کشیدم
که زیرش پیرمردی قوز کرده شبیه جوکیان هندوستان عبا به خودش پیچیده،
چنباتمه نشسته و دور سرش شالمه بسته بود و انگشت سبااه دست چپش
را بحالت تعجب به لبش گذاشته بود. – روبروی او دختری با لباس سیاه
بلند خم شده به او کل نیلوفر تعارف میکرد- چون میان آنها یک جوی آب
فاصله داشت – آیا این مجلس را من سابقا دیده بوده ام، یا در خواب به من
الهام شده بود؟ نمی دانم، فقط می دانم که هر چه نقاشی می کردم همه اش
همین مجلس و همین موضوع بود، دستم بدون اراده این تصویر را می کشید
و غریب تر آنکه برای این نقش مشتری پیدا میشد و حتی بتوسط عمویم از
این جلد قلمدانها بهندوستان می فرستادم که می فروخت و پولش را برایم
میفرستاد.
این مجلس در عین حال بنظرم دور و نزدیک میآمد،درست یادم نیست -
حالا قضیه ای بخاطرم آمد- گفتم : باید یادبودهای خودم را بنویسم، ولی
این پیش آمد خیلی بعد اتفاق افتاده و ربطی به موضوع ندارد و در اثر همین
اتفاق از نقاشی بکلی دست کشیدم – دوماه پیش، نه، دو ماه و چهار روز
میگذرد. سیزدهء نوروز بود. همهء مردم بیرون شهر هجوم آورده بودند -
من پنجرهء اطاقم را بسته بودم، برای اینکه سر فارغ نقاشی بکنم ، نزدیک
غروب گرم نقاشی بودم یکمرتبه در باز شد و عمویم وارد شد- یعنی خودش
گفت که عموی من است، من هرگز او را ندیده بودم ، چون از ابتدای
جوانی به مسافرت دوردستی رفته بود. گویا ناخدای کشتی بود، تصور کردم
شاید کار تجارتی با من دارد، چون شنیده بودم که تجارت هم می کند – بهرحال
عمویم پیرمردی بود قوزکرده که شالمهء هندی دور سرش بسته بود، عبای
زرد پاره ای روی دوشش بود و سر و رویش را با شال گردن پیچیده بود ،
یخه اش باز و سینهء پشم آلودش دیده می شد. ریش کوسه اش را که از زیر
شال گردن بیرون آمده بود می شد دانه دانه شمرد، پلک های ناسور سرخ
و لب شکری داشت – یک شباهت دور و مضحک با من داشت. مثل اینکه
عکس من روی آینهء دق افتاده باشد – من همیشه شکل پدرم را پیش خودم
همین جور تصور می کردم، بمحض ورود رفت کنار اطاق چنباته زد- من
بفکرم رسید که برای پذیرایی او چیزی تهیه بکنم، چراغ را روشن کردم،
رفتم در پستوی تاریک اطاقم، هر گوشه را وارسی کردنتا شاید بتوانم
چیزی باب دندان او پیدا کنم، اگر چه می دانستم که در خانه چیزی به هم
نمی رسد، چون نه تریاک برایم مانده بود و نه مشروب – ناگهان نگاهم
ببالای رف افتاد – گویا بمن الهام شد، دیدم یک بغلی شراب کهنه که بمن
ارث رسیده بود – گویا بمناسبت تولد من این شراب را انداخته بودند -
بالای رف بود، هیچوقت من به این صرافت نیفتاده بودم ف اصلا بکلی یادم
رفته بود ،که چنین چیزی در خانه هست. برای اینکه دستم به رف برسد
چهارپایه ای را که آنجا بود زیر پایم گذاشتم ولی همین که آمدم بغلی را
بردارم ناگهان از سوراخ هواخور رف چشمم به بیرون افتاد – دیدم در
صحرای پشت اطاقم پیرمردی قوزکرده ، زیر درخت سروی نشسته بود و
یک دختر جوان، نه – یک فرشتهء آسمانی جلو او ایستاده، خم شده بود
و با دست راست گل نیلوفر کبودی به او تعارف می کرد، در حالی که پیرمرد
ناخن انگشت سبابهء دست چپش را میجوید.
دختر درست در مقابل من واقع شده بود، ولی بنظر می آمد که هیچ
متوجه اطراف خودش نمی شد. نگاه می کرد، بی آنکه نگاه کرده باشد؛ لبخند
مدهوشانه و بی اراده ای کنار لبش خشک شده بود، مثل اینکه بفکر شخص
غایبی بوده باشد – از آنجا بود که چشمهای مهیب افسونگر، چشمهایی
که مثل این بود که بانسان سرزنش تلخی می زند، چشمهای مضطرب، متعجب،
تهدیدکننده و وعده دهندهء او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گویهای
براق پرمعنی ممزوج و در ته آن جذب شد – این آینهء جذاب همهء هستی
مرا تا آنجاییکه فکر بشر عاجز است بخودش می کشید – چشمهای مورب
ترکمنی که یک فروغ ماوراء طبیعی و مست کننده داشت، در عین حال
میترسانید و جذب می کرد، مثل اینکه با چشمهایش مناظر ترسناک و ماوراء
طبیعی دیده بود که هر کسی نمی توانست ببیند؛ گونه های برجسته، پیشانی
بلند، ابروهای باریک به هم پیوسته، لبهای گوشتالوی نیمه باز، لبهاییکه
مثل این بود تازه از یک بوسهء گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده
بود. موهای ژولیدهء سیاه و نامرتب دور صورت مهتابی او را گرفته بود و
یک رشته از آن روی شقیقه اش چسبیده بود – لطافت اعضا و بی اعتنایی
اثیری حرکاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت می کرد، فقط یک دختر
رقاص بتکدهء هند ممکن بود حرکات موزون او را داشته باشد.
حالت افسرده و شادی غم انگیزش همه ء اینها نشان میداد که او مانند
مردمان معمولی نیست، اصلا خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظرهء
رویای افیونی به من جلوه کرد… او همان حرارت عشقی مهر گیاه را در من
تولید کرد. اندام نازک و کشیده با خط متناسبی که از شانه، بازو ، پستانها ،
سینه، کپل و ساق پاهایش پایین می رفت مثل این بود که تن او را از آغوش
جفتش بیرون کشیده باشند – مثل مادهء مهر گیاه بود که از بغل جفتش جدا
کرده باشند.
لباس سیاه چین خورده ای پوشیده بود که قالب و چسب تنش بود ، وقتی که
من نگاه کردم گویا می خواست از روی جویی که بین او و پیرمرد فاصله
داشت بپرد ولی نتوانست، آنوقت پیرمرد زد زیرخنده، خندهء خشک و
زننده ای بود که مو را به تن آدم راست می کرد، یک خندهء سخت دورگه و
مسخره آمیز کرد بی آنکه صورتش تغییری بکند ، مثل انعکاس خنده ای بود
که از میان تهی بیرون آمده باشد.
من در حالی که بغلی شراب دستم بود، هراسان از روی چهارپایه پایین
جستم – نمی دانم چرا می لرزیدم – یک نوع لرزه پر از وحشت و کیف بود، مثل
اینکه از خواب گوارا و ترسناکی پریده باشم – بغلی شراب را زمین گذاشتم
و سرم را میان دو دستم گرفتم – چند دقیقه طول کشید؟ نمی دانم-
همینکه بخودم آمدم بغلی شراب را برداشتم، وارد اطاق شدم ، دیدم عمویم
رفته و لای در اطاق را مثل دهن مرده باز گذاشته بود – اما زنگ خندهء خشک
پیرمرد هنوز توی گوشم صدا می کرد.
هوا تاریک می شد، چراغ دود می زد، ولی لرزهء مکیف و ترسناکی که در
خودم حس کرده بودم هنوز اثرش باقی بود – زندگی من از این لحظه تغییر
کرد – بیک نگاه کافی بود، برای اینکه آن فرشتهء آسمانی ،آن دختر اثیری،
تا آنجایی که فهم بشر از ادراک آن عاجز است تاثیر خودش را در من می گذارد.
در این وقت از خود بی خود شده بودم؛ مثل اینکه من اسم او را قبلا
می دانسته ام.شرارهء چشمهایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه بنظر من آشنا
می آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او
همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم.
می بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم.هرگز نمی خواستم او را لمس
بکنم، فقط اشعهء نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می شد کافی بود.
این پیش آمد وحشت انگیز که باولین نگاه بنظر من آشنا آمد، آیا همیشه دو نفر
عاشق همین احساس را نمی کنند که سابقا یکدیگر را دیده بودند، که رابطهء
مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ در این دنیای پست یا عشق او را
می خواستم و یا عشق هیچکس را – آیا ممکن بود کس دیگری در من تاثیر
بکند؟ ولی خندهء خشک و زنندهء پیرمرد- این خندهء مشئوم رابطهء میان ما را
از هم پاره کرد.
تمام شب را باین فکر بودم. چندین بار خواستم بروم از روزنهء دیوار
نگاه بکنم ولی از صدای خندهء پیرمرد ترسیدم، روز بعد را بهمین فکر
بودم. آیا می توانستم از دیدارش بکلی چشم بپوشم؟ فردای آنروز بالاخره
با هزار ترس و لرز تصمیم گرفتم بغلی شراب را دوباره سر جایش بگذارم
ولی همین که پردهء جلو پستو را کنار زدم و نگاه کردم دیوار سیاه تاریک،
مانند همان تاریکی که سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود – اصلا
هیچ منفذ و روزنه ای به خارج دیده نمی شد- روزنه چهارگوشهء دیوار
بکلی مسدود و از جنس آن شده بود، مثل اینکه از ابتدا وجود نداشته
است- چهارپایه را پیش کشیدم ولی هرچه دیوانه وار روی بدنهء دیوار مشت
میزدم و گوش میدادم یا جلوی چراغ نگاه می کردم کمترین نشانه ای از روزنهء
دیوار دیده نمی شد و به دیوار کلفت و قطور ضربه های من کارگر نبود – یکپارچه
سرب شده بود.
آیا میتوانستم بکلی صرف نظر کنم؟ اما دست خودم نبود، از این ببعد
مانند روحی که در شکنجه باشد، هر چه انتظار کشیدم – هر چه کشیک کشیدم،
هر چه جستجو کردم فایده ای نداشت.- تمام اطراف خانه مان را زیر پا کردم،
نه یک روز، نه دو روز؛ بلکه دو ماه و چهار روز مانند اشخاص خونی که
به محل جنایت خود برمی گردند،هر روز طرف غروب مثل مرغ
سرکنده دور خانه مان می گشتم، بطوریکه همهء سنگها و همهء ریگهای
اطراف آن را می شناختم. اما هیچ اثری از درخت سرو، از جوی آب و
از کسانی که آنجا دیده بودم پیدا نکردم – آنقدر شبها جلو مهتاب زانو
بزمین زدم، از درختها، از سنگها، از ماه که شاید او به ما نگاه کرده باشد،
استغاثه و تضرع کرده ام و همهء موجودات را به کمک طلبیده ام ولی کمترین
اثری از او ندیدم – اصلا فهمیدم که همهء این کارها بیهوده است، زیرا او
نمی توانست با چیزهای این دنیا رابطه و وابستگی داشته باشد -مثلا آبی
که او گیسوانش را با آن شستشو می داده بایستی از یک چشمهء منحصربفرد
ناشناس و یا غاری سحرآمیز بوده باشد. لباس او از تاروپود ابریشم و پنبهء
معمولی نبوده و دستهای مادی ، دستهای آدمی آن را ندوخته بود – او یک
وجود برگزیده بود- فهمیدم که آن گلهای نیلوفر گل معمولی نبوده،
مطمئن شدم اگر آب معمولی برویش می زد صورتش می پلاسید و اگر با
انگشتان بلند و ظریفش گل نیلوفر معمولی را می چید انگشتش مثل ورق
گل پژمرده می شد.
همهء اینها را فهمیدم ،این دختر ، نه این فرشته، برای من سرچشمهء تعجب
و الهام ناگفتنی بود. وجودش لطف و دست نزدنی بود. او بود که حس
پرستش را در من تولید کرد. من مطمئنم که نگاه یک نفر بیگانه ، یکنفر آدم
معمولی او را کنفت و پژمرده می کرد.
از وقتی او را گم کردم ، از زمانیکه یک دیوار سنگین ، یک سد نمناک
بدون روزنه بسنگینی سرب جلو من و او کشیده شد، حس کردم که زندگیم
برای همیشه بیهوده و گم شده است. اگر چه نوازش نگاه و کیف عمیقی
که از دیدنش برده بودم یکطرفه بود و جوابی برایم نداشت؛ زیرا او مرا
ندیده بود، ولی من احتیاج باین چشمها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود
که همهء مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند – بیک نگاه او
دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.
از این ببعد بمقدار مشروب و تریاک خودم افزودم، اما افسوس بجای
اینکه این داروهای ناامیدی فکر مرا فلج و کرخت بکند ، بجای اینکه
فراموش بکنم، روزبروز ، ساعت بساعت ، دقیقه بدقیقه فکر او ، اندام او ،
صورت او خیلی سخت تر از پیش جلوم مجسم می شد.
چگونه می توانستم فراموش بکنم؟ چشمهایم که باز بود و یا رویهم
می گذاشتم در خواب و در بیداری او جلو من بود. از میان روزنهء پستوی
اطاقم، مثل شبی که فکر و منطق مردم را فرا گرفته، از میان سوراخ
چهارگوشه که به بیرون باز می شد دایم جلو چشمم بود.
آسایش بمن حرام شده بود، چطور می توانستم آسایش داشته باشم؟
هر روز تنگ غروب عادت کرده بودم که به گردش بروم، نمی دانم چرا
می خواستم و اصرار داشتم که جوی آب، درخت سرو، و بتهء گل نیلوفر
را پیدا کنم – همان طوری که بتریاک عادت کرده بودم ، همانطور باین گردش
عادت داشتم ، مثل این که نیرویی مرا به این کار وادار می کرد. در تمام راه
همه اش بفکر او بودم ، بیاد اولین دیداری که از او کرده بودم و می خواستم
محلی که روز سیزده بدر او را آنجا دیده بودم پیدا کنم.- اگر آنجا را
پیدا می کردم ، اگر می توانستم زیر آن درخت سرو بنشینم حتما در زندگی
من آرامشی تولید می شد – ولی افسوس بجز خاشاک و شن داغ و استخوان
دندهء اسب و سگی که روی خاکروبه ها بو می کشید چیز دیگری نبود- آیا
من حقیقتا با او ملاقات کرده بودم؟-هرگز ، فقط او را دزدکی و پنهانی
از یک سوراخ ، از یک روزنهء بدبخت پستوی اطاقم دیدم – مثل سگ
گرسنه ای که روی خاکروبه ها بو می کشد و جستجو می کند ، اما همین که از
دور زنبیل می آورند از ترس میرود پنهان می شود ، بعد برمی گردد که
تکه های لذیذ خودش را در خاکروبهء تازه جستجو بکند. منهم همان حال را
داشتم ، ولی این روزنه مسدود شده بود – برای من او یک دسته گل تر و
تازه بود که روی خاکروبه انداخته باشند.
شب آخری که مثل هر شب بگردش رفتم ، هوا گرفته و بارانی بود و مه
غلیظی در اطراف پیچیده بود – در هوای بارانی که از زنندگی رنگ ها و
بی حیایی خطوط اشیا میکاهد ، من یکنوع آزادی و راحتی حس می کردم و
مثل این بود که باران افکار تاریک مرا می شست – در این شب آنچه که
نباید بشود شد – من بی اراده پرسه می زدم ولی در این ساعت های تنهایی،
در این دقیقه ها که درست مدت آن یادم نیست خیلی سخت تر از همیشه
صورت هول و محو او مثل این که از پشت ابر و دود ظاهر شده باشد صورت
بی حرکت و بی حالتش مثل نقاشی های روی جلد قلمدان جلو چشمم ظاهر
بود.
وقتی که برگشتم گمان می کنم خیلی از شب گذشته بود و مه انبوهی
در هوا متراکم بود، بطوری که درست جلو پایم را نمی دیدم. ولی از
روی عادت ، از روی حس مخصوصی که در من بیدار شده بود جلو در خانه ام که
رسیدم دیدم یک هیکل سیاهپوش ، هیکل زنی روی سکوی در خانه ام نشسته.
کبریت زدم که جای کلید را پیدا کنم ولی نمی دانم چرا بی اراده چشمم
بطرف هیکل سیاهپوش متوجه شد و دو چشم مورب ، دو چشم درشت سیاه
که میان صورت مهتابی لاغری بود ، همان چشم هایی را که بصورت انسان
خیره میشد بی آنکه نگاه بکند شناختم، اگر او را سابق بر این ندیده بودم،
می شناختم-نه، گول نخورده بودم .این هیکل سیاهپوش او بود – من
مثل وقتی که آدم خواب می بیند ، خودش می داند که خواب است و می خواهد
بیدار بشود اما نمی تواند. مات و منگ ایستادم ، سر جای خودم خشک شدم-
کبریت تا ته سوخت و انگشتهایم را سوزانید، آنوقت یک مرتبه بخودم
آمدم، کلید را در قفل پیچاندم ، در باز شد، خودم را کنار کشیدم -او مثل
کسیکه راه رابشناسد از روی سکو بلند شد ، از دالان تاریک گذشت .در
اطاقم را باز کرد و منهم پشت سر او وارد اطاقم شدم. دستپاچه چراغ را
روشن کردم، دیدم او رفته روی تختخواب من دراز کشیده. صورتش در
سایه واقع شده بود. نمی دانستم که او مرا می بیند یا نه، صدایم را می توانست
بشنود یا نه ، ظاهرا نه حالت ترس داشت و نه میل مقاومت. مثل این بود
که بدون اراده آمده بود.-
آیا ناخوش بود، راهش را گم کرده بود؟ او بدون اراده مانند یکنفر
خوابگرد آمده بود – در این لحظه هیچ موجودی حالاتی را که طی کردم
نمی تواند تصور کند – یکجور درد گوارا و ناگفتنی حس کردم – نه، گول
نخورده بودم. این همان زن ، همان دختر بود که بدون تعجب ، بدون یک
کلمه حرف وارد اطاق من شده بود؛ همیشه پیش خودم تصور می کردم که
اولین برخورد ما همین طور خواهد بود.این حالت برایم حکم یک خواب
ژرف بی پایان را داشت چون باید بخواب خیلی عمیق رفت تا بشود چنین
خوابی را دید و این سکوت برایم حکم یک زندگی جاودانی را داشت،
چون در حالت ازل و ابد نمی شود حرف زد.
برای من او در عین حال یک زن بود و یک چیز ماوراء بشری با خودش
داشت. صورتش یک فراموشی گیج کنندهء همهء صورتهای آدم های دیگر را
برایم میآورد – بطوریکه از تماشای او لرزه به اندامم افتاد و زانوهایم
سست شد- در این لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگی خودم را پشت
چشم های درشت ، چشمهای بی اندازه درشت او دیدم، چشم های تر و براق ،
مثل گوی الماس سیاهی که در اشک انداخته باشند-در چشم هایش- در
چشمهای سیاهش شب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو می کردم پیدا
کردم و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطه ور شدم ، مثل این بود که
قوه ای را از درون وجودم بیرون می کشند، زمین زیر پایم میلرزید و اگر
زمین خورده بودم یک کیف ناگفتنی کرده بودم.
قلبم ایستاد ، جلو نفس خودم را گرفتم ، میترسیدم که نفس بکشم و او
مانند ابر یا دود ناپدید بشود، سکوت او حکم معجز را داشت ، مثل این
بود که یک دیوار بلورین میان ما کشیده بودند، از این دم، از این ساعت
و یا ابدیت خفه می شدم – چشمهای خستهء او مثل اینکه یک چیز غیرطبیعی
که همه کس نمی تواند ببیند ، مثل اینکه مرگ را دیده باشد ، آهسته بهم
رفت، پلکهای چشمش بسته شد و من مانند غریقی که بعد از تقلا و جان
کندن روی آب می آید از شدت حرارت تب بخودم لرزیدم و با سر آستین
عرق روی پیشانیم را پاک کردم.
صورت او همان حالت آرام و بی حرکت را داشت ولی مثل این بود
که تکیده تر و لاغرتر شده بود. همین طور دراز کشیده بود ناخن انگشت
سبابهء دست چپش را می جوید- رنگ صورتش مهتابی و از پشت رخت سیاه
نازکی که چسب تنش بود خط ساق پا ، بازو و دو طرف سینه و تمام تنش
پیدا بود.
برای این که او را بهتر ببینم من خم شدم، چون چشمهایش بسته شده
بود . اما هرچه بصورتش نگاه کردم مثل این بود که او از من بکلی دور
است- ناگهان حس کردم که من بهیچوجه از مکنونات قلب او خبر نداشتم
و هیچ رابطه ای بین ما وجود ندارد.
خواستم چیزی بگویم ولی ترسیدم گوش او ، گوشهای حساس او که
باید بیک موسیقی دور آسمانی و ملایم عادت داشته باشد از صدای من
متنفر بشود.
بفکرم رسید که شاید گرسنه و یا تشنه اش باشد ، رفتم در پستوی اطاقم
تا چیزی برایش پیدا کنم -اگر چه می دانستم که هیچ چیز در خانه به هم
نمیرسد- اما مثل اینکه به من الهام شد، بالای رف یک بغلی شراب کهنه که
از پدرم به من ارث رسیده بود داشتم-چهارپایه را گذاشتم- بغلی شراب را
پایین آوردم- پاورچین پاورچین کنار تختخواب رفتم، دیدم مانند بچهء
خسته و کوفته ای خوابیده بود. او کاملا خوابیده بود و مژه های بلندش
مثل مخمل بهم رفته بود- سربغلی را باز کردم و یک پیاله شراب از لای
دندان های کلید شده اش آهسته در دهن او ریختم.
برای اولین بار در زندگیم احساس آرامش ناگهان تولید شد. چون دیدم
این چشم ها بسته شده، مثل اینکه سلاتونی که مرا شکنجه می کرد و کابوسی
که با چنگال آهنیش درون مرا می فشرد، کمی آرام گرفت. صندلی خودم
را آوردم ، کنار تخت گذاشتم و بصورت او خیره شدم – چه صورت بچه-
گانه، چه حالت غریبی! آیا ممکن بود که این زن، این دختر ، یا این فرشتهء
عذاب (چون نمی دانستم چه اسمی رویش بگذارم) آیا ممکن بود که این
زندگی دوگانه را داشته باشد؟آنقدر آرام ، آنقدر بی تکلف؟
حالا من می توانستم حرارت تنش را حس کنم و بوی نمناکی که از
گیسوان سنگین سیاهش متصاعد می شد ببوسم-نمیدانم چرا دست لرزان خودم
را بلند کردم. چون دستم به اختیار خودم نبود و روی زلفش کشیدم – زلفی
که همیشه روی شقیقه هایش چسبیده بود-بعد انگشتانم را در زلفش فرو بردم-
موهای او سرد و نمناک بود-سرد، کاملا سرد. مثل اینکه چند روز
میگذشت که مرده بود-من اشتباه نکرده بودم، او مرده بود.دستم را از
توی پیش سینهء او برده روی پستان و قلبش گذاشتم – کمترین تپشی احساس
نمی شد، آینه را آوردم جلو بینی او گرفتم، ولی کمترین اثر از زندگی در او
وجود نداشت…
خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بکنم ، حرارت خود را باو بدهم
و سردی مرگ را از او بگیرم شاید باین وسیله بتوانم روح خودم را در
کالبد او بدمم-لباسم را کندم رفتم روی تختخواب پهلویش خوابیدم-مثل
نر و مادهء مهر گیاه بهم چسبیده بودیم ، اصلا تن او مثل تن مادهء مهر گیاه
بود که از نر خودش جدا کرده باشند و همان عشق سوزان مهر گیاه را
داشت-دهنش گس و تلخ مزه ، طعم ته خیار را می داد- تمام تنش مثل
تگرگ سرد شده بود. حس می کردم که خون در شریانم منجمد میشد و این
سرما تا ته قلب نفوذ می کرد- همهء کوششهای من بیهوده بود، از تخت
پایین آمدم ، رختم را پوشیدم.نه، دروغ نبود، او اینجا در اطاق من ، در
تختخواب من آمده تنش را بمن تسلیم کرد.تنش و روحش هر دو را بمن داد!
تا زنده بود، تا زمانی که چشم هایش از زندگی سرشار بود، فقط یادگار
چشمش مرا شکنجه می داد، ولی حالا بی حس و حرکت، سرد و با چشم های
بسته شده آمده خودش را تسلیم من کرد- با چشمهای بسته!
این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود و یا اصلا
زندگی من مستعد بود که زهر آلود بشود و من بجز زندگی زهرآلود
زندگی دیگری را نمی توانستم داشته باشم-حالا اینجا در اطاقم تن و سایه اش
را بمن داد-روح شکننده و موقت او که هیچ رابطه ای با دنیای زمینیان
نداشت از میان لباس سیاه چین خورده اش آهسته بیرون آمد، از میان
جسمی که او را شکنجه می کرد و در دنیای سایه های سرگردان رفت، گویا
سایهء مرا هم با خودش برد. ولی تنش بی حس و حرکت آنجا افتاده بود-
عضلات نرم و لمس او، رگ و پی و استخون هایش منتظر پوسیده شدن بودند
و خوراک لذیذی برای کرم ها و موشهای زیر زمین تهیه شده بود- من
در این اطاق فقیر پر از نکبت و مسکنت، در اطاقی که مثل گور بود، در میان
تاریکی شب جاودانی که مرا فرا گرفته بود و به بدنهء دیوارها فرو رفته
بود. بایستی یک شب بلند تاریک سرد و بی انتها در جوار مرده بسر ببرم-
با مردهء او- بنظرم آمد که تا دنیا دنیا است تا من بوده ام- یک مرده. یک مردهء
رد و بی حس و حرکت در اطاق تاریک با من بوده است.
در این لحظه افکارم منجمد شده بود، یک زندگی منحصر بفرد عجیب در
من تولید شد.چون زندگیم مربوط بهمهء هستیهایی میشد که دور من بودند،
بهمهء سایه هایی که در اطرافم میلرزیدند و وابستگی عمیق و جدایی ناپذیر
با دنیا و حرکت موجودات و طبیعت داشتم و بوسیلهء رشته های نامریی
جریان اضطرابی بین من و همهء عناصر طبیعت برقرار شده بود – هیچگونه
فکر و خیالی بنظرم غیر طبیعی نمی آمد- من قادر بودم بآسانی برموز
نقاشی های قدیمی ، باسرار کتابهای مشکل فلسفه ، بحماقت ازلی اشکال و
انواع پی ببرم. زیرا در این لحظه من در گردش زمین و افلاک، در نشو و
نمای رستنیها و جنبش جانوران شرکت داشتم، گذشته و آینده ، دور و
نزدیک با زندگی احساساتی من شریک و توام شده بود.
در اینجور مواقع هر کس بیک عادت قوی زندگی خود ، به یک وسواس خود
پناهنده می شود: عرق خور میرود مست می کند ، نویسنده می نویسد، حجار
سنگ تراشی می کند و هرکدام دق دل و عقدهء خودشانرا بوسیلهء فرار در محرک
قوی زندگی خود خالی میکنند و در این مواقع است که یکنفر هنرمند حقیقی
می تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد- ولی من ، من که بی ذوق و
بیچاره بودم، یک نقاش روی جلد قلمدان چه می توانستم بکنم؟ با این تصاویر
خشک و براق و بی روح که همه اش بیک شکل بود چه می توانستم بکشم که
شاهکار بشود ؟ اما در تمام هستی خودم ذوق سرشار و حرارت مفرطی حس
می کردم، یکجور ویر و شور مخصوصی بود ، می خواستم این چشمهایی که
برای همیشه بسته شده بود روی کاغذ بکشم و برای خودم نگهدارم.
این حس مرا وادار کرد که تصمیم خود را عملی بکنم، یعنی دست خودم
نبود. آنهم وقتی که آدم با یک مرده محبوس است – همین فکر شادی
مخصوصی در من تولید کرد.
بالاخره چراغ را که دود می کرد خاموش کردم، دو شمعدان آوردم و بالای
سر او روشن کردم – جلو نور لرزان شمع حالت صورتش آرامتر شد و در
سایه روشن اطاق حالت مرموز و اثیری بخودش گرفت – کاغذ و لوازم
کارم را برداشتم آمدم کنار تخت او -چون دیگر این تخت مال او بود-
می خواستم این شکلی که خیلی آهسته و خرده خرده محکوم به تجزیه و نیستی
بود، این شکلی که ظاهرا بی حرکت و بیک حالت بود سر فارغ از رویش
بکشم ، روی کاغذ خطوط اصلی آنرا ضبط کنم .-همان خطوطی که از این
صورت در من موثر بود انتخاب بکنم.- نقاشی هرچند مختصر و ساده
باشد ولی باید تاثیر بکند و روحی داشته باشد ، اما من که عادت به نقاشی
چاپی روی جلد قلمدان کرده بودم حالا باید فکر خودم را بکار بیندازم


Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes