شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نوشته‌های با برچسب ‘که’

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بدون نظر

Natural Wallpaperwww.downloadha.com 16 282x300 مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی در عرصه خیال که آمد کدام رفت

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم

عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی

در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد

در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید

تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد

قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود

می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت

گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت


خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره

بدون نظر

خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره
خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره
خوشا به حال لک لکا که خوابشون واو نداره
خوشا به حال لک لکا که لک لکن که لک لکن
با بالای سپیدشون تو آسمون پر میزنن
رها و شاد بی دغدغه هر جا بخوان سر میزنن
اوج میگیرن تو آسمون تو آسمون بی نشون
سر به هوای عشقشون از عشق پرپر میزنن
خوشا به حال لک لکا

لینک دانلود: خوشا به حال لک لکا

138115441634371472541961052551511552297 خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره

خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره


مردی که می‌ایستد (یوهانس بوبروفسکی)

بدون نظر

 مردی که می‌ایستد (یوهانس بوبروفسکی)

آن مرد که به سویت آمد، من،
نمی‌گویم: مرا ببین که می‌آیم.

سفید بر جاده،
راه می‌روی
صداهای سفید ده پرواز می‌کنند
صدای سبز ساحل
بوته‌های تمشک
از میان دست‌هامان می‌رویند. سفید و سبز.

آن‌که می‌ایستد آن‌گاه، پشت درها،
گوش می‌کند:
چک‌چکی زیر بام؟

مردی که می‌ایستد
پشت دروازه، ‌
مرد زنده‌ای  که آن‌جا حرف خواهد زد،
خواهد گفت:

بر این جاده، هرکه هستی،
وارد شو


دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟ (شل سیلوراستاین)

بدون نظر

بیا عزیزم بیا
یک تکه هیزم دیگر در آتش بینداز
کمى گوشت و لوبیا بار کن
بعد برو سراغ ا…تومبیل و چرخ هایش را عوض کن
بعد جوراب هایم را بشور
بعد لباس هایم را رفو کن
بعد بیا کنارم بنشین !
و پیپ ام را پر کن
اما نه!
اول پیژامه ام را بیاور
بعد یک قورى چاى دیگر دم کن
همه اینکارها را که کردى
حالا به من بگو:
دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟
من با بچه خواهرت بازى نکردم؟
هر شب او را ماشین سوارى نبردم؟
به تو اجازه ندادم ماشینم را بشویى؟
به تو نگفتم که دارى چاق مى شوى؟
چرا نمى فهمى ؟
که همه اینها از نظر یک مرد یعنى عشق؟
حالا بیا و کنارم بنشین
اما نه!
لطفاً قبل از آن لباس هایم را اتو کن
پیژامه ام را بیاور
غذایم را بپز
بعد یک قورى دیگر چاى دم کن
و بعد به من بگو:
دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟
لعنت بر هرچه فمینیست!


کسی که می رود (ناظم حکمت)

بدون نظر

  کسی که می رود (ناظم حکمت)

روی شیشه ها

شب بود و

برف

 

میان تاریکی

در نهایت درخشش ریل های موازی

جدایی را به خاطر می آوری

در سومین سالن ایستگاه

دختری کوچک

با پاهای عریان

و چادری سیاه

به خوابی عمیق می رود

من قدم می زنم…

 

 

شب و

برف روی پنجره ها بود

که در سالن ترانه ای خواندند!

زیباترین ترانه ی برادرم که رفت

زیباترین ترانه …

زیبا ترین …

زیبا…

برادران چشم های مرانگاه نکنید

 

 

گریه از درونم می جوشد…….

میان تاریکی در نهایت ریل های موازی

 

 

جدایی را به خاطر می آوری

در سومین سالن ایستگاه

دختری کوچک

با پاهای عریان

و چادری سیاه

به خوابی عمیق می رود

من پرسه می زنم

 

شب و

برف روی پنجره ها بود

که در سالن ترانه ای خواندند.


نان را از هر طرف که بخوانی نان است (قیصر امین پور)

بدون نظر

 نان را از هر طرف که بخوانی نان است (قیصر امین پور)

وقتی جهان از ریشه ی جهنم

آدم از عدم

و سعی

از ریشه های یأس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف

کفتار رابه کفترتبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

مثل نان دل بست

نان را از هر طرف بخوانی نان است


مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

بدون نظر

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید،
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود…
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم …!


سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

بدون نظر

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک خون بهای عمر رفته من است
میراث من!
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
کتیبه خوان قبایل دور
این,این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
هرشب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آوار میخواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
دودوتا جارتا چارچارتا…
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
آری دلم
گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
دلم گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار
وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
که آویشن را میسرود
مسیح به جاجتا بر صلیب نمی شد!
و تیر باران نمی شد لورکا
در گرانادا
در شب های سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی مردم به بیداری
از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ
به ته رودخانه <اووز> همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار دلم گلم
دلم
اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین
نه , نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟!
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بو و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام
عرفات در استادیوم فوتبال
در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم
در همین پنجره گله به چرا بردم
پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه کودکی
با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم همه رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گری می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن..


کار جنون ما به تماشا کشیده است …….. یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

بدون نظر
خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی …….. دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی
کار جنون ما به تماشا کشیده است …….. یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت …….. مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی
تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا …….. من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی


شبی که من و نازی با هم مردیم

بدون نظر

شبی که من و نازی با هم مردیم

نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم
من : نازی بیا
نازی :‌ می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست
که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟
من: نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفید سروده ی یه آدمند
نگاه کن
نازی : یه سایه نشسته تو ساحل
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دستجمعی دعوت کنه
نازی : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه دیگه ! پیامبر سنگی آوازه ! نیگاش کن
نازی : زنش می گفت ذله شدیم از دست درختا
راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
نازی : خوب بخره مگه تابوت قیمتش چنده ؟
من : بوشو چیکار کنه پیرمرد ؟
باید که بوی تازه چوب بده یا نه ؟
نازی : دیوونه ست؟.
من : شده ‚ می گن تو جشن تولدش دیوونه شده
نازی : نازی !! چه حوصله ای دارند مردم
من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند
نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره
من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره را دزدیدند
نازی : اینو تو یکی از مجلات خوندی
عاشقه؟
من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنش تا می شه
نازی : واه
من سه تاشو شنیدم ! فامیلشه ؟
من : نه
یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه
نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین خوردو خورک چیکار می کنن
من : سرما می خورن
مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه
نازی : مادرش سایه یه درخته ؟
من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو … تو هم برو
من : شنیدی ؟
نازی : آره صدای باده !‌داره ما را ادادمه می ده پنجره رو ببند
و از سگ هایی برام بگو که سیاهند
و در عمق شب ها فکر میکنند و راز رنگ گل ها را می دانند
من : آه نرگس طلاییم بغلم کن که آسمون دیوونه است
آه نرگس طلاییم بغلم کن که زمین هم …
و این چنین شد که
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم
و باد حتی آه نرگس طلایی ما را
با خود به هیچ کجا نبرد


صفحه 1 از 212
Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes