شعر ناآشنا
از کتاب اسیر
باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
بازهم درگیرودار یک نبرد
عشق من برقلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لب های من
تشنه ای سیراب شد، سیراب شد
باز هم دربستر آغوش من
رهروی در خواب شد، در خواب شد
بردو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم دراو
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه می خواهد زمن
من چه گویم قلب پرامید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن جاوید لذت را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
اوتنی می خواد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او می گویم ای ناآشنا
بگذر از من ، من ترا بیگانه ام
آه ای دل،آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هربیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند